خراش دیگری بر جهان "حفره های سیاه"

چندین دهه است که ستاره شناسان بسیاری به وجود "حفره های سیاه" (چالۀ سیاه، سیاه چاله) متقاعد شده اند. سرعت بسیار بالای چرخش کهکشانها قرینۀ وجود این حفره هاست. اما اندازه گیریهای جدید باز موجب تردید در این تئوری شده اند.

این روزها برای معتقدان به وجود حفره های سیاه روزهای شیرینی نیستند. به نظر بسیاری از ستاره شناسان فضای کیهانی مملو از مواد نامرئی اسرارآمیزی است. این در حالی است که فیزیکدانان تا کنون "یک گرم" مادۀ نامرئی هم پیدا نکرده اند و انتشار نتایج تحقیقات اخیر دانشمندان ایتالیائی پایه های تئوری وجود حفره های سیاه را متزلزل کرده است.

بنا به تئوری حفره های سیاه، این حفره ها بر پیرامونشان نیروی ثقل اعمال می کنند، اما بیش از این بده بستانی با مواد "معمولی" اطراف شان ندارند. ستاره شناسان وجود مواد نامرئی را از جمله از سرعتهای بسیار بالای چرخش کهکشانها نتیجه می گیرند. بدون وجود نیروی ثقلی اضافه بر آن چه توسط مواد مرئی اعمال می شود، کهکشانها از هم خواهند پاشید.

از آنجا که حفرۀ سیاه مشخصه های دیگری جز مشخصه های مواد "معمولی" دارد، انتظار می رود که توزیع آنها در فضای کهکشانی نیز متفاوت باشد. اما از اندازه گیریهای اخیر از سرعت کهکشانهای بزرگ آشکار شده است که حفره های سیاه، در صورتی که وجود داشته باشند، عیناً همان الگوی توزیع را دارند که دیگر مواد. این وضع قابل مقایسه با گله ای گنجشک در آسمان می ماند که در بالای سر راهبندانی در یک اتوبان در دست تعمیر "متوقف" شده باشد. اما اتوبان در دست تعمیر که مزاحم پرواز گنجشکها نیست!

پائولو سالوچی و یکاترینا کاروکز از "مدرسۀ بین المللی برای تحصیلات عالیه" در شهر تریسته ایتالیا، عین همین ارتباط معمائی را در "کهکشانهای کوتوله" نیز یافته اند. کهکشانهای کوتوله گونه های کوچک کهکشان راه شیری اند، که هزاران بار ستارگان کمتری دارند. از اندازه گیری سرعت چرخش این کهکشانها آشکار شده است که اینها بالنسبه باید حفره های سیاه بسیار بیشتری داشته باشند و توزیع آن هم عیناً مشابه توزیع مواد مرئی موجود در این کهکشانها باشد.

پائولو سالوچی، پژوهشگر ارشد تحقیقات فوق، می گوید: "درست برای این دسته کهکشانهای کوتوله است، که تنوریهای مربوط به حفره سیاه از پاسخگوئی باز می مانند. توجه داشته باشید که بخش اعظم مادۀ این کهکشانها ظاهراً باید از حفره های سیاه تشکیل شده باشد".

نتایج تحقیق گفته شده در آخرین شمارۀ نشریۀ "یافته های ماهانه"، وابسته به انجمن سلطنتی ستاره شناسان بریتانیا، انتشار یافته اند.

به نظر برخی از پژوهشگران، مثلاً اریک فرلینده فیزیکدان هلندی، این تحقیقات نیز از زمره خراشهای متعددی است که تا کنون بر تئوری حفره های سیاه وارد آمده اند. او می گوید: "تعجب می کنم که بسیاری از پژوهشگران به سادگی چشم بر این قبیل تحقیقات می بندند". خود فرلینده اخیراً تنوری جامع جدیدی را عرضه کرده است که به موجب آن نیروی ثقل یک نیروی واقعی نیست، بلکه ماحصل بازآرائی اطلاعات در یک کیهان گسترش یابنده است. در این تئوری خبری از حفره های سیاه برای توضیح دوام کهکشانها نیست. فرلیندۀ تئوری اش را در انطباق با اندازه گیریها از کهکشانهای کوتوله می داند.

