مطالب ویژه

محمود شوشتری

آرام بود. احساس بدی نداشت. کاری کرده بود که به نظر خودش، شاید سال‌ها پیش باید انجام می‌داد. آن شب فهمید که می‌تواند از خودش از زن بودن‌اش، از حریم خصوصی‌اش و از انسان بودن‌اش دفاع کند. آن شب پرستوی دیگری متولد شد. غمگین و عصبانی بود، ولی تحقیر نشده بود.

محمود شوشتری

ناصر نمی‌دانست که پرستو در دورانی که در ایران بود، در دوره‌ای که جامعه ملتهب بود و خانه‌ی آن‌ها به پاتوق رفقای علی تبدیل شده بود، در همان روزها و ماه‌های طوفانی بحث‌هایی را که ناصر به او تحویل می‌داد، بارها شنیده بود و گوش‌اش پُر بود. ناصر نمی‌دانست که پرستو رنج و محنت و ویرانی کاخ آرزوهایش را محصول همان شیوه‌ی نگاه و سیاست می‌دانست. ناصر نمی‌دانست که پرستو از اظهار نظرهای کشدار فیلسوفانه و افلاطونی نه تنها دل‌خوشی ندارد، بلکه متنفر است. آنچه او می‌خواست زندگی آرام زمینی با عشق بود، که ناصر فرسنگ‌ها از آن فاصله داشت.

محمود شوشتری

دخترک طعم تلخ بزرگ شدن در بی کسی و تنهایی را به پدرش یاد آوری کرد و گفت که روزهایی که از ورزش برمی‌گشت و یا مسابقه داشت و یا کلاس زودتر تمام می‌شد، تنها کسی بود که باید تنها به خانه برمی‌گشت در حالی که همه‌ی بچه‌ها منتظر پدر و مادرشان بودند. آنتی پیر شده بود و شوهرش هم که اغلب اداره بود و نمی‌توانست بیاید. کسی را نداشت که او را درمسابقات تشویق کند. دخترک در حضود آبجی از علی سئوال کرده بود: ''می‌دونی پدر و مادر نداشتن یعنی چی؟ آیا عقیده‌ی سیاسی‌ات اینقدر برایت مهم بود که ما را فدای آن کنی؟ تو که آن همه عاشق و شیفته‌ی سیاست بودی چرا ازدواج کردی؟ و اگر ازدواج کردی، چرا بچه‌دار شدی؟''

محمود شوشتری

کارش در خانه‌ی سالمندان موقت بود. استخدام رسمی نبود. هروقت لازم داشتند او را صدا می‌زدند. رئیس از کار او راضی بود. دل‌اش می‌خواست او را استخدام کند، ولی پرستو آموزش حرفه‌ای نداشت. خوب می‌دانست که داشتن کار ثابت در سوئد از ضروریات زندگی است. بدون داشتن کار ثابت نمی‌توانست برای آینده برنامه‌ریزی کند.

محمود شوشتری

روز اولی که شروع کرد دو زن سالمند که بیشتر اوقاتشان را با یکدیگر می‌گذرانند، به رئیس مراجعه کردند و از او خواستند که پرستو مددکار آن‌ها نباشد. بقول خودشان: ''به این کله سیاه لعنتی اعتماد ندارند. ممکنه پول و یا طلای آن‌ها را بدزدد''. رئیس پرستو که زنی با تجربه بود با او حرف زد و ضمن اشاره به پیشداوری نادرست آن‌ دو از او خواست که برای مدتی کاری به کار آن‌ها نداشته باشد.

محمود شوشتری

سهیمه هنوز بارقه‌ای از زیبایی در چهره‌اش دیده می‌شد. آن زن که در آن روزها دختری جوان و شاداب بوده مجبور به تن فروشی شده بود که لقمه نانی گیر بیاورد. وقتی سهیمه زندگی‌اش را تعریف کرد، پرستو علیرغم اینکه از واژه‌ی روسپیگری نفرت داشت، ولی هیچ احساس بدی نسبت به او پیدا نکرد، برعکس تا حدی نوعی احساس همدردی در وجودش ریشه دواند.

محمود شوشتری

پزشک قانونی مرگ او را خودکشی اعلام کرد. مرگ گوستاو ویران‌اش کرد و او را به مرز نابودی، جنون و خودکشی کشاند. شاید اگر لبخند گرم و زیبای دخترش که آمیخته‌ای از گرمای مطبوع تابستان سربرینسکا و سفیدی سحرانگیز برف‌های زیبای شمال سوئد که محل تولد گوستاو بود؛ نبود، بدون لحظه‌ای درنگ به دیار عزیزانی که مرگ آن‌ها را از او ربوده بود، می‌شتافت. جبر بی‌رحم زندگی او را متقاعد کرد که بخاطر عشق دخترش باید کوله‌بار سنگین غم و ماتم را تا پایان عمر به گُرده کشد که شاید دخترش سرنوشتی چون او نداشته باشد.

