ادعای پیروزی رژیم در جنگ حلب و سیاست معطوف به باتلاق

حلب و معنای"آزادشدن"آن

رسانه ها و سردمداران رژیم در کسوت فاتحان از آزاد شدن شرق حلب هم چون نبرد "استالینگراد" دم می زنند که گویا سرنوشت جنگ در سوریه را رقم زده است. در مورد چنین یاوه هائی چه می توان گفت؟

اول آن که آیا اساسا چیزی بنام شهر(شرق) حلب وجود داشت که آزاد شدن آن معنا داشته باشد؟ در اصل شیرازه زندگی و حیات در آن شهر در طی چند سال کشاکش بیرحمانه به خصوص در طی ماه های گذشته به یغما رفته بود و شهر بطور کامل به ویرانه و تلی از آجر و دیوار فروریخته و چه بسا آوارشده بر ساکنین آن تبدیل شده بود. حتی اگر حلب ویرانکده ای نبود که در آن رد خون و مرگ کودکان و زنان و جوانان... بر تک تک آوارها و آجرهایش نقش بسته باشد، باز هم ادعای پیروزی و آزاد کردن آن بی شرمی و وقاحت زیادی را می طلبید. پس سزاست که از این مدعیان یاوه گو بخواهیم که برای رعایت حرمت کلام و لوث کردن معنای "آزاد شدن"، از دست بدست شدن شهری سوخته و نابود شده بین کسانی که برای دستیابی به قدرت از هیچ خشونت و جنایتی فروگذار نیستند، و انسان و زندگی او برایشان پشیزی ارزش ندارد، سخن بگویند.

دوم آن که سوریه کانون تصادم شدیدترین منازعات قدرت های جهانی و متحدین منطقه ای در واقع یک جنگ نیابتی بین قدرت های بزرگ و منطقه ای است که در آن به شکل مستقیم و غیرمستقیم برای تأمین و تثبیت مناطق نفوذ درگیر اند. از همین رو هم چون برشی از مناسبات بحرانی قدرت ها پرده برداری می کند. در اصل در ملتقای فروپاشی نظم کهن و کشاکشی که برای تعیین نظم جدید- نظمی که هنوز پیرامونش توافقی صورت نگرفته و بجای زبان سلاح ها سخن می گویند، دست و پا می زند.

سوم آن که اگر بخواهیم هرآینه از طرف "پیروز" در جنگ سوریه و مشخصاً حلب سخن بگوئیم، بی تردید باید از "خشونت و بربریتی" سخن گفت که موفق شد رکورد تازه ای را به ثبت برساند.

اما آن چه که در واقعیت ژئوپلتیک جهان جریان دارد، بدلیل نقشی که مداخلات منطقه ای و جهانی در جنگ سوریه دارد، بهم خوردن توازن نیرو در یک نقطه معین از آن الزاماً به معنی بهم خوردن توازن کلی در سطح عمومی نیست و چه بسا حتی با برانگیختن واکنش های زنجیره ای دیگر بازیگران متعدد صحنه نبرد موجب تشدید وخامت اوضاع هم بشود. چنان که بکرات شاهد بوده ایم چگونه هر پیشروی از سوی یک طرف بلافاصله با واکنش های متقابل طرف و یا طرف های دیگر خنثی شده است. به عنوان نمونه، اخیرا اوباما که هفته های پایانی دوره ریاست جمهوری اش را سپری می کند لازم دید برای ایجاد بالانس دستور ارسال سلاح های جدید و مدرن به اپوزیسیون سوریه را صادر کند. یا مثلا در همین روزها، شاهد تسخیر مجدد شهر باستانی پالمیرا توسط داعش ایم که دولت روسیه بر این باور است که دولت آمریکا داعش را به نوعی برای تحت الشعاع قرار دادن پیروزی حلب کیش داده است! یا این که در آن سو، پوتین پس از "پیروزی" در جنگ حلب به طرح پیشنهادی جهت آتش بس سراسری پرداخته است تا سوای جنبه تبلیعاتی، از آن بتواند بر سر میز مذاکرات امتیازاتی بدست آورد. البته دیگر حریفان نیز بیکار ننشسته و از جمله با متهم کردن روسیه و ایران به جنایت جنگی و جنگ تبلیغاتی حول آن می کوشند که "حال حریف را بجا آورند". دولت اسرائیل نیز که ظاهراً نگران تقویت دولت مرکزی است، اسد و ایران (و حزب اله) را خطر بزرگتری برای منطقه ارزیابی کرده است.

