دیباچه ای برزندگیِ پر شگفت و بی تکرارِ حمید اشرف

سرگذشت پرشگفت، کوتاه، و بس بی تکرار حمید اشرف در چهار پرده روی صحنه زندگی واقعی به اجرا در آمده است.  آنچه در این نوشته عرضه می شود خلاصه ای فشرده است از پرده های اول و دوم[1].

 پرده اول از تولد است تا پانزده سالگی است و پرده دوم  از پانزده سالگی تا بیست سالگی. پرده دوم همان پنج سالی است که حمید اشرف را به یکی از چند ده نفر رزمنده ای تبدیل کرد که تدارک مبارزه مسلحانه رویای بزرگشان بود.

 پرده سوم، که از پایانه سال ۴۶ تا پایانه سال  ۴۹ را در بر می گیرد، توسط خود حمید به شیواترین شیوه در کتاب «حماسه سیاهکل» نگاشته شده که امروز از آن رونمایی می شود. این دوره حمید را به یکی از چند رزمنده ای تبدیل کرد که رهبری دوره تدارک مبارزه مسلحانه را بر دوش کشیدند.

 و پرده چهارم روایتِ پنج سالِ آخرِ زندگیِ کوتاهِ حمید است؛ همان سال هایست که حمید اشرف را به نگینِ درخشانِ و بی بدیلِ جنبش فدایی فرارویانید؛ سال هایی که «حمید شدن» آرزوی بزرگ و دست نایافتنیِ صدها هزار جوان و نوجوان نوخاسته ایرانی شد که کهکشان رویاها را در سر داشتند.

 اطلاعات در باره پرده چهارم هنوز تماما گردآوری نشده. امید این است که واکاوی این سال ها از مناظر و مرایای گونه گون ادامه یابد و در نشست ها، یا در نوشته های دیگر، عرضه گردد و محفوظه های تاریخ منحصر نماند به آنچه عوامل سازمان های اطلاعاتی متخاصم در باره کارنامه حمید می نویسند. 

----------------

 [1] اطلاعات و منابع نوشته حاضر از طریق مراجعه به بستگان، دوستان و یاران حمید اشرف به تدریج گردآوری و توسط فرخ نگهدار و مجید کیانزاد تدوین گردید و در سمینار «نویافته ها و نونگاشته های تاریخ جنبش فدایی» (۳ ژوئیه ۲۰۱۶ - کلن) با کمی تلخیص عرضه شد. 

 

پرده اول

 

از دیماه ۱۳۲۵ تا مهرماه ۱۳۴۰

تبار و خانواده

حمید روز دهم دی ماه  ۱۳۲۵، برابر ۳۱ دسامبر ۱۹۴۶، در تهران، کوچه خادم آزاد، منشعب از خیابان پهلوی، نزدیک چهار راه گمرک، متولد شد.

 

 

پدرش اسماعیل اشرف متولد ۱۲۹۲ و نام مادرش اشرف خانم تقدیسی بود. پدر و مادر هر دو زاده تهران اند. پدر بزرگ پدری حمید کاظم خان نام داشت. او  یکی از تجار اصفهانی زاده ی ساکن بادکوبه بود که از پی انقلاب روسیه اموال و املاکش مصادره شد و به اجبار به تهران بازگشته بود. کاظم خان، به یاد پدرش، حاجی اشرف اصفهانی، نام خانوادگی «اشرف» را  برگزیده بود. اسماعیل خان در تهران رشد یافت و در سال ۱۳۰۸ از مدرسه صنعتی ایران و آلمان[1] فارغ التحصیل شد.

 در آن زمان روابط تهران و برلین رو به گرمی بود و با قطعی شدن برنامه ساخت راه آهن سراسری به دستور رضا شاه حدود یک صد نفر از فارغ التحصیلان مستعد دبیرستان های کشور با هزینه دولت راهی کشورهای اروپایی به ویژه آلمان شدند و اسماعیل اشرف، پدر حمید، یکی از آنان بود. او مدت دو سال را در آلمان گذراند و در رشته بهره برداری از راه آهن تخصص یافت.