محمود شوشتری

کار گیر آوردن برخلاف تصور او، آسان نبود. اوّل باید بعنوان جوینده‌ی کار ثبت نام می‌کرد. مشکل زبان داشت. کارمند اداره‌ی کار با تمام تلاشی که کرد نتوانست منظور خود را به او بفهماند. بالاخره خسته شد و از او خواست که کمی منتظر بماند. رفت و بعد از چند دقیقه با یک نفر دیگر برگشت. زنی که همراه او بود، ایرانی تبار بود. سلام کرد و بقیه‌ی کارهای اداری را خود پیش برد. او که خود را شیرین معرفی کرده بود برای پرستو توضیح داد که اول باید زبان یاد بگیرد. بدون یادگرفتن زبان، کار گرفتن مشکل است. مشخصات و تحصیلات او را در کامپییوتر ثبت کرد و قول داد که بزودی با او تماس بگیرد.

محمود شوشتری

ناصر نگاهی از سر قدردانی به پرستو کرد. گویا می‌خواست از او تشکر کند. پرستو عکس‌العملی نشان نداد. نظر ناصر برای او اهمیت نداشت. لاله و لادن برای او تنها بچه‌های ناصر نبودند، بلکه شبح و تصویری از دخترش بودند که در آتن و دور از او زندگی می‌کرد. بعلاوه طی مدت کوتاهی که در آن‌ خانه زندگی کرده بود؛ آن‌ها را بیشتر شناخته بود، نیاز شدیدشان به مَحبت را در حرکات و رفتارشان دیده و احساس کرده بود. زندگی آن‌ها تصویری از زندگی خودش بود. خود او هم در همان سن و سال بود که از مَحبت مادری محروم شد.

محمود شوشتری

گویا ماه‌ها منتظر بود که صدای او را بشنود و سفره‌ی دل‌اش را باز کند. نه گله‌ای، و نه علامت سئوالی. کلام‌اش مثل همیشه مثبت و امیدوار کننده بود. کاتولیک بود، ولی هرگز او را به خاطر جدایی و ترک علی سرزنش نکرده بود. مدت‌ها بود که علی از خانه‌ی آن‌ها نقل مکان کرده بود، با وجود این هر بار که با او حرف می‌زد، علاقه‌اش به علی را پنهان نمی‌کرد. دوست‌اش داشت. چون مادری که فرزند بیمارش را دوست دارد. آپارتمان خالی بود. آن را به کسی اجاره نداده بود.

محمود شوشتری

پرستو دو سالی را که در آتن زندگی کرده بود، هیچ وقت کریسمس را جشن نگرفته بود. گرچه آتن را دوست داشت، ولی تازه آن روز فهمید که آنجا را هرگز خانه‌ی خود نمی‌دانست. هیچ‌وقت سعی نکرده بود که حداقل با گوشه‌ای از فرهنگ مردم آنجا آشنا شود و آن را به جزیی از زندگی خود تبدیل کند. کریسمس و عید پاک و جشن‌های دیگر می‌آمدند و می‌رفتند و آن‌ها هرگز نه تدارکی می‌دیدند و نه مراسم خاصی برگزار می‌کردند. هر بار شاهد جشن و شادی یونانی‌ها بودند بدون اینکه خود سهم و جزیی از آن باشند.

محمود شوشتری

سیامک
ناصر
سارا و حَنا
خانه‌ی آبجی

محمود شوشتری

چای تازه دم آماده بود. سیامک داوطلبانه وظیفه‌ی پذیرایی را بعهده گرفته بود. بعد از خوش و بش و تعارف، با چای و نان خامه‌ای از آن‌ها پذیرایی کرد. چند دقیقه نگذشته بود که آبجی همه را به میز ناهار دعوت کرد. حضور پرستو فضای خانه را پُر از شور و شادی کرده بود. همه خوشحال بودند. بیشتر از همه آبجی و ناصر. لاله و لادن کنجکاو بودند و با احتیاط دور و بر پرستو می‌پلکیدند و رفتار او را زیر نظر داشتند. پرستو متوجه‌ی حضور دائمی آن‌ها بود، ولی عجله‌ای برای نزدیک شدن به آن‌ها از خود نشان نمی‌داد. خودش هم می‌دانست چرا. شاید هنوز مطمئن نبود و نمی‌خواست به آن‌ها امیدی واهی بدهد. یا شاید در این فکر بود که همه چیز باید روال عادی خود را طی کند.

محمود شوشتری

وارد سالن ترانزیت شد. نگاهی به اطراف خود کرد. بیشتر مسافرانی که در مقابل خروجی چهارده جمع شده بودند، ایرانی بودند. زن و مرد و پیر و جوان صندلی‌ها را اِشغال کرده بودند. بعضی از مسافران دو تا سه کیف دستی با خود حمل می‌کردند. همه‌ی صندلی‌ها پُر بود. فضای سالن ترکیبی از حال و هوای تعطیلات تابستانی و سفر به اماکن مُقدس را بخود گرفته بود. تعدادی از خانم‌ها و آقایان هنوز با شلوارهای کوتاه و بلوزهای یقه باز و آستین کوتاه در سالن پرسه می‌زدند و از فروشگاهی به فروشگاه دیگر سرک می‌کشیدند و تعدادی دیگر با عجله ساک‌های دستی خود را برای یافتن روسری و روپوش زیرورو می‌کردند.

