دو گفتار در مراسم یادبود پروین صدیقی در شهر وین

گفتار نخست از ناصر

ما امروز در اینجا گرد هم آمده ایم تا با رفیقی و یاری پر از احساس، مملو از محبت، برای آخرین بار وداع کنیم و خاطره اش را گرامی داریم.

رفیق پروین صدیقی که او را سپیده صدایش می کردیم؛ در ۵۷ مین سال زندگیش پس از چند سال درد و رنج حاصل از بیماری سرطان با قلبی مملو از آرزوهائی که در راه مانده بودند, بخواب ابدی فرو رفت و ما را در غم و اندوهی جان گداز بجای گذاشت. او در نيمه شب چهار شنبه ١٢ اکتبر در نبردی نابرابر میان مرگ که آمده بود تا جانش را برباید و زندگی که تنها لبخندهای امید، یاورش بودند، اما شکسته در خویش به انتهای توانش رسیده بود، از میان ما رفت. او در واپسین روزها که هنوز نفس های گرم زندگی را بهمراه داشت به گفتگوئی با سرنوشتش پرداخت:

که ای سرنوشت می دانم زندگی بی انتها نیست و از همان آغاز وجودش در گذرگاه مرگ قدم بر می دارد. اما چگونه شد که چنین نابهنگام و شتابان مرا به دیار بی بازگشت روانه می نمائی؟ مگر نمی دانی که من به انسانها عشق می ورزم و تن و جانم با هزاران رشته، با هزاران مهر به آنان پیوند خورده است؟ مرا از آنان دور مساز که امروز برای آخرین وداع زود است . بگذار تا شاید بتوانم به برخی از آرزوهای دیرینه ام دست یابم. من سالهاست از دیارم، لانه و آشیانه ام و زادگاهم بدور افتاده ام. هنوز افکاری در سر دارم، هنوز بدنبال گم شده ام می گردم. بالهای شکسته ام را می خواهم ترمیم کنم، پر باز کنم و به پرواز درآیم. به من مهلت ده تا بتوانم در زاد و بومم کردستان، بدون واهمه و حول و هراس، بدون وحشت از گزمه های خلفای اسلامی با زبان مادری ام اشعار عشق و محبت را فریاد کنم. بگذار به تن آرم آن البسه رنگین را تا همراه با رفقایم، خواهرانم، برادرانم دست در دست، شانه به شانه، بر پا کنیم جشن آزادی وطنم را. آری امروز آواره ام، آواره از دیار خود و تبعید گشته ام .اما پس از این سالهای متمادی تبعید هنوز به یاد دارم بهار کردستان را که هر سال قبل از فرا رسیدن آن، ماه ها به انتظارش می نشستم تا گلهای یاس و ارغوان را در بر گیرم و بر گونه ی شان بوسه زنم.

سرنوشت بمن مهلت ده! تو به از همه ی دیگران می دانی که من هنوز صبحگاه آزادی را ندیده ام و چه گران برایش پرداخته ام . هنوز چند ماهی از زندگی با همسر مهربانم، این نازنین انسانم نگذشته بود که دژخیما ن جمهوری اسلامی، این پاسداران سیه روز او را از دامنم ربودند و به قعر سیاهچالها افکندند و پس از ماه ها شکنجه، از آن جهت که نتوانستند او را وادار به بازگشت از باورهای دیرینه اش نمایند، به جوخه ی اعدامش سپردند.

یادش گرامی باد.

ای سرنوشت من گناهم را نمی دانم، من آن را نمی شناسم . برایم آن را بازگو تا با آن آشنا شوم و بدانم علت این چنین خشونتی با من، در کجا نهفته است. در جستجوی آزادی بودن و برای آزادزیستن، دل گشودن را گناهی نیست. تو خود بخوبی می دانی که همچون من بیشمارند انسانهائی که یک چنین بی عدالتی در جهان را که محصول نظامی خشونت گر و استثماریست نمی پذیرند. لعنت بر تو، من ترا نفرین می کنم، نفرین ابدی.

