مورالس از قدرت دست بردار نیست!

"چپ" و معضل چسبندگی به قدرت

اوو مورالس رئیس جمهور بولیوی حاضر نیست از جادوی قدرت دست بردارد. شدت چسبندگی به قدرت چنان است که او می کوشد به هر نحوی که شده برای چهارمین بار، بر خلاف قانون اساسی و حتی بر خلاف نتیجه رفراندومی که اخیراً حول همین مسأله توسط دولت وی برگزارشد و با "نه" قاطع مردم مواجه گشت، هم چنان رئیس جمهور شود: «اگر مردم بخواهند، من هم می مانم تا دوام این انقلاب دموکراتیک و فرهنگی را تضمین کنم. ما مستاجر نیستیم. بلکه در قالب یک جنبش اجتماعی به کاخ ریاست جمهوری آمده ایم تا برای همیشه بمانیم».* این که مردم چگونه باید تمایل خود را ابراز دارند تا وی بفهمد که خواهان رئیس جمهور مادام العمر نیستند خود یک معمای غریب است. اگر این مردم اند که انقلاب می کنند، و انقلاب در گوهر خود علیه قدرت بیگانه شده و مشرف بر آنهاست، و اگر انقلاب هم چنان به آن ها وفادار است، آن ها خود بهتر از هرکس می توانند از انقلاب خود حفاظت کنند. انقلاب قبل از همه از درون و توسط صاحب منصبان و کسانی که مدعی سخن گوئی و نگهبانی از آنند تهی و مورد تهدید و مصادره شدن قرار می گیرد. بهمین دلیل هیچ گاه نیازی به رهبر و نگهبان مادام العمر و امثال آن، یعنی کسانی که نفس وجودشان جز به معنای خلع ید از انقلاب و جداکردن قدرت از بدن انقلاب و قیمومیت بر انقلاب است، ندارد. در اصل انقلاب و رهبرهمه توان و مادام العمر و مشرف بر مردم یک پارادوکس تمام عیار است. انقلاب قبل از هر چیز انقلاب علیه مناسبات قیمومیت پرور است. انقلاب به اندازه ای که از این گونه همپوشانی ها و همذات پنداری ها بدور باشد بهمان اندازه اصالتاً انقلاب است و روی پای خودش ایستاده است.

