«پروژه وحدت چپ»، انتخابی از میان انتخاب های ممکن

قسمت دوم و آخر

«پروژه وحدت چپ» از آغاز تا کنون، در طرف های آغازین آن و نیز فراتر از آن در خارج از این جمع، نیرویی را ایجاد کرده است که خواهان وحدت و ایجاد سازمانی واحد از چپ دموکرات است. «پروژه وحدت چپ»، با مباحثات نظری، برنامه ای، سیاسی و سازمانی دامنه دار و گسترده به همگرایی هایی دست یافته و آن ها را تا حدی تدوین کرده است. سند تهیه شده، گرچه هنوز نهایی نیست، ولی در همین حد نیز، محصول مهم و ارزشمند بحث ها، گفتگوها، مذاکرات و توافقات جمع هایی است که تا پیش از این پروژه و بدون تلاش های ناشی از آن، با هم اگر نه بیگانه، ولی نزدیک نبوده اند. «پروژه وحدت چپ»، با کار و تلاش مشترک، تمایل و اراده ای را شکل داده است که با عبور از نیروی ماند و حفظ وضع موجود، همبستگی میان نیروهای همراه این پروژه را ببار آورده است. همبستگی برای ایجاد سازمان واحدی در راستای وحدت چپ دموکرات ایران، سازمان واحدی پلورالیستی، سازمان واحدی معطوف به فعالیت سیاسی تاثیرگذار در برون از خود. اینها، «پروژه وحدت چپ» را در استانه تشکیل کنگره وحدت قرار داده و تدارک و برگزاری آن برای ایجاد سازمان واحد مورد تأیید طرف های وحدت قرار گرفته است. این پروژه، اکنون با تدارک و برگزاری کنگره وحدت، تداوم و به سرانجام می رسد. این امر، نیازمند پرداختن به مسائل اصلی فرا روی وحدت است.

در قسمت اول این مقاله (1)، به بینش نظری سیاسی پرداخته شد. در اینجا بخش دوم و پایانی مقاله، به بینش سازمانی و کنش و منش سیاسی پرداخته می شود، که پروژه وحدت چپ با آن روبروست.

بینش سازمانی

بینش سازمانی غالب در بین ایرانیان و از جمله چپ ایرانی، تا مدت ها طی تاریخ، بینشی فرقه گرایانه، غیر دموکراتیک، مرکزیت سالار و مبتنی بر وحدت ایدئولوژیک بوده که گرایشهای متفاوت را کم و بیش تحمل نمی کرد. پراکندگی و بروز انشعابات غیر ضرور، با چنین بینشی ناگزیر بودند. تحولات بینشی در چپ طی سه دهه اخیر، تغییراتی کم یا بیش در بینش سازمانی ایجاد نموده اند. هیچ بخشی از چپ، از پذیرش تغییرات دموکراتیک به زیان بینش سازمانی سابق گریزی نداشته است. اما این تحول در آنجا به سرانجامی رسیده که به بینش سازمانی پلورالیستی فراروئیده است. تنوع در عین برخورداری از بینش نظری سیاسی معین، و وحدت در ارزش اصلی و عمل مبارزاتی مشترک کم یا بیش از سوی چپ دموکرات مورد پذیرش قرار گرفته است. در این بینش سازمانی، قاعده دموکراتیک یعنی رابطه اکثریت و اقلیت، در نهایت حاکم است. اما علاوه بر این، یک عامل مهم دیگر نیز وارد می شود. یعنی صدای متنوع، شنیده می شود و مسئله تفاهم میان گرایشهای گوناگون را پیش می کشد و جایگزینی این یا آن گرایش از میان گرایشهای با هم را در هدایت سازمان ممکن می داند. بی تردید، تنوع و تفاهم میان گرایشها، ضمن تاثیر مثبت آن از صراحت می کاهد. این بهایی است که حزب پلورالیستی می پذیرد. جمع شدن بدین معنا، یک رنگ شدن و وحدت کلمه نیست. جمع در ارزش و روش اصلی مشترک است و پذیرش این ارزش و روش برای جمع شدن و فعالیت کافی است. در این جمع، در کنار اشتراک در موضوع اصلی، اختلافات گوناگون دیگری موجود و باز تولید هم می شوند. حتی ارزش و روش اصلی نیز از تغییر و تحول معاف نیست و دگم نمی باشد. بینش سازمانی بخشی از چپ، که چپ دموکرات نامیده می شود، تا حد زیادی، مبتنی بر حزب متنوع و در عین حال متحد در ارزش و روش اصلی و عمل مبتنی بر آن شکل گرفته است.