 

مادر حمید، اشرف خانم تقدیسی، فرزند ابوالفتح خان، از خاندان روحانیان آذربایجان بود که در زمان احمد شاه وکیل عدلیه بود و مدتی هم نایب به عنوان الحکومه تنکابن منصوب شد. اشرف خانم از طرف مادری از خانواده های مهاجر قفقاز بود که از ۳ نسل قبل به ایران مهاجرت کرده و عمدتا از صاحب منصبانِ ارشدِ دیوزیون قزاق بودند. مادر حمید، اشرف خانم، دختری باهوش و درس خوان و فارق التحصیل مدرسه دخترانه تربیتِ[2] تهران بود.

از ازدواج اسماعیل خان و اشرف خانم سه پسر و دو دختر  زاده شد:

 احمد فرزند ارشد متولد ۱۳۱۳ است. سپس دو دختر به نام های پری و مینا به دنیا آمدند. بعد هم حمید و بعد هم پیروز. همه فرزندان در تهران متولد شدند. حمید از تولد تا ۷ سالگی را در همان کوچه «خادم آزاد» گذرانیده است. در این سال ها پدر بیشتر در ماموریت بود و به ایستگاه ها و مناطق راه آهن سر می کشید. مسوولیت و مدیریت اصلی در پرورش فرزندان با مادر بود.

 احمد دوران نوجوانی را در بحبوحه سال های بحرانی ۲۰ تا ۳۲ در تهران سر کرد. او با مجله علم و زندگی و روزنامه نیروی سوم همکاری داشت و از مصدق طرفداری می کرد. هم او بود که برای اول بار  ایده های انتقادی و اعتراضی را به خانه آورد. احمد بر خلاف روحیه اجرایی پدر، روحیه ای روشنفکری داشت و مشتاق بحث و جدل بود و کاووش در اندیشه ها. تولد پیروز همزمان شد با پیروزی مصدق در ۳۰ تیر و همین شد که نوزاده را «پیروز» نام کردند.

 در همان روزها بود که پدر حکم ریاست ناحیه راه آهن و کشتی رانی آذربایجان را گرفت و با همسر و پنج فرزند راهی تبریز شد. حمید کلاس های اول تا ششم دبستان را در تبریز گذراند. همین شد که او و پیروز با زبان آذری و لهجه تبریزی آشنا شدند.

 

سال ۱۳۳۸ خانواده به تهران بازگشت و پدر به ریاست اداره کل بهره برداری راه آهن منصوب شد و در خانه سازمانی مخصوص روسا نزدیک پل جوادیه ساکن شد. حمید به سفارش برادر بزرگ، به دبیرستان البرز رفت.

----------------------

 [1] این مدرسه با کمک آلمان در سال ۱۲۸۵ در شمال میدان توپخانه بنا شده و  قدیمی ترین آموزشگاه صنعتی تهران است که تا امروز در همان محل برپاست. نام این مدرسه بعدا به «هنرستان صنعتی تهران» تغییر یافت و در سال های اخیر پسوند «شهید بهشتی» هم به آن افزوده شده است. جالب توجه است که بسیاری از اعضای گروه جزنی و گروه کوهنوردی کاوه، هم فارغ التحصیلان همین هنرستان صنعتی تهران بوده اند. از جمله سعید کلانتری، علی اکبر صفایی فراهانی، اسکندر صادقی نژاد و جلیل انفرادی.

[2] مدرسه تربیت بنات در سال ١٢٩٠ ه.ش به همت هيئت فرهنگي متشكل از خانم‌ها كامياب و عاليه مدجت و به مدیریت خانم ليليان گيپس تاسیس شد. در ١٣٠٧ ه.ش خانم روح‌انگيز فتح اعظم و در ١٣٠٨ ه.ش خانم لوند شارت امريكايي كه البته به زبان فارسي تسلط كامل داشت، مديريت اين مجموعه فرهنگي را به عهده داشتند. اين مدرسه يكي از مدارس معروف تهران به شمار مي‌رفت و تا ١٣١٢ ه.ش فعالیت داشت.

 با روی کار آمدن دولت امینی پدر باز نشسته شد و در خانه ای در غرب تهران، حوالی خیابان آیزنهاور مستقر و به عنوان مدیر پخش شرکت بوتان گاز مجددا استخدام شد.

احمد[1] و پری در همین سال ها برای تحصیلات به امریکا رفتند و مینا هم به خانه شوهر، دکتر حسین علیزاده.

