رياست جمهور جديد امريکا، آسيبها و انتظارات

 
 
انتخابات امريکا برای همه مردم جهان از اهميت خاصی برخوردار است. امريکا کشوريست که از پايان جنگ جهانی دوم تا کنون به همه مناطق جهان نفوذ کرده ، در امور داخلی همه کشورها دخالت کرده و   - به شهادت تاريخ – از عوامل مهم تعيين سرنوشت بسياری کشورهای جهان بوده است. بر اين منوال برای ما اهميت دارد که نسبت به تحولات امريکا حساس باشيم. 
 
در هشت نوامبر، مردم امريکا رئيس جمهور جديدی انتخاب می کنند. در سه ماه آينده آقای اوباما قدرت عظيم امريکا را به فرد ديگری می سپارد. برای ما اين سئوال مطرح است که چه خطرات و آسيبهائی را در چشم انداز داريم؟ يا بالعکس، چه فرصتهائی وجود دارند؟
دو نفر، هيلری کلينتون و دانالد ترامپ موفق شده اند که به ترتيب کانديدای حزب دموکرات و جمهوريخواه شوند.
 
 بر مبنای نظرسنجی های انجام گرفته، دانالد ترامپ شانس چندانی برای پيروزی ندارد. البته، همانطور که آقای ترامپ بارها اشاره کرده است، اين نظر سنجی ها تا کنون غلط از آب درآمده اند. مواضع ترامپ، افراطی، رک و راست و بدون رودربايستی و به دور از معيارهای رفتار و گفتار سياستمدارانه هستند. همين صراحت او محبوبيتش را در بخشی از جامعه بالا برده، ولی بسياری سياستمداران – منجمله چهره های مشهور جمهوريخواه – را به جائی کشيده که علنا او را مخبط و ديوانه می نامند. ترامپ، از اظهارات نژاد پرستانه عليه مکزيکیها و مسلمانان ابائی ندارد. او تا کنون مواضعی گرفته که به طبع اقای پوتين –روسيه – خوش آمده اند. مخصوصا اينکه گفته است غرب می تواند در مورد سوريه مبانی مشترکی با روسيه داشته باشد. ولی خطر بزرگ ترامپ در قيقاجهای بی محاباست. او با همه چيز قمار می کند. ترامپ به امريکائيها می گويد که مدتهاست که بقيه دنيا از قبل امريکا بهره برده اند و حالا وقت آن رسيده که امريکا دوباره صلابت و قدرت خود را ثابت کند. "اول از همه، امريکا" شعار تبليغاتی او بوده است. اين حرفها برای شنونده بی خبر امريکائی شيرين هستند ولی نگرانی اصلی در اينست که او به اين حرفها باور داشته باشد. دورانی که امريکا تنها ابرقدرت جهان بود گذشته است و  سياستی که با تصور امريکای ابر قدرت به پيش کشيده شود يا با شکست روبرو می شود، و يا هم دنيا را به آتش می کشد. در مورد ايران نبايد انتظار داشته باشيم که ترامپ رفتار مسالمت آميزی مشابه اوباما را دنبال کند. ولی خطر اصلی او در عرصه وسيع جهانی است. در اين عرصه است که تمام ساکنين کره زمين بايد مخالف او باشند.
 
خانم کلينتون از جنس ديگريست. او با تجربه است و مخصوصا سالها وزير خارجه امريکا بوده و با واقعيات جهانی آشناتر است. خانم کلينتون روابط نزديک با اسرائيل و لابی صهيونيستی و با وال استريت دارد. مشکل اصلی وی اينست که به هيچ پرنسيپی باور ندارد. رفتارش حسابگرايانه است و به راحتی در زير فشار موضع عوض می کند. او در دوره رقابت برای کانديداتوری (درون حزب دموکرات) تحت فشار برنی ساندرز مواضع راديکالتری گرفت ولی از نظر اکثريت مردم قابل اعتماد نيست و نظر سنحیهائی که تا کنون انجام شده اند، می گويند بيش از پنجاه درصد مردم به او اعتماد ندارند. همين برايش امتيازی به حساب می آيد چرا که هفتاد درصد مردم به ترامپ هم اعتماد ندارند. 
 