اکثریت مردم بولیوی [به مورالس] همان پاسخی را دادند که زمانی شهروندان ونزوئلا به فراخوان چاوز داده بودند. وسوسه تداوم قدرت و داشتن ریاست مادام العمر و حتی در مواردی خاندانی کردن نظام جمهوری پدیده چندان نادری نیست. گوئی در نزد چپ معطوف به قدرت و مدعیان سوسیالیسم دولتی یک اپیدمی فراگیر است. قدرت اکسیری است جادوئی که با آن همه کار می توان کرد و بدتر از آن تن پوشی است که تنها بر قامت رهبران یکه و برگزیده برازنده است. غالبا هم خود را در پشت اغواگری هائی چون به پایان رساندن نوعی احساس رسالت، داعیه خدمت به مردم و مبارزه قاطع با دشمنان مردم و یا نظام و امثال آن پنهان می کند. و گرنه با شکسته شدن طلسم جادو و عریان شدن ماهیت سرکوبگرانه قدرت، همه آن ادعاها دود شده و به هوا خواهند رفت. بطورکلی قدرت مشرف بر و دور از دسترس جماعت، از نظام های هرمی-طبقاتی جداناپذیر بوده و بخش مهمی از کیان و هستی آن را تشکیل می دهد. اما نوع ویژه و بدخیم تری از آن وجود دارد که ظاهرا یک بیماری مسری و مختص جوامع کمتر توسعه یافته و از جمله چپ معطوف به قدرت است که بر طبق آن وسوسه حفظ مادام العمر قدرت در آن قاعده است تا استثنا، و اگر میدان پیدا کند تا سرحد انحصار و حتی خاندانی کردن آن هم فرامی روید. مضحک ترین نمونه این نوع چسبندگی به قدرت را می توان مثلا در رفتار شخصی چون رابرت موگابه دید که زمانی هم باصطلاح عنوان چپ را یدک می کشید و حتی اکنون هم با دولت های بزرگ دست بگریبان است. او در سن 92 سالگی هم حاضر به کناره گیری از قدرت و سپردن آن به دست دیگران نیست. بهمین دلیل خود را برای هفتمین بار "کاندیدای" ریاست جمهوری کرده است! سوای غلظت آن، این نوع چسبندگی فقط به کسانی مثل موگابه اختصاص ندارد، بلکه در کوبای "سوسیالیست" هم شاهد آن بودیم. چاوز هم بدنبال آن بود. دانیل اورتگای ساندنیست هم برخلاف قانون اساسی، در پی چهارمین دوره ریاست جمهوری است و همسرش مقام معاونت وی را بعهده دارد. ناگفته نماند که اکثر سازمان های چپ ایران هم در همان حدی که آبی برای شنا کردن پیدا می کنند، همین رفتار را پیشه می کنند و رهبران و لیدرها و دبیراول های مادام العمرخود را دارند و بدیهی است که با چنین پیشدرآمدی اگر روزی روزگاری آب بیشتری برای شنا کردن پیدا کنند همان رهبران و لیدرهای مادام العمری خواهند بود که نه رأی مردم و نه قانون اساسی جلودارشان نخواهد بود. سوای اشکال تراژیک-کمیکی که چسبندگی به قدرت به خود می گیرد، در اصل دلبستگی این چپ به قدرت، قدرت بیگانه و جدا شده از مردم و مشرف بر آن ها یک دلبستگی باصطلاح ژنی بوده و از جهان بینی آنها و درک یک سویه اشان از سرمایه داری و مناسبات مبتنی بر اقتدار و البته در بستر و مزرع مناسبات و فرهنگ جوامع عقب مانده تغدیه می کند. قدرت اکسیر تغییر جهان و کعبه آمال برای وصول به معبود است. تصرف قدرت، این هیولای بیگانه شده از مردم و مسلط بر آن ها، غایت آرزوی این نوع از چپ را تشکیل می دهد. قدرت در نزد آن ذاتاً امری خنثی و بیطرف است و انقلابی و ضدانقلابی بودن یا خوش و بدخیم بودنشان بستگی به آن دارد که در دست چه کسی باشد: در دست ما یا دشمنان ما. بهمین دلیل نه برای نفی و بلاموضوع کردن قدرت جداشده، که با تمام وجود برای دست بدست شدن و تصرف آن می جنگد و آن را محک انقلابی گری می پندارد. نقد قدرت که از همان زمان مارکس در نقد سرمایه مغفول ماند، چنان است که در برنامه گوتا به عنوان دوره گذار و در قالب یک دولت کارگری (دیکتاتوری پرولتاریا) هم چون اهرمی که با در دست داشتن آن می توان جهان را به حرکت در آورد و گذار به سوسیالسم و کمونیسم را سامان داد، مورد ستایش قرار گرفته است. در اصل با توسل به حربه و ابزار سرمایه داری، به جنگ و امحاء سرمایه داری رفتن یک پارادوکس تمام عیار و هم چون حبابی بود که در محک آزمون نتوانست تاب بیاود. ترکید و با فروپاشی خود محتوای درونی اش را به نمایش گذاشت. با این وجود دستیابی به قدرت بیگانه شده و ذاتاً سرکوبگر، هم چنان غایت آمال و درونمایه برنامه چپ معطوف به قدرت را تشکیل می دهد. بطوری که نقد آن درعین حال نقد ریشه ناکامی این چپ در ادعاهای رهائیبخش و ضدسیستمی آن هم هست. نقد قدرت هم چون مناسبات اجتماعی و چگونگی فرایند انباشت آن بهمان اندازه نقد سرمایه و فرایند انباشت آن دارای اهمیت است و به همین دلیل هم، مدخل اصلی نقد "سوسیالیسم" آزموده شده و هم، نقطه عزیمت چپ رهائی، چپ معطوف به تغییر مناسبات اجتماعی و ضدسیستم را تشکیل می دهد. بدون چنین نقدی همواره خطر بازگشت به گذشته و یاد هندوستان کردن این فیل وجود دارد. گوئی که قرن بیستم، قرنی سرشار از تجربه و آزمون های بزرگ، چیزی برای آموختن نداشته است!

 