اگر با وحدت کلمه و یک رنگ شدن نظری سیاسی حزب مرزبندی، و از تنوع و توافق گرایشهای مختلف متحد در اهداف و ارزش و روش اصلی طرفداری شود، حد توافق کجاست تا از تبدیل شدن حزب به جمعی آشفته و با چهره ای مغشوش جلوگیری شود؟ آیا با اجتناب از تمایلی که وحدت ایدئولوژیک و وحدت کلمه را برای حزب لازم می دانسته و می داند، می توان با تمایلی موافق بود که توافق بی حد و مرز را جایگزین آن کند؟ در همین «پروژه وحدت چپ»، تمایل اول، خود را آن جا نشان داد که وجود بینش های نظری سیاسی را که در جریان بحث ها مطرح و به چهار منشور منتهی شدند، انتهای پروژه دانست. این تمایل وحدت حول منشور خود یعنی بینش نظری سیاسی مورد نظر خود را می خواست و تلاش و کوشش برای استنتاج مشترکات این چهار منشور را عملا مسکوت می گذاشت. این بینش تنوع و توافق را عملا نفی کرد. از طرف دیگر، پس از سال ها که بحث وحدت مطرح بوده، کنگره های این یا آن تشکل نسبت به آن مصوبه داده اند، جلسات جمعی برای وحدت برگزار، انتشارات متعدد در توضیح وحدت و ایجاد تشکل چپ مطرح شده و حتی سایت این پروژه با نام «وحدت چپ» بوده و ...، پس از این همه، تمایل دیگری درون سازمان اکثریت بروز کرد که مخالفت خود را با وحدت ابراز، و خواستار اتحادی یا جبهه ای از چپ شد. وحدت یک امر است و جبهه امر دیگر. نیروهایی که سال ها برای وحدت انرژی صرف کرده اند، و بر وحدت و نه اتحاد یا جبهه چپ پای فشرده اند، اتحاد یا جبهه چپ را لازم و مفید نمی دانستند. آیا اختلاف میان وحدت طلبان و آنانی که جبهه را پیش می کشیدند، اختلاف توافق پذیری است؟ آیا توافقی میان این دو می توانست شکل گیرد که حاصلش امر مبهم و ممتنع نه این و نه آن، نه وحدت و نه جبهه چپ، نباشد؟ آیا توافقی بر مبنای نه وحدت و نه جبهه، در صورت وقوع، زیانمند نیست؟ نشانه هایی وجود دارند که این ارزیابی را می دهند که خوشبختانه هم طرفداران وحدت و هم نگاه مبتنی بر اتحاد و جبهه بجای وحدت، در کنگره اخیر "اکثریت" بر دستاورد روند چندین ساله وحدت ایستاد و به تشکیل کنگره مؤسس برای تاسیس تشکل واحد حزبی رای داد. اگر این ارزیابی درست باشد، کار تدارک کنگره وحدت توسط گروه های تدارک و سازماندهی شامل نمایندگان طرف های وحدت و بر مبنای تصمیمات این گروه های کار و بدون مانع پیش خواهد رفت و از هر گونه حرکت یک جانبه اجتناب خواهد شد. روشی که با نتیجه نه وحدت و نه جبهه که عملا خنثی است و در هر گامی مانعی توسط این یا آن طرف تراشیده می شود، تفاوت دارد. پس در پاسخ به این پرسش که حد توافق در حزب پلورالیستی کجاست باید گفت تشکیلات و توافق، در خود هدف نیستند. توافق تا حدی قابل پذیرش است که در خدمت هدف باشد. توافقی که هدف را حذف کند، توافقی که وحدت را از «پروژه وحدت چپ» پاک کند، ابزار را هدف می کند و این امری است زیانمند. توافق در چارچوب اصول و ارزش ها و اهداف اساسی مشترک امکانپذیر است و میان اهداف اساسی سازش ناپذیر توافق نمی تواند صورت گیرد.

