پیروزی ترامپ، انعکاس کدام واقعیات؟

 

 

 پیروزی دونالد ترامپ، میلیاردر آمریکایی از حزب جمهوری خواه در چهل و پنجمین دور انتخابات رییس جمهوری در آمریکا، پیش از هر چیز تصویری از شرایط اقتصادی - سیاسی جامعه آمریکا و تضادهای گریبان گیر این بزرگترین قدرت اقتصادی - نظامی جهان را به نمایش گذاشته است. این انتخابات در شرایطی برگزار شد که جامعه آمریکا به عنوان بزرگترین – و یا یکی از بزرگترین - اقتصادهای دنیا در سال های اخیر در چنبره بحران و رکود اقتصادی می سوزد. کند شدن آهنگ رشد اقتصادی و حتی رشد منفی در سال های اخیر، تراکم بی سابقه استقراض مالی، رکود مزمن و در نتیجه گسترش روزمره بیکاری و فقر و گرسنگی در میان میلیون ها تن از آسیب پذیرترین اقشار جامعه، رشد نژادپرستی و خارجی ستیزی، خواست تغییر بنیادی در این اوضاع وحشتناک را با بانگی هر چه رساتر در جامعه آمریکا به صدا درآورده است. رشد و تشدید بی وقفه تضادهای طبقاتی به شکننده شدن هر چه بیشتر آستانه تحمل اجتماعی در طبقه کارگر و زحمتکشان منجر شده و این واقعیت خود را در وقوع شورش های بزرگ اجتماعی چون شورشی که به خیزش 99 در صدی ها معروف شد و یا شورش علیه کشتار رنگین پوستان و خشونت نهادینه در دستگاه پلیس نشان می دهد.

ترامپ در چنین شرایطی به عنوان نماینده بزرگترین سرمایه داران و میلیاردر های طبقه حاکم ، سکان ریاست جمهوری در آمریکا را در دست می گیرد. اما برغم این حقایق بدنبال پیروزی ترامپ شاهد ظهور تبلیغات مسمومی از سوی رسانه های بورژوازی هستیم که با کتمان واقعیت شرایط اقتصادی - سیاسی ای که منجر به روی کار آمدن ترامپ شد، مدعی اند که پیروزی وی حاصل "آراء بخش سفید پوست طبقه کارگر آمریکاست". این تبلیغات دروغین و منحرف کننده که در اشکال تازه توسط نیروهای راست و سازشکار نیز بازتولید می شوند، یادآور تبلیغات مسمومی است که توسط اتاق های فکر رژیم جمهوری اسلامی پس از نمایشات انتخاباتی ای که منجر به روی کار آمدن احمدی نژاد منفور در این رژیم شد ، در سطح جامعه ما اشاعه یافتند. در آن زمان نیز کوشش به عمل آمد تا احمدی نژاد، این نوکر خانه زاد بورژوازی وابسته حاکم را نتیجه آرا و نماینده "طبقه کارگر" ایران جا بزنند. در حالی که چنین نبود، نه کارگران ایران او را به قدرت رساندند و نه او در تمام مدت حیات سیاسی خویش در تمام مناصب حکومتی و از جمله در نقش رییس جمهوری رژيم دیکتاتوری حاکم ، قدمی به نفع طبقه کارگر برداشت که بتوان او را نماینده طبقه کارگر ایران و یا حتی نزدیک به کارگران جا زد. برعکس او در تمام مدت ریاست جمهوری اش نشان داد که همواره آمر و مجری بزرگترین تعرضات ضد کارگری به حیات و معاش طبقه کارگر ایران بوده است.

در مورد ترامپ نیز این دنائت وحشتناکی است که این گونه جلوه داده شود که طبقه کارگر آمریکا و از آن محدودتر بخش "سفید پوست" این طبقه منجی خویش را در هیات عریان یکی از فاشیست ترین، نادان ترین، نژاد پرست ترین و بالاخره ضد مهاجر و زن ستیز ترین شخصیت های طبقه حاکم پیدا نموده بود و گویا آراء این طبقه بود که ترامپ را به کاخ سفید روانه ساخته است. نگاهی به اعتراضات پسا انتخاباتی خونین ضد سیستم در آمریکا که بخش بزرگ شرکت کنندگان آن را کارگران و زحمتکشان آمریکایی تشکیل می دهند خود به اندازه کافی افشاگر چنین دروغی است. اما مغرضین و فریبکاران در اثبات ادعای خود بر این امر تکیه می کنند که ترامپ در جریان کمپین انتخاباتی خویش با ادعای این که تمام سیاست هایش بر "حمایت از حفظ ثروت مشاغل در آمریکا" مبتنی خواهد بود وعده هایی در مورد کاهش مالیات سرمایه دارانی که تولیدات خود را در داخل آمریکا نگاه می دارند از 35 درصد به 15 درصد داد. وی همچنین برای جلب نظر کارگران کارخانه هایی که صاحبان آن ها در صدد انتقال خطوط تولید خود به خارج از آمریکا می باشند ، قول داد که مالیات صاحبان چنان کارخانه هائی را اضافه خواهد کرد. اما حتی اگر این طور فرض شود که چه بسا مانند هر کارزار انتخاباتی دیگر، این وعده ها بر بستر اوضاع وخامت یابنده کارگران و نیاز آن ها به حفظ مشاغل شان موجب فریب برخی از کارگران چنان کارخانه هائی گشته و رای آن ها به نفع ترامپ به صندوق ها ریخته شده است ، باز بر این اساس نمی توان کل طبقه کارگر و کارگران سفید پوست را در معرض این اتهام قرار داد که گویا ترامپ برگزیده آن ها می باشد.

