جنبش برای دموکراسی یا سرنگونی؟

وقتی یک خواست مرکزی می شود آنچه در توان جنبش است صرف تحقق آن می گردد و خواست های دیگر از مرکز توجه بیرون می روند. وقتی قطار جنبش به راه افتاد تمام نیروی خود را صرف رسیدن به مقصد می کند. می رود تا به هدف برسد و وقتی به هدف رسید می ایستد. وقتی مقصد و مسیر این قطار مشخص شد و قطار به راه افتاد، دیگر تصحیح و تکمیل مقصد و مسیر دشوار است. نتیجه آن که تعیین هدف دقیق برای هر جنبش اهمیت اساسی دارد.

در حالی که دموکراسی خواست نیروهای ملی و دموکرات است (منظور از "دموکراسی" اینجا دموکراسی و پیش شرط های آن مانند آزادی، رعایت حقوق بشر و جدایی دین از حکومت است)، برخی جریانات سیاسی از این که جمهوری اسلامی اصلاح ناپذیر است و تا هست مردم ایران روی آزادی و دموکراسی را نخواهند دید، پیشنهاد می کنند که "سرنگونی" هدف اتحاد و جنبش ملی باشد. همان طور که در زیر خواهیم دید دو هدفگذاری "دموکراسی" و "سرنگونی" با هم تفاوت دارند و ما را به نتایج متفاوتی می رسانند.

 

تجربه سرنگونی ها

در دوران دیکتاتوری محمدرضا شاه پس از تشدید فشار و سرکوب مخالفان، کم کم این تصور نادرست در روشنفکران سیاسی کشور پیدا شد که رعایت حقوق و آزادی های مردم پس از سرنگونی رژیم امری بدیهی است و هر رژیمی که پس از آن رژیم بیاید بهتر از آن خواهد بود. با این طرز فکر، "سرنگونی" به مرور به خواست مرکزی بخشهای وسیعی از روشنفکران و مبارزان سیاسی تبدیل گردید.

به علت ضعف جریانهای سیاسی در بسیج مردم که نتیجه سرکوب و عدم امکان فعالیت علنی و ارتباط آنها با مردم بود، جریانهای مذهبی که در مساجد و جلسات قرآن خوانی از امکانات ارتباطی گسترده با مردم برخوردار بوده و توان بسیج طرفداران بیشتری را داشتند و از آیت الله خمینی که در پی ایجاد یک حکومت اسلامی بود پشتیبانی می نمودند، وارد صحنه شدند.

با شنیده شدن صدای انقلاب مردم توسط محمدرضا شاه و ابراز تمایل وی به خروج از ایران، جنبش آزادیخواهی مردم به پیروزی های مهمی دست یافته بود و می توانست با روی کار آوردن یک دولت ملی پیروزی خود را تثبیت کند. به این منظور دکتر بختیار مقام نخست وزیری را پذیرفت. اما آیت الله خمینی که روی کار آمدن یک دولت ملی مجری قانون اساسی مشروطه را منافی هدف استقرار حکومت اسلامی می دید، به سرعت خواست "سرنگونی دیکتاتوری" را به خواست "سرنگونی رژیم شاه و دولت بختیار" تبدیل نمود. با سقوط دولت بختیار، مذهبیونی که از مدتها پیش نیز دست به ترور، تخریب، آتش زدن سینماها و ایجاد رعب و وحشت زده بودند، به قدرت رسیدند. آنها از این پس نیز از هر فرصت برای دامن زدن به جو ترور و وحشت بهره گرفتند تا هرگونه امید به تحقق حقوق و آزادی ها را از اذهان مردم پاک کنند.

جدا از سرنوشت این سرنگونی در ایران، نگاهی به کشورهای عراق، لیبی و مصر هم بار دیگر نشان داد که سرنگونی دیکتاتورها لزوما مردم را به آزادی نمی رساند. بر عکس شاهد بوده ایم که جنبش هایی موفق به بهبودهای اساسی در زندگی مردم و کشور شده اند که در جانشین نمودن حاکمیت ملت بجای دیکتاتوری موفق بوده اند.

مردم ایران بیش از صد سال طی سه جنبش بزرگ اجتماعی (نهضت مشروطه، جنبش ملی کردن صنعت نفت به رهبری مصدق و مبارزه علیه دیکتاتوری و خودکامگی رژیم گذشته) برای تحقق حاکمیت و سایر حقوق و آزادیهای خویش مبارزه کرده و با دادن قربانیان فراوان هرجا که لازم شد، نشان دادند که قادر اند بساط دیکتاتورها را برچینند. آنچه که ما تاکنون در آن ناکام بوده ایم استقرار پایدار حاکمیت ملت پس از سرنگونی دیکتاتورها بوده است.