دموکراسی، تنها ارزش در بینش سازمانی نیست. عمل متحد حزبی برای دموکراسی، آزادی، عدالت و پیشرفت اجتماعی تا سوسیالیسم، آنگاه موفق است که با اقدامات متناقض و موازی گرایشهای درون حزبی نقض نشود. این امر، بدون رهبری واحد و متمرکز و سازمان یا حزب همبسته با رهبری، عملی نیست. بنابراین، رهبری واحد و متمرکز، ارزش دیگری در بینش سازمانی است. چه تناسبی میان رهبری و دموکراسی سازمانی برقرار است؟ دموکراسی سازمانی، بحث و گفتگو و مکانیزمی است برای ایجاد خط راهبردی و دستگاه رهبری سازمان یا حزب. مکانیزم و موازین و حاکمیت و تکامل آن ها، برای شکل دادن به خط و دستگاه رهبری، حیاتی است. دموکراسی، بحث و گفتگوی دائمی و بی پایان نیست. چنین امری حزب را از پای در می آورد. آنگاه که خط راهبردی و دستگاه رهبری حزب بنحو دموکراتیک تعیین شدند، این خط و دستگاه رهبری، صاحب اختیار کامل است که بدون مانع و اقدامات موازی و متناقض تضعیف کننده، در تمامی دوره مسئولیت خود در چارچوب حقوق و اختیارات تعیین شده، فعالیت کند. این شرط موفقیت مبارزه سیاسی چپ است که از طرف راست اجتماعی و استبداد مورد حمله واقع می شود و تنها حزبی موفق است که ضمن برخورداری از مکانیزم و موارین دموکراتیک و پایبندی عملی به آن ها، همبستگی خود را با حمایت از رهبری و فعالیت متحد حفظ کند. هم دموکراسی و هم رهبری برای حزب ضرور اند و مطلق کردن این یا آن با حزبیت دموکراتیک و مؤثر تضاد دارد.

«پروژه وحدت چپ» ممکن نمی شود، مگر این که نیروهای ایجادگر آن از نظر بینش سازمانی، همگرا شوند. و این انتخابی است از میان بینش های ممکن دیگر. چپ دموکرات و «پروژه وحدت چپ» با انتخابی در مورد بینش سازمانی روبروست.

کنش و منش سیاسی

همگرایی در بینش نظری سیاسی و سازمانی در میان چپ های دموکرات با همه اهمیتی که می تواند بعنوان زمینه داشته باشد تا تبدیل شدن به اقدام و عمل سیاسی تاثیرگذار، که مستمر و پویا باشد، فاصله دارد. اقدام و عمل علاوه بر ارزش و روش، به شناخت، تجربه، هوش، اطلاعات، صبر و شکیبایی و هزینه کردن نیاز دارد. این امر پیچیده را باید در یک جمع با افرادی دارای کیفیت های گوناگون و در شرایط کنونی بخصوص تحت تاثیر مهاجرت و دوری بخشی از فعالان از کشور انجام داد.

اپوزیسیون و چپ که با سرکوب پراکنده گشته و بخشاً به خارج از کشور رانده شده است، ضمن تلاش قابل احترامی که در مهاجرت برای نوسازی، حفظ مبارزه و تقویت مقاومت انجام داده است با دشواری های بزرگی نیز برای فعالیت روبرو بوده است. دشواری ها به فرسایش انجامیده و کار سیاسی و همت مستمر را در خارج از کشور با این که از دسترس سرکوب و استبداد دینی دور است، تا حدی ناممکن کرده است. نه تنها سازمان های قدیمی که سازمان های جدیدی که در دهه هشتاد شمسی در خارج از کشور تحت عنوان جمهوریخواهی تشکیل شدند، مدتی نه چندان دراز بعد از تشکیل، به شکاف و فرسایش دچار آمدند.