مروجان این تبلیغات مسموم در حالی که می کوشند القاء کنند که رای کارگران آمریکا (یا بخش سفید پوست آن ها) دلیل روی کار آمدن ترامپ است، یک واقعیت بزرگتر را نیز پنهان می کنند و آن این که ترامپ اساسا به خاطر کسب رأی بیشتر از رقیب انتخاباتی خود به پیروزی دست نیافته است. چرا که همه می دانند که در نتیجه کل انتخابات اخیر، ترامپ نسبت به رقیب خود یعنی هیلاری کلینتون در مجموع کل ایالات آمریکا شمار کمتری از آراء شرکت کنندگان به دست آورده است و آن چه به او امکان داد تا برنده انتخابات اعلام شود سیستم انتخاباتی غیر دموکراتیک منحصر به فرد آمریکا یعنی سیستم مبتنی بر آراء الکترال (آراء نمایندگان) بود. در این سیستم نهایتا در هر ایالتی که یک حزب معین برنده انتخابات شود ، تمامی آراء نمایندگان آن ایالت در کنگره بدون احتساب آراء کاندید بازنده، به حساب برنده واریز خواهد شد و نهایتا کاندیدی که نصف به اضافه یک (270) از آراء الکترال که تعدادشان 538 نفر می باشد را به دست بیاورد - حتی اگر در مجموع، شمار کمتری از آراء مستقیم مردم را بدست آورده باشد - پیروز انتخابات خواهد بود. کاربرد این سیستم انتخاباتی باعث می گردد که اگر هر کاندیدی از احزاب حاکم در 11 ایالت پر جمعیت تر آمریکا از مجموع 50 ایالت این کشور، به هر شیوه ای آراء عمومی را ببرد بدون توجه به نتایج 39 ایالت دیگر برنده انتخابات خواهد بود. چرا که تعداد آراء الکترال همین 11 ایالت پر جمعیت تر معادل تقریبا 270 رای یعنی نصف به اضافه یک آرایی است که دست یابی به آن ها برای رفتن به کاخ سفید کفایت می کند. این مساله ای است که در روند انتخاب ترامپ نیز اتفاق افتاد و او برغم کسب آراء عمومی کمتر، با اتکا به شمار بیشتر آراء الکترال که به دست آورده بود در چهارچوب سیستم انتخاباتی آمریکا به کاخ سفید راه یافت. این چهارمین بار است که در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا چنین اتفاقی می افتد و یک رییس جمهور برغم کسب آراء کمتر رای دهندگان در سراسر کشور پیروز انتخابات می گردد. با توجه به این حقیقت، برای هر چشم جویای حقیقت روشن می گردد که این نه رای "رای دهندگان" آمریکا و یا محدودتر از آن "بخش سفید پوست طبقه کارگر آمریکا" بلکه آراء الکترال نمایندگان طبقه حاکم در کنگره است که نهایتا رییس جمهور آمریکا را تعیین می کند. امری که در نفس خود ماهیت "دمکراسی" سیستم انتخاباتی آمریکا را هم نشان می دهد.

از طرف دیگر با نگاهی به انتخاباتی که به پیروزی جمهوری خواهان و ترامپ منجر شد می توان دید که مطابق آمار منتشر شده حدود 100 میلیون رای دهنده آمریکایی که تقریبا 45 درصد کل واجدان حق رای را تشکیل می دهند ، اساسا در این انتخابات شرکت نکردند و با این عمل، رای عدم اعتماد خود به کل سیستم حاکم را نشان دادند. با توجه به وجود 232 میلیون واجد حق رای در انتخابات اخیر و 60 میلیون رایی که ترامپ آورد براحتی می توان دید که وی در حقیقت مجموعا نماینده چیزی بیش از یک چهارم کل آراء واجدین حق رای در آمریکا نمی باشد. به این ترتیب تبلیغات مسمومی که در صدد جلوه دادن ترامپ - این عنصر فریبکار فاشیست و ماهیتا کارگر ستیز - به عنوان نماینده آراء بخش سفید پوست طبقه کارگر می باشد حتی نمی تواند وی را نماینده کل آحاد جامعه آمریکا جا بزند و این امر خود بیانگر رسوایی سازمان دهندگان و مروجین این تبلیغات می باشد. همان طور که می دانیم از همان اولین ساعات پس از اعلام نتایج انتخابات، مردم معترض در ده ها شهر اين کشور به خیابان ها ریخته و با نمایش خشم و اعتراض خود به نتایج انتخابات، اعلام کردند که ترامپ را به عنوان رئیس جمهور آمریکا نمی پذیرند. آن ها با ترتیب تظاهرات های بزرگ در عین حال کوشیدند سیستم انتخاباتی آمریکا و موازین به اصطلاح دمکراتیک این بزرگترین قدرت بورژوازی مدعی "آزادی" و "حقوق بشر و دمکراسی" را به سخره بگیرند و فریاد زنند "ترامپ رییس جمهور من نیست". 