البته برای تئوری حفره های سیاه آلترناتیوهای دیگری هم وجود دارند که می توان آنها را نیز در انطباق با آخرین اندازه گیریهای کیهانی دانست. یکی از آنها تئوری "دینامیک اصلاح شدۀ نیوتونی" است. طبق این تئوری رفتار نیروی ثقل غیر از آن است که تا کنون تصور می شده است، خاصه در مواردی که پای نیروی جاذبۀ ضعیف در میان باشد. این تئوری نیز بدون توسل به حفره های سیاه توانسته است سرعت چرخش بالای کهکشانها را توضیح دهد. باب ساندرز، ستاره شناس خرونینگن [در هلند] معتقد به این تئوری می گوید: "آنچه سالوچی و کاروکز یافته اند، دقیقاً با پیش بینی های تئوری دینامیک اصلاح شدۀ نیویتونی همخوانی دارد".

استیسی مک گاوف از دانشگاه کلیولند در ایالت اوهایو امریکا، که او نیز از جانبداران تئوری اخیر است، تأئید می کند که نتایج تحقیقات دانشمندان ایتالیائی به خوبی با تئوری "دینامیک ..." قابل توضیح اند. او می گوید: "در هر حال روشن است که تئوری حفرۀ سیاه نمی تواند این نتایج را توضیح دهد. بنابراین توضیح دیگری لازم و ممکن است. واقعاً هم شاید ما باید به مدل جامع دیگری از نیروی جاذبه متوسل شویم. شاید هم حفره سیاه مشخصه های کاملاً متفاوتی با آنچه ما تصور می کنیم، داشته باشد".

خود سالوچی بیشتر طرفدار همین رویکرد آخر است. او اعتقاد چندانی به تئوریهای آلترناتیو ندارد و می گوید: "به نظر من این تئوریها هم پاسخ دقیقی به ساختار شناخته شدۀ کیهان، با کهکشانها و خوشه هایش، نمی دهند. این ساختار را تا کنون فقط تئوری حفرۀ سیاه توانسته است توضیح دهد". البته او نیز بر این نظر است که ایده های موجود در بارۀ این تئوری باید کنار گذاشته شوند.

این که تئوری حفرۀ سیاه چکونه باید بسط و تکامل یابد، برای سالوچی و کاروکز روشن نیست، اما انها در پایان مقاله شان در "یافته های ماهانه" می نویسند: "حفرۀ سیاه باید به عنوان یکی از بروزهای مستقیم یکی از رازهای فوق العادۀ کیهان تلقی شود".

بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

در دادگاه معروف گاليله، شعور بشر و كنجكاوي، و ابزار او، بدوي ترين جنبه را كه در حوزه موجبات قرار داشت بخطا در حوزه علت و معلولها انگاشته شد، و تمام نظريه شناخت را بر أساس اين محدوديت شعوري و كنجكاوي و مضيقه ابزار تعريف شده و در چيزي بعنوان علم سامان داده شد، و انرا ارتباطي علت و معلولي انگاشتند و عصري كه جديد ( معادل مدرنيته) شروع شد.
اما مضمون تحولي تاريخي اين محاكمه، اساسا، چيزي ديگر بود كه زمين و تجارت نميتوانستند در ائتلاف سه كأنه خود با كليسا، جاي دهند. اين مضمون، تقابل بين واقعيت بيروني هستي و از جمله بشر بود و محسوسات دروني از ان در ذهن ( مايند)، يا بزباني امروزي تَر، كشف و استقرار انچه ابجكت و سابجكت ميناميم، بود. تجربه گرايي طبيعت گراي تقليدي اين " ائتلاف سه گانه"، مورد نقد تجربه گرايي تحولي عينيت بيرون از ذهن، قرار گرفته بود و نه جنبه يي بچگانه بعنوان اينكه زمين بدور خورشيد و يا خورشيد بدور زمين ميگردد، يعني أموري كه اين يا ان شان هيچ تاثير علت و معلولي در هستي و هستي بشر نداشت، جز تاثير " اب از اب تكان نخورد". حتا امروز هم، بشر جدا بدون عطف ايستايي مطلق يا نسبي، قادر نيست بگويد چه دور چه ميچرخد. بعلاوه موجوديت هستي و هستي بشر، كماكان بودند و ربطي به اين استنتاجات نداشتند. بشر و هستي با مفروزي از مشاع هستي، و مفروضات درون ان، دوره دوره كار دارند، و نه چرخش اين يا ان بدور يكديگر. اما عينيت يك مفهوم بسيار پيچيده و خاص دارد، كه بشريت را براي هميشه به مرز جنون كشيده است و خشونت و جنگهاي بزرگ. أديان و فلسفه ها و رشته هاي علوم و خلاصه سرگذشت بشر را بوجود أورده است. علت هم اين استكه وقتي "حس و قضاوت" شروع به شكلگيري جداگانه در ذهن كردند، و انديشه و عصري كه بعدا عصر صنعت ناميده شد، پايه گذاشته شدند، بشر تنها شعور بدون معارض هستي محسوب بود. از اينجا تمام شيطان و رحمان سرگذشت بشر نيز شروع شد. طبعا بي معارض بودن، بمعني اين بود كه بشر و هستي يكي هستند، پوزيتيويسم درست همينجا هم زاده شد و هم سقط شد. زاده شد چون بهرحال اين استنتاج و برداشت درست بود، و سقط شد، چون اين استنتاج و برداشت، خطا بود. اين بازي با كلمات نيست يا انچه مشاعره بعنوان فرهنگ سرگذشتي مان ميشناسيم. اگزيستانسياليسم نيز از همينجا منشاء گرفت، زيرا بشر فرد ان روزگاران، برابر خود هستي محسوب ميشد، هنوز هم چنين هستند. بنابراين بشر و فرد و هستي يكي محسوب ميشدند.
اين چيزهايي كه ما أمروزه علوم و خدشه ناپذير ميناميم، در حقيقت چنين مفتضحانه شكل گرفته اند. مشتي از مفروضات براي تعريف تنها يك دوره يا مفروزي جانشين مفروز پيشين، اينچنين به تقدس زميني و تبعا اسماني نيز راه يافتند. و ما بس از چند قرن، دوباره به دادگاه گاليله باز ميگرديم، كه بگوييم دعوا بر سر چيزي بسيار مهمتر از چرخيدن اين بدور ان و يا ان بدور اين، بوده است. اما پيچيدگي هولناك ديگري اينبار وجود دارد كه در ان زمان وجود نداشت. اين پيچيدگي از دل همان داستان دادگاه گاليله و " پور سي جيرا" او منشاء گرفته است، و ما تنها چند قرن تجربه و دستاورد بيشتر از ان زمان