بیاد داری که چگونه دخترم آزاده را که بیست روزی بیش نداشت و تنها نفسهای گرم مادرش و آغوش پر از محبت او را می شناخت و به آنها نیازی مبرم داشت، از من جدا کردند و قلب سوخته ام را دگر بار به آتش کشیدند؟ کودکی که حاصل عشقی ناتمام و تنها یادگار دورانی کوتاه، اما پر از وفاداری، ایثار، و دلباختگی بود. و هم او بود که شاید می توانست مرحمی باشد بر این زخم های عمیقی که جان و دلم را به آتش کشیده بودند.

 تو خوب می دانی پس از آنکه نیمی از تحصیلاتم را در دانشگاه، در دانشکده پزشكی تبریز به اتمام رسانیده بودم، این تاریك اندیشان، این سیه دلان، مرا از دانشگاه اخراج و به جرم آزادیخواهی و همکاری با سازمانهای انقلابی بزندانم افکندند. تو گوئی می توان جامعه را با بستن دانشگاه ها و ازدیاد هر چه بیشتر زندانها متحول نمود. توگوئی پویایی و شکوفائی جامعه در دست یازیدن به پیشرفته ترین ابزارهای شکنجه میسر می شود. سه سال بدون هیچگونه چشم اندازی درسخت ترین شرایط در زندان بسر بردم. بارها مورد شکنجه، اذیت و آزار و توهین قرار گرفتم. هنوز چهره ی بسیاری از مهربانترین انسا نها، آخرین نگاهها، کیمیا و لبخندش، که روی باخت پیش از انکه شكفته شود، به همراه من اند. آنچه که در این۳ سال بر من گذشت و آنچه که من خود شاهد آن بودم مقوله ای است که می باید در فرصت دیگری به آن پرداخت. همین اندازه اما باید بیان داشت که سبعیت و درنده خویی این قوم، این جماعت, مرزی نمی شناسد. مرا همچون گل خشكیده ای ساختند که دیگر از من طراوتی برنتابد، محزون و ناامید، از راه افتاده و رنجور، عزلت پیشه کنم و بگوشه یی پناه برم.

پس از انکه پدرم توانست توسط هرآنچه که در سالهای طولانی زندگی اش اندوخته بود مرا همچون شیئی بيجان از جمهوری اسلامی خریداری کند و به فضای آزاد راه یافتم، در اولین دیدار با دخترکم آزاده که سه ساله شده بود، پس از آنکه مدتی بمن خیره شد گفت: "تو دایه من نیستی!" و با اشاره به مادر بزرگش ادامه داد که آری، "اون دایه منه!" او بخوبی از دست دادن مجدد مادرش را احساس می کرد و با چشمانی پر از وحشت و نا باوری از من می خواست تا راحتش بگذارم . ماهها بطول انجامید تا توانستم اعتمادش را بدست آورم که دخترکم ، عزیزکم، مرا ببخش که ترا تنها رها کردم . دستی که مرا از تو جدا نمود و پدرت را از تو گرفت ، دستی است که تا مُرفق بخون هزاران پدران و مادرانی ديگرآغشته است.

پس از رهائی از زندان ماه ها در کنج خانه ی پدرى ام با افکاری متشنج و در هم ریخته و جسمی رنجور و ناتوان مدتها قادر به انجام هیچ عملی نبودم . این همه جنایت، پستی و رذالت را نمی شود به این آسانی به باد فراموشی سپرد.

 نه رفیقی، نه یاری و یاوری که نزدش بنشینم ، دل باز کنم، اشک فرو ریزم، ناله کنم، فریاد بر آورم. که چه با من

 چرا این چنین بی رحمانه و خشونت بار! چرا قصه ی زندگی من می باید این چنین غم انگیز و درد آور نوشته شود. این چنین دردی را نمی شود درمان نمود، این درد حاصل زخمی عمیق و سوزان است که مرحمی را نمی شناسد. اندوه حاصل از دست دادن معشوق را تنها عاشق احساس می کند. این درد را می توان گریست، تا به انبوهی از قطرات اشک تبدیل شود و جانت را رها سازد.