فعالیت سیاسی در خارج از کشور، عوارضی دارد که به حساب نیاوردن و راهجویی نکردن آن ها، تاثیرات مخربی را ببار آورده و ببار می آورد. محیط خارج کشور، شناخت، تجربه، اطلاعات و ارزیابی های فعال سیاسی را نسبت به اوضاع و سیاست و ثمرات آن در کشور خود، ذهنی می کند. بر سر نوسازی شناخت، جمعبندی از تجارب، اطلاعات و ارزیابی از آن ها، مشارکت و ارزیابی از محصول کار اختلاف ایجاد می شود. اختلاف به شکاف می انجامد و در نبود امکان تجربه کردن در عرصه اصلی مبارزه و عدم امکان آزمون و خطا، اختلافات غیر قابل حل و شکاف ها مزمن شده و رو به تعمیق می روند. خارج از کشور، دور از مبارزه مستقیم با ظلم و استبداد، زمینه ای می گردد که فشردگی صفوف فعالان، گذشت فعالان سیاسی نسبت به هم و همبستگی را کاهش می دهد. نبود امکان تجربه مستقیم و کاهش همبستگی فعالان سیاسی، اختلافات را موضوع مباحث بی پایان درون گروهی می نماید. بمرور فعالیت سیاسی به جنبه هایی از بازی قدرت درون گروهی آغشته می شود. در چنین کشاکشی، فعالیت سیاسی و نتایج بیرونی، تجربه اندوزی و آموزش از خطا، نو آوری و سازماندهی بر اساس صلاحیت ها نقش کمتری می یابند. فعالیت کم اثر یا بی اثر، فرساینده می شود. کادرها و افراد از تشکل ها فاصله می گیرند، گرچه انفراد نیز، راه حلی نبوده است. مسلم است که تشکلی که در حفظ کادر و اعضای خود ناتوان باشد از جلب نیروهای سابق خود و نیز جذب افراد جدید ناتوانتر است. روند ریزش از تشکل ها که شروع و تا کنون تغییر سمت نداده و نپیوستن عضو جدید و جوان به تشکل، بروز می کند. این وضعیتی است که به نسبت های مختلف در گروه هایی که به خارج از کشور رانده شده و فعالیت در مهاجرت را علیرغم میل خود قبول کرده اند، بوجود آمده است. «پروژه وحدت چپ» نیز ممکن است از تاثیرات شرایط خارج از کشور و نیز از بازی قدرت درون تشکل های همراه بی نصیب نماند. مخالفت خوانی با «پروژه وحدت چپ»، می تواند نشانه ای باشد از رویکردهای مخالفت خوان درون گروهی با پروژه ها و برنامه های سیاسی، که انرژی ها را بر باد می دهد. هیچ شمردن چند سال کار و تلاش تعداد زیادی از کادرهای چپ در این پروژه و دستاوردهای آن را در صورت وقوع، چه می توان نامید؟ می توان با مخالفت با «پروژه وحدت چپ» و خواست حفظ وضع و سازمان های موجود، در راه این پروژه مانع ایجاد کرد. موفقیت «پروژه وحدت چپ»، با تلاش و ابتکار کسانی که خواستار تغییر این وضعیت اند، انتظار می رود. خروج از وضعیت فرساینده ناشی از تاثیرات خارج از کشور، راهجویی عبور از وضعیت خنثی سازی نیرو در کشاکش های درونی بسوی برآمد سیاسی موثر در برون از تشکل، انتخابی است که «پروژه وحدت چپ» نمی تواند نسبت به آن بی تفاوت بماند.

***

همگرایی نظری سیاسی و سازمانی در راستاهایی که شرح آن گذشت، محصول سه دهه تحول و درس آموزی از تجارب گذشته بمرور فراهم آمده است. گرایشهایی که در این تحول پیش قدم بودند، دلیلی برای جدائی خود نمی دیدند. «سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران»، محصول دو وحدت میان نحله هایی از «فدائیان» بود. کادر ها و اعضای از «فدائیان شانزده آذر»، از «فدائیان جناح چپ» و از «فدائیان اقلیت»، گرد هم امده و «سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران» را ساخته بودند. این سازمان، با توجه به گرد آمدن تجاربی از روند های مختلف «فدائیان»، اندوخته ای در خود داشت که با افزودن بر اندوخته نوسازی شده «سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)»، به کیفیتی دیگر دست می یافتند. «پروژه وحدت چپ»، محدود به این دو گروه نبود. تعدادی از کادرها و فعالان سیاسی با پیشینه هایی از فعالیت در میان «فدائیان» و یا جدا از آن تحت عنوان «کنشگران چپ» و «شورای موقت» نیز در این روند شریک شدند. تنوعی که بدین طریق ایجاد شد، به این همگرایی خصلتی فرا «فدایی» داد. که اهمیت اساسی دارد، مستقل از این که بخشی از نامبردگان در «شورای موقت» و در «سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران»، همراهان نیمه راه باشند. بینش نظری سیاسی و سازمانی نامبرده و نیز فعالیت در راه وحدت که سابقه ای قریب ده سال دارد، مرزهای گروهبندی های گذشته را که محصول زمانه سپری شده ای هستند، در نوردیده است. دید کلان بین، نمی تواند با دید محدود حفاظت از گروه بندی های زمانه سپری شده سازگار باشد. بعلاوه، ایجاد کیفیتی غنی از تجارب گذشته برای تلاش مؤثر در جلوگیری از گسست میان نسل ها لازم است. «فدائیان»، که شکل گیری آن در دهه چهل شمسی، همراه با برش قاطع با نسل پیشین چپ بود، هزینه سنگینی در محرومیت از تجارب پدران خود پرداخته اند. این هزینه دردبار را هیچ چپ یا دموکراتی، برای نسل های بعدی نمی خواهد. ایجاد سازمانی واحد با کیفیت و مؤثر که با فعالیت خود، انتقال تجارب به نسل بعدی را میسر می سازد، نسلی که ادامه دهنده و عامل اصلی جنبش چپ خواهند بود، انگیزه مضاعفی بود برای وحدت که تحولات نامبرده، زمینه های آن را فراهم کرده است.

