نادره افشاری: جاودانه در چهچه ی پرندگان، نوازش نسیم و طعم شراب

کاش این گونه بود که می شد  پیش از هر جدایی و یا از دست دادن کسی، از وی ستایش و قدردانی کرد.

متاسفانه نه تنها در فرهنگ ما ایرانیها که به «مرده پرستی» شهره ایم، بلکه در جهان متمدن غرب هم معمولاً قدرشناسی از شخصیتهای با ارزش، متاسفانه پس از درگذشت آنها، انجام می گیرد.

بیشتر مردم (بویژه اهالی مشرق زمین) مطلقگرا هستند. چرایی و چگونگیِ این امر، بحث من نیست زیرا این موضوع، یک مبحث گسترده ی جامعه شناسی است که مقالات و کتابهای بیشماری نیز در موردش نوشته شده اند، بهرحال بحث تخصصی راجع به مطلقگرایی و یا بحث از نگاهی سپید و سیاه به انسانها و پدیده ها و موضوعاتی از این دست، در چارچوب نوشتار کوتاه من نمی گنجد، اما چنانچه شواهد را کنار هم بچینیم، متوجه می شویم که زندگی بیشتر مردم، گاه اندک و گاه بسیار، از این تجربه ی تلخ، آسیب دیده است و عجیب این است که مردم باز از همان چیزی که آسیب خورده اند و در رنج اند، همچنان پیروی می کنند.

در جستجوی سوپرمن و سوپر وومن بودن، کاری بس بیهوده است. ما بایستی کم کم درک کنیم که هیچ «مطلقی» وجود ندارد. جهان همواره در تغییر است و اندیشه ها رو به رشد و تکامل. دگرگونی ایده ها و افکار، حاصل همین رشد و تکامل است، بنابراین نمی توان حتی فرض را بر این گذاشت که «فلان شخص» یا «فلان مرام و مکتب» یا «فلان عقیده» «تنها بهترین» است. اساساً «بهترین» هم معنا ندارد مگر این که این واژه و صفتها در کنار دیگر کلمات و در حالتی مقایسه ای بکار روند، مثلاً «یکی از بهترینها».  ما باز باید از نو بیاموزیم و صفات تفصیلی را هم حتی اگر نمی توان و نباید از ادبیات و محاوره و افکار زدود، اما بکوشیم که در کاربرد آنها بیشتر دقت کنیم.

به سراغ پرسشی می روم که امیدوارم همه از خودمان بپرسیم و با خودمان رو راست باشیم.

پرسش این است: «آیا برای ستایش از کسی یا چیزی، الزاماً باید صددرصد همفکر و هم اندیشه ی او و یا متخصص و کارآزموده در آن زمینه باشیم؟». بعنوان مثال، اگر از تماشای تابلویی زیبا لذت می بریم، الزاماً باید نقاش باشیم؟ یا برعکس، اگر نقاش نیستیم، نباید از زیبایی و چشمگیری تابلوی نقاشی قشنگی، لذت ببریم یا به وجد آمده، به تحسین بپردازیم؟ مثال دیگر: اگر از اندیشه های گرانبهای مارکس بهره می بریم و عملی شدن آنها را نیکبختی برای مردم جهان می دانیم، الزاماً با کورش بزرگ در ستیز ایم و یا باید در ستیز باشیم؟ و برعکس؛ اگر کورش بزرگ پادشاه ایران را گرامی و عزیز می داریم، آیا به این معناست که برای تک تک انسانهای روی زمین، شادی و آزادی و برابری نمی خواهیم؟ و با سلطه ی سرمایه و مذهب و استثمار انسان از انسان، مخالف نیستیم؟ (البته چنانچه بیشتر تأمل کنیم در مثال دوم، اتفاقاً همسویی و یگانگی اندیشه های مارکس و کورش ثابت می شود).