نتایج انتخابات اخیر آمریکا در حالی که موجبات خوشحالی و سرور جنگ طلبان و صاحبان بزرگترین کارتل های نظامی و انحصارات چپاول گر امپریالیستی در این کشور را باعث شده، به موج بزرگی از خشم و نفرت و نگرانی صد ها میلیون تن از مردم آمریکا، افکار عمومی آزادیخواه و توده ها در سراسر جهان دامن زده است. تمامی کسانی که روند انتخابات آمریکا و اظهار نظر ها و وعده های دو کاندید رقیب را دنبال می کردند می دیدند که تا آن جا که به وعده های انتخاباتی ترامپ باز می گردد، وی قول داده که برای جلوگیری از ورود پناهجویان دیوار بزرگی در مرز آمریکا و مکزیک به خرج دولت آن کشور خواهد کشید؛ ترامپ خارجیان را با بیشرمی تمام "جنایتکار" و "متجاوز" لقب داده و خواهان اخراج تمام مسلمانان از آمریکا و ممنوعیت ورود آن ها به این کشور شده؛ زن ستیزی ترامپ از دیگر مشخصه های بارز کمپین انتخاباتی وی بوده و وعده تصویب و اعمال قوانین بسیار سخت تر سقط جنین و همچنین اعمال نوعی از مجازات علیه زنانی که مبادرت به سقط جنین کنند از دیگر تم های تبلیغات انتخاباتی وی در جمع هوادارانش بوده است. در زمینه مبارزه با تروریسم وی در اظهار نظرات خود مطرح ساخته که شکنجه "واتربوردینگ" را رسما باز خواهد گردانید و کلا با بیشرمی از ضرورت اعمال شکنجه علیه متهمان و اسرایی که به وسیله ارتش آمریکا بازداشت شده اند، سخن گفته است. و بالاخره ترامپ با نمایش روحیه ارتجاعی عظمت طلبی آشکار امپریالیستی از ضرورت اعمال قدرت برای بازگشت "مجد و عظمت" به آمریکا و رهبری آن دم زده و خواهان باج بیشتر از ژاپن و عربستان و شرکای خود گشته و از کمبود "غنایم" آمریکا در جنگ عراق به دلیل "بی کفایتی" سیاستمداران فعلی آمریکا شکایت کرده است. در یک کلام آن چه که در سخنرانی های انتخاباتی آمریکا و وعده های ترامپ به جامعه آمریکا و مردم دنیا ارائه شده مجموعه ای از بی شرمانه ترین سیاست های نژاد پرستانه، فاشیستی، زن ستیز و جنگ طلبانه و ضد مردمی بوده که طبیعتا نگرانی هر انسان آزادیخواه و وجدان بیدار اجتماعی در مورد سیاست های 4 سال آینده طبقه حاکم و کابینه ترامپ را بر می انگیزد.

 

ایالات متحده آمریکا درگیر بحران شدید اقتصادی

با پیروزی ترامپ اکنون برای نه تنها مردم آمریکا بلکه برای مردم کل جهان این سئوال مطرح گشته این است که براستی چه شرایطی نظام اقتصادی – سیاسی حاکم بر آمریکا را احاطه کرده و طبقه حاکم یعنی بورژوازی امپریالیستی آمریکا با چه اوضاعی مواجهند که بر بستر آن زمینه ، ورود تبهکار نژاد پرستی نظیر ترامپ به کارزار انتخاباتی آمریکا آماده و سرانجام منجر به جلوس وی به کرسی ریاست جمهوری آمریکا شده اند.

واقعیت این است که در سال های اخیر جهان سرمایه داری در چنبره یکی از شدیدترین بحران های اقتصادی لاعلاج خود گرفتار شده و با تبعات ناگزیر آن دست و پنجه نرم می کند. رکود شدید اقتصادی و موج ورشکستگی کارخانه ها و بانک ها و موسسات تولیدی و مالی و قرض های نجومی ای که همچون بختکی بر اقتصاد حتی پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری سایه افکنده ، مانند یک سرطان بر اقتصاد آمریکا نیز چنگ انداخته و باعث شده تا رشد اقتصادی این بزرگترین قدرت اقتصادی دنیای سرمایه داری در سال های اخیر بسیار بطئی گشته و گاها به حد صفر و یا رشد منفی گذار کند.