در سال های بعد خانواده به خانه ای در خیابان عباس آباد کوچیدند و حمید تا آخرین روز زندگی علنی، یعنی ۱۲ بهمن ماه ۱۳۴۹، در همین خانه زندگی کرده است.

 اولین جرقه

در سال ۳۹ دکتر مجتهدی رئیس دبیرستان البرز تنها بعد از «مذاکره» با اولیای حمید و گرفتن ضمانت از آنان از حمید ثبت نام کرد. او گزارش داشت که حمید سردستگی تظاهرات علیه پلیس را عهده دار بوده. 

اما علیرغم این تعهد، روزی بین حمید و پسر یکی از امرای ارتش، به روایتی تیمسار اویسی، بحث در می گیرد و پسرک در اثبات گفته خود می گوید «اعلیحضرت خودشان فرمودند» و در پاسخ حمید می گوید «اعلیحضرت غلط فرمودند». موضوع به گوش «مقامات» می رسد و حمید از البرز اخراج می شود.




[1] احمد بعدها از امریکا دکترای جامعه شناسی گرفت، به ایران برگشت و مشاور سازمان برنامه شد. او از انقلاب به بعد از اساتید دانشگاه کلمبیا و از مدیران ارشد دانشنامه ایرانیکا بوده ست.

  

پرده دوم

از مهرماه ۱۳۴۰ تا دیماه ۱۳۴۶

محیط تازه

حمید به اجبار در مدرسه نوبنیاد «رخشان» از گروه فرهنگی خوارزمی ثبت نام کرد. در کلاسی بسیار کوچک با حدود پانزده دانش آموز. روز اول مهر ماه ۱۳۴۰ بود که فرخ نگهدار به همان کلاس وارد شد روی نیمکت آخر کنار حمید نشست.

 مدرسه رخشان در خیابان سزاوار تهران و در چند قدمی دانشگاه بود. دولت امینی بر سر کار بود و دانشگاه پر جنب و جوش ترین سالِ پس از کودتا را می گذارند. فرخ و حمید روزها سری به جلوی دانشگاه می زدند تا از فعالیت های دانشجویان خبر بگیرند. فرخ با فعالین چپ در سازمان دانش آموزان جبهه ملی، از با جمله عزیز سرمدی و احمد افشار، نزدیک بود و حمید هم به سرعت با این «محیط تازه» گره خورد.

 روز اول بهمن، که دانشگاه مورد هجوم کماندوها قرار گرفت، و حمید و دوستان تازه، با خاکستر و نمک فلفل در جیب، در جنگ و گریز با کماندوها در اطراف دانشگاه درگیر شدند. اما حمید از دست آنها گریخت.

 حمید سخت به ورزش، بخصوص بکس و شنا، علاقه مند بود. اما او در محیط تازه علاقه به کوهنوردی را وافر یافت. حمید خیلی زود پایش به برنامه های کوهنوردی، کلاس های سنگ نوردی عزیز سرمدی، و کمی دیرتر به گروه کوهنوردی کاوه، گشوده شد. شوق او چنان بود که در خانه از بام تا حیاط طناب کشیده بود که روزی از تمرین باز نماند. 

 در پایان سال تحصیلی هر دو رفیق همکلاس محیط رخشان را تنگ و بی تحرک و دلگیر دیدند. حمید به توصیه خانواده به هدف رفت و فرخ به توصیه رفقا به دارالفنون. اما ارتباط و گفتگوشان روزمره ماند. یک بحث آنها مقایسه بچه های دارالفنون با هدف بود. هدف به لحاظ سطح سواد بالاتر از دارالفنون و به لحاظ سیاسی راکد بود. حمید در هدف با محمدرضا جلالی نائینی آشنا شد. حمید می گفت او نابغه ریاضی است. حمید در هدف تاب نیاورد و به تشویقِ «محیط تازه» برای کلاس پنجم به دارالفنون کوچ کرد.

 

نخستین حوزه

در بهار سال ۴۲ «دوره تنفس» سه ساله رو به پایان میرفت و بحث «چه باید کرد» از نو در میان مخالفین حکومت جان گرفت. زنده یاد بیژن جزنی پاسخی روشن داشت. تشکیل یک گروه مخفی با دو هدف: تدارک برای آغاز مبارزات قهرآمیز، و ادامه مبارزات مسالمت آمیز.