واقعیت این است که تحسین و ارزش گذاشتن بر هر آنچه زیباست و راستی و روشنی و زندگی بهتری را مژده می دهد، و یا هر آنچه موجب شفافیت بخشیدن به نقاط  تیره و غیر قابل فهم و مبهم، و باعث افزایش دانسته ها و بالا رفتن سطح آگاهی و شعور اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و... باشد، نه تنها عجیب نیست، بلکه یک رفتار طبیعی است. کسانی که با طبیعت در ستیزند، نمی توانند مفهوم زندگی را بدرستی درک کنند.

انسان به زیباییهای مادی و معنوی گره خورده است و در آنها زندگی می کند. مطلق گرایی با گره خوردن به زیباییهای مادی و معنوی در تضاد و تناقض است.

کسانی که می خواهند از «دگر اندیشی» دفاع کنند بایستی به «مطلق گرایی» یک «نه ی محکم» گفته و در حمایت از دگراندیشان، در عمل به اندیشه هایی که گسترش دهنده ی زندگی، زیبایی، شادابی و روشنایی است، احترام بگذارند؛ و در مقابل، سلاح خود را به روی تاریکی، جهل، زشتی، پژمردگی، پلیدی و هر چه ضد زندگی است، نشانه روند.

یکی از شخصیتهای ارزنده ی فرهنگی ایران، خانم نادره افشاری است. بزرگ بانویی که هرکسی با اندیشه های ارزشمندش آشنایی پیدا کند، دوستش خواهد داشت. فرقی نمی کند که کسی پادشاهیخواه باشد یا جمهوریخواه، فرقی نمی کند که کسی ناسیونالیست باشد یا انترناسیونالیست. ملی و کمونیست و همه و همه، اگر بخواهند می توانند زیبایی را هرکجا و نزد هر کسی باشد، ببینند، درک کنند، بستایند و قدرش را بدانند و ارجش بگذارند.

از سوی دیگر، اعتبار هرکسی به عملکردش است نه به دستاوردهایش. چراکه دستاوردها در این فضای سیاسی مسموم جهانی، اغلب عاریه ای و اجاره ای و خلعتی اند و تقریباً بیشترشان برآمده و حاصل زحمات اشخاص نیستند. در دوره ای که جایزه های صلح نوبل به کسانی داده می شود که برای فروش سلاحها و تست کردن اسباب بازی های کشنده ی خود، خاورمیانه را به آتش و خون کشیده اند، در دوره ای که انواع مافیاها، حتی آگاهانِ سیاسیِ روشنفکر را نیز به همکاری با خویش واداشته اند، در دوره ای که مماشاتگران نالایق را بالا می برند و انسانهای شایسته را نادیده می انگارند و گاه در صدد حذف فیزیکی یا معنوی شان اند، صحبت از دستاوردهای سیاسی حرف مضحکی است. هرچند که دستاوردهایی محدود در ابعاد اجتماعی و فرهنگی و هنری و سیاسی و... که ماحصل رنج و شکنج و خون دل خوردنها و کوششهای بیوقفه و پویایی و خستگی ناپذیری است، بهرحال برای اهل فهم، قابل دیدن و لمس کردن است و بی تردید هرچه کاشته شده، در آینده این دانه ها رشد خواهند کرد و ببار خواهند نشست. بنابراین نباید از کوشش و امید دست برداشت، همان گونه که نادره افشاری اینچنین ماند، همواره امیدوار.

بی آنکه هیچ جایزه ی جهانی به وی تعلق یافته باشد اما خلل ناپذیری و ماندگاری اش، میزان اعتبارش را به اثبات می رساند. زنی همواره محکم، مقاوم، عاری از غرور پوشالی، بی ادعا و باشکوه. بی آنکه سوپر وومن باشد، زنی از جنس آتش، سرکش و نامیرا.

 

نادره افشاری

نهم نوامبر 2012 برابر با 19 آبان 1391 قلمی توانا و روشنی بخش و گسترنده ی زیباییها و امیدها از نوشتن بازماند.

نهم نوامبر 2012 زنده یاد نادره افشاری نویسنده و طنزپرداز فمنیست ایرانی مقیم آلمان در شهر بن، به خاطر بیماری (به گمانم سرطان)، درگذشت.