در آستانه انتخابات اخیر آمریکا تا آن جا که به نمودهای این بحران در داخل جامعه آمریکا باز می گردد، اقتصاد آمریکا بنا به نظر برخی از کارشناسان نشانه های ورود به یک رکود جدید شبیه رکود سنگین سال 2007 را از خود نشان می دهد. به طور مثال آماری که در ماه مارس 2016 توسط دولت امریکا اعلام شده نشان می دهند که سیر نزولی سرمایه گذاری در بخش های صنعتی و تجاری با برخی کش و قوس ها ادامه یافته است. در ماه مارس امسال اعلام شده که نرخ رشد تولیدات صنعتی از 2010 به این سو به کم‌ترین میزان خود رسیده است. در بخش تجارت ، نرخ رشد منفی در آخرین سه ماهه پیش از انتشار این ارقام منهای 10.7 درصد بوده است و از حجم سرمایه گذاری در قسمت ماشین آلات جدید نیز 8.6 درصد کاسته شده و ارقام این بخش از سال 2007 تا کنون بیشترین کاهش را نشان می دهند.

اما تجلی برجسته تداوم رکود اقتصادی در آمریکا به مساله کاهش قدرت خرید مصرف کنندگان باز می گردد که مصارف آن ها مجموعا دو سوم اقتصاد آمریکا را تشکیل می دهد. در این زمینه نیز بازارهای آمریکا با گرایش صعودی در زمینه کمبود تقاضا روبرو بوده اند و در بخش خرده فروشی کالاها و اقلام مصرفی و به طور مثال بازار اتومبیل، آمار در سه ماهه منتهی به مارس 2016 از کاهش تقاضا و بالنتیجه سقوط فروش خبر می دهند. در بخش مسکن نیز کاهش خانه سازی به علت فقدان تقاضا کاهش یافته است. بررسی صادرات آمریکا نیز نشان گر روند نزولی در این بخش از اقتصاد آمریکا در سال 2016 می باشد. بطور کلی می توان دید که تنها بخش اقتصادی ای که بویژه در سال های اخیر کمابیش در آمریکا رونق داشته بخش تولیدات و خدمات نظامی و تسلیحاتی است که دولت آمریکا با چند لشکر کشی تجاوزکارانه و بحران سازی های عامدانه زمینه های رونق آن را فراهم کرده است. همین رونق بخش نظامی است که تاحدی از سقوط بیشتر اقتصاد آمریکا به ورطه رکود جلوگیری کرده است.

بر پایی و تداوم چندین جنگ خونین و مرگبار با میلیون ها کشته و زخمی و آواره و ویرانی جبران ناپذیر منابع و ساختارها در چند کشور در سال های اخیر به عنوان یک بازار فعال و متقاضی سلاح و جنگ افزار و خدمات نظامی برای اقتصاد جنگی نظام سرمایه داری که بزرگترین سهم را در آن ایالات متحده آمریکا داراست عمل نموده و فضای تجارت قابل توجهی در اختیار آمریکا قرار داده است. ولی به طور کلی از ماه جون سال 2009 که کارشناسان اقتصادی رسما "پایان" رکود اقتصادی آمریکا و ورود به دوره "رونق" را اعلام کرده اند، این پنجمین باری است که علایم نزولی جدید دوباره در اقتصاد آمریکا هویدا شده و با توجه به نرخ بسیار کم رشد در برخی از ماه ها، دیگر بار سخن از "توقف اقتصاد آمریکا" در محافل اقتصادی گفته می شود. مضافا آن که میزان بدهی دولت آمریکا از مرز 18 تریلیون دلار گذشته و چهره بزرگترین ولی مقروض ترین قدرت امپریالیست جهان را به نمایش درآورده است. این تصویر محدودی از اوضاع اقتصادی ایالات متحده آمریکا در آستانه انتخابات اخیر بوده است. 

روشن است که با وجود همه تلاش های امپریالیستی برای سرشکن کردن بار عواقب وخیم بحران بر دوش کارگران و توده های ستمدیده در کشورهای تحت سلطه، در شرایط تداوم و رشد بحران اقتصادی، یکی از سیاست های بی چون چرای سرمایه داران و دول حاکم در عین حال تحت فشار قرار دادن طبقات و اقشار استثمار شونده در جامعه خود نیز می باشد. گسترش فقر و گرسنگی و بیکاری و بی خانمانی در میان طبقه کارگر و فقیرترین اقشار جامعه آمریکا محصول مستقیم چنین شرایطی است. آمار منتشره توسط منابع مختلف نشان می دهند که هم اکنون 6.7 درصد جامعه آمریکا در فقر مطلق به سر می برند و این یک رکورد تاریخی برای آمریکاست. علاوه بر این رقمی نزدیک به 100 میلیون نفر در زیر خط فقر و یا با اندکی فاصله از آن زندگی می کنند. تحت نظام "دمکراسی" و "فرصت های برابر" ادعایی آمریکا ، درآمد یک درصد افراد ثروتمند جامعه آمریکا، برابر با ثروت 95 درصد بقیه مردم است. در حالی که 240 میلیون نفر آمریکایی در سن اشتغال هستند ولی فقط 140 میلیون نفر شاغل می باشند و مدت زمان بیکاری در مقایسه با سال 2000 در آمریکا سه برابر افزایش یافته است. رکورد تاریخی دیگری که در اقتصاد آمریکا به ثبت رسیده میزان نجومی قرض دانشجویان به بانک هاست که یک تریلیون دلار را در بر می گیرد. در چنین شرایطی 46 میلیون نفر از مردم برای سیر کردن شکم خود متکی به کوپن های غذا می باشند در حالی که این رقم در سال 2008 حدود سی و یک میلیون نفر بود و ...