محمود شوشتری

دو دل بود. چطور می‌توانست با مردی که تا آن روز ندیده بود و نمی‌شناخت زندگی کند؟ خاطره‌ی دردناک بدرفتاری‌ها و کتک‌های علی چون سپر سیاه و ضخیمی مانع تصمیم‌گیری او می‌شد. از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. پنجره را باز کرد و سیگاری آتش زد. چشم‌اش به ساق پایش افتاد. ماه‌ها بود که موهای زائد ساق‌هایش را نگرفته بود. خنده‌اش گرفت. دستی به صورتش کشید. صورت‌اش را هم مدت‌ها بود که بند نیانداخته بود. آهی کشید. خودش هم نفهمید چرا. گویا از زمانه و بخت بد خود گله کرد.

محمود شوشتری

مادر رفتارش با آن‌ها فرق می‌کرد. مشتاق او بود. بارها از او خواسته بود که وسایل‌اش را جمع کند و به خانه او برود. به او گفته بود که اگر پیش او زندگی کند، از تنهایی خلاص می‌شود. پرستو نمی‌خواست. از دیدن عکس سردار شیمیایی با یونیفورم نظامی که بسیار برازنده‌اش بود، ناراحت می‌شد. دل‌اش نمی‌خواست از سایه‌ی سر آن مرد که به خاطر باورها و عشق‌ به کشورش جان‌اش را فدا کرده بود، زندگی کند. مردی که نه دیده بود و نه می‌شناخت. بعلاوه سرنوشت غم‌انگیز مادرش را با چشم خود می‌دید. مادر هم بعد از طلاق رفته بود پیش مادرش و آرام آرام به راهی گام نهاده بود که مادرش می‌رفت. پرستو با چنگ و دندان تلاش داشت که اسیر سرنوشت مادرش نشود. ''اگر مادر مرا می‌خواهد باید به سمت من بیاد. من به سمت او نخواهم رفت''.

محمود شوشتری

دل‌اش رضا نمی‌داد کسی بالاتر از گل به علی بگوید. با تمام مصائبی که بر او گذشته بود و علیرغم مشت و لگدهایی که از آن مرد خورده بود، باز حسی از درون‌اش، از جان‌اش برمی‌خاست که مانع می‌شد تا همه‌ی پیوند‌هایش با او گسسته شوند. دست خودش نبود. قضاوت در مورد علی و ضعف‌های او را فقط و فقط حق انحصاری خود می‌دانست نه کس دیگری، حتی پدر و مادرش. علی برای او تنها مردی نبود که او را به لحاظ عاطفی و جنسی ارضا می‌کرد، بلکه عشق و محبت‌اش در تار و پود وجودش تنیده شده بود و بخشی از هستی‌اش بود.

محمود شوشتری

... شب قبل از پرواز با علی صحبت کرد. علی با رفتن او مخالف بود. سعی کرد او را متقاعد کند. پرستو مصمم بود. زندگی با او برایش جهنم بود. بچه را پیش علی گذاشت. هیچ چیز برایش مهم نبود. می‌خواست خود را خلاص کند. فکر می‌کرد که وجود دخترش می‌تواند انگیزه‌ای باشد که شاید علی سر عقل بیاید. تصمیم به جدایی داشت. ولی می‌خواست قبل از آن خانه‌اش را بفروشد و با پول آن برگردد تا زندگی خود و دخترش را سر و سامانی بدهد. آیا تمام جوانب تصمیم خود را بخوبی سنجیده بود؟ علی فریاد کشید و تهدید کرد. پرستو گوش‌اش بدهکار نبود. التماس کرد. بی‌تأثیر بود. علی برای او مرده بود. حتی دخترش و عشق بی‌پایان‌اش به او نیز مانع او نشدند. به ایران برگشت، با این امید که پس از مدتی برگردد.

محمود شوشتری

صدای خلبان که به مسافرین اطلاع می‌داد هواپیما تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه آتن به زمین می‌نشیند، پرستو را به دنیای واقعی باز گرداند. دخترک در کنارش خواب بود. پرستو از پنجره کوچک کابین هواپیما بیرون را نگاه کرد. آتن پهن و کِدر در کنار دریای مدیترانه دیده می‌شد. به دخترش نگاه کرد و با لبخند گفت: "می‌ریم پیش بابائی، اونی که چشای سیاه‌اش برق می‌زنه."

محمود شوشتری

پدر‌ش بنا بود و از اهالی دهات ییلاق اطراف تهران. سواد چندانی نداشت، ولی فوق‌العاده دقیق و باهوش بود. قدی متوسط با موهای سیاه و صاف و هیکلی گرفته و نسبتاً ورزیده داشت، که حاصل کار سخت او از نو‌جوانی بود. خستگی حالی‌اش نبود، مثل قاطر پُر کار، و به‌ کارش هم وارد بود. با مادر پرستو که پدر و مادرش قمی بودند ازدواج کرده بود که حاصل آن دو فرزند بود. هرمز پسر بزرگ و پرستو که یک سال و نیم کوچک‌تربود...

صفحه‌ها