چهارم آن که جمهوری اسلامی هم که خود را یکی از فاتحان اصلی جنگ حلب می داند، از زبان یحیی صفوی مشاور نظامی خامنه ای می گوید: "اینک ایران به بزرگترین قدرت منطقه ای تبدیل شده است و رئیس جمهور جدید آمریکا باید این واقعیت را برسمیت بشناسد". چنان که مشهود است نیروی محرکه جنگ افروزی جمهوری اسلامی سودای تبدیل شدن به بزرگترین قدرت منطقه و برسمیت شناخته شدن آن توسط قدرت های بزرگ بویژه آمریکاست. مبارزه با آن چه خود "تکفیر" می نامد جز فریب و وارونه نمائی و رنگ و بوی مذهبی دادن به جنگی که برای اهداف دیگری صورت می گیرد، نیست.

از سوی دیگر حکومت اسلامی ایران برای توجیه، فریب و ساکت کردن مردم نسبت به مداخله های پرهزینه مالی و انسانی برونمرزی خود، آن هم در شرایط انباشت نارضایتی های اقتصادی و اجتماعی، جنگ خود را به امنیت مردم گره زده و مدعی است که اگر در بیرون از مرزهایش نجنگد باید با هزینه های زیادتری با دشمنان و مشخصاً تروریست ها در داخل کشور جنگید. اما طبل رسوائی چنین ادعاهائی که بیشتر به یاوه نزدیک اند تا حقیقت، دیری است که به صدا درآمده است. براین اساس گویا می توان با پیشدستی و تجاوز و با جنگ های پیشگیرانه می توان امنیت را تضمین کرد. چنین ادعائی جز یک سفسطه و حقه بازی چندش آور نیست. اگر قرار بود که در این جهان، امنیت هر کشوری با جنگیدن در بیرون از مرزهایش با سایرکشورها و عوامل تهدیدکننده تعریف بشود، بر طبق قانون جنگل، آنگاه خود مقوله امنیت اساسا بلاموضوع می شد، چنان که در مناطقی چنین شده است. در این صورت ما دایما با تجاوزها و بربریت عنان گسیخته و فراگیری مواجه می شدیم که بر طبق آن هر کس و هر کشوری که زورش بیشتر است بفکر تجاوز به دیگری می افتاد. البته می دانیم که جهان واقعی که در آن بسر می بریم چندان هم بیگانه و مبرا از قانون جنگل نیست. چنان که قدرت های جهانی و امپریالیستی علیرغم قیودات و شروطی که تمدن بشری و جنبش های اجتماعی بر آن ها تحمیل کرده اند، مرزهای نفوذ خود را در ورای مرزهای جغرافیائی و رسمی خود تعریف می کنند. شاهدیم که جمهوری اسلامی هم با تعریف امنیت عمق استراتژیک خود را- در قامت یک خرده امپریالیست- در ورای مرزهای رسمی خود تعریف می کند. بیاد داریم که شعار جرج پوش پسر به عنوان جنگ پیشگیرانه علیه "تروریسم" و با شعار یا با ما یا با آنها، شروع شد و هنوز هم جامعه جهانی با پیامدهای فاجعه بار آن دست و پنجه نرم می کند. شکست در برقراری نظم نوین در منطقه بر متن گسل های عمیق این جوامع، ایجاد خلأ قدرت، در غیاب بدیل های مترقی موجب ظهور داعش ها و نیرومندتر شدن القاعده ها شد و در ادامه خود رقبا و خرده قدرت های منطقه چون ایران و ترکیه و عربستان را به سودای بسط اقتدار و سرکردگی در منطقه انداخته است. اگر عربستان و ترکیه هم چون متحدین غرب و آمریکا از رانت حمایتی ویژه ای برخوردارند، جمهوری اسلامی بی بهره از چنین رانتی با فشار به مراتب سنگین تری مواجه بوده و خواهد شد.

البته اگر مرادمان از امنیت، امنیت گورستاتی باشد، شاید دیکتاتورها بتوانند به ضرب مکانیسم قدرت چند صباحی آن را برقرار کنند، همان طور که شاه، مبارک، صدام، قذافی و اسد و امثال آن ها توانستند. اما چنان که بیلان نهائی عملکرد آن ها نشان داد، چیزی جز یک امنیت حبابی، کاذب و شکننده نبوده است. هم در وجه بیرونی در منطقه و جهان، و هم در واجه دخلی و کشوری.