داريم. اين پيچيدگي هولناك سر پيچ گردنه يي در جاده يي كوهستاني و باريك از بغل اقاي بيشاپ بركلي و مشابه ميگذرد. يعني دوباره در دادگاه بايد ثابت كنيم كه "پور سي جيرا"، نه بمعني إدراكي انزمان، بلكه بمعني اينكه جهان عينيت و بيرون از ذهن وجود دارد، هرچند بدون ذهن قابل حتا احساس، و درك نيست. انروز عصر. انديشه و صنعت تازه پايه كذاشته ميشدند، و ان " ائتلاف سه گانه" بايد يا به چك و يا به نك، قانع ميشد كه بشر و هستي نسبت به خود نيز، بيروني هستند، نوشتن يك نظر ديگر خود نظر در ذهن نيست، بلكه نيروي بيروني است كه به نسبت كاربرد، مخرب يا سازنده ميتواند باشد. عصر صنعت، هم منشاء و هم محصول اين واقعيت خدشه ناپذير ميباشد.
خوب نترسيد، حفره را فراموش نكرده ام. ان علوم كه در فوق اشاره شد، وقتي به بيرون از خود مينگرد، هرچيزي كه در ادراك اش جاي نگيريد، براي اش چيزي جز حفره سياه نيست. يك مقال و يك پايان، كاربرد مردم در روال سياسي جاري. بعد از انقلاب من و پدرم كه انروز همسن و سال امروز من بود، شايد جوانتر، جلو تلويزيون اخبار را مي ديديم، ناگهان جمعيت بسيار بزرگ را نشان ميداند، پدر من سرش را چرخاند و گفت " پسرم اينها كجا بودند"، من كه انتظار چنين غامضي را نداشتم، واقعيت اينستكه پاسخي را پراندم " سوراخ دوربين كوچك است و دوربين اختيارش در دست فيلم بردار است"، در حقيقت اينها از حفره تاريك أقشار و طبقات بيرون زده بودند. درست همان كه در اسمان ميبينند، و حفره تاريك كه همه چيز را ميبلعد، و بهيچكس نيز حساب بس نميدهد. دوره هاي سرگذشتي تاريخي بمعني نقد اين سرگذشت، مثل اتوبوس و قطارهاي هندي و پاكستانى هستند، راننده و شاگرد راننده و مسافرين بليت دار، در كنار انها، كه عملا گنجايش انها را منعكس ميكنند، و در بيرون هم هركس از ان اويزان است، و جاماندگان هم در حال دخيل بستن براي اتوبوس يا قطار بعدي هستند. دانشمندان منقضي ما امروز، خود در حفره سياه افتاده اند، چون بيرون آمدن ميليونها از حفره سياه، تناسب را بكلي عِوَض كرده و دارد ميكند، بالاخره دخيل بستن و دعواهاي بازماندگان از اتوبوس و قطار، كار خودشان را كرده اند.
بله ان پيچيدگي هولناك اين بود كه هيچي نيست مگر توسط بشر و با استناد به سنت و سابقه هاي موجود، ساخته شود. بطريقي از بيشاپ بركلي و مشابه سبقت گرفتيم، بدون فرو افتادن در دره وهم يات او و از جمله فرهنگ قروني ايرانيان، و ادراك اينكه هستي عينيتي و بيروني است، اما ادراك ان، تنها در روند ساختن و كاربرد انچه انديشه و عمل ميناميم، امكانپذير شده و هميشه خواهد بود. غير اين در هردوره يي، هم جعبه سياه است و هم حفره سياه. اين نوشته در حقيقت اين واقعيت را نشان ميدهد كه دانش و علم ما، بهمراه عاملانشان، امروز از قعر حفره سياه با ما سخن ميكويند، ادمها به بيرون از هستي رفته كه هستي را در شكلگيري جديدش، كشف و تعريف كنند، و به اين " بنيادگرايي" ( بازگشت به أصل) نيز ميگويند، كه اين ويژه گذار شكاكيون است كه در قطار حركت بسمت اينده، در صندلي هاي پشت به جهت حركت مينشيند، كه نه احساس دلتنگي ترك ابدي گذشته را داشته باشند، و نه سردرگمي مقصدي كه هيچ تصوري از ان ندارند، را تجربه كنند.