بینش نظری سیاسی شفاف برای گذار به دموکراسی، جمهوری بیطرف نسبت به مذهب و نجات کشور از جمهوری اسلامی، بینش سازمانی پلورالیستی و متحد در عمل، صلاحیت سالاری، و کنش و منش معطوف به تاثیر بیرونی، با سیاستی مستقل، مسئولانه، واقع بینانه، انتظاری است که از «پروژه وحدت چپ» می رود. بدیهی است که این وحدت، بدون مبارزه برای آن تامین نخواهد شد. «پروژه وحدت چپ»، انتخابی است از میان انتخاب های ممکن. ضمن احترام به آنانی که انتخاب دیگر کرده اند، خوب است اگر پروژه ای و پیشنهادی هست، علنا ارائه شود.  

 

(1)بخش اول این مقاله در آدرس زیر قرار دارد:

http://www.kar-online.com/node/11429

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

تا جدايي بشر از طبيعت، يا دقيق تَر، تفكيك، تمايز، و تشخص خود نسبت به اينتگراليسم هستي و طبيعت گرا، بشر اصولا شبيه بقيه طبيعت تنها موجود بوده است، يا بزباني ديگر، بشر همان طبيعت بوده است. طبيعت از هيچ هدفي پيروي نميكند. اصولا هستي تنها يعني هست، و اين هم مضمون آنست و هم نفس بودن اش. تفكيكي بعنوان بودن و هدف وجود نداشته است. انسان با روند جدايي كه اشاره شد، خود را هدف هستي و هم طبيعت ميكند. از آنجا ببعد، اصولا هدف در هستي شكل ميگيرد. بنابراين شكلكيري انسان هدفمند، همزمان شكلگيري هدف، و اصولا انديشه است. انسان هدفمند، انديشه گر، و انسان انديشه گر، هدفمند، بوجود ميايد. در اين ميان و وابسته به اين روند جانور دوپا انسان ناميده، تا دوپاي انديشه گر و هدفمند، عملا تمام سرگذشت بشر و هم هستي را تشكيل ميدهد( چرا هستي؟ چون انسان تنها شعور هستي است، و بنابراين هستي انسان همزمان، خود هستي نيز محسوب شده است و ميشود، چون بشر، بي معارض، تنها شعور هستي است). اتفاقي بسيار مهمتر نيز ميافتد كه تا أديان يكتا خدا و بخصوص اسلام، و بعد هگل بعنوان جمع بند اعلا، نمايان نميشود. اين چيست؟
گذار از موجبات ( سيركمستنسز)، به علت و معلول ها. ارتباطات علت و معلولي، اساسا زاده يا همزاد، انسان هدفمند انديشه گر است. از ارسطو و پيش از ان ( سقراط بصورتي گنگ متوجه اين روندها شده بود- پانتئون محل نگهداري علت ها و معلولها بود، و پدر او تراشكار نماد انها بعنوان خدايان، بود، و مادرش، قابله متخصص خروجي محصول انها محسوب ميشد)، تا هگل از يك سمت، و شروع عصر صنعت از سمت ديگر، يعني قرنها طول ميكشد تا ارتباطات علت و معلولي با شكلگيري انسان هدفمند انديشه گر، شروع به تاسيس كنند. جايي كه كه هدف نيست، ارتباط علتي و معلولي نيز نه وجود دارد و نه مفهومي دارد.
قرنها بشر تنها موجبات را ميشناخت، و اين نشانه ناداني او نبود، بلكه چون هنوز انسان هدفمند و انديشه گر وجود نداشت.
حال باز گرديم به بحث اصلي. از اواخر قرن نوزدهم، و پايگيري و استقرار عصر صنعت، سازماندهي يي بنام حزب شكل ميگيرد، كه خود هسته و سازنده دنياي علت و معلولي ميشود، حزب يعني هم عصر صنعت و هم خود صنعت، و هم سازنده اينها. حزب از همان بدو شكلگيري اش، هم ساخته شده و محصول هدفمندي انسان عصر صنعت است، و هم خود روند نقد ايجابي بوده و ميباشد. اگر حزب را در يك ارتباط عطفي قرار دهيم، تعريف ان يعني شهر و صنعت در مقابل طبيعت و رؤستاي كارنده.
در اين نوشته و بسياري مشابه، از بدو، از تعريفي عطفي شروع ميكنند، دموكراتيك. لزوم اين گونه تعريفهاي عطفي، دانستن عطف آنست، يعني دموكراتيك در مقابل چي، چه چيزي و به چه دليل ، مقابل قرار گرفته اند، كه صفت دموكراتيك را بعنوان عطف تكذيبي براي ان بكار برده ميشود.
ابهام در دو واژه " چپ" و " دموكراتيك" موجب بلبشو شده است، كه نه آنقدر دموكراتيك كه هدفمند نباشد، و نه آنقدر " پلوراليست" كه ناكارامد شود.
حزب اصولا يعني سازنده عصر صنعت. عصر صنعت هم اساسا دموكراتيك است. انچه ما تاكنون ديده ايم و خيلي هنوز قطبه اش را ميخورند، دموكراسي يوناني، يعني وحدت أقشار و طبقات حاكم، و اينكه مثل قرون متمادي. براساس " يا من يا تو" نباشد، يعني شكلگيري و كشف ، و بمرور ساختن، اهداف و ارتباطات علت و معلولي، و بالاخره شروع عصر صنعت. جامعه صنعتي اصولا عيني است و بيرون از ارمان و ارزوها، وجود دارد. در اينجا نيز دو نوع كارگر با هم كار ميكنند، يكي كارگر انباشت شده، و ديگري، كارگر تَر و تازه روز( كه كار انباشت شده و كار زنده، ميناميم). كاركر انباشت شده بصورت مديريت تجربه و سنت و سابقه، و كارگر زنده، بصورت ضروريات اينده در حال تحقق در حال، با هم كار ميكنند.