در وجه بیرونی موجب برانگیختن خشم و نفرت بی سابقه و گسترده ای نه فقط علیه حاکمان که ایکاش چنین بود، علیه مردم ایران در منطقه و در سطح جهان شده است که مدام هم بیشتر خواهد شد. تا هم اکنون هم جمهوری اسلامی با مشارکت فعال در جنگ سوریه توانسته نفرت و دشمنی بسیاری از کشورهای منطقه و همسایگان آبی و خاکی را علیه خود برانگیزد و متأسفانه هم چنین علیه مردم ایران. هم اکنون شاهد افزایش تنش در مناسبات ایران و ترکیه و برانگیخته شدن احساسات ضدایرانی در ترکیه، در میان دو کشور مهم و همسایه ای که از دیرباز دارای مناسبات کمابیش حسنه و مسالمت آمیز و کمتر تنش آلود بوده اند، هستیم. شکاف بین ایران و عربستان و اکثر شیخ نشین ها نیز به مرز بحران نزدیک شده است. حتی در کشورهائی چون سوریه و عراق و لبنان که رژیم ایران با دولت های آن ها مناسبات حسنه دارد نیز، خطر گسترش نارضایتی توده ها از نفوذ و حضورمداخله گرایانه دولت ایران وجود دارد که می تواند در شرایط مناسبی سرریزشود، بخصوص که محتوای این نفوذ بیش از همه شامل دامن زدن به اسلام سیاسی و شکل دادن به حکومت اسلامی، انتقال تجربیات مربوط به الگوی شکل گیری نیروهای بسج و سپاهی و عدم مدارا با دگراندیشان و در یک کلام انتقال الگوی خود به نقاط دیگر منطقه است. نقش جمهوری اسلامی به عنوان یکی از عوامل مهم پاگرفتن داعش و بنیادگرائی اسلامی در منطقه بر کسی پوشیده نیست. رشد و نمو و حضور گسترده داعش بویژه در دو کشور عراق و سوریه یعنی دو کشور نزدیک و هم پیمان با ایران مخصوصا در میان سنی مذهبان تصادفی نیست، همان گونه که نفرت داعش که رژیم نیز به نوبه خود آن ها را تکفیری می خواند، علیه شیعیان بر کسی پوشیده نیست. در سطح بین المللی هم بجای توهم برسمیت شناختن نفوذ رژیم، شاهد افزایش حساسیت ها هستیم. اتهام ارتکاب جنایت جنگی ایران در سوریه، همان جنگی که استالینگراد سوریه می پندارندش، نه فقط توسط آمریکا که اروپا و امثال خانم مرکل نیز اقامه می شود. اخیرا پنتاگون از ایران به عنوان یکی از 5 خطر عمده و استراتژیک که منافع آمریکا را تهدید می کنند، نام برده است. بدیهی است که اتلاق خطراستراتژیک به یک کشور کم توسعه و رشدنیافته توسط دولتی قدر مثل آمریکا، نظیر پیامدهای ماجراجوئی هسته ای که رژیم را وادار به "نرمش قهرمانانه" کرد، بدون پیامدهای وخیم برای مردمی که باید تاوان آن را پس بدهند نیست. سیاست باصطلاح ضداسرائیلی رژیم و تهدید مداوم آن به نابودی و حتی زمانبندی آن، که عموما هم از جنس لفاظی و تهدیدهای توخالی و سترونی است که نه فقط در عمل موجب خروج اسرائیل از انزوا و گسترش نفوذ منطقه ای آن شده و می شود، بلکه موجب تشدید فشارهای بین المللی به مردم ایران هم می شود. رویکردی که هیچ کمک واقعی هم به تقویت آن دسته از مطالبات به حق مردم فلسطین و حقانیت مطالبات آن هم نمی کند. در عین حال توسل به این نوع لفاظی ها، ابزاری کهنه شده و شناخته شده است که قبلا هم توسط حکومت های مستبدی چون صدام و قذافی و... در اصل برای تحکیم نفوذ و سرکردگی بر منطقه و فرافکنی از مشکلات داخلی بکار گرفته می شدند. در هرحال اسرائیل به خدمات چنین دشمنانی نیاز دارد و لابد اگر هم نعمت جمهوری اسلامی نبود باید دست هایش را برای نازل شدن چنین نعمتی به سوی آسمان می برد!