شايد در نوشته قبلي، كاربرد سرگذشت بشر و نقد ان بعنوان تاريخ، و بطريقي شانه زدن به فلسفه و رفتن تا ايستگاه إلهيات و همراه بيشاب بركلي شدن، و جامعه شناسي را با زيست شناسي قرين كردن، نوعي اختلال مغزي رواني محسوب شوند. اين اختلال اصولا هم منشاء و هم حاصل دانش بعنوان گرايش و علم بعنوان وقوع يافته و إثبات شده، ميباشد. در عالم در حال وقوع، سروكار ما با هستي تداعي گرانه كنشي و واكنشي ميباشد، يعني سرزمين انالوگ، يا انچه موجبات ميناميم ميباشد. اما در بطن اين سرزمين انالوگي، قانونمندي ديگري جاريست كه كه أمروزه ديجيتال ميناميم. ديجيتال يعني پترنها ( نقش و قالب). ظاهرا اگر كسي به من سيلي يي بزند، و همزمان به ده نَفَر ديگر بهمين ترتيب، ما بر أساس پترنها انعكاس نشان ميدهيم، و نه انچه كه ظاهرا انعكاس لحظه محسوب ميشود. به يك مفهوم عام، رؤستا و شهر در اين مثال سيلي زدن، از پترنهاي بسيار متفاوت پيروي ميكنند. پترنها در حقيقت رهبري را به عهده دارند، و هدايت اجرائي از سوي ديگر،توسط موجبات ( سيركمستنسز) هدايت ميشوند. مثلا پترن سيلي متقابل را ميطلبد، ولي تنهايي و قدرت طرف سيلي زننده، اجرا را هدايت ميكنند.
در تمام جوانب هستي بشر و تمام فرهنگها، و جوامع، قاعده بازي همين ها هستند. سرمايه صنعتي توليدي، براي توزيع و فروش محصولات اش، سرمايه را بيرون از كشور توليد كننده صنعتي، با خصوصياتي رهبري و هدايت ميكند كه بالاترين سرعت و سود را تحصيل كند. در مبداء، انباشت منابع ( نه پول و زر إندوزي)، حاكم است و هدف اش توليد است و گسترش ان، اما در مقصد، هدف انباشت پولي و كلا زراندوزي ميباشد. و بسياري مثالهاي ديگر در زمينه هاي بسيار متنوع و متفاوت. حال به أصل گفتگو باز ميگرديم. بشر از مسير شكلگيري پترنها، تحول پيدا ميكند، از اين طريق هم، جامعه و جوانب و ضروريات اش را سازمان ميدهد. گذار بشر از مرحله موجبات به تاسيس روابط علت و معلولي كه ناشي از هدفمندي در " ماندگاري" و " شدن و پيشرفت" ميباشد. اين بحث بسيار كهنه تا همسن انسان بعنوان دو پا ميباشد. اين روابط علت و معلولي، سرزمين يا عصر پترنها را پايه ميگذارند. پترنها يعني علت و معلولها. حال ميبينيم كه چرا انعكاس به سيلي زدن در افراد مثال فوق ميتواند بسيار متفاوت باشد، و دامنه يي بسيار گشاده از سكوت تا تلافي جويي همزمان، و يا اشكال مختلف رفتارهاي خشن را بوجود اورد.
از ديد بشر، تمام هستي در معرض اش، تنها براساس پترنها يا علت و معلولهاي تأسيسي بشري، يعني سامان داده شده براساس اهداف بشري، بمعني عام تاريخي تحولي شكل داده شده و با همين روش نيز خوانده ميشوند. انچه إينشتين بعنوان نظريه نسبيت مطرح كرد، در حقيقت، بازگشت از حوزه علت و معلولها يا پترنها، به حوزه موجبات، يا انالوگ بوده است. در حوزه پترنها، پترنها خود سلسله مراتبي از پترنهاي فوقاني و تحتاني، را تشكيل ميدهند. كه در زبان رسمي روش شناسي، انتزاعات عمودي فرارونده و فرودي ميناميم. انچه او كشف كرد اين بود كه در حوزه پترنها، بازهم ما با روابط موجباتي يا انالوگ روبرو هستيم، كه در حقيقت، در روند تحولات تاريخي تحولي، شكل ميگيرند. ما امروز نتيجه اين وضعيت را در حوزه "اي تي" و قله فعلي ان، "هوش مصنوعي" ميبينيم. بدن انسان تماما بر مبناي سلسله مراتبي از پترنها هست و رفتار ميكند. همين وضعيت در تمام محصولات صنعتي نيز جاريست. ما شاهد رقابت أعضاي بدن با