در چنین شرایطی نیروی محرکه ناشی از حرص و آز سیری ناپذیر سرمایه داران برای حفظ نرخ سود شان، طبیعتا آن ها را به اتخاذ شیوه های استثمارگرانه تر و سرکوبگرانه تر علیه توده های استثمار شده رهنمون می کند و دولت به مثابه خدمتگزار بی چون و چرای منافع سرمایه داران حاکم موظف به پیشبرد این سیاست ها و کنترل و سرکوب جامعه می باشد. گرایش فزاینده طبقه حاکم در آمریکا و دولت های مدافع آن - از هر حزبی که باشند - به ایجاد بحران و جنگ افروزی در خارج از مرزهای آمریکا و سازمان دادن یک تعرض غارتگرانه بزرگتر به دسترنج و کار و حقوق کارگران و زحمتکشان و توده های تحت ستم ، یک گرایش قوی است که خود را به طور روزمره در سیاست های اتخاذ شده توسط دولت های حاکم در آمریکا نشان می دهد. طبقه حاکم در این کشور قادر به پاسخگویی به مطالبات طبیعی توده ها و خواست های بر حق آنان حتی همچون قبل ، نیست. این امر بویژه در سال های اخیر به طور ناگزیر به رشد نارضایتی و فوران خشم در میان اقشار فقیر آمریکا، بویژه جوانان منجر شده است. در سال های اخیر ، نمود بارز این وضعیت در جنبش "وال استریت" و "99 درصدی ها" در بزرگترین شهرهای آمریکا پدیدار شد. تظاهرات متعدد و جنبش توده ای که در زیر پرچم اعتراض به کشتار سیستماتیک سیاه پوستان توسط پلیس آمریکا و نژاد پرستی نهادینه شده در این ارگان سرکوب طبقه حاکم سازمان یافته جلوه های دیگری از خشم فوران یافته ستمدیگان آمریکا علیه سیستم حاکم را به نمایش گذارد و بالاخره جمع شدن و سازمان یافتن بخش قابل توجهی از جوانان جامعه آمریکا در همین انتخابات اخیر حول شعارهای "عدالت اجتماعی" و "سوسیالیزم" و "برابری" و تظاهرات خونین پسا انتخاباتی در اعتراض به سیستم انتخابات و برگزیده شدن ترامپ همگی جلوه های بارزی از اوضاع ملتهب جامعه آمریکا و شدت تضادهای طبقاتی در آن را به منصه ظهور رسانده است.

در چنین اوضاع و احوالی یعنی رشد نارضایتی عمومی و رادیکالیزه شدن فضای جامعه آمریکا در این جا و آن جا تحرکات نیروهای راست افراطی و فاشیست وابسته به محافل طبقه حاکم نیز تشدید شده و باعث گشته تا جریانات ارتجاعی و نژاد پرست با برخی شعارهای آشکار فاشیستی و نژاد پرستانه که پیش از این کمتر شنیده می شدند ، به میدان بیایند و در مقابل جریان مبارزه علیه کل نظام حاکم صف آرائی کنند.

این واقعیات به طور کلی ترسیم کننده سیمای اقتصادی – اجتماعی جامعه آمریکا و تضادها و بحران هایی است که نظام حاکم بر آمریکا و طبقه سرمایه دار در آستانه انتخابات ریاست جمهوری اخیر با آن دست و پنجه نرم می کردند. بدیهی است که در مواجهه با چنین شرایطی و برای کنترل جامعه هر یک از احزاب طبقه حاکم آمریکا یعنی حزب دمکرات و حزب جمهوریخواه با شعارها و وعده های انتخاباتی و روش های خاص خود به میدان آمدند. ترکیب بزرگترین حامیان هر دو کاندید نشان می داد که در پشت هر یک از آن ها مجموعه ای از بزرگترین گروه های سرمایه مالی و نظامی و صنعتی و جنگ سالارانی قرار گرفته اند که از خون کارگران و توده های تحت ستم آمریکا و جهان ارتزاق می کنند و در دشمنی شان با دمکراسی و انقلاب شکی نیست. اما در جریان این انتخابات در حالی که بخشی از طبقه حاکم می کوشید که با نشان دادن چهره ای نرم تر و مسالمت جویانه تر در هیات شعارهای حزب دمکرات، توده ها را فریفته و هیلاری کلینتون را به کاخ ریاست جمهوری بفرستد، محافل دیگر طبقه حاکم چنین می اندیشند که امر کنترل موثر بحران کنونی و سرکوب هر گونه مطالبه دمکراتیک و انقلابی ، دمیدن در احساسات ارتجاعی و ناسیونالیستی عقب مانده ترین اقشار جامعه با سردادن شعارهای رادیکال نژاد پرستانه و عظمت طلبانه و همچنین پراکندن فضای تهدید و ارعاب مستقیم در سطح داخلی و خارجی، بهتر امکان پذیر می باشد.