* خبرگزاری مهر: http://www.mehrnews.com/news/3853826

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

وقتي كه روستاي اينتگراليست طبيعت گرا، زير ضربات روند تحولات تاريخي به ميانجيگري گسترش مبادله و روابط بولي، شروع به از هم پاشيدگي ميكند، روندي پر تلاطم در سرگذشت بشر را پايه ميگذارد كه هدف تحولي ان زاده شدن كارخانه از بطن طبيعت است. نه طبيعت و نه كارنده تبديل نميشوند، بلكه اساسا از ميان ميروند، و دنياي جديد يا دقيقتر، دوران جديد استقرار مييابد. ميليونها نَفَر بايد از بين بروند تا ميليونها نَفَر دنياي جديد بهمراه خود اين دوره را شكل بدهند. مثال تاريخي از بين رفتن سرخ پوستان در قاره امريكا و بخصوص انچه بعدا ايالات متحده شد. مثالي بسيار بزرگتر روسيه و انقلاب اكتبر است. وقتيكه انقلاب اكتبر بعنوان مرحله طغيان و مشخصا قيام، وقوع يافت، فاصله بين ارمانها و خواسته ها از يكسو، و تحقق انها از سوي ديگر، برابر با تمام سرگذشت بشر بود. نه آدم اش يا باصطلاح عوامل انساني را داشتند، و نه انباشت منابع، و حتا در شكل بسيار بدوي ان، انباشت پول و زراندوزي. لنينيسم و ديكتاتوري پرولتاريا، در حقيقت حاصل اين فاصله بودند. در امريكا بعنوان نخستين و هنوز تنها كشوري كه اصولا با صنعت يا دقيقتر، شعور ساختن و خود ساختن، شروع شد، در حقيقت ديكتاتوري پرولتاريا بر قرار شد. تمام انچه تاكنون گفته شده است، چه بعنوان بورژوازي و پرولتاريا، حتا در زمانهاي خودشان نيز، هيچگونه اعتبار نظري تاريخي نداشته و امروز هم اصولا ديگر ندارند.
اين دوره كم و بيش شروع شده با قرن شانزدهم، دوره ديكتاتوري پرولتاريا در سرگذشت و نقد ان بعنوان تاريخ، بشريت بوده است. ماركس اصولا اين روند را نفهميده بود، و تنها بعدا لنين به كنه نظري تاريخي تحولي، اين روند شروع شده، پي برد، و عملا استالين هسته را كشف كرده و به تحقق رساند، هرچند نه بدليل شعور نظري بر اين روند كذار، بلكه اصولا به اجبار پيش بيني جنگ دوم. مسله الكتريفيكاسيون سراسري در همان زمان، لنين شاهد اين بحث ها است. اين وضعيت از نظر ابعاد سرگذشتي بشر مشابه ظهور اسلام است كه دو پيام بنيادي را در خود داشت، عهد جاهليت ( برش با گذشته)، بعنوان قيام و مرحله سلبي، اما تنها پيام بعنوان مرحله ايجابي، يا تحقق انچه كه بعدا نخستين امبراتوري تمام جهاني - روم و چين و ميانه ( كه پارس ناميده ميشد، كه عملا بمعني انچه نه روم بود و نه چين، محسوب ميشد)- خلافت ناميده شده است و بزرگترين امبراتوري تجاري يك سرزمين، يك حكومت، و يك عقيده، بود، بعنوان مرحله ايجابي، ظرف كمتر از دو قرن، بوجود امد، و مفهوم پيام ايجابي اسلام را در " وحدت" تحقق بخشيد. اينها تحولاتي هستند در سرگذشت بشر، كه كاربرد غلط و درست، و شكست و پيروزي، برايشان اصولا هيچ مفهومي ندارند. اينها نفس خود بودن بشر و هستي هستند. اينها را ميتوان روند شدن بشر دانست، از دوپايي تا انديشه گري. نه اسلام و نه انقلاب اكتبر، و بهمين ترتيب نيز وقوعهاي مشابه در سرگذشت بشر و نقد ان بعنوان تاريخ، خود هستي بشر هستند و كل هستي، هم انتالوژي و هم اپيستمو لژي ميباشند.
خوب تمام " جاهليت" بايد از بين ميرفت تا غير ان شكل داده شود و شكل بگيرد، تمام كارندگان و كاركنان در طبيعت، بايد از بين ميرفتند، تا غير ان وقوع يابد. كاربرد تبديل اصولا در سطوح انتزاع عظيم سرگذشتي تاريخي، اصولا خطاست، هيچي به هيچي تبديل نميشود، يكي از بين ميرود، و يكي بوجود ميايد. اصولا هردوره يي بايد توسط ادمها و عوامل ويژه ان دوره ساخته شود. هردوره يي تنها سنت و سابقه يي را تداوم ميباشد كه هستي و هستي بشر ميناميم. هيچ چيز وجود ندارد، مگر همين سنت و سابقه. مبادله و تجارت، حامل اين سنت و سابقه و انتقال انها از يك مراحله و دوره به مرحله بعدي و دوره بعدي ميباشد. اين سنت و سابقه چيزيست كه " دولت" ( استيت) ميناميم، انتقال انرا نيز، "حكومت" ( گاورنمنت)، ميناميم. هيچوقت بشر از اين دو خارج نميرود و نخواهد رفت. بلكه مضمون و شكلهايشان دگرگون ميشوند.