 این گروه در بهار ۴۲ به همت بیژن تشکیل شد و فرخ نگهدار نیز توسط او به عضویت گروه پذیرفته شد. او در باره دو رفیق نزدیک و همکلاسی خود، حمید اشرف و هوشنگ عظیمی، نیز با بیژن صحبت کرد.

از اواسط سال ۴۲ نخستین حوزه تشکیلاتیِ حمید تحت مسوولیت احمد افشار شکل گرفت. برنامه های کوه، خودسازی، بحث و مطالعه، تحلیل وضعیت، پخش اعلامیه و شعار نویسی مضمون کار حوزه بود.

 از جمله روزی احمد جلیل افشار نسخه دست نویس «اصول مقدماتی فلسفه» اثر ژرژ پولیتزر را به حوزه سه نفره می دهد برای دست نویسی و تکثیر با کاربن کپی. حمید و هوشنگ و 

فرخ یک شب جمع می شوند و کتاب را سه قسمت کرده قرار می گذارند هرکس تا قسمت خود را تمام نکند به خواب نرود. حمید تنها کسی بود که تا کار را تمام نکرد به خواب نرفت.

 سال رکود

در کلاس پنجم ریاضی در دارالفنون حمید و فرخ و هوشنگ سر یک میز می نشستند. اما در همان ردیف عباس جمشیدی رودباری و بهمن آژنگ،هم می نشستند بی آنکه از کار هم مطلع باشند. در پایان سال فرخ از دارالفنون اخراج و به مروی رفت. ارتباط هوشنگ هم عملا قطع شد.

 تابستان ۴۴ برای آن همکلاسی ها تابستان کنکور بود. حمید و عباس در  علوم تهران، فرخ در فنی تهران و بهمن در ادبیات مشهد پذیرفته شدند.

 سال تحصیلی ۴۴ ساکت ترین سال دانشگاه به لحاظ اعتراضات بود. همه دانشجویان جبهه ای فارغ التحصیل شده و نسل تازه هم هنوز خودیابی نکرده بود.

 در همان تابستان بیژن جزنی در ارتباط با دانشجویان جبهه ای، با اتهام «تحریص مردم به مسلح شدن»، به ۹ ماه حبس محکوم شد. نبود بیژن هم کارهای گروه را بی نظم و راکد کرده بود. 

                                                                                        پناهگاه توچال- زمان ساخت 1344 – 1342 سازندگان: علی اکبر صفائی فراهانی، جلیل انفرادی، اسکندر صادقی نژاد، ابراهیم تیبا و ... 

 

اما برنامه های گروه های کوه نوردی به وسعت جریان داشت. سعید (مشعوف) کلانتری، ابراهیم تیبا، علی اکبر صفایی فراهانی، جلیل انفرادی، اسکندر صادقی نژاد، ناصر گارزچی، عزیز سرمدی، از گروه های کوه نوردی کاوه و فلزکار-مکانیک، از فعال ترین کوه نوردان بودند و حمید مکرر با آنان برنامه کوه داشت. اولین پناهگاه بر فراز قله توچال یکی از یادگارانِ همین نام هاست. 

در سال ۴۴ علی اکبر صفایی فراهانی مسئول حمید و فرخ بود و آنها، علاوه بر برنامه های کوه، پس از بازداشت بیژن در چاپ یا نشر پیام دانشجو هم مشارکت داشتند. 

جهش بزرگ

قبل از نوروز ۴۵ بیژن از زندان آزاد و فورا دست به کار تجدید سازمان گری شد. از سوی دیگر فضای دانشگاه هم به سرعت دگرگون و یک روحیه پر امید اعتراضی در همه جا گسترش یافت. نسلی که از ۲۸ مرداد هیچ خاطره ای نداشت وارد میدان می شد. حمید در تابستان ۴۵ از نو کنکور داد و شادمانه به دانشکده فنی تهران آمد.

بیژن خود ارتباط مستقیم همه افراد گروه را بر عهده گرفت. مرکزیت گروه بازسازی و تدارک مبارزه مسلحانه موضوع مرکزی فعالیت های سازمان گرانه گروه شناخته شد و قرار شد که مشارکت در فعالیت های علنی و قانونی هم در کنار آن ادامه یابد.