تا جدايي بشر از طبيعت، يا دقيق تَر، تفكيك، تمايز، و تشخص خود نسبت به اينتگراليسم هستي و طبيعت گرا، بشر اصولا شبيه بقيه طبيعت تنها موجود بوده است، يا بزباني ديگر، بشر همان طبيعت بوده است. طبيعت از هيچ هدفي پيروي نميكند. اصولا هستي تنها يعني هست، و اين هم مضمون آنست و هم نفس بودن اش. تفكيكي بعنوان بودن و هدف وجود نداشته است. انسان با روند جدايي كه اشاره شد، خود را هدف هستي و هم طبيعت ميكند. از آنجا ببعد، اصولا هدف در هستي شكل ميگيرد. بنابراين شكلكيري انسان هدفمند، همزمان شكلگيري هدف، و اصولا انديشه است. انسان هدفمند، انديشه گر، و انسان انديشه گر، هدفمند، بوجود ميايد. در اين ميان و وابسته به اين روند جانور دوپا انسان ناميده، تا دوپاي انديشه گر و هدفمند، عملا تمام سرگذشت بشر و هم هستي را تشكيل ميدهد( چرا هستي؟ چون انسان تنها شعور هستي است، و بنابراين هستي انسان همزمان، خود هستي نيز محسوب شده است و ميشود، چون بشر، بي معارض، تنها شعور هستي است). اتفاقي بسيار مهمتر نيز ميافتد كه تا أديان يكتا خدا و بخصوص اسلام، و بعد هگل بعنوان جمع بند اعلا، نمايان نميشود. اين چيست؟
گذار از موجبات ( سيركمستنسز)، به علت و معلول ها. ارتباطات علت و معلولي، اساسا زاده يا همزاد، انسان هدفمند انديشه گر است. از ارسطو و پيش از ان ( سقراط بصورتي گنگ متوجه اين روندها شده بود- پانتئون محل نگهداري علت ها و معلولها بود، و پدر او تراشكار نماد انها بعنوان خدايان، بود، و مادرش، قابله متخصص خروجي محصول انها محسوب ميشد)، تا هگل از يك سمت، و شروع عصر صنعت از سمت ديگر، يعني قرنها طول ميكشد تا ارتباطات علت و معلولي با شكلگيري انسان هدفمند انديشه گر، شروع به تاسيس كنند. جايي كه كه هدف نيست، ارتباط علتي و معلولي نيز نه وجود دارد و نه مفهومي دارد.
قرنها بشر تنها موجبات را ميشناخت، و اين نشانه ناداني او نبود، بلكه چون هنوز انسان هدفمند و انديشه گر وجود نداشت.
حال باز گرديم به بحث اصلي. از اواخر قرن نوزدهم، و پايگيري و استقرار عصر صنعت، سازماندهي يي بنام حزب شكل ميگيرد، كه خود هسته و سازنده دنياي علت و معلولي ميشود، حزب يعني هم عصر صنعت و هم خود صنعت، و هم سازنده اينها. حزب از همان بدو شكلگيري اش، هم ساخته شده و محصول هدفمندي انسان عصر صنعت است، و هم خود روند نقد ايجابي بوده و ميباشد. اگر حزب را در يك ارتباط عطفي قرار دهيم، تعريف ان يعني شهر و صنعت در مقابل طبيعت و رؤستاي كارنده.
در اين نوشته و بسياري مشابه، از بدو، از تعريفي عطفي شروع ميكنند، دموكراتيك. لزوم اين گونه تعريفهاي عطفي، دانستن عطف آنست، يعني دموكراتيك در مقابل چي، چه چيزي و به چه دليل ، مقابل قرار گرفته اند، كه صفت دموكراتيك را بعنوان عطف تكذيبي براي ان بكار برده ميشود.
ابهام در دو واژه " چپ" و " دموكراتيك" موجب بلبشو شده است، كه نه آنقدر دموكراتيك كه هدفمند نباشد، و نه آنقدر " پلوراليست" كه ناكارامد شود.
حزب اصولا يعني سازنده عصر صنعت. عصر صنعت هم اساسا دموكراتيك است. انچه ما تاكنون ديده ايم و خيلي هنوز قطبه اش را ميخورند، دموكراسي يوناني، يعني وحدت أقشار و طبقات حاكم، و اينكه مثل قرون متمادي. براساس " يا من يا تو" نباشد، يعني شكلگيري و كشف ، و بمرور ساختن، اهداف و ارتباطات علت و معلولي، و بالاخره شروع عصر صنعت. جامعه صنعتي اصولا عيني است و بيرون از ارمان و ارزوها، وجود دارد. در اينجا نيز دو نوع كارگر با هم كار ميكنند، يكي كارگر انباشت شده، و ديگري، كارگر تَر و تازه روز( كه كار انباشت شده و كار زنده، ميناميم). كاركر انباشت شده بصورت مديريت تجربه و سنت و سابقه، و كارگر زنده، بصورت ضروريات اينده در حال تحقق در حال، با هم كار ميكنند.