خلاصه آن که حاصل پیشبرد چنین سیاست منطقه ای، جز دامن زدن به دشمنی و نفرت مردمان منطقه علیه یکدیگر، میلیتاریزه شدن و دامن زدن به مسابقه تسلیحاتی و انباشتن منطقه از جنگ افزارهای هرچه ویرانگرتر نیست. هم اکنون شیخ نشین ها و کشورهای کوچک اطراف ایران با تسلیح به موشک های پاتریوت آمریکائی که بسوی ایران هدف گیری شده اند، و بستن پیمان های جدید همکاری های نظامی و امنیتی تازه با انگلیس به صف آرائی پرداخته اند. در مورد سیاست های جدید ترامپ در منطقه گرچه هنوز ابهاماتی وجود دارند اما تا همان حدی که از خلال سخنان و ترکیب کابینه و همکاران برگزیده اش و نیز سیاست به شدت ضدرژیمی مجالس سنا و کنگره می توان فهمید، افزایش فشار به رژیم ایران و نشاندن آن سرجای خودش، به خصوص بخاطرمداخله اش در منطقه و توسعه موشک های بالیستیک و ... در دستور کار اوست. بطور کلی سیاست ترامپ، نه بی حضوری، که حضور قدرتمندانه در خاورمیانه و به قول خودش نه ملت سازی و سیاست تغییر و سرنگونی حکومت ها (متحدان خود)، که حمایت از آن ها خواهد بود. دِکُده کردن این سیاست به معنی کنار گذاشتن سیاست معطوف به هرگونه اصلاح و رفرم در این گونه حکومت هاست. بنابراین حمایت از حکومت های موجود، حکومت های اقتدارگرا، البته همراه با باصطلاح تیغ زدن بیشتر آن ها- هم چون هزینه های ایجاد نقاط امن در سوریه و یا تأمین هزینه های امنیتی منطقه و... را که آنها باید به پردازند. بی تردید جمهوری اسلامی در زمره این متحدان قرار ندارد.

 

سیاست معطوف به باتلاق

اما ادعای تأمین امنیت در وجه داخلی هم از قبل جنگیدن در خارج ار مرزها، فریب بزرگی بیش نیست، چرا که امنیت واقعی و پایدار به مؤلفه های اساسی چون وضع اقتصاد و فضای سیاسی و مناسبات اجتماعی مشروط می شود که هم در گرو پیشرفت واقعی و هم توزیع عادلانه ثروت ها و امکانات اجتماعی است، و در یک کلام در گرو افزایش رضایتمندی واقعی آحاد جامعه است که تحقق آن ها در مباینت با میلیتاریزم و سرکوب و جاه طلبی های منطقه ای قرار دارد. گره زدن امنیت جامعه به جنگ و تحمیل هزینه های بلندپروازی های رژیم به مردم کشوری که در آن توزیع ثروت و هم چنین قدرت بشدت نابرابراست، و با انباشت مطالبات معوقه ای که در آن شکاف بین دستمزد حداقل با نیازها و هزینه های سبد واقعی یک زندگی حداقل، چهار- پنچ برابراست و با 10 یازده میلیون نفر بیکار و 11-12 میلیون نفر حاشیه نشین هم چون یک بمب انفجاری در اطراف شهرهای بزرگ تلنبار شده اند؛ تعریفی است بالکل وارونه و کاذب از امنیت. اگر بر شکنندگی های فوق، کشوری با گسل ها و شکاف های مهم قومی و فرهنگی و عقیدتی را در کنار یک اقتصاد ضعیف و رانتی و بشدت فاسد و نیمه ورشکسته و وابسته به خارج و بازار جهانی بیافرائیم، آنگاه معلوم می شود کشوری که هنوزهم نتوانسته است از عواقب تحریم های سال های گذشته کمر راست کند، چگونه می تواند بارسنگین ادعای تبدیل شدن به بزرگترین قدرت منطقه ای را آن هم از ِقبل جنگ های برون مرزی و تجاوز و تعدی به دیگر کشورها را برچنان پیکر شکننده ای اعم از اقتصاد شکننده و نارضایتی های گسترده حمل کند؟ آیا محصول چنین سیاستی چون کاشتن باد و درو کردن طوفان نخواهد بود؟ آیا این سیاستی معطوف به باتلاق نیست؟ با این همه از آنجائی که حفظ نظام و ولایت مطلقه و موقعیت ممتاز سپاه پاسداران، و دریک کلام اقتصاد سیاسی ولایت فقیه و بخش های اقتدارگرای ساختار قدرت، نیاز به فرافکنی، بحران سازی و دشمن آفرینی دارد، که البته اعتدال گرایان و اصلاح طلبان هم دوان دوان بدنبال آن ها روانند، چنین سیاستی در دستور کار قرار می گیرد که جز فشردن بیشتر فنر نارضایتی ها معنائی ندارد. حکومت های مستبد همواره غافل اند که اگر با سرکوب می شد امنیت و ثبات برقرارکرد، قاعدتا صدام ها و قذافی ها و مبارک ها و بشار اسدها باید می توانستند سرمشق های موفق و الهام بخشی از ثبات و پایداری باشند.