در تابستان ۴۵ بیژن خود ارتباط مستقیم حمید و فرخ را بر عهده گرفت. حمید هنوز بیژن را نمی شناخت. بعد از چندی حمید به قسمت «تدارک مبارزه مسلحانه»  و فرخ به بخش فعالیت های علنی و قانونی منتقل می شود. حمید با نام مستعار اصفهانی، همراه با مجید کیانزاد، که چندی پیش از زندان رها شده بود، به «تیم کوه» منتقل شد و تحت مسوولیت سعید کلانتری با شور و شوق بسیار شروع به کار کرد. او به هنگام انتقال به بخش نظامی درست ۲۰ سال داشت و تازه در کنکور دانشکده فنی تهران پذیرفته شده بود.

دقت و هشیاری فوق العاده، شجاعت و اعتماد به نفس شگفت انگیز در تصمیم گیری و اجرا، حد استقامت در برابر سختی ها، و آمادگی جسمی غیرمعمول، با وفاداری مطلق به گروه، همراه با نداشتن هر گونه ردپای سیاسی در محیط خانواده و تحصیل و حساسیت صفر پلیس سیاسی نسبت به او ویژگی هایی بود که عزم بیژن در انتقال حمید به بخش سیاسی- نظامی را جزم می کرد.

 

مزرع سبز دانشکده فنی

انتقال حمید به بخش نظامی همزمان شد با انتقال او از دانشکده علوم به فنی. محیط فنی با علوم تفاوت فاحش داشت. در این جا جمع بزرگی از دانشجویان بودند که هر یک سودایی بزرگ در سر داشتند؛ بدنه بس گسترده ای با تمایلات سیاسی اعتراضی. حمید خود تکه ای از همین تن بود. رفتار او  همدلی با همین طیف را بازتاب می داد. او یکی از ارکان اطاق کوه دانشکده فنی شد. در بهار ۴۶ وقتی اعتراضات به تظاهرات کشیده شد و عده ای از دانشجویان به زندان افتادند، حمید حتی به عنوان نماینده دانشجویان هم قدم پیش گذاشت. اما وقتی خبر این سطح از فعالیت علنی به مرکزیت رسید به او گفتند زیاد جلو رفته است. و یکی از صدها باشد و نه یکی از چند نفر. از آن پس دیگر هیچ کس حمید را در متن ندید. او همیشه در حاشیه بود. شهرت اش به این شد که مسوول تیم شنای دانشکده فنی است. 

تیم شنای دانشکده فنی دانشگاه تهران 1348 - 1347

ردیف ایستاده از راست به چپ: نفر دوم: مهدی فتاپور، نفر پنجم: حمید اشرف.
ردیف نشسته: نفر چهارم از راست: محمدعلی پرتوی

او در میان طیف بزرگی از جوانانی که بعدا به جنبش فدایی پیوستند می چرخید و در اکثر برنامه های کوه دانشکده شرکت داشت و علیرغم حس احترامی که در محیط داشت، احدی نبود که بو ببرد که او کیست و چه می کند.

اسامی برخی از دانشجویانی که بعدا مجذوب  حمید و جنبشی شدند که او معمارش بود:

حمید رضا نعیمی برغانی، علی نقی آرش، محمدعلی پرتوی، مهدی فتاپور، انوشیروان لطفی، محمود نمازی، منصور فرشیدی، نسترن آل آقا، پوران یداللهی، مهرداد مینوکده، اسماعیل ختایی، بهروان، فرخ سپهری، محمدحسین حق نواز، حبیب الله خسرو  شاهی، ابوالحسن خطیب، عطا محسنی، رضی الدین تابان، احمدرضا شعاعی  و بسیاری دیگر.

 معجزه ۴۶

روز ۱۹ دیماه ۱۳۴۶ بیژن جزنی و عباس سورکی در لحظه تبادل اسلحه دستگیر می شوند و رد گیری ها و شکنجه ها و بلوف ها به دستگیری ۱۴ نفر از اعضای گروه منجر می شود. ۵ نفر از این ۱۴ نفر، یعنی بیژن جزنی، احمد جلیل افشار، فرخ نگهدار، مجید کیانزاد و عزیز سرمدی، حمید اشرف را به نام می شناختند و از عضویت او در بخش نظامی اطلاع مشخص داشتند. اما ساواک علیرغم فشارها و پیگیری ها، و علیرغم دسترسی به نام مستعار حمید، یعنی اصفهانی، موفق به شناسایی او نشد و راز بزرگ گروه مکتوم ماند.