نكاتي را بايد حتما مورد توجه قرار داد. اولا سرگذشت بشر و نقد ان كه تاريخ است ( سرگذشت، تسلسل زماني- انساني است. نقد ان، تسلسل منطقي- تاريخي است)، بعنوان حقيقت مطلق، تنها مرجع است. از درون روند نقد سرگذشت، كه تاريخ ميناميم، طرحي قابل استنتاج ميگردد كه طرح اينده ميباشد. اين طرح اينده، هدفي است كه راهبرد تحصيل ان، را حال ميناميم. بنابراين، و دوم، اينكه كتاب و نويسندگان، بطور كلي، نه حقيقت مطلق هستند و نه مرجع، زيرا هيچوقت گذشته بعنوان عين گذشته قابل باز توليد نيست. هرنوشته يي حدسي است يا مفروضي است از انچه وقوع يافته است، و گذشته يا حقيقت مطلق، و بنابراين تاريخ انقضاي زماني- انساني، و هم تاريخ انقضاي منطقي- تاريخي را در خود نهفته دارند. وقتي واقعيت آنقدر تغيير كند كه حدس و فرضيات را ديكر تأييد نكند، در حقيقت كتاب و نويسنده ، و هم مؤمنين به ايندو را منقضي شده دانسته و از صحنه - دير يا زود- ميراند. خيلي ساده مثل اينستكه واقعيت جديد ميگويد كه من از ان مسيرها ديگر قادر به ساختن پيوستگي ها نيستم. نويسنده و كتاب و مؤمنين اينها، تنها از پيوستگي ناشي از گسستگي پيشين ميتوانند صحبت كنند و نه از ضروريات پيوستگي هاي جاري بعنوان طرح اينده در حال تحقق. و سوم، بايد أصل تناقض و تضاد را در واقعيت در حال وقوع، در انديشه نيز به حساب اورد. مثلا، پلميك كتابي، يعني دنبال توجيه و تأييد خواسته يا تصور خود از واقعيت، يعني منافعي خاص، گشتن و نه واقعيت جديد را شناختن، يعني تداوم روند نقد را امكانپذير كردن و حتا دانستن. هرگونه بحثي و يا باصطلاح پلميكي، بايد وقوع يافته و در حال وقوع را مورد نظر قرار دهد. نه برداشتها و مفروضات منقضي شده را، دو باره به معده هاضم باز گرداند، و مدعي اين باشد كه اينها هضم نشده بوده اند، بلكه تنها جويده شده بودند. امروز اين هم بيماري و هم مسله جديدي است كه بايد با مرجع قرار دادن سرگذشت و تاريخ، برطرف شوند و يا از وخامتشان كاسته شود. متاسفانه پيش صنعتي اينتكراليست طبيعت گرا و هستي گرا، اصلا ضد تاريخ ميباشد. انچه عديده يي چپ ميناميدند، در حقيقت تنها من دراوردي ذهنيات دوران خوش گذشته است، يا عادت مخدر. بهمين دليل، ما امروز با دو دلتنگي روبرو هستيم، كه در سوريه ظاهرا در دو جبهه قرار گرفته بودند، اما از يك منبع وجودي بيروني ميكردند، در ايران هم - و كلا در جهان امروز- بهمين ترتيب ميباشد، اين دو دلتنگي، چيزيست كه از دل رؤستا گرايي اينتگراليستي فوق بيرون امده و در از يكسو در دولت- ملت هاي بيرون امده از رنسانس، بعنوان