 اندوه من، اندوه نو گیاهی است که دوران تازه نهالی را با مقاومت ، از خود گذشتگی ، خرد و اندیشه ورزی سپری کرد و به درختی تنومند و کهنسال تبدیل گشت و می رفت تا از این صحرای خشک و بی جان که حاصلی جز نیستی و تباهی را بهمراه نداشت جنگلی پر از توانائی و شادابی زندگی آفریند. آری می رفت تا محبت را جایگزین خشونت و عدالت را برپای دارد که مورد حمله ی اهریمنی مهیب و خونخواری قرار گرفت. شیره درونش را مکیدند شاخه هایش را به آتش كشیدند و برگهایش در این آتش قرون وسطایی جان باختند.

من این برگها را می شناسم. همه آنان آشنای من اند. یاد شان همیشه در خاطرم شكفته است. این کاروان عشق و انسان نیت، روشنایی و امید، یاران من اند. یاد آنان همیشه درجان من نهفته است . همیشه بخود می گویم : چگونه می شود که این برگهای رنگین و پرنشاط پژمرده می شوند. این اندوه، اندوهی ست ماندگار که با خودم به خاک سپرده خواهد شد.

آری عزیزانم، راه من بپایان رسیده است، اما راه شما در پیش است. می دانم که امروز نیز پایانی را در خود نهفته دارد. اما فردا در همین امروز در راه است . فردایی که می درخشد و بیدار می کند، می زداید و هموار می کند، ابرهای سیاه‌ آسمان این ظلمت پرستان قرون وستایی را که حایل خورشیدند، بکناری خواهد زد و جان هزاران هزار غم زده را مملو از نشاط خواهد کرد.فردائی که با خروش و یورش هزاران هزار انسان لب بجان آمده سر برآورد، ظلم و ستم را پایانی بخشد و دنیای نوینی را بر پای دارد. آنجا که ما همه بخانه مان بر می گردیم تا آنرا بازسازی کنیم. دریغا که مرا ديگر توانی نیست که همراهی کنم این سیل خروشان را، دریغا که مرا دیگر فرصتی نیست که پس از این سالهای غم و اندوه تبعید، شما یاران دیرینه ام را در بر گیرم و بر گونه تان بوسه زنم. می دانم زندگی زیباست. آرزو داشتم در این شادمانی بزرگ شما پایکوبی کنم. اما ستاره عمر من آرام آرام ناپدید می شود و راه فراموشی را طی می کند.

سپیده عزیز بخواب ، آرام بخواب، آرام و بدون تشویش، نگران مباش. آن راه دور نیست. ما از نیمه ی راه گذشته ایم. تو دل افروزی! تو بیاد می مانى! ما از نسیم بامدادی جویای سپیده خواهیم بود! درست است که این راه و رسم زمانه است و از ان گریزی نیست. اما چه زود، چه زود فانوس عمرت بخاموشی گرائيد.

همانگونه که سیاوش کسرایی سرود: "راستی چگونه می شود که این همه عشاق بیشمار آواره از دیار، یک روز بی صدا در اين کوره راه ها همه پر پر می شوند...."

آخر چگونه می شود که چنین شعله های نور، افراشته و غیور در این تند باد روزگار همه یکباره خاموش می شوند.

*** 

گفتار دوم از معتصم تاتايى

حضار محترم از اینکه زحمت کشیده اید و به این مراسم یادبود تشریف آوردید بسیار سپاسگزار هستیم.

به این امید اینکه ما در شادی های شما این محبت بزرگ را جبران کنیم. وقتتان را زیاد نمی‌گیرم من زبان مادری ام کوردی است منتها چون دوستان فارسی زبان اینجا زیاد حضور دارند این نوشته را به زبان فارسی نوشتم.

این نوشته یادی ست از این عزیز از دست رفته از یک زاویه اجتماعی سیاسی و وداعی ست با این نازنین همیشه به یاد مانده.

در روزی پاییزی، در یکی از روزهای غمگینش، در عصری دیر وقت یک ماشین جیپ ارتشی سبز رنگ در حالی که جسد یک مردقد بلند را با طناب روی آن بسته بودند، همراه با بلندگویی نصب شده در بالای آن از پادگان مشرف به شهر سقز، از توابع استان کردستان به سمت شهر راه افتاد. بلندگو اطلاعیه ای را به سمع مردم می رساند:" این جسد یکی از اشرار است که به دست ماموران امنیتی به سزای اعمال خود رسیده است. هر کس بخواهد با رژیم پادشاهی دربیافتد، جز این سرنوشتی نخواهد داشت." این پیام مرتباً تکرار می‌شد.

این جسد، جسد انقلابی مشهور کرد، سلیمان معینی، بود.

شهر فضای وحشت و ترس را به خود گرفته بود، ساواک رژیم با حضور خود در امکان مختلف به این فضای وحشت، دامن می‌زد.

شهر سقز که درفضای مرتفع از سطح دریا قرار گرفته است، دارای زمستان های پر برف و طولانی بوده و مردم طبقه ی متوسط و فقیر از داشتن چنین وضعیت جوی همیشه در عذاب بودند.

به اقتصاد شهر نگاه کنیم تنها در دو عرصه کاری را می توان پیدا کرد: کار در بخش دولتی و کار در بخش سرویس. طبقه ی متوسط شهر تلاش نموده تا بخشی از درآمد خود را به تحصیل بچه هایشان اختصاص دهند. این امر باعث شد که تعداد دانشجویان این شهر رو به افزایش بگذارد.

ما به سال های ١٩٧٣/٧٥ نزدیک می‌شویم. بالا رفتن قیمت نفت امکانات مادی زیادی، برای ایرانِ صادر کننده نفت فراهم آورد.

پول به دست آمده به سه نقطه سرازیر شد:

بخشی از این پول در شهرهای مختلف ایران، نه در کردستان، سرمایه گذاری شد.

بخش دوم آن خرج مراسم فرمایشی ِخاندان سلطنت گردید.

بخش آخر آن به تأسیس مراکز نظامی در کردستان و نقاط مرزی اختصاص داده شد.

در زیر خفقان سیاه و در شرایط اجتماعی و اقتصادیِ این چنینی تعدادی از جوانان پور شور و پر از انرژی پا به صحنه ی سیاسی شهر سقز گذاشتند. آرمانشان بوجود آوردن وضعیت معشیتی بهتری برای مردم عاد
ی کردستان. تعدادی از این جوان ها با پا گذاشتن به عرصه ی دانشگاهی ایران به عناصری پخته و آزموده تبدیل شدند. این عده با مراجعت های مداوم خود به شهر سقز، به مناسبت های گوناگون، تجربه ها و آزموده های خود را به بقیه جوان های شهر منتقل نمودند.

در میان این چهره ها می‌توان به کسانی ماننده: عزیزان از دست رفته ای چون: یحیی خاتونی، محمد حسین کریمی، اسد سلیمان پور، ایرج ماذوجی و انور ماجدی اشاره نمود.

در فضای سیاسی، اجتماعی این چنینی در شهر سقز اتفاق جدیدی در حال رخ دادن بود. این اتفاق در مقایسه با حرکت های سیاسی پیشین مانند جریانات سال های ١٣٢٥/٢٦ ،جمهوری مهاباد، ١٣٣٢ کودتای شاه علیه مصدق، تفاوت کیفی را بوجود آورده بود.

این دوره ما با حضور زن در صحنه ی سیاسی شهر روبه رو هستیم. ما با همچین پدیده ای در گذشته روبرو نبودیم.

حضور زن درفضای سیاسی شهرسقز کاملاَ مشهود بود. حضور در مجالش شعرخوانی، جلسات سیاسی، کمک به مردم فقیر شهر و حضور فعال در تظاهرات را می‌توان برای نمونه آورد. ادامه این حرکت در نهایت خود به خوبیت انجامید و زن کورد برای اولین بار در تاریخ سیاسی کردستان به عضویت حزب سیاسی مانند: حزب دمکرات کردستان ایران، حزب کوموله و سازمان چریکهای خلق ایران در آمد. درستی این مدعا این است که وقتی جمهوری اسلامی در 28 مرداد سال 1358 بعد از درگیری با نیروهای کُرد شهر سقز را به تصرف خود در آورد. خلخالی نماینده ی امام در اولین موج اعدام های خود 2 خواهر کعبی ها، شهلا و نسرین را درجمع اعدامی ها گذاشت . اعدام های بعدی نظیر مستوره شهسواری، فضیلت دارایی، وحیده واحدی، مهین عبدالله زاده و فرشته فایقی گواه مسلم ادعای بالاست.