در بازجویی ها وقتی با اعتراف یکی از دستگیر شدگان نام اصفهانی و ناصری مطرح می شود، بیژن اعتراف می کند آنها را منوچهر کلانتری معرفی کرده و می شناسد. بیژن این خبر را فورا به خارج از زندان انتقال می دهد. چندی بعد مجید کیانزاد و سعید کلانتری و چوپانزاده را در شلمچه دستگیر می شوند، کیانزاد می گوید شخصا اصفهانی را نمی شناسد و او از طرف منوچهر کلانتری به گروه وصل شده است.

 این که در یک پرونده چهارده نفره ۵ نفر از ۱۴ نفر نام و نشان و موقعیت یک عضو و نام و نشان او را بدانند و پلیس هم از نام مستعار آن عضو مطلع شده باشد ولی آن رفیق لو نرود و مصون بماند در شرایط آن زمان، با توجه به میزان فشار و مهارت بازجوها، چیزی شبیه به معجزه بود.  

 اگر هشیاری، سرعت عمل، مهارت بیژن در مدیریت بازجویی ها نبود به یقین از نام  اصفهانی رمز گشایی شده بود و حمید اشرف نفر پانزدهم پرونده بود.

* * *

 سومین پرده از زندگی پرشگفت و بی تکرار حمید اشرف از روز دستگیری جزنی (۱۹ دیماه ۴۶) شروع و با حمله به سیاهکل و اعدام یاران سیاهکل به پایان می رسد.

 جزییات این دوره توسط خود حمید به شیواترین شیوه در کتاب «حماسه سیاهکل»[1] نگاشته شده و امروز در همین سمینار از آن رونمایی می شود. در این دوره حمید اشرف به یکی از چند رزمنده ای تبدیل شد که روند تدارک مبارزه مسلحانه را رهبری کردند.

 «حماسه سیاهکل» خصلت نمای زلال و بی خدشه ی شخصیت و توانایی های حمید اشرف است. خواننده ی امروزین با این اثر نه فقط امیدها، توانمندی ها، و ضرورت های نهفته در کاربرد نظریه «تبلیغ مسلحانه»، را حس می کند، بلکه در لابلای کلمات همان چیزهایی را می یابد که ذهن میراث داران آن نظریه را به سوی نقد و نفی آن شیوه مبارزه سوق داد.

 حمید اشرف در تاریخ کشور ما چهره ای ماندگار و به یقین کم بدیل است. حمید اشرف کسی است که دفتر زندگی اش قبل از پایان سی سالگی به پایان رسید. کارنامه زندگی او برای نوجوانان و جوانانی که اکنون، یعنی بیش از نیم قرن پس از او، آغاز راه می کنند، کارنامه  پرشگفتِ روحِ سرکشِ کاوشگر مشتاقی است که آنان که سودای ممکن کردن ناممکنی را در سر دارند، آنان زیستن بی آرزوهای بزرگ را تاب ندارند، بس بعید است از واکاویدن آن، چه برای تکرار و چه برای نقد، خود را بی نیاز بیابند.

[1] کتاب حماسه سیاهکل تاریخ نگارش ندارد. اما از اطلاعات مندرج در آن پیداست که قبل از کشتار جزنی و همرزمان بر تپه های اوین و بعد از جزوه «تحلیل یک سال تجربه مبارزه چریکی در کوه و شهر» و جزوه «جمع بندی سه ساله» تدوین شده است. بخشی از اطلاعات مندرج در حماسه سیاهکل قبلا در این جزوات هم آمده بود. «حماسه سیاهکل» جزوه ای درون تشکیلاتی بوده و هیچ گاه انتشار بیرونی نداشته است. یک نسخه تایپی از این کتاب چند سال قبل به دست انوش صالحی میرسد و در تدوین اثر اخیر او، «اسم شب، سیاهکل» به کار گرفته می شود. نسخه دست نویس این اثر توسط  فرخ نگهدار سال گذشته در اختیار انوش صالحی قرار گرفت و با تطبیق دو نسخه آماده انتشار گردید. نشر باران نیز انتشار آن را عهده دار شد. 



افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

Axi az sale 1343 az shohada Ali Safai va Eskandare Sadeghi daram hengame sakhte panahgahe Kargar gholleye Tochal, c