 

اهمیت هدفگذاری

اینجا بحث بر سر نام یا عنوان نیست بلکه بر سر نکته ای تعیین کننده است، زیرا که هدف جنبش کلیت اجزاء و عناصر، ساختار و عملکرد آن را تعیین می کند. همان طور که کارکنان، ساختارها و عملکرد یک واحد تولید کشاورزی با هدف تولید محصولات کشاورزی با کارکنان، ساختارها و عملکرد یک واحد تولید صنعتی با هدف تولید محصولات صنعتی تفاوت دارد و یکی را نمی توان به سادگی به دیگری تبدیل نمود، جنبش مبارزه برای سرنگونی نیز با جنبش برای دموکراسی تفاوتهای اساسی دارد و این ادعا که جنبش برای سرنگونی پس از رسیدن به هدف به استقرار دموکراسی خواهد پرداخت و یا اصلا همان جنبش دموکراتیک است نادرست است. این دو هم در اجزا و عناصر و هم در ساختار و عملکرد متفاوت اند و به این جهت قابل تصور نیست که ثمرات یکسانی به بار آورند.

 

تفاوت در اجزاء و عناصر

بسته به این که کدام یک خواست جنبش باشد افراد، شخصیت ها و جریانات متفاوتی به آن روی می آورند.

دستیابی به دموکراسی از طریق اتحاد جامعه مدنی، نیروهای دموکرات و پشتیبانی بخش بزرگی از مردم میسر می شود و مستلزم تلاش جامعه مدنی، آگاهان جامعه و روشنفکران دموکرات برای مبارزه سیاسی بدور از خشونت و آگاهی دادن به مردم در باره حقوق و آزادی هایشان است.

جنبش برای سرنگونی لزوما نیازی به اتحاد نیروهای دموکرات، همراهی جامعه مدنی و پشتیبانی بخشهای بزرگی از مردم ندارد. حامیان جنبش برای سرنگونی لازم نیست دمکرات باشند یا مبارزه سیاسی بدور از خشونت را بخواهند و یا در پی آگاه کردن مردم به حقوق و آزادی هایشان باشند. جنبه هایی که هر کدام تاثیرات محتوایی در جنبش دارد. برای نمونه وقتی طرفداران اعمال خشونت در مبارزه سیاسی بخشی از جنبش برای سرنگونی باشند، خشونت می تواند به خصلت جنبش تبدیل گردد و نه تنها برای سرنگونی بلکه پس از آن نیز در جامعه حاکم شود.

 

تفاوت در ساختار

ستون های جنبش دموکراتیک، جامعه مدنی، تشکل های سیاسی، حزبی، صنفی و سندیکایی اند. این ستونها هم حاملان اصلی جنبش اند، هم حافظ دستاوردهای آن و هم شکل دهنده جامعه پس از استقرار دموکراسی.

لازمه سرنگونی بهره گیری از خشونت در حرف و عمل است. جنبش برای سرنگونی دیر یا زود به قوای مسلح نیاز دارد و آنهایی که بیش از همه در زدن ضربه نهایی به حکومت نقش دارند پس از سرنگونی نیز دست بالا را خواهند داشت و چه بسا به این دلیل حقوق ویژه ای هم برای خود طلب می کنند.

 

تفاوت در عملکرد

جنبش برای دموکراسی تا زمانی که دموکراسی در کشور پایدار نشده از حرکت نمی ایستد. حال آن که جنبش برای سرنگونی با فروپاشی یا سرنگونی به مقصد رسیده و کار خود را پایان یافته می داند.

حاملان جنبش برای سرنگونی در مورد نظام پس از آن متفاوت فکر می کنند وگرنه فقط بر سر سرنگونی توافق نمی کردند. این جنبش حل اختلاف نظر در مورد نظام آینده را به بعد از سرنگونی محول می کند و به این ترتیب وضعیت این دوران را در ابهام می گذارد. ابهام در باره دوران و نظام بعد از سرنگونی یا فروپاشی دیکتاتوری، ابهام در مورد سرنوشت کشور است.

جنبش برای دموکراسی بحث نظام آلترناتیو برای آینده کشور را پیشتر انجام داده و حاملان جنبش بر سر آن به توافق رسیده اند. نظر جنبش در مورد نظام آلترناتیو و همچنین اقداماتی که جنبش پس از سرنگونی یا فروپاشی تا استقرار دموکراسی در پیش دارد (استقرار دولت یا گذار توسط جنبش، تشکیل مجلس موسسان و ...) نیز روشن است. امری که جلو بسیاری از نگرانی ها را می گیرد، باعث احساس امنیت و آرامش مردم و کنشگران اجتماعی می شود و چه بسا نقش مهمی در جلوگیری از خشونت و جنگ داخلی ایفا می کند.