تا کنون خانم کلينتون حرف زيادی در مورد سياست خارجيش نزده است. به ياد داريم که در دوره وزارت ايشان بود که امريکا، مجاهدين را از ليست تروريست بيرون آورد. همچنين در همان دوره وزارت خارجه او بود که تفاوت سياست اوباما و کلينتون روشن شد. ايشان نظرات و سياستهائی بسيار نزديکتر به اسرائيل داشتند.
 
خانم کلينتون چه شعار محوری دارد؟ چه چيزيست که مطمئن باشيم حتما به دنبالش خواهد رفت؟ هر چه جست و جو کردم چيزی نيافتم. هيچ محور مهمی در چشم انداز ندارد و نبايد انتظار راه حلهای برجسته ای از او داشته باشيم. در دوره حساس کنونی او بدترين رئيس جمهور امريکا خواهد بود.
 
تاثير انتخاب يکی از اين دو برای خاورميانه چه خواهد بود؟ بر خلاف نظريه ای که همه سياستهای امريکا را از زاويه برخورد رئيس جمهورش بر می شمارد، فکر می کنم سياست امريکا در عرصه بين المللی بر مبنای سه فاکتور، و تداخل آنها با يکديگر، تعيين می شود. اولين ( و برجسته ترين) عامل، منافع امريکا در عرصه بين المللی است. ساختار سياسی امريکا هم حافظ اين منافع است. دومين، سياست و برخورد رئيس جمهور و بالاخره سومين عامل هم ، توازن قوای بين المللی است.
 
"عامل منافع و معيارهای امريکا" عامل نسبتا پايداريست و تحولاتش بسيار کند می باشند. اين عامل شامل منافع اقتصادی می شود که در مورد خاورميانه عمدتا به منابع انرژی ما مربوط است. در عين حال شامل معيارهای غير اقتصادی همچون اهميت استراتژيک می شود و بالاخره منافع و تمايلات اسرائيل است که ضامن آن، لابی قدرتمند صهيونيستی در امريکاست. ساختار قدرت در امريکا، ارزيابی و ديد معينی نسبت یه اين منافع و معيارها دارد و رفتار و برخورد رئيس جمهور نمی تواند آن ديد را ناديده بگيرد. اگر نيازهای اين عامل بر خلاف برنامه های رئيس جمهور وقت باشد، نيازهای منافع ملی معمولا بر تمايلات رئيس حمهور وقت غلبه می کنند. نمونه بسيار برجسته اين تفوق را در دوره اوباما شاهد هستيم. عليرغم گرايشات اوباما، او مجبور می شد سياستی را دنبال کند که، از ديد قدرتمندان در ساختار سياسی امريکا، نزديکتر به دفاع از منافع امريکا بود. 
اين تعامل "منافع امريکا" و تمايلات رئيس جمهور در مواردی دست کم گرفته شده و يا حتی ناديده گرفته می شود. نظراتی که نسبت یه امريکاخوش بين هستند عامل منافع امريکا را درارزيابی های خود در نظر نمی گيرند، يا از روی آن بسيار سرسری رد می شوند و تمام استدلال خود ر ا بر مبنای اظهارات رئيس جمهور يا سخنگوی کاخ سفيد (معمولا در دفاع از دموکراسی) بيان می کنند. اگر اين خوش خيالی بر سياست روز غلبه کند ما بايد منتظر فاجعه باشيم.
 