حالا چهار سال گذشته که او رفته و هنوز پس از چهار سال باورش دشوار و پذیرش این خبر تلخ، آسان نیست. در رفتنش، دوستان و دوستدارانش مطالب بیشماری نوشتند و در نخستین سالِ یادبودش نیز نام و یاد و خاطره اش را گرامی داشتند. من آرزو داشتم که نزدیکان و دوستانش بیش از اینها از او می نوشتند و در حفظ یاد و اندیشه های وی لااقل در حد نگهداری و فعالیت سایت رسمی اش، کوشاتر بودند.

در دومین یا شاید هم سومین سال رفتنش از دوستی پرسیدم: «چرا در سالگرد درگذشت نادره ی نازنین، نویسندگانی که جزو دوستانش بودند، کمتر به وی پرداختند و یا اصلاً نپرداختند؟» آن دوست عزیز پاسخ داد: «هیچ کجای دنیا مثل ایران اینقدر هر روز خبرهای تازه در نمی آید، بهمین خاطر پرداختن به اخبار و اتفاقات تازه و خطیر در اولویت قرار می گیرد و همین امر باعث به حاشیه رفتن موارد دیگر می شود». این پاسخ، معقول و درست است، با این حال امیدوارم که اندکی بیشتر به نویسندگان و هنرمندانمان توجه کنیم و در تندباد حوادث سیاسی، مشعلداران پیشین آگاهی و آزادگی را به فراموشی نسپاریم. آنانی که با شجاعت و شفافیت، نخستین گامها را برداشتند و نور بر فضای تاریک دوران سیاه ترس و خفقان پاشیدند و با کلماتی جانبخش، به پیکره ی رنجور جامعه، امید و انگیزه و انرژی بخشیدند.

نادره افشاری در رابطه با روشنگری می نویسد: «تنها شادی من این است که بر این آتش ناآگاهی، آب پاکیزه ی آگاهی بپاشم».

جایی دیگر، می کوشد که پنجره را برای هوایی تازه و پاک و برای پخش عطر امید  بگشاید و در دلهای مردم قرن بیست و یکم، بذر عشق بکارد. وی می نویسد: «تلویزیونت را خاموش کن... کافی است. حالا نوبت عاشقی است. نوبت دوست داشتن انسانها، نوبت بوسیدن انسانهاست. دوران جنگ و نفرت و عربده و خرابکاری و بیگاری بسر آمده است».

نادره افشاری همانند همه ی نویسندگان، متعلق به تمام مردم در هر گوشه از جهان است و همچون دیگر نویسندگان و طنزپردازان جهان، تنها سلاحش قلم بود و میدان مبارزه اش، صفحه ی افکار و اذهان و دلها. او با جهل و خرافه و بیداد و نابرابری می جنگید و می کوشید با مشعل آگاهی، در هر جا که برایش میسرست، شمعی و چراغی بیافروزد. او معتقد است که آزادی بدون آگاهی بدست نخواهد آمد و آزادیخواهی را نیز در گرو درک و شناخت مسئولیت پذیری می داند. وی می نویسد: «برای آزادی و برای آزادگی باید آگاهی داشت. اولین درس آزادیخواهی شناختن مسئولیت در قبال دیگر شهروندان است».

نادره زندگی پر تب و تابی داشت. مسیر سیاسی سختی را پیمود اما در همه حال جز آنچه که باور داشت نمی گفت و نمی نوشت و انجام نمی داد. جذابیت و ماندگاری خاطراتش نیز بهمین امر برمی گردد؛ چرا که هرچه می گفت و می نوشت و انجام می داد، هیچگاه برگرفته از مصلحت اندیشی و سنجش منفعت و سود و زیانش نبود بلکه حقیقت ناب وجودی اش بود. همان بود که می گفت. همان بود که می نوشت. کلکی در کارش نبود. زلال راستی و بی ریایی بود. صداقت و سادگی در واژه هایش موج می زد. احساسات و عواطفی که در دیگران برمی انگیخت نیز به همان اندازه، واقعی بودند. بهمین دلیل است که همچنان تازه است. کسی نمی تواند فراموشش کند. هر کلامش همواره در ذهن، صدا دارد و زنده است. چه کلمات محبت آمیزش و چه وقتی دلگیر و عصبانی می شد، هرچه می گفت بر دل می نشست چون ریا و دروغ  نبود. از سر مصلحتجویی نبود، همه اش باورهایش بود؛ تمامیت اش پاک و بی آلایش بود.

بیگمان، هر آنچه که از راستی و درستی خدشه ناپذیرش و از تیزی و صراحت کلامش برمی آمد، راه پر فراز و نشیب سیاسی و فرهنگی اش را سخت تر و پر دست اندازتر می کرد. جهان سیاست که برای خدمت به مردم ساخته شده، متاسفانه بقدری با آینه های صاف و بی غل و غش بیگانه است که نمی تواند براحتی پذیرای انسانهایی شجاع، متکی بنفس، و با ادراکی ژرف باشد. جهان سیاست گاه آلوده به پروپاگاندایی است که خدمتگزاریِ بیچون و چرا و چاکری را مرام خود کرده و بهمین دلیل با هرکسی که استقلال رأی داشته باشد، سر ناسازگاری دارد. اما نادره افشاری زنی نیست که پا پس بکشد و کوتاه بیاید. او تا واپسین دم زندگی اش، علیه ستم و بیعدالتی و ناراستی و هر نوع ذلت پذیری، نبرد کرد و در این نبرد، همواره طراوت و نشاط و قریحه ی شگفت انگیزش را حفظ کرد. او هرگز تسلیم یأس نشد. درعین حال که از هرگونه جاه طلبی به دور بود، آرزوها و رویاهایش را حتی لحظه ای هم از دست نداد.

در نوشته هایش بویژه در داستانهای زیبایی که نگاشته است؛ واقعگرایی، قدرت درک شگرف، شوخ طبعی، بی قیدی اش به هرچه دست و پاگیر بود و به زنجیرش می کشید، شور و شوق و امیدهایش درخشش چشمگیری دارد. او با بهره بردن از قدرت تخیلی ظریف و باریک بین، خود و پیرامونش و ما همگی را می نوشت. نادره افشاری با قلمی توانا و صراحت لهجه اش، هدفها، ترس ها، هراس ها، ناکامی ها، سرخوردگیها، بیرحمی ها و نگرانی های سه نسل را ماندگار کرد. نسلی که زمینه ساز شورش 57 شد، نسلی که شورش کرد، و نسلی که از دل این طوفانهای سهمگین بیرون آمده و خواسته هایی دیگر و مدرنتر دارد.

نادره افشاری با هرکه و هرچه که دشمن آزادی و انسانیت و دشمن آگاهی است، در ستیز است و در مقابل با همه ی انساندوستان و کلیت همه ی جوامع، در صلح و آشتی و بر سر ِ مهر. وی در یکی از داستانهایش نیکخواهی و آرزوی دیرینه ی خود را برای جهان و بشریت  ترسیم میکند. وی می نویسد: «آنجا کجاست که بعضی خطوط متقاطع یا موازی و گاه متنافر به هم می رسند و با هم روبوسی... آن هم گرمِ گرم...؟!».

تمام داستانهای عاشقانه و اجتماعی و زیبای نادره افشاری، لبریز از حقایق و واقعیتهایی است که در لباس کنایه و با ایما و اشاره بیان شده اند. در داستانی با نام «کجا بروم؟ کجا برویم؟» به باورهای سنتی و مذهبی که برای هرچه بیشتر در فشار قراردادنهای سیاسی است، می نویسد: «می خواهم با تو باشم، می خواهم تو را کنارم داشته باشم، در آغوشت باشم... نمی شود... نمی شود... هرجا می روم، هر جا می رویم از توی سوراخی کسی یا کسانی نگاهم می کنند، نگاهمان می کنند، هر دوی ما را می پایند... چشمانم را می بندم، تا احساس ناامنی نکنم...».

نادره افشاری، زنِ دیروز نیست. او، زن امروز و فرداست. شاید بهمین خاطر است که برای نوشتن در موردش، کاربرد افعال گذشته برای آدم سخت است. بنظر نمی رسد که او هیچ نسبتی با گذشته ها داشته باشد. شادابی، تازگی، و بهاری بودنش از میان کلماتش آشکار است و عاشقانه هایش همه نشاط انگیز و دلپذیر و جان افزا: «اصلا من زود حوصله ام سر می رود. کسی باید خیلی حرفهای تازه و خوب و ناب داشته باشد که حوصله ام را سر نبرد. آدمهای کهنه با حرفهای کهنه شان زود دلم را می زنند».

نادره افشاری، نویسنده ای نیست که با حذف صفحه اش از ویکی پدیا، حذف شود. او طنزپردازی نیست که با خاموشی سایت رسمی اش (به هر دلیلی)، خاموش شود. صدای لطیف و گرمش همواره شنیده می شود، آنجا که در وصیتنامه اش نوشته است: «زندگی کرده ام آن گونه که دوست داشته ام و خودم را در فرزندان و کتابها و نوشته هایم منتشر کرده ام؛ پس، از همچو منی سخن از «مرگ» گفتن «یاوه» ای بیش نیست. من در تک تک واژه هایم زنده ام و زنده می مانم؛ چرا که برای آزادی از بند بردگی ها و آگاهی و شناخت، دست به قلم برده ام».

او ادامه می دهد: «به عنوان یک زن خاورمیانه‌ای که خود را از بند «مفعول» بودن رها کرد و به عاملی کننده و خواهنده و «فاعل» تبدیل شد [با تلاشی جانکاه] به خودم افتخار می‌کنم؛ امیدوارم زنان و آزادیخواهان کشورم نیز چنین کنند. هیچ کس مرا ساپورت نکرد؛ پدرخوانده نداشته‌ام؛ مزدور و قلم به مزد هیچ درگاه و درباری نبوده‌ام؛ هرچه کرده‌ام، خود [بر اساس باور و شناختم] کرده‌ام؛ با سوزن کوه کنده‌ام و با پشتکار کارهایم را به ثبت رسانده‌ام».

نبودنش از هیچ جنبه ای باور پذیر نیست، چراکه او بغضی نیست که در غبار شب گم شود بلکه فریادی عصیانگر و شعله ی سرکشی است که  شراره های آرزو، امید، شور، عشق و انرژی می پراکَنَد. با این حال او برای فقدان فیزیکی اش، می نویسد: «اگر روزی نبودم، دوست ندارم کسی لباس سیاه بپوشد، ریش بگذارد، حلوا و خرما خیرات کند، فاتحه بگیرد و یا حتی شیون و زاری کند. شمعی و شرابی و شاخه گلی مرا بس است!».

او خود به مانایی خویش باور دارد، و همان گونه خواهد بود که نوشته: «مرا در چهچه ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره ها، در نوازش نسیم و در مزه ی شراب خواهید یافت؛ طبیعت، این گونه زنده است!».

در پایان آرزو دارم که بنا به گفته ی خودش «تنها خودخواهی» و آرزوی زنده یاد نادره افشاری تحقق یابد و بزودی زود در فردایی روشن و شاد کتابهای او در مدارس و دانشگاهها تدریس شوند و با نگاشتن نامش بر سنگ مرمر سپیدی، زیر پای فردوسی توسی در میدان فردوسی، جاودانگی اش مادّیت و عینیت نیز بیابد. نادره افشاری دلیل این آرزویش را این گونه وصف می کند: «چرا که برای زیبا، شیوا و درست نوشتن زبان پارسی بسیار کوشیدم».

زنده یاد نادره افشاری از ستون های اصلی جنبش آزادی و برابری خواهی است، نام و یاد و خاطرات دل انگیزش هماره ماناست. او در چهچه ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره ها، در نوازش نسیم و در مزه ی شراب جاودانه می ماند.

با آرزوی فردایی روشن و شاد

و قشنگترین آرزوها برای خانواده ی گرامی اش و همه ی دوستان و دوستدارانش

افزودن نظر جدید