يكديگر نيستيم، و يا كاربراتور با دينام يك موتور نيستيم. در اين وضعيت، نسبيت حاكم است كه عملا بمعني يكتايي است. يعني كاربراتور با دينام و بقيه أعضاء موتور، جمعا بعنوان يك هدف وجود دارند، و نه در انزوا. كبد و قلب و ريه و ساير أعضاء بدن نيز بهمين ترتيب. نگاه زمين- طبيعت و تجارت و انباشت پولي، اساسا نگاه اكزيستيانساليستي بمعني عنصر نخستين موسس و تجزيه ناپذير، كه روي همديگر قرار گرفته اند، چيده شده اند، بدون هرگونه شناختي از ملات و شيرازه، كه أمروزه در حوزه " اي تي"، سيستم عامل ميناميم. عصر صنعت يعني زمانيكه بشر هدف مطلق هستي ميشود. در چنين نظامي، ساختمان هستي از انتزاعات در تمام جهات شكل ميگيرد، در حالي كه، تا عصر اخص صنعت، و كم و بيش تا أينشتاين، تنها دو انتزاع عمودي و أفقي شناخته بودند، نسبيت أينشتاين، حامل عصر جاري است با نظام ارتباطي و اطلاعاتي و بخصوص شبكه هاي اجتماعي بعنوان هسته مركزي اين دوران. تقريبا بطور همزمان، خبر مرگ يك دوست، بيماري يك عضو خانواده يا يك دوست، عروسي دوست ديگر يا عضوي ديكر از خانواده، كودتا در افريقا، جنگ در سوريه، انتخابات در امريكا، و بالفعل، تمام انتزاعات ممكن در تمام جهات، براي افراد و گروهها و سازمانها و دولت و مجلس ها، اتفاق ميافتند. مغز در چنين شرايطي، بايد همزمان دريافت كننده تجزيه گر و تركيب گر باشد. بالاترين سرعت كاركرد ان. اين ديگر مغز نيست، بلكه چيزيست كه در انگليسي " مايند" مينامند، كه كم و بيش معادل " ذهن" فارسي است.
بشر شخصا و يا با ابزار ساخته شده اش، سفينه و روبات و مشابه، در هر كجايي با همين ضوابط ميرود و رفتار ميكند. در فضا و در كهكشان، در ريز ابزارها تا خرد ابزارها، و بالاخره تا كلان ابزار ها، بدون استثناء. هكل بالاخره همه چيز را كنار كذاشت، و " علم منطق" را نوشت. و به انچه ما عقل يا ريزون ميگوييم، تنها موجبات گفت، و علت و معلول ها را در پترن ها، " منطق" ناميد. اين منطق يك ساختار عيني تمام هستي از ديد انسان هدفمند است. ورود به اين ساختار، يعني در معرض تحولات هستي عيني قرار گرفتن. يعني ميتوان با حسگرهاي ذهني به بطن تحولات ورود كرد. اين عصر ماست. ميتوان با حسگرها حتا با بو كشيدن نيز تحليل اجتماعي تاريخي كرد. تنها شرط، اشنايي به ان منطق عيني و سرگذشت بشر و هستي ميباشد. و كشف امروز اينستكه شعور سراسريست و در تمام هستي در حال تحول و گسترش است. تنها زمان هاي أفلاكي و انساني تحولي بايد فرا برسند. بطريقي، تمام هستي به يك شعور انساني خواهد رسيد. انساني ميناميم، چون نخستين تظاهرش را انسان ناميده ايم. و الا انچه هگل "روح مطلق" ناميده است. در سفرهاي فضائي و سرعتهاي بسيار بالا، بدن انسان بسمت كوتاه شدن و تبديل شدن به قسمت فوقاني ان ميرود. شايد اين اتفاق در گذشته هاي بسيار دور ميليارد سالي افتاده باشد!!!!
انچه بعنوان گسترش در لايتناهي فضا تجربه ميكنيم, اينستكه ما بعنوان بخشي از اين شعور در حال تحول، همزمان در حال گسترش هستيم. تصور كنيد در أستخري شنا كنيم كه همه چيز در تناسب و منطقي خاص، در حال گسترش باشند. نظر إينشتين و گفته يوناني " در يك رودخانه تنها يكبار ميتوان شنا كرد"، هردو يك مضمون دارند. يعني هر عنصر هستي براساس هدفمندي بشر منفك و متمايز شده است، يعني تنها كاربرديست، ولي كماكان عنصري از كل هستي است، گسست و پيوست ابدي بشر و هستي. سنت و سابقه، و تحول و پيشرفت.