این بحث را با اشاره به دونکته مهم به پایان می برم:

 

الف- این تصور که جمهوری اسلامی بتواند خود را به مثابه یک قدرت برترمنطقه ای، آنهم اساسا با توسل به سازوکارهای امنیتی - نظامی تا سیاسی- اقتصادی، و علیرغم سیاست قدرت های بزرگ به آنها تحمیل کند، جز یک توهم خطرناک نیست. صدام در شرایطی گرفتار آن شد و مجبور به پرداخت تاوان سنگینی شد که پیامدهای وخیم اش را نه فقط او که منطقه هم احساس کرد. منشأ چنین توهمی ناشی از خلاء قدرت و بحرانی است که قدرت بزرگ غربی هم در منطقه با آن مواجه شده اند. همان خلأئی که موجب رشد برق آسا و بادکنکی داعش شد، اما چنان که می دانیم پس از سیر صعود آن متوقف شده و بتدریج زیر فشارهای سنگین و روزافرونی قرارگرفته است که با بود و نبودش سروکار دارد. صعود حضور و نفوذ جمهوی اسلامی هم در منطقه ناشی از همان خلأ بوده است و نخواهد توانست با سیاست های مداخله جویانه ای که دنبال می کند غرب را به پذیرش واقعیت وجودی خود متقاعد سازد. برعکس اگر بر آن اصرار داشته باشد به تدریج فشارهای سنگین و روزافرونِ خارج از توان و ظرفیت واقعی اش را باید تحمل کند که کسی از ابعاد و پیامدهای آن خبر ندارد. اما هرچه که باشد مردم ایران باید تاوان آن را پس بدهند. دل بستن به انگیزه هائی چون شیعیگری، خادمان حرم و اسلام سیاسی و یا حتی توهمات ناسیونالیستی چون تبدیل شدن ایران به قدرت برتر منطقه، قادر به جبران گسست ها و ناتوانی های ساختاری رژیم در برابر فشار قدرت های بزرگ نیست.

 

ب- نکته دوم آن که رژیم اسلامی اکنون آشکارا سیاست نه شرقی نه غربی خود را کنار گذاشته است و می کوشد که به عنوان یک سیاست راهبردی و بازیگر مهم منطقه ای بیش از پیش با بلوک شرق بویژه با روسیه مناسبات استراتژیک مخصوصا در حوزه های امنیتی-نظامی برقرار کند. دیدار خامنه ای و پوتین هم با عطف به همین راهبرد صورت گرفت. تا کنون هم این رابطه از جهات زیادی از جمله امکان استفاده از پایگاه هوائی در ایران و اجازه پرتاب موشک با عبور از آسمان کشور، دیدارهای فشرده نظامی- سیاسی و خریدهای مهم تسلیحاتی بخصوص پس از تحویل اس 300 و همکاری تنگاتنگ در سوریه، توسعه راکتورهای هسته ای و حضور روسیه در میادین نفتی و هماهنگی بین اوپک و روسیه، تا افزایش مبادلات اقتصادی و تردد بین دو کشور، و تا تلاش برای عضویت رسمی در پیمان شانگهای در جریان است. رژیم بر آن است تا با گسترش پیوندهای همه جانبه و به نوعی قرارگرفتن در زیر چتر حمایتی کمپ روسیه و بلوک شرق، قدرت چانه زنی خود را در برابرقدرت های غربی به خصوص آمریکا افزایش دهد. با این همه، پیشبرد این سیاست با چالش ها و پرسش های متعددی مواجه است که از آن میان می توان به موارد زیر اشاره کرد: این که چنین سیاستی تا چه حد می تواند مورد وفاق جریان های مختلف درون حاکمیت باشد. این که آیا بلوک شرق و مشخصاً روسیه حاضر خواهد شد که با توجه به حساسیت دولت آمریکا و متحدانش نسبت به موقعیت استراتژیکی ایران، ریسک گسترش چتر حمایت امنیتی به کشور ایران را بپذیرد یا آن که خواهد کوشید از طریق بازی با برگ ایران، حول منافع بزرگتری در مقیاس جهانی با غرب (بخصوص با توجه به رویکردهای محمتل ترامپ) به توافق برسد؟ بالاخره آن که آیا مردم ایران که تاریخاً نسبت به استقلال خود حساس اند آیا حاضر خواهند شد با توجه به سوابق تاریخی در بلوک بندی های نظامی- امنیتی و یا زیر چتر حمایتی یک کشور نیرومند و بزرگ همسایه قرار بگیرند؟ بهرحال، هرچه که رژیم بر جاه طلبی های منطقه ای خود اصرار بیشتری بورزد، بهمان اندازه نیازش برای تکیه به قدرت های بزرگتر بیشتر خواهد شد.