به طور خلاصه باید گفت که ظهور ترامپ فاشیست و نژاد پرست و پناهنده ستیز و ضد زن برآیند چنین کشاکشی است. پیروزی این مهره مرتجع و تبهکار به عنوان چهل و پنجمین رییس جمهور آمریکا منعکس کننده نیاز حیاتی امپریالیسم آمریکا برای تعرضی گسترده تر به کارگران و خلق های تحت ستم در آمریکا و در سطح بین المللی به منظور نجات خود از بحران کنونی و پس زدن جبهه متراکم توده های معترضی است که در تجربه زندگی روزمره خود هر روز به شکل و شیوه ای حاکمیت نظام سرمایه داری را به چالش می کشند. تاریخ گواهی می دهد که در نبرد بین توده های مبارز تحت ستم و استثمارگران و مرتجعینی که سد راه پیشرفت تاریخ اند، پیروزی نهائی از آن اولی ها خواهد بود.

منبع: 
پیام فدایی، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

دهقانان اصولا هيچوقت قادر به جنبش شدن نيستند. تنها به رفتار أعمالي بر خود از سوي طبيعت و كارگذاران ان در ارباب و مباشرش، انعكاسات تقليدي نشان ميدهند. علت هم اينستكه در طبيعت، هيچ مفري جانشين هنوز ممكن نيست. و اينهم در مواقع كم ابي و افت برداشت بدلائل سحراميزي كارخانه نهفته در طبيعت ميباشد، نه اساسا ناشي از زياد و كم خوردن و پوشيدن اربابان و خانواده هايشان. دعوا اساسا با طبيعت و سازماندهي نهفته " نعمت" ( نه محصول كه ويژه دوران صنعت است و طبق طرح و نقشه و قصد انساني شكل ميگيرد)، ميباشد. جز مواردي پراكنده، ماركس تنها جهان را تشريح كرد. او هيچوقت به تحليل جهان نپرداخت، كه شرط تغيير جهان بود. در جمع، بنابراين، ماركس يك معترض بود كه جمله " فيلسوفان تاكنون ....، و حالا بايد تغييرش داد" را از هگل گرفت و تبديل به حركتي در مضمون روستايي ولي در شكل كارگري ( صنعت هنوز سروكارش با دهقانان بود)، كرد. كم و بيش در رديف بخش ديگر، كه جمعا گرايشات سنديكايي بودند. ماركس هيچوقت به ديدي و برداشتي نظام مند دست نيافت، بهمين دليل، درك، مبارزه براي مبارزه ميشد. عنصري كه در اين روند بيسابقه تاريخي تحولي در هسته قرار داشت، و بشريت نو را نؤيد ميداد، محور گفته ها و نوشته هايش نشد. امروز ان هسته، و البته با ذكاؤت بأور نا كردني او، بيرون امده است و صحنه را بكلي عِوَض كرده و دارد ميكند.
اين نوشته هم تنها نوشته ايست تشريحي و با چاشني يي بسيار عصباني و عصبي ناشي از شرايط روستايي گير افتاده در بيرون و درون، در تنوع و تفاوتها، و تناقضات اين گذار از خانه طبيعت و اينتگراليسم خاص ان، به تاريخ و صنعت، كه از ناتواني در درك، به جوشش رگ رسيده است. خوب توجه كنيد كه قصد من نه تخطئه است و تحقير، و نه كاربرد معيار غلط و درست در حوزه تضادهاي تحولي تاريخي، ميباشند. بزبان حوزه " اي تي" و كامپيوتر، اينها تنها وضعيت " انالوگ" را نشان ميدهند. اما ان هسته كه اشاره شد، متكي به علت و معلولها بوده و وضعيت " ديجيتال" را بيان ميكند، يا دقيقتر، خود طراح و اجراكننده علت و معلولهاي جديد است كه دستاوردهاي بنيادي بشر را از روي درخت تا روي كهكشان بروز ميدهند. بايد از "انالوگ" به "ديجيتال"، از موجبات به علت و معلولها گذار كرد.
اين نوشته سالهاي اواخر شصت را بخاطر مياورد، در اروپا و كلا در جهان. كه مائو گفته بود " مظلومين حق طغيان دارند". ان، زمان گسست ها بود و قيام، و حال زمان پيوستهاست و انقلاب( ساختن و شعور ان). از قعر سرگذشت بشر تا آمدن أديان بزرگ يكتا خدا، و بالاخره آمدن هگل و ماركس، و عصر صنعت، و انقلابات مهم استقلال امريكا، انقلاب اكتبر بعنوان پشتوانه و مكمل ان، تا بالاخره، انقلاب چين و بالا آمدن چين جديد، و البته انقلاب ١٣٥٧ ايران، هيچوقت جهان و بشريت به دروازه و امكانات عظيم ساختن مقصد امال و ارزوهايش در حد امروز جهان نرسيده است. نويسندگان اين نوشته، احتياج قطعي دارند كه حداقل يك دهه، در جوانترهاي أوائل بيست سالگي، كه كم وبيش نسل جديد نيز هستند، و از اين روزگار بايد نان و اب و زندگيشان نيز تامين شود، يعني با ارمان و فرياد و اعتراض فرزندان كم و بيش مرفهين شكم سير سابق، و عشق به كتاب و روزنامه و ارگان، ديگر قادر به بقاء خويش در حداقل انساني، نيستند، و به " رو در رو نشستن شاه و گدا"، و حافظ و مولوي و خيام خواندن، و هنرمندان " خرده قرضي ها" را ديدن و شنيدن، و از غيب انتظار تامين داشتن، نه اعتقادي دارند و نه جز اتكاء به دست و ذهن و توانايي هاي خود و شايستگيهاي هايشان، به سرگذشت بشر و نقد ان در تاريخ مراجعه كنند، جامعه صنعتي يعني كشف زندگي و أبديت بشر، نبايد توقع فداكاري از هيچكس را داشت. اين نوشته ها هم نشان از سرخوردگي دارند و هم موجب سرخوردگي هاي وخيم تر خواهند شد. ارگانهاي برخي گروههاي مائويست اواخر شصت ميلادي، در أوائل هفتاد به ارگان اطلاعيه هاي خودكشي هاي جمعي و انفرادي تبديل شدند. بايد ياد گرفت كه در دنياي ميلياردها انسان و تفاوت و تنوع ها، تناقض و تضادها زيست، و مفيد نيز ماند، غرولند و بدنبال أسب سوار تيز پا شكوه گرانه دويدن، و يا از كدو كالسكه ساختن ها، هيچكدام در عصر صنعت در حال فراگيري پاياني و استقرار ان، پاسخگو نيستند. از تحولات بسيار مهم اتحاد شوروي، هويدايي چين جديد، و انقلاب ايران، ديگر جهان از مرحله سلبي گذشته است، و براي هميشه به مرحله و دوران ايجابي وارد شده است. بايد ياد گرفت كه اين دنياي جديد را رهبري، برنامه ريزي، و مديريت كرد، و مهمتر، در ان زيست و موفق شد. پراگماتيسم ان معني حقه بأزانخ و فرصت طلبانه مدافع وضع موجود قروني را نداشته و ندارد. براگماتيسم يعني " هر حرفي بايد مفهومي باشد معين و مشخص، و معطوف به هدفي و مصداقي عيني در أمور بشر". شما اين نوشته را با اين معيار بخوانيد، يعني در دستگاههاي مفهومي(كانسپتوال تأتز)، تا متوجه شويد كه جدا چه ميگوييد. مفاهيم تماما سرگذشت و شناسنامه دارند و حاصل قرنها تقلاي بشر براي رفتن از روي درخت به روي كهكشان، هستند، مجاني نبايد از انها استفاده كرد. حتا واژه فاشيسم نيز واژه ايست، از اين قبيل، نميشود در عصبيت، انرا در مقابل " اي پدر سگ" بكار برد. أمروزه كاربرد اين واژه و بسياري از اين قبيل، بعلت اعتبار وقوعي مهم در سرگذشت بشر، جدا احتياج به اعتباري معين در مصداق تاريخي ان دارد. نميتوان به شير يا پلنگ گفت فاشيست، چون واقعيت را گم ميكنيم. از بعد از جنگ دوم و شكست فاشيسم تاريخي، ديگر دوران فاشيسم و استقرار ان به پايان رسيده است، هرچند إحساسات ان هنوز و تا قرنها، باقي مانده و خواهند ماند. نبايد فراموش كرد كه فاشيسم اساسا يعني تقلاي رؤستا براي ساختن دولت- ملت. بزبان ديگر، فاشيسم در مرحله گذار و در همه كشورها يك اجبار تاريخي است، اما در جهان تنها يكبار اتفاق ميافتد.

مدتهاست كه قصد داشتم يك نكته بسيار مهم را مطرح كنم. تجربه انگليس در انچه انقلاب صنعتي ناميده شده است، شبيه كشف محصولات لبنياتي از شير است. ماست و پنير بعنوان دو محصول لبنياتي بسيار مهم كه از شير مشتق شده اند، در حقيقت حاصل ضايع شدن شير بوده اند. براي درست كردن هركدام، بايد شير را ضايع كرد، در ماست از خود ماست استفاده كرد كه مايه ميناميم. در پنير، از سركه يا مشابه استفاده ميشود تا شير ضايع شده، و پنير زاده شود. بهمين دليل، انقلاب صنعتي در انگليس، هميشه بين "شير و ماست و پنير" باقي مانده است. از يكسو ناشي از ضايع شدن پيشين است، و از سوي ديگر، " ماست و پنير" ميباشد. اين وضعيت به انگليس و جاده تحولات سرگذشتي اش، يكتايي يي سراسر تاريخي داده است. نه تقليد است و نه حاصل كار انديشه، بلكه حاصل خود گردش أموريست كه از قرنهاي دور ميامده است. شرق و تحولات اش بعد از پايان انچه جنگهاي صليبي ناميده شده است، كه تجارت را به غرب منتقل كرد( اصلا دعوا بر سر اين بود)، عين شير بالاخره به اين جزيره كه بريتانيا ناميده ميشد رسيد. اين شير در انگليس ضايع شد، ( بايد رفت و بررسي كرد كه چه مايعي باعث ان شده است)، حاصل كار محصولي ناخالص شد، ملقمه يي از تمام گذشته بشر تا اين شير ضايع شده. در انقلاب استقلال طلبانه انچه ايالات متحده ناميده شد، پس از تلاطماتي بعنوان جنگ استقلال و بعدا خيلي زود تداوم ان در جنگ داخلي، اين ملقمه به خلوص برده شد، و با همان شيوه اصيل تحولات بريتانيا- هيچ راهي جز ساختن نبود، و در ساختن هم هيچ راهي جز تقليد از مبداء نبود، حاصل كار، نخستين جامعه خالص صنعتي بود ( از "شير" خالص رفته از تحولات پس از محو امپراتوري روم و دنياي باستان، و باز پس گيري اسپانيا از بزرگترين و بيسابقه ترين امپراتوري پيش رنسانسي يك سرزمين، يك عقيده، و يك حكومت، بنام خلافت اسلامي، و بالاخره جنگهاي تجاري، رفتن تجارت از شرق به غرب، و رسيدن به شمالي ترين منطقه كه انروز عملا جزء حواشي غير متمدن امپراتوري روم و حتا جهان باستان، محسوب ميشد، امريكايي كه ميشناسيم، بوجود امد).
اما منظور اصلي من چيست؟
از بعد از تجربه انگليس، و از امريكا ببعد، عنصري زاده شد كه از ضايع شدن شير، تعبيري بوجود امد كه جمعا عهد "روشنگري " ناميده شده است. كارگذاران اين عهد را نيز، "روشنفكر" ناميده اند. انگليسها، خودشان هم نميدانستند چه خبر بود، در همان "خامي" پخته شدند. اما از ان تجربه به بعد، تركيب نوعي عرفان مسيحيت با انچه تدريجا از دل رنسانس، بعنوان علم بيرون امده بود، معجوني را بوجود أورده بود ( اساسا فرانسوي، تركيب محافظه كاري خاص فرانسويها در تاثير گيري و هم ترس از تحولات همسايه شمالي اش بنام انگليس) كه " روشنگري" ناميده شد. اين روشنگري با پوريتانيسم در إنكليس، رهسپار امريكا شدند. مجسمه ازادي معروف، هديه فرانسويهايي است كه در جنگ و انقلاب امريكا شركت كرده بودند. خود به فرانسه كه رفتند و رقيب در اروپا ضربه استقلال امريكا را خورده بود، انقلابي محافظه كارانه تَر از انقلاب امريكا را بوجود أوردند. بهمين دليل، " كمون" نهايتا قصدش جبران اين تفاوت با امريكا بود، كه نشد و هنوز هم نشده است. ولي يك مشگلي را كه امريكا حل كرده بود، اينها هنوز هم حل نكرده اند. چيزيكه از يكسو دموكراسي هنوز نوپاي صنعتي امريكا را از كشمكشهاي فريبنده و شكلي سكولاريسم ناميده شده جدا ميكرد، و از سوي ديگر، موجب امريكا شدن امريكا و نه ديگر تكرار انگليس، و فرانسه ماندن همان فرانسه شده است. بگذريم. در سرگذشت بشر در قرون پس از محو امپراتوري روم و عهد باستان، ما شاهد دو اتفاق بسيار مهم ولي ناشناخته در اين سرگذشت بوده ايم. ظهور اسلام برش قطعي با گذشته را مطرح ميكرد (با مفهوم عهد جاهليت)، كه عملا بمعني لغو بشريت و هستي بود. بعد هم با مفهوم يك خدا اما هيچكدام از خدايان پيشين كه بت محسوب بودند، نبود، بر اين لغو مهر تأييد جهتگيري چه بايد كرد را بعنوان " وحدت و يكتا خدايي" نيز زِد. بطريقي بشر از هست و هستي بيرون رفت. براي نخستين بار در سركذشت بشر، بشر به نيستي ميرود كه هست را كشف كرده و بسازد. هسته مفهومي يي كه بعدا عصر صنعت را پايه كذاشته است. ولي هم بشر و هم هستي، