سوسیالیسم رفرمیستی (اصلاح طلبانە) ـ قسمت اول

ترجمه از: 
فرخ نعمت پور

منظور از سوسیالیسم رفرمیستی (اصلاح طلبانە) یک ایدئولوژی سوسیالیستی است کە معتقد بە تغییر تدریجی جامعە در مقابل تغییر انقلابی آن است، البتە در شرایطی کە یک دمکراسی پارلمانی حضور داشتە باشد. کلمە اصلاح طلبی یا رفرمیسم اینجا بە جای رویزیونیسم بکاربردە می شود. رویزیونیسم در اساس یک خط رفرمیستی خاص بود در درون سوسیال دمکراسی آلمانی. رویزیونیستها ضرورت بازنگری در مارکسیسم را یافتند. ادوارد برنشتاین، پیشتاز رویزیونیسم بود. او قبلا همکار نزدیک انگلس بحساب می آمد. اینکە برنشتاین از مارکسیسم دوری گرفت، توجە زیادی را در دوران عبور از قرن نوزدە بە قرن بیستم برانگیخت. در آن زمان این مسئلە، یعنی بازنگری ایدئولوژیک در یک مسیر اصلاح طلبانە، در تمام احزاب سوسیالیستی اروپائی جای خود را باز کرد.

سوسیالیستهای اصلاح طلب البتە قدمتی بە اندازە خود ایدەهای سوسیالیستی دارند. در دهە چهل سدە نوزدهم بعضی از آنها خودشان را سوسیال دمکرات می خواندند، کە امروز رایج ترین نام حزبی ـ سیاسی معرف آنهاست. در میان سوسیالیستهای اصلاح طلب در زمانە ما، باید از جملە بە بعضی نمونەهای افریقایی آنها هم توجە نشان داد. بعنوان نمونە ما در این نوشتار بە رئیس جمهور سابق تانزانیا 'ژولیوس نایررە' اشارە خواهیم کرد.

 ارزشها

کمونیستها اعتماد بنفس خود را از این آگاهی اخذ می کنند کە تاریخ در کنار آنان ایستادە است. اینکە، پیروزی آنان از قبل ضمانت شدە است، زیرا کە در تلاش برای ایجاد یک جامعە عادلانە نیروهائی بطور متقابل بە یاری آنان می آیند. اما سوسیالیسم دمکراتیک نیروی خود را از آنجا می آورد کە هیچکس بجز میل بشر و وجدان اجتماعی اش نمی تواند انسان را از یک روند تاریخی نجات بخشد کە در آن بشر دچار استثمار، بردگی و جنگ شدە است.  (کروسمان ١٩٥٢)

بدین ترتیب ریچارد کروسمان، ایدئولوگ حزب کار بریتانیائی، بە یکی از اختلافهای میان کمونیسم و سوسیالیسم اصلاح طلبانە اشارە می کند. نگاە کمونیسم بر اساس علم و تحول اجتماعی قرار گرفتە است. اما باید پرسید 'وجدان اجتماعی' کە کروسمان در بارەاش سخن می گوید در حقیقت از کجا می آید، و اجزا تشکیل دهندە آن چی هستند؟

البتە این ارزش دیدگاهی قبل از ادوارد برنشتاین ظهور کرد، ادوارد برنشتاین کە در شروع قرن بیستم پدر روحی اصلاح طلبی مدرن بود. هنگامی کە او بە این نتیجە رسید کە قوانین رشد اجتماعی مارکسیستی دیگر قابل اتکا نبودند، می بایستی او اعتقادات سوسیالیستی اش را بر مبانی دیگری قرار می داد. و او این اتکا را پیش امانوئل کانت، فیلسوف قرن هیجدهم آلمان یافت. کانت چندین قانون اخلاقی جهانشمول را فرمولە کردەبود کە بنابر اعتقاد او همە انسانهای عاقل (راشونل) می بایست بدان وفادار باشند. یکی از آنها چنین می گوید: "تو باید چنان رفتار کنی کە رفتار تو بتواند بە یک قانون عمومی بدل شود." یک قانون دیگر او چنین بود: "همیشە با انسانها چونان یک هدف رفتار کن و نە بمانند یک وسیلە." این قانون نقش مهمی در بحثهای اصلاح طلبان علیە روشهای انقلابی ایفا کرد.

'وجدان اجتماعی' مورد توجە کروسمان بی گمان تقریبا همان محتوای مورد نظر کانت را در قوانین اخلاقی اش داشت. همە سوسیالیستهای رویزیونیست همچنین معتقد بە شعارهای انقلاب فرانسە بودند "آزادی، برابری و برادری".

ژولیوس نایررە در تانزانیا، نرمهای خود را در یک تصور رمانتیکی فرمولە می کند کە خود را در جامعە آفریقایی اولیە باز می یابد. طبق اندیشەهای وی، چنین جامعەای متاثر از برابری اقتصادی بود، همچنین متاثر از کمک متقابل و نبود مالکیت خصوصی.

 نگاە بە انسان

دشوار است اختلافی میان نگاە رفرمیستها و لیبرالیستها بە ظرفیت سیاسی یکسان میان انسانها پیدا کرد. سوسیالیسم چونان یک آموزە برابرطلبانە بشدت بدنبال از میان برداشتن نابرابریهای منابع سیاسی بە کمک آموزش و برابری در درآمدهاست.

بنابراین یک اختلاف واضح میان کمونیستها و رفرمیستها وجود دارد، کمونیستهائی کە با آموزە خود در مورد حزب پیشرو یک اختلاف قابل توجە میان نخبە سیاسی و عامە ایجاد کردەاند. رفرمیستها در خصوص نخبە دارای یک چنین تئوری نیستند. در دوران بعد از جنگ چنین بەنظر می رسید کە اعتماد بە توانائی دمکراتیک یکسان میان انسانها، کاهش یافت. هنگامیکە دمکراسی پارلمانی در دهە بیست قرن بیستم پیشرفت داشت، اعتقاد بە اینکە مردم همیشە یک موضع دمکراتیک دارند، نگاهی مسلط بود. اما تجربە نازیسم و فاشیسم کە متکی بە پشتیبانی وسیع تودەای بود، رفرمیستها را بدبین کرد. ریچارد کروسمان شرط زیرین را چنین فرمول بندی کرد:

"آزادی همیشە در خطر است، و بیشتر انسانها هنگامیکە آن را از دست می دهند، آرام می گیرند، اما اقلیتی وجود دارد کە علاقمند بە مبارزە علیە نخبە صاحب امتیاز و تودەهائی ست کە بە این نخبە تمایل دارند."

اینکە خصوصیات اجتماعی انسان شامل چی هستند، همیشە در خود حاوی یک سری اندیشەهای خوش بینانەاند. انسان معتقد است کە شرایط اجتماعی بهتر، انسانهای بهتری عرضە می دارد. اما هستند کە بە این نظر روی خوش نشان نمی دهند، و معتقدند کە ضرورتا چنین نیست. یک تجربە مهم دیگر این است کە جامعە صنعتی بشدت در حال تغییر است و مدام مشکلات اجتماعی دیگری ظهور می کنند. بنابراین رفرمیستها برای پروژە اجتماعی خود انتهائی قائل نیستند. هیچ راە حل نهائی وجود ندارد.

 مهمترین واحد در جامعە

بعنوان جنبش سیاسی، سوسیالیستهای رفرمیست قبل از هرچیز متوجە کارگران هستند. اما اصطلاح طبقە کارگر برای آنان همان مبنائی را ندارد کە برای کمونیستها و مارکسیستها دارد.

ترم طبقات پیش آنان از بین رفتە است و جای آن را 'مردم فقیر' گرفتە است. اصطلاحی کە امروزە بە مردم و یا مزدبگیران تغییر یافتە است. ژولیوس نایررە بکل اندیشە طبقات را رد می کند، زیرا بە نظر او این ترم معرف و بیانگر واقعیت جامعە آفریقائی نیست:

"هدف و پایە اساسی سوسیالیسم آفریقائی، خانوادە بزرگ است. یک سوسیالیست راستین آفریقائی، یک طبقە از همنوعان خود را بعنوان برادر و دیگران را بعنوان دشمن نمی پذیرد. او با برادران خود علیە کسانی کە برادر او نیستند، نمی شورد تا آنان را از صفحە روزگار محو کند. او همە انسانها را برادر خود فرض می کند. همچون اعضای یک خانوادە مدام در حال گسترش. (ژولیوس نایررە ١٩٦٧)

سوسیالیستهای رفرمیست وفاداری عمیقی نسبت بە کشور خود دارند. بر خلاف سنت قوی بین المللی، دولت ملی واحد سیاسی مسلط بودە است. اتحادیە اروپا بر اساس ایدەهای سوسیالیستی رفرمیستی بنانهادە شدەاست. بویژە در کشور فرانسە، رفرمیستها بە اتحادیە اروپا بعنوان امکانی می نگرند جهت متحقق ساختن ایدەهای اجتماعی خود در یک واحد بزرگتر از دولت ملی. گیلز مارتینت شارح سوسیالیست می خواهد اروپای متحد را بمانند یک اتوپیای رفرمیست نوین تصور کند. این همچنین می تواند آن خلا ایدەئولوژی را کە بعد از شکست کمونیسم (بعنوان یک رقیب) ایجاد شد، میان سوسیالیستها جبران کند.

 شیوەهای تغییر اجتماعی

بە دلایلی کە در مورد بنیان نهادن تدریجی جامعە میان سوسیال دمکراتها و لیبرالیستها مشترکند در فصلی کە در مورد لیبرالیسم سخن گفتیم، اشارە شد. دلیل اصلی این است کە بنیان نهادن تدریجی جامعە، امکان توافق سیاسی و روشهای دمکراتیک را فراهم می آورد. این نشان می دهد کە سوسیالیسم رفرمیستی با مارکسیسم و کمونیسم فرق فاحش دارد.

رفرمیستها مدل دیالکتیک تغییرات اجتماعی را رد می کنند، یعنی مدلی کە برای سوسیالیسم انقلابی اساس است. در نظر رفرمیستها یک طرح اجتماعی یک کلیت تقسیم ناپذیر نیست؛ برعکس، شرط یک سیاست رفرمیستی این است کە بخشهای گوناگون جامعە را می توان بگونەای جداگانە متاثر و تغییر داد. مثلا می توان در مدرسە یا خانوادە یک سیاست سوسیالیستی را پیش برد بدون آنکە وسائل تولیدی، سوسیالیستی شدە باشند. برای مارکسیستها  و کمونیستها دستگاە دولتی بعنوان دستگاە سرکوبگر در خدمت بازتولید طبقات بر اساس وضعیت اقتصادی است، اما نظر رفرمیستها این است کە می توان دستگاە دولتی را در رابطە با کسانی کە  وسائل تولیدی را در مالکیت دارند، مستقل کرد. دمکراتیزە کردن قدرت دولتی یک قدم بلند است در این راستا. ادوارد برنشتاین این نظر را این چنین فرمولە می کند:

"بمحض اینکە یک ملت بە موقعیت سیاسی ای نائل می آید کە در آن حق گذاشتن یک مانع جدی بر سر راە پیشرفت اجتماعی اقلیت متمکن امکان پذیر می شود و تکالیف منفی اعمال سیاسی جای خود را بە اعمال مثبت می دهند، رهنمون شدن بە یک انقلاب خشن بە یک عبارت بی معنی تبدیل می شود. می توان یک رژیم و یک اقلیت ممتاز را سرنگون کرد، اما مردم را نە." (برنشتاین١٨٩٩، ترجمە نروژی ١٩٧٣)

رفرمیستها همیشە این امر را تجربە کردەاند و متوجە بودەاند کە متحد کردن روش سیاسی مورد نظر آنان همیشە دشوار بودە است، یعنی متحد کردن تغییرات تدریجی با هدف سوسیالیستی. این دلیل آن چالشهای مداومی ست در ادبیات رویزیونیستی کە معتقد است کە سیاست در زندگی روزانە باید متاثر از ایدەئولوژی باشد و توسط آن هدایت شود. ایدئولوگ سوئدی رویزیونیست و فعال سیاسی 'ارنست ویگفورس'، اصطلاح 'اتوپیای رویزیونیستی' را بوجود آورد برای آن اهداف ایدئولوژیکی کە باید سیاست های روزانە را هدایت کند. او با این اصطلاح می خواهد بر این امر تاکید کند کە تصویر رفرمیستها از جامعە آیندە، تصویری راکد و ایستا نیست، بلکە متغیر و دینامیکی ست، و اینکە متد سیاسی رفرمیستها بر اساس آزمایش قرار گرفتە است. در حقیقت مشکل است کە در اینجا فرق میان این، و روش پوپر را پیدا کرد کە بشیوەای وسیع بر روش اتوپیائی ساختن جامعە انتقاد وارد کردە است.

بعد از جنگ، یک گرایش واضح تر شدە است. اینکە رفرمیستها کمتر از قبل بە این معتقدند کە گرایشهای توسعە در جامعە بشیوە خودبخود بە سوسیالیسم منتج می شوند. برعکس، آنها همە جا تهدیدات علیە ارزشهای سوسیالیستی را مشاهدە می کنند. تنها قدرتی کە می تواند علیە این تهدیدات پیروز شود 'میل و ارادە سیاسی' ست. ریچارد کروسمان می گوید جامعە سوسیالیستی بشیوە خودبخودی از طریق توسعە مادی پدید نمی آید، برعکس "ارادە انسان و وجدان اجتماعی است کە جامعە غیر اخلاقی را عقب می راند."

ادامە دارد.

 -----------------

توضیح مترجم: ترجمە این مطلب جهت اطلاع رسانی بیشتر در مورد ایدە سوسیالیسم رفرمیستی بودە است و در حقیقت بدین معنی نیست کە تمامی ایدەهای مطرح شدە در این متن مورد پذیرش مترجم می باشند. این متن از زبان نروژی ترجمە شدە است.

منبع: 
Politiske ideologier i vår tid, Av. Reidar Larsson. Oversatt av Sølvi Byrde. Ad Notam Gyldendal AS. 1994

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

تعريف از دولت يك نكته بسيار مهمي ميباشد. دولت بمعني استيت، با حكومت متفاوت است. تغيير در دولت، هميشه مسير انچه در رواج معمول انقلاب گفته ميشود، بايد طَي كند چون غير اين اصولا نه مفهوم نظري و نه مصداق تاريخي دارد. اما پس از دگوگوني دولت از مسير انقلاب، حكومت إجبارا در گسست و پيوست با گذشته هنوز موجود و جاري، باصطلاح إصلاح طلبانه عمل ميكند. بايد تمام انچه در گذشته اتفاق افتاده و گفته شده است را در خود جمعبندي جاري و عملي جهان برسميت شناخت، و شرايط جديد را نقطه حركت تحولات اينده قرار داد. كلا تا كنون هر گفتگويي از سوسياليزم، حتا خود ماركس نيز، سوسياليزم دهقاني توزيعي ايدئولژيكي بايد محسوب كرد. تا تحولات اتحاد شوروي، و بر آمدن چين جديد، وضعيت از اين قرار بوده است. سوسياليسم اساسا با عصر صنعت مفهوم مييابد، و جدايي ناپذير از دموكراسي صنعتي است، و بنابراين بدون قيد و شرط ايجابي است. دوره سلبي ديگر به پايان رسيده است، كه اساسا مفهوم قيام داشته است. منتها جريانهاي هستند كه رويا و توهم را بر واقعيت ترجيح ميدهند، و بنابراين اعتقاد به خطا بودن خود واقعيت دارند. اينها همگي اشگال مختلف رؤستا گرايي هستند كه با تحولات اتحاد شوروي و پايان انقلاب فرهنگي چين، ديگر حتا اعتبار مورد توجه قرار دادن انها نيز وجود ندارد، اينها طرف بحث و پلميك و غيره نيستند. و اكثرا هم كتابي هستند تا تاريخي، دعوايشان بين كتابها و تعابير، و نه وأقعيت و دگرگوني، ميباشد. در سازماندهي هاي جديد نيز، موجب ابهام ميشوند. كاربرد اينها حتا بمعني سياهي جمعيت تحولات نيز بايد منتفي اعلان شود. در مرحله ايجابي، برخوردهاي اعتراضي و سلبي بايد مانع محسوب شوند. ضمنا تغيير تناسب قواي جهاني و تاريخي، خود بخشي از تحولات داخلي ميباشد. اين تغيير بايد در دگر گونيهاي داخلي نيز مورد نظر قرار گيرد. اين گروهها، در روال عمومي جامعه طبعا جايگاه خود را خواهند داشت.