در این اوضاع، در این شرایط و در این برهه ی زمانی عزیز از دست رفته ی ما، پروین، را می‌توان پیدا کرد. قدی کوتاه، صورتی بسیار زیبا، قلبی به مهربانیِ مهربانترین ها در میان این هیاهو، در این جلسات، در این حضور سیاسی شرکت مداوم دارد. او در حالی که دانشجوی پزشکی شهر تبریز است، فعال سیاسی شهر سقز است. او در حالی که عضو سازمان چریکهای خلق ایران است، یک عنصر اجتماعی به تمامی معناست. وی را نه در قالب سیاسی بلکه در قالبی اجتماعی که در درک عمیقی از جامعه و مناسبات موجودش دارد، باید شناخت. پروین یک جسم کوچک دارد ولی یک عنصر اجتماعی بزرگ است. وی را به این منوال باید شناخت.

سختی روزگار، از دست دادن شوهر عزیزش، مقصود، زندانی شدن برای مدت طولانی در زندان جمهوری اسلامی، دلواپس دختر نازنینش آزاده، وی را از پای در نیاورد. سختیهای آن دوران وی را بیشتر آزموده کرد. بعد از زندان وقتی به اروپا آمد تلاش نمود به فردی مفید در جامعه وین ِ اتریش تبدیل شود. همراه با یک بچه تلاش سختی را پیش برده تا به فردی پا روی زمین تبدیل شده و دخترش را به جایی برساند که به شوهرش قول داده بود. جدا از تلاش های اجتماعی، سیاسی آنچه برای وی مهم بود این بود که بتواند این تعهد خود را به مانند مادر وفادار به انجام برساند.

اوضاع اجتماعی، سیاسی قبل از انقلاب، جریانات انقلاب 57، زندان شکنجه، دوری از وطن و زندگی در غربت وی را به عنصری آبدیده تبدیل نموده بود. در خانواده پدری اش بعد از وفات مادرش جای مادر خانواده را گرفت. در حالی که سنش از بقیه خواهرها و برادرها ( به غیر از برادر کوچکش) کمتر بود ولی سختیهای زندگی وی را به یکی از مورد اعتمادترین فرد خانواده تبدیل نمود. با همه ی خواهرزاده ها و برادرزاده ها رابطه ی بسیار خوبی را بنا نهاده بود. همه وی را به عنوان عنصری برجسته در خانواده می‌نگریستند.

برای من پروین تنها یک خاله نبود. برای من پروین تنها یک عضو خانواده نبود. من از لحاظ سنی از وی بزرگترم ولی پروین برای من یک دوست و معلم گرامی بود. من در زندگی خود از سختی ها و آزمون های پروین درس های بزرگی را یاد گرفتم. یاد گرفتم که با تلاش با پیگیری با دل بزرگی، می‌شود خیلی خواستهای دست نیافتنی را به دست آورد. یاد گرفتم که می‌توان با سرطان ریه 6 سال مبارزه کرد. در مورد پروین شاید شعری به اندازه این شعر استاد بزرگ شعر فارسی استاد شاملو مصداق حال نباشد؛

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود :

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان ديدن و گفتن

توان اندهگين و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل ، توان گريستن از سُويداى جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتنى

توان جليلِ به دوش بردنِ بار امانت

و توان غمناك تحمل تنهائى

تنهائى

تنهائى

تنهائى ى عريان

انسان

دشوارى ى وظيفه است.

...

دالان تاریکی را که در نوشته ام،

به وداع به فراپشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود.

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

افزودن نظر جدید