ائتلاف زمين، تجارت، عقيده، ريشه دارد، و از سوي ديگر، در ادراك روستايي از انقلاب اكتبر روسيه در اثر تحولات بعدي تا اواخر هشتاد و أوائل نود ميلادي، ريشه دارد. دو نوع ليبراليسم، يك ليبراليسم غربي، و يك ليبراليسم شرقي، كه هردو در ائتلاف نامبرده منعكس بوده اند. جنگ بين فيزيوكراتها، مركانتليستها، و مؤمنين پيرو انها در كليسا و عقيده. اكنون اين ائتلاف به پايان اش رسيده است، و در جهان و سوريه بعنوان " شعله سركش ان"، دو جريان از ليبراليسم در تقابل قرار گرفته اند، ليبراليسمي كه خود را طرفدار "ضعفا" ( انچه پوپوليسم نيز مينامند)، ميداند و خود را با عنوان چپ ارائه ميدهد، و ديگري كه خود سه عنصر ائتلاف سابق هستند. تصور كنيد كه در رؤستا، همان شرايط را از موضع اربابان و از موضع رعايا مورد دفاع قرار دهند. در سوريه اين اتفاق افتاده است و از نظر تاريخي شكلي نهفته از دولت- ملت سازي روستاست كه در نيمه اول قرن بيستم، فاشيسم ناميده شده است، بعنوان فاشيسم تاريخي. بنابراين، اين هردو به يكانگي مبداء - چه ارباب و چه رعيت- رسيده اند. منتها اربابان براي ماندگاري بعنوان ارباب در پي سازش هستند، و رعايا، قشون شكست و سرخورده و سرگردان و مهاجر، كه دلتنگهاي جنك سرد با تعبير روستايي از اكتبر و سوسياليسم بعنوان نظام أعانه و صدقه، اگزيستانساليست هاي چپ، را به حركت در أورده است. و بالاخره بايد به اين نيز توجه كرد كه ما در ايران، اصولا بدلائل قروني تحولات ايران، مليگرايي به مفهوم آيل و قبيله يي داشته ايم، كه بهيچوجه حامل دنياي جديد نبوده است. اين مليگرايي، تقابل اش هم با پهلويها، ناشي از پايان قاجار و ورود ايران به فىوداليسم دوره پهلوي بود. و نه ساختن دولت- ملت باصطلاح مدرن. در برنامه هاي دوره پهلوي دوم، اربابان رؤستا كه خان و سران آيل و قبايل و عشائر بودند، در عِوَض بخشي از زمينهايشان، سهامداران باصطلاح صنايع شدند. در اروپا فئودالها از ميان رفتند، و باصطلاح انچه شهر يا طبقه متوسط ناميده ميشد، دولت- ملت ها را تشكيل دادند. البته بعدا إشرافيت تازه شكل گرفته و عمدتا تجاري با إشرافيت فئودالي، سلطنت هاي حفظ شده، به ائتلاف رسيده و دو جنگ جهاني و بعدا جنگ سرد را بوجود أوردند. و هنوز امروز در اروپا فعال هستند، و امريكا دو باره بايد جنگ استقلالي جديد را از اين دو إشرافيت، سازمان بدهد. ترامپ روح سرگردان اين شرايط مينمايد و يا ابهام زمانه پاياني گذار به عصر صنعت. هيچ راهي جز ائتلاف با روسيه و چين، و حتا ايران ندارد. اين ائتلاف جانشين دولت- ملت هاي خروجي رنسانس است.