حکایت چریک دعانویس، و خانه خارج از محدوده!

حیات کوچکی بود با دیوارهای کاه گلی و دو اطاق. یک خانه تیمی. خانه در خارج از محدوده شهر بود. از آن خانه های ساخته شده در شب که صبح از دل زمین چهار دیواری آن بالا می آمد و در چشم به هم زدنی با حلبی و پلاستیک شکل می گرفت، و جمعیت روستائی کوچ کرده به شهر را در دل خود جای می داد. نمی دانم ساکنان این خانه تیمی چند نفر بودند. خانه جای امنی بود.

مدتی می شد که ساکنان این خانه تیمی در آن زندگی می کردند. محله به حضورشان عادت کرده بود. الخصوص که یکی از آن ها خود را سید معرفی کرده و برای خودش جایگاهی درست کرده بود. گاه همسایه های روستائی برای شب نشینی به آن خانه می آمدند. تا چائی سید را بخورند و از هر طرف سخن بگویند. اما همه چیز با حمله ماموران شهرداری برای خراب کردن خانه های آن حلبی آباد بهم ریخت. تمامی امید آن اهالی همین چهار دیواری کوچکی بود که ساخته بودند. آلونک های چسبیده به هم. کوچه تنگ و خاکی و بوی تند توالت های بدون فاضلاب که در گرمای ظهر تابستان نفس کشیدن را سخت می کرد، با چند دکه چوبی که بقالی محل را شکل می داد. آن ها اعتراضی به این شکل زندگی نداشتند. جوان هایشان  به شهر می رفتند، عملگی می کردند. در کارخانه های دور و بر  مزدورمی شدند. مسن ترها کنار در خانه ها می نشستند، و با روستائیان هم ولایتی که تازه می آمدند به گفت و شنود پایان ناپذیر می پرداختند و از راه ورسم شهر می گفتند، و آرام آرام چنبره خود را به دور شهرها حلقه می کردند. دستشان در شهر، فکرشان در اعماق روستا!

جوان ها شب به آلونک های خود باز می گشتند. از وقایع روز از شهر و مردمانش حکایت می کردند. از خانه هائی که می ساختند، از خیابان ها، از ماشین ها، و نهایت به کار زاد و ولد مشغول می شدند. حال ماموران شهرداری آمده بودند که این رویای تازه را از آن ها بگیرند. دیگر فلک هم نمی توانست آن ها را به ده  باز گرداند.

خانه تیمی مرکز مراجعه وچاره جوئی شده بود. سید مورد مشورت. خاطره این خانه تیمی وسید از جمله خاطرات جالب سال های مبارزه چریکی است. در نخستین قدم قرار شد دسته جمعی به شهرداری منطقه بروند و صحبت کنند. سید هم داخل جمعیت بود با کلت و نارنجک های بسته بر کمر. چندین بار رفت و آمد و مناقشه راهی به جائی نبرد.

شب در خانه تیمی اعضا در فکر اقدامی مسلحانه بودند. <بهتر است بمبی در شهرداری منطقه در حمایت از مردم بگذاریم !>، <نه نه بهتر است اهالی را به مقابله بکشانیم و در حین در گیری به عنوان چریک وارد عمل شویم، و بعد هم برای همیشه از این محل برویم.>

نهایت به این نتیجه می رسند که وسایل خانه را جمع کنند، و آماده برای رفتن و در روز آمدن ماموران شهر داری و برخورد مردم با آن ها با انداختن نارنجک و درگیری از مردم حمایت کنند، و بعد بلافاصله از منطقه خارج شوند.

کاظم (سید) از آن روز و شب پرالتهاب برایم می گوید. از سختی تصمیمی که گرفته بودند.

<صبح ماموران شهرداری با بولدزر های خود برای خراب کردن آمدند. مردم شروع به اعتراض کردند. اما قادر به متوقف کردن بولدوزرها نبودند، ردیف به ردیف خانه ها را خراب می کردند، و جلو می آمدند. ما دیگر مصمم به عملیات بودیم ومی خواستیم زمانی که به خانه ما می رسند، شروع کنیم. خانه قبل از ما خراب شد و بولدوزر درست به پشت دیوار ما رسیده بود. ما آماده می شدیم که یک باره بولدوزر خاموش شد . گوئی که موتور از کار افتاد. راننده پائین آمد، در میان بهت و حیرت مردم نگاهی به دور بر انداخت، و خطاب به ماموران شهرداری گفت، بر می گردیم. دوباره موتور روشن شد. بولدوزر آرام آرام چرخی زد وهمراه ماموران از راهی که آمده بودند، بر گشتند. هیچکس باور نمی کرد. غلغله بین مردم افتاد که موتور پشت خانه سید خاموش شد و مامور شهرداری ترسید، و برگشت. <دیدید که چه طور خانه سید را برانداز کرد، و پس کشید، این یک معجزه است!>

پس از آن سید و خانه تیمی نظر کرده شد. مردم می آمدند، گاه نذری می آوردند و گاه دعا می خواستند. طوری که زندگی خانه تیمی مختل شده بود.

<یک شب یکی از همسایه ها کودک خردسالش را که درون تب می سوخت به خانه مان آورد. <سید بچه ام از تب دارد می میرد کمکش کن! >، <می گویم بچه را باید هم اکنون به دکتر ببری، دوا بگیری، با دعا که کاری نمی شود، اما قبول نمی کند. از او اصرار و اصرار، و از من تاکید برای بردن به دکتر. نهایت قبول می کند که فردا به دکتر ببرد، اما به شرطی که من برایش دعائی بنویسم. کاغذی می آورم خرچنگ و قورباغه ای ترسیم می کنم وبه دستش می دهم. گوئی دنیائی را به او داده ام. یکی از اعضای گروه که پزشک است و مدتی است که با ما در این خانه است، بلند می شود چند قرص مسکن و تب بر که در خانه داریم را می آورد، و می گوید این دعا تنها به شرطی عمل می کند که این قرص ها را به بچه بدهی، پاشوره کنی، بعد چائی و شیر داغ بده، رویش را بپوشان تا عرق کند و اثر دعا ظاهر شود.>

فردا اول وقت مرد با کاسەای شیر بر در ایستاده بود، پسرش شب عرق کرده آرام خوابیده بود، و صبح حالش بهتر شد. معجزه سید که در اصل معجزه رفیق دکتر تیم بود باز خانه را امامزده کرد. طوری که دیگر کار و ماندن را مشکل ساخت. زمانی طولانی در آن جا بودیم، و باید می رفتیم. خانه را به نرخی ارزان فروختیم و از آن محل خارج شدیم. اما برای من توقف بولدوزر یک سوال بود. چطور شد؟ به شهرداری مراجعه  کردم، و دلیل پرسیدم. جواب بسیار ساده بود. آن جا نهایت مرزی بود که نمی شد خانه سازی کرد و خانه ما دقیقا در خارج این محدوده بود. بعدها یکی از همان اهالی محل را دیدم. خود و پسرش از سردمداران کمیته شده بودند! شاید که امروز از سردمداران حکومت باشند.

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

با تشکر. سوالی داشتم. فقط میخواهم مطمئن بشوم: این داستان واقعی است؟

دوست ارجمند امیر، با درودهای گرم و سپاس از توجه تان به مطلب. تمامی مطالب داستانی دوست ارجمندمان ابوالفضل محققی، رویدادهای واقعی اند که ایشان از صندوق گمجینه خاطراتشان بیرون کشیده و با پردازشی اندک در اختیار خوانندگان مطالبش قرار می دهند. با احترام و آرزوهای نیک برایتان.