آن چه که مهم است حفظ هوشیاری و هوشیار ساختن جامعه و فعالان و کنشگران نسبت به پیامدهای سنگین داخلی و منطقه ای و جهانی سیاست های توسعه طلبانه و معطوف به باتلاق جمهوری اسلامی در منطقه، و مخالفت فعال با این گونه سیاست ها و از جمله مداخلات نظامی است.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

در سرگذشت چپ در حال كوچ به شرق، طبقه كارگر تقليل يافته به سرو وابسته به زمين، بعنوان عامل " تحول"، و نازايي تاريخي تحولي يي كه توسط همين چپ شيوه اسيايي خوانده شده بود، از نظر سياسي پيگانيسم رومي از يكسو، و انيتگراليسم شرقي از سوي ديگر، توانستند با هم همبستر شده و فرزندان عجيب و غريب نيز توليد كنند، و عملا انقلاب اكتبر را از هسته مركزي ان كه صنعت و كاركر صنعتي خاص ان، يعني مضمون تحولي تاريخي ان، تهي كنند، و هر سازي مخالف را انقلاب بنامند و اعتراض به كشمكشهاي دائمي اين گذار ناممكن قروني، را چپ بنامند. لنين باهوشترين بود كه به اين بلبشو پي برده بود، لنينيسم اساسا يعني درماني بر اين درد تاريخي تحولي كه هميشه همراه بشر بوده و خواهد بود. نويسنده در اين نوشته و مشابه كه بسياري را تشكيل ميدهند، عملا اين بلبشوي تاريخي تحولي و قفل گذار را سرپيچ كتاب بسيار معروف خود لنين، فرق سرمايه تجاري و صنعتي و پيش صنعتي و صنعتي، را متوجه نشده بودند، و در جريانات جانبي اتفاق ميافتادند، را حامل شدند، عدم درك نظر و سياست و ارتباط متقابل انها و جايگاه هريك در امتزاج و در انفكاك، بهمين دليل همگي به پيگانيسم رومي و اينتگراليسم شرقي الوده شده و در دامن انها افتادند، انارشيسم، و انواع ديگر از اين حواشي انقلاب اكتبر و بحث هاي زماني كه روسيه در عِوَض المان، و جهان صنعت، توجه هات را جلب كرد، از اين قبيل، وجود إمدند. در اين نوشته ها، مثلا اگر پرسيده شود، مرز يين سلب و إيجاب كجاست، اعتراض چيست و چه ميخواهند، تنها پاسخ ناساختاري ميباشد، و اينرا رهايي و ازادي ميدانند. پيگانيسم رومي و اينتگراليسم طبيعتگرا و هستي گراي شرقي كه تغيير ناپذيري، هسته و روح انها بوده و هنوز هم امروز، در ايران بخصوص، ميباشد. فاشيسم نيز از اين زمينه و قالب تاريخي تحولي سرگذشت بشر ميايد، كه خود را بصورت ساختن دولت ملت توسط رؤستا نمايان ميكند. هم هيتلر و هم موسوليني از زمينه هاي شكست يا ناتواني گذار لنيني مييايند. صنعت و كارگر صنعتي، نه روستاي متلاشي و دهقانان فقير در حال كوچ بسمت شهرها. ساختن يا ترحم. منتها لنين هم همانطور كه قبلا گفته شد، تعبير فيزيو كراتيك مركانتيليستي شده بود. يعني حتا در ان سمت نيز، دوتا لنين، يكي غربي صنعتي و يكي شرقي اينتگراليستي، زاده شدند. نويسنده حتما به اشنايي به هم سرگذشت و هم تاريخ بعنوان نقد ان، دارد، و نه تنها نشريات تبليغي ترويجي سياسي رايج.