واقعيت اينست که رئيس جمهور برای دفاع از منافع امريکا انتخاب می شود و تنها در چارچوب تنگ و باريک اين محدوديت، قدرت مانوور دارد. 
علاوه بر فاکتورهای "منافع ملی" و گرايشات رئيس جمهور، فاکتور سومی هم – توازن قوای بين المللی -عمل می کند که بر ماحصل دو عامل فوق تاثير می گذارد. بلافاصله پس از فروپاشی شوروی و اردوگاه سوسياليستی، برای دوران کوتاهی ، امريکا تنها ابرقدرت جهان بود. در اين دوره بود که جورج بوش پسر اغلام کرد، يا با سازمان ملل و يا اگر نشد، بدون تاييد سازمان ملل، به عراق حمله می کند. اينگونه ناديده گرفتن نظرات بين المللی تنها به دوره کوتاهی مربوط می شود که امريکا احساس می کرد تنها ابر قدرت جهانی است و هيچ کشور ديگری قد رت مقابله با او را ندارد. اين دوره تمام شده است. در دوره کنونی نبايد آنگونه قدرت بی همتا را برای امريکا در نظر داشته باشيم.
 
در چند ساله اخير، توان و اعتبار امريکا در خاورميانه بطور فاحشی کشاهش يافته است وبه نظر می رسد که در دو ماهه اخير  اين روند تسريع شده است. هر کسی که جای اوباما را بگيرد نمی تواند اين تحولات را ناديده بگيرد. امريکا در افغانستان با مخمصه ای روبروست. حالا سالهاست که امريکا خواستار صلح با طالبان است  تا بتواند نيروهايش را ابرومندانه تخليه کند ولی طالبان تا کنون بدان تن نداده است. يک متحد مهم امريکا عربستان سعودی است که با حمله به يمن دست امريکا (و غرب) را در حنا گذاشته است. هفده ماه از شروع تجاوز عربستان به يمن گذشته و هنوز در نيمه جنوبی کشور مانده اند. در اين مدت تنها پيروزی قابل ذکر، نصيب القاعده و داعش شده است که توانسته اند در جنوب يمن (نواحی تحت تصرف عربستان و متحدين محليش) قدرت خود را چندين برابر کنند. باز هم امريکا پيشنهاد صلح با حوثی ها را می دهد ولی عربستان نمی تواند به سادگی از اين باطلاق خود ساخته به در رود. شايد بزرگترين خطر برای غرب، الهام آزادی خواهی مردم عرب است (يادگار ماندنی بهار عرب) که تمام متحدين اصلی امريکا مخصوصا عربستان، مصر و اردن را به بحران کشانده است. دو مورد نوين تحولات، که بر خلاف تمايل امريکا ، در همين دو ماهه اخير،  به وقوع پيوسته اند. اول تحولات موضع ترکيه و دومی ورود فعال چين به عرصه  سياست در خاورميانه اند. )هر دو موضوع را به صورت ضميمه در پائين تقديم می کنم ولی نقش ژئوپولتيک اين مقولات بر توازن قوای منطقه را همينجا مرو می کنم). 
 
به نظر می رسد از اين پس ترکيه متحد آرام و قابل اعتماد امريکا نخواهد بود. بعضی ناظران به ائتلاف ترکيه، روسيه و ايران فکر می کنند. من فکر می کنم اطلاعات دقيق و قابل اتکا در اين مورد نداريم هر چند که بعضی شواهد حکايت از اينگونه ائتلافی می کنند. نکته ای که مسلما قابل ذکر است اختلاف جدی ترکيه و امريکا در مورد سرنوشت کردهاست. ترکيه نگران رشد جنبش استقلال طلبانه کردهاست و اين موضوع ، خط قرمز ترکيه است. از طرف ديگر اسرائيل و امريکا در مورد کردها سرمايه گذاری کرده اند و در عرصه نبرد سوريه نيز، نيروهای کرد تنها نيروی جدی و موثری هستند که در حين استقلال از رژيم سوريه، با تروريستهای داعش و القاعده می جنگند. کردهای سوريه برای امريکا اهميت دارند چرا که بجز آنها نيروی جدی و "معتدل" ديگری وجود ندارد. امريکا می خواهد هردوطرف، ترکيه و کردها، را راضی نگه بدارد و براين منوال به انواع اظهارات و اقدامات دو پهلو  دست يازيده اند. ترکها نگران موضع امريکا هستند و کردها (در اين مورد، کردهای سوريه) علنا گفته اند که نگرانند در ترازوی ترکيه يا کردها، امريکا به آنها پشت کند.
 
نتيجه اين اوضاع ، به هم ريختگی کامل خطوط جنگ سوريه است. کردها با کمک امريکا، با داعش می جنگند. ترکيه هم نيروی نظامی شامل تانک و سرباز را به سوريه فرستاده است و می گويد می خواهد با داعش بجنگد. در همان حال نيروهای ترکيه به کردها ( همانهائی که تحت حفاظت امريکا هستند) حمله می کنند. سياست امريکا در سوريه سردرگم شده است و امريکا نمی تواند بدون کنار گذاشتن بعضی اجزای اين سياست به نتيجه آبرومندانه ای برسد.
 
در شرايط کنونی، اردوی هوادار امريکا پراکنده و آشفته است. در صف مقابل، نيروهای دولت سوريه با کمکهای مستقيم ايران و ميليشيای شيعه از لبنان، عراق و افغانستان، و کمکهای مستقيم نيروی هوائی روسيه دارای امتياز انسجام هستند. اين نيروها منسجم هستند و يک برنامه روشن دارند. آنها می خواهند حکومت ديکتاتور سوريه را حفظ کنند و محبوبيت يا تنفر اکثريت مردم سوريه هم برايشان مهم نيست.
 
اگر امريکا نتواند نيروهای پراکنده اردوی خود را مهار کند بايد منتظر شکست جدی در اين عرصه باشد. تنها آلترناتيو باقی مانده برای امريکا دخالت مستقيم نظامی است. در حال حاضر اين گزينه بسيار دور از واقعيت است.
در چنين شرايطی است که دولت چين به دخالت مستقيم در سوريه می پردازد و اعلام می کند که با دولت سوريه برای کمک مستقيم نظامی مذاکره کرده است. دخالت چين تفاوت چندان محسوسی در جنگ سوريه ندارد و در عمل تنها به تقويت روحيه اردوی هوادار اسد می انجامد. ولی اين مداخله را بايد بدين معنا تعبير کرد که چينی ها از سير تحولات خاورميانه بدين نتيجه رسيده اند که خلئی در اين منطقه در حال بروز است و می خواهند تا تنور داغ است برای خود نانی فراهم آورند. اشاره می کنم که سوريه به نقطه تلاقی سياستهای متضاد تبديل شده و روشن شدن وضع سوريه تا حدود زيادی به روشن شدن ديگر مسائل - منجمله آتيه برجام – کمک می کند.
 
بدين ترتيب، توازن قوا در خاورميانه و مخصوصا روند تحولات خاورميانه ، فرصت چندانی برای مانوورهای جديد رئيس جمهور بعدی باقی نمی گذارد. چه خانم کلينتون و چه آقای ترامپ کارتهای برنده ای در اختيار نخواهند داشت. 
می توان گفت که در هر صورت سياست امريکا نسبت به ايران سخت تر و ستيزه جويانه تر می شود و به سادگی دوران اوباما با ما کنار نخواهند آمد. در عين حال مقوله محوری در خاورميانه سرنوشت روند گذار از نظم امريکائی، و جزئيات چگونگی آنست. دليل اصلی که "برجام" به نتايج روشنتری نرسيده است بحث بر سر جزئيات اين گذار است. تا کجا دست ايران باز گذاشته می شود؟ حريم منافع امريکا چه خواهد بود؟ مذاکات ايران و امريکا ادامه خواهند يافت و مضمون آنها تقسيم سهم هر کدام از طرفين است. برجام تنها يک قدم در راه صلح منطقه بود ولی تنها پس از روشن شدن خطوط اساسی توافقی کلی تر می تواند به نتايج ملموس برای مردم ايران منتهی شود.
 
فکر نمی کنم که عربستان حاضر شود سوسه دواندن در کار ايران را کنار بگذارد. در چند سال آينده بايد منتظر همکاری علنی تر اسرائيل و عربستان سعودی باشيم. به هر حال، با دوران پرآشوبی روبرو هستيم که مسلما – لااقل در کوتاه مدت – برای ساکنين اين منطقه همراه درد و رنج فراوان خواهد بود. 
 
سوم سپتامبر 2016
 
 
ضمائم:
ضميمه 1- ترکيه - ترکيه قدرتمندترين کشور مسلمان هوادار امريکا بود. اکنون به نظر می رسد که اين نيرو تدريجا از امريکا دور می شود. بعضی صاحب نظران اين تغيير موضع را درازمدت می بينند و فکر می کنند که ترکيه، ايران و روسيه به تفاهم درازمدت و ماندنی تری رسيده اند. حتی اگر چنين ائتلاف ماندگاری در کار نباشد ولی در هر صورت ، حکومت ترکيه هر روزه به ديکتاتوری نزديکتر می شود و به هوس تجديد اعتبار امپراتوری عثمانی به ماجراجوئيها گرفتارشده، و فعلا وارد فاز جديدی شده است که از اين پس نمی تواند حرف امريکا را بی بروبرگرد قبول کند و امريکا هم نمی تواند به اتکای ترکيه برنامه ريزی نمايد. 
شواهدی حکايت از اين می کنند که کودتای نافرجام تر کيه با کمک و حداقل با چشم پوشی امريکا اتفاق افتاد. ناظرينی که چنين نظری می دهند می گويند مرکز هدايت کودتا همان پايگاه هوائی اينچرليک بوده است که در عين حال پايگاه بيش ازپنج هزار امريکائی و موشکهای اتمی آنهاست  آنوقت اين سئوال پيش می آيد که چگونه ممکن است که  امريکائيها متوجه تحولات و مقدمات کودتا نشده باشند.
معلوم نيست اين نکته در چه حد صحت دارد ولی عکس العمل دولت ترکيه روشن بوده است. اردوغان در اولين سفر خراجی به سن پترزبورگ رفت و با پوتين ديدار داشت. پس از آن هم وزير  امور خارجه ترکيه پيشنهاد همکاری نزديک روسيه و ترکيه برای سرکوب داعش راعلنا مطرح کرد . آينده، نتيجه را روشنتر می کند ولی در هر صورت- تا حدودی که استراتژی ژئوپولتيک  ترکيه تغيير کند - اين  موضوع دست امريکا را برای ابراز قدرت در خاورميانه بسيار ضعيفتر می کند. 
ضميمه 2 - کردستان سوريه؟ - تقريبا تمام مرز شمالی سوريه (مرز مشترک سوريه و ترکيه) سرزمينهای کردنشين هستند. کردهای سوريه با کمک مستقيم امريکا و مخصوصا با پوشش هوائی امريکا، موفق شده اند که تقريبا تمام اين ناحيه را در اختيار بگيرند. تنها يک خطه در دو طرف رود فرات ( نواحی شرقی و غربی) تحت کنترل کردها را از هم جدا می کرد. اين باريکه شامل شهر جرابلوس بود و تنها راه باقی مانده داعش به مرز ترکيه بود.  تصرف اين ناحيه توسط کردها می توانست تمامی اين خطه را به صورت يکپارچه در اختيار کردها قرار دهد.
ترکيه بارها و علنا هشدار داده بود که استقرار يک خودمختاری کرد در سوريه را بر نمی تابد. به همين دليل ، زمانی که کردها به غرب رود فرات رسيدند و امکان کنترل يکپارچه شمال سوريه داشت به وقوع می پيوست ارتش ترکيه تحت عنوان جنگ با داعش وارد معرکه شدند. البته ترکها توانستند داعش را بسرعت از جرابلوس بيرون برانند ولی به عمليات خود، اين بار عليه کردها ادامه دادند.
اين اوضاع، امريکا را به دردسر انداخته است. به نظر می رسد که پس از سفر جوبايدن به ترکيه به توافق رسيده اند که کردها نبايد به اين بخش ازغرب فرات دست بيابند ولی بحث در پشت پرده هنوز ادامه دارد. امريکا بايد دست آخر تصميم بگيرد که کدام يک را نگاه می دارد. ترکيه و کردها تنها در شرايط کاملا اظطراری کوتاه می آيند و تا آن زمان در دو جهت مختلف قرار خواهند داشت.  
ضميمه 3 - چين – از هنگام استقرار جمهوری خلق چين، روشن بود که رهبران چين حاضر به مداخله در امور کشورهای ديگر – بر مبنای درک آنها از انترناسيوناليسم پرولتری – هستند. بلافاصله پس از استقرار جمهوری خلقی، چين در جنگ کره عليه امريکا شرکت کرد. پس از آن هم نقش فعالی در انقلابها و جنگهای هندوچين (ويتنام، لائوس و کامبوج) داشت. ولی از همان ابتدا، مداخله فعال چين به نواحی ای محدود می شد که انتظار پيروزی داشتند، و هر زمان که اين اصل ناگفته را در نظر نگرفتند – مثل حمله به ويتنام – انگشت آنها سوخت. در تمام موارد ديگر، چين به اعلام موضع سياسی بسنده می کرد. 
 –  در دهه های شصت و هفتاد قرن گذشته، سياست چين بر مبنای تشويق مردم به جنگ با حکومتهای نيمه مستعمره و نيمه فئودال مستقر بود. در اين سالها دخالت چين عمدتا به ارسال کتاب سرخ مائو ختم می شد. در سالهای بعد و همپای تحولات سرمايه دارانه در چين، اين سياست تغيير کرد. از آن پس، چين تنها به فروش محصولاتش بسنده می کرد و از هر گونه مداخله ای احتراز می کرد.
در سه دهه گذشته چين موفق شد که بسياری معادن مهم افريقا و امريکای لاتين را بخرد و يا امتياز استخراج و استفاده از آنها را به دست آورد. در مقابل، اجناس چينی، از جنس خوب تا بنجلهای ارزان قيمت را به تمام دنيا صادر می کرد و نگران زخم خوردن صنايع ملی در ديگر کشورهای جهان نبود. (البته بايد يادآور شد که در عين حال به توسعه زير ساختهای اين کشورها کمک می کرد.) چين در يک مسير آرام ولی مطمئن، در بقيه جهان دخالت می کرد. ولی در چند سال گذشته و همپای رشد صنعتی و قدرت نظامی،  تدريجا به سياستهای ستيزه جويانه و تعرضی می پرداخت. تا کنون اين نوع سياست تعرضی فقط در مورد دو سلسله جزيره در دريای جنوبی و شرقی چين محدود می شد. 
از ابتدای بحران سوريه، موضع چين هميشه بر عدم مداخله کشورهای ديگر در امور سوريه تاکيد داشته و در موارد گوناگون در سازمان ملل و شورای امنيت هم مواضعی در دفاع از حکومت کنونی سوريه می گرفته است. ولی در تمام اين دوره، چين از دخالت مستقيم در جنگ داخلی سوريه احتراز می کرد. بدين دليل است که تصميم چين به کمکهای نظامی مستقيم به رژيم اسد معنائی بيشتر و وسيعتر از يک مداخله ساده پيدا می کند.
 
به نظر می رسد که اين تغيير سياست از آرام و محتاط به سياسی و تعرضی، در خاورميانه به وقوع می پيوندد. چين از سير تحولات خاورميانه نتيجه گرفته که امريکا در حال تخليه تدريجی خاورميانه است و بنابراين فکر می کند که خلئی ايجاد می شود که بايد از موقعيت استفاده کند و در حد امکان جای پای خود را مستحکم نمايد. 

افزودن نظر جدید