 

پی نوشت

شاید ذکر این نکته نیز بد نباشد که پذیرش دموکراسی به عنوان هدف جنبش لزوماً به معنای درازتر کردن راه نیست. قشر روحانیون حاکم یک قشر کوچک مستبد است و وقتی جنبش برای دموکراسی برای همه روشن کند که تحقق آزادی و دموکراسی (با تمام نواقص آن)، رعایت و تضمین حقوق و آزادی ها و برابری کلیه آحاد مردم در مقابل قانون تنها راه اساسی حل مشکلات کشور است، چه بسا جمعی از آنهایی هم که به ظاهر در حکومت اند نیز به جنبش بپیوندند و پیروزی آن را آسانتر سازند.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

از بعد از پايان جنگ سرد، و تغيير عظيم تناسب قواي تحولي تاريخي، يك پديده جديد در صحنه سياسي جهان نمايان شده است كه هم خشونت افرين بوده است و هم وضعيت جهاني را بنوعي، سحر اميز كرده است. به اين وضعيت در تجربه ايران، و ظاهرا با استناد به وقايع سرگذشتي و تاريخي اسلام، " فتنه" گفته اند. اين وضعيت در ايران سابقه در انقلاب مشروطه و و اصولا در تمام وقايع پس از صفويه دارد و با تدوين دو قانون اساسي- ظاهرا اصلي و متمم- در خروجي نهايي اين انقلاب وقوع يافته است. ايران عملا دو كشور در يك كشور يا يك واحد سياسي بوده است، كه با انقلاب ١٣٥٧ بالاخره متمم بر اصلي پيروز شد. كه از دل اين بايد ايران بالاخره بعنوان يك و تنها يك واحد سياسي شكل گرفته و زاده شود. (از نظر تاريخي، ايران قروني هيچوقت يك واحد سياسي نبوده است- علت شكست از اسكندر و بعدا هم از أعراب كه مركبي بودند كه راكب اسلام را بهمراه داشتند). من اين وضعيت را " قفل گذار" مينامم، يعني دوره يي كه ميتواند كوتاه تا چندين قرني ( يك دوره تاريخي نيز مانند تمام ايران قروني)، باشد كه يك مجموعه حقيقي از هرنوع، از فرد تا كشور و شايد هم بشريت، وارد روند گذار ميشود، اما اين گذار را نميتواند به پايان برساند ( شخصي اين را براي مدتي و بخطا شيوه اسيايي ناميد ولي ديگر به ان بازنگشت)، يعني نطفه يي كه هيجوقت نميتواند رشد كرده و بالاخره زاده شود.
سوريه يك مثال بسيار بارز اين وضعيت است، بطريقي گره گاهي تاريخي كه شرق را از غرب در حداقل دو دوره تاريخي، جدا ميكرده است، و امروز به لحظه پاياني رسيده است، يا مرگ و نابودي از گرسنگي و عدم تامين ناشي از توليد و باز توليد عصر صنعت، و يا بالاخره اين گذار را به پايان رساندن و به عصر صنعت و استقرار در ان رسيدن. ايران دقيقا در اين وضعيت قرار دارد و انرا " فتنه" ناميده اند، كه عملا يعني " زايمان ناممكن". قانون اساسي متمم قادر نيست قانون اساسي اصلي را بكلي از صحنه خارج كند، زيرا خود در حقيقت همان قانون اسلامي خروجي انقلاب مشروطه است. و پس " فتنه" يعني اين بلبشوي دو عصر تاريخي يا ايران قروني گير كرده در راه اب ورود به درياي عصر صنعت. كه اكنون به مرحله يي خطرناك رسيده است، مرگ از فقر و گرسنگي و عدم تامين با زمين و تجارت پيش صنعتي، و پس طغيان و گنديدگي، و يا بالاخره متولد شدن در عصر صنعت. اين روزها جهان كلا، و ايران بطور اخص، در اين گير كردگي و قفل گذار قرار دارند. بهمين دليل اين اتفاقات جاري و مشابه سوريه، جنگ نيستند بلكه مبارزه أقشار و طبقاتي نو و كهنه، كه در تداخل هستند و سرگرداني. بدينمعني اينها از يكسو ميتوانند و شايد هم بقصد جنگ هاي بزرگي مشابه گذشته باشند، يا بمب هيروشيما و تناسب قوايي ناشي از ترس، و از سوي ديگر عوامل قوي جلوگيري كننده از مفرهايي از قبيل تجربيات قرن بيستم، هم فاشيسم و هم جنگ فراگير و مخرب. و اين سوْال، ايا اقايان شي چين پينگ، ولاديمير پوتين، و رييس جمهور جديد ايالات متحده امريكا، دونالد ترامپ، قادر خواهند شد بعنوان بيان ثروت و قدرت و جمعيت، و توانايي هاي عظيم تجربي، تحولي تاريخي، اين مبارزات را به ساختن و پيشرفت هدايت كنند، و در دنباله انقلابهاي استقلال امريكا، انقلاب اكتبر روسيه، و انقلاب چين. اين خواست تمام بشريت نو است و ارزوي دنيايي صلح اميز و تامين گر. و نه دموكراسي بمعني انقلاب مشروطه و هنوز يوناني!!!