سالار زن

یاد و خاطره دایه سلطنت اعظمی گرامی باد

در فرهنگ عامیانه کردها و لرها، زنانی را که از توانایی و شایستگی برخوردارند، سالار زن می نامند، این گونه زنان در شادی و سوگواری و دیگر مراسم خانوادگی و اجتماعی مدیریت و کاردانی خود را نشان می دهند, و در میان مردم  از احترام خاصی برخوردارند، اما دایه سلطنت خود، سالار ِ سالار زنان بود، انسانی که بیش از 40 سال زندگی اش توام با درد و رنج بود، و تمام مشکلات را فداکارانه و با روحیه ای والا تحمل کرد و سرفراز زیست. دایه سلطنت از دوران کودکی که همراه مادرش به ملاقات مرتضی خان اعظمی می رفت، با مشکلات و مسائل زندانیان سیاسی آشنا شد.

درسال 53 که مبارزه مسلحانه در لرستان برهبری دکتر هوشنگ اعظمی آغاز شد، و دهها نفر از اعضای خاندان اعظمی و ایل بیرنوند دستگیر شدند، اوج فداکاری دایه سلطنت هم آغاز شد، در طی هفته، ساعتها در صف ملاقات در زندانهای بروجرد، اوین، کمیته مشترک، قصر و جمشیدیه در انتظار دیدار فرزندان دلبندش فریده، فرخنده، فریدون و محمد می گذراند. اما مشکل اصلی او در خارج از چارچوب زندانها بود، زیرا باید از چندین کودک از شیرخواره تا 12 ساله که نوه های خود و فرزندان دکتر اعظمی بودند، مراقبت می کرد و افزون برآن همانطور که خصلت سالار زنان است، باید بتمام خانواده هاییکه همسران یا فرزندانشان در زندان بودند سرکشی می کرد، و به مشکلات آنان رسیدگی می کرد.

دایه سلطنت افزون بر آنکه از عاطفه و محبت سرشار بود از شهامت نیز برخوردار بود، یکبار در کمیته مشترک برای درخواست ملاقات با فرزندانش بر سر رسولی سرشکنجه گر ساواک فریادزده بود که رسولی هم  او را تهدید به دستگیری کرده ]در جواب رسولی با شجاعت و با گویش لری گفته بود: «آزادی سی چنه مونه» یعنی آزادی را می خواهیم چکار؟

زندگی دایه سلطنت در آن 5 سال در پشت در زندانها و تربیت و پرورش کودکان و همیاری باخانواده های زندانیان گذشت. در این سالها جان باختن دکتر هوشنگ اعظمی، دایه سلطنت و تمام مردم آگاه و تهیدستان لرستان که پزشک مردمی خود را از دست داده بودند داغدار کرد.

باشکوهترین شب زندگی دایه سلطنت سوم آبان 57 بود که فرزندان برومندش و تمام زندانیان ایل بیرنوند بهمراه هزار زندانی سیاسی دیگر آزاد شدند. در آنشب این مادر فداکار با اشک و غرور فرزندانش را در آغوش کشید.

روزها و هفته ها خانه دایه سلطنت محل دیدار مردم قدرشناس لرستان بود که به  دیدن فرزندانش می آمدند، و دایه با آغوش باز از مردم استقبال و پذیرایی می کرد.

اما دریغا دوران شادمانی دایه سلطنت و دیگر مادران میهن مان دیری نپایید زیرا این بار فاجعه ای بمراتب ویرانگراتر در انتظار مادران میهن مان بود، تهاجم به سازمانهای سیاسی و نیروهای مترقی آغاز شد، و دستگیریها و اعدامها با ابعادی گسترده تر میهن را در برگرفت و بدیهی بود که سهم دایه سلطنت هم بیشتر خواهد شد، زیرا این بار با حاکمیتی بیرحم تر و خونریز روبرو بود.

در سال 60 توکل اسدیان زندانی مقاوم دوران شاه و داماد دایه سلطنت در زیر شکنجه جان باخت. در سال 61 فریدون فرزند دلاورش در برابر جوخه اعدام ایستاد، و قامت ستبر و قلب پر مهرش برخاک افتاد. در سال 64 جمشید سپه وند که در نوجوانی در رژیم پیشین به 5 سال زندان محکوم شده بود این با در 25 سالگی در برابر جوخه آتش ایستاد، در سال 67 هبت معینی چهره نامدار جنبش چپ در فاجعه ملی جان باخت.

دایه سلطنت در این پیکار سخت و دشوار تنها نبوده و زنده یاد پرویزخان همسرش نیز  همواره  در آن روزها یار و یاورش بود.

یاد و خاطره  فداکاریهای دایه سلطنت اعظمی و مادر خرم آبادیها و مادر اشترانی ها، همانند اشترانکوه در قصه های مردم لرستان جاودانه خواهد ماند.

 

بخش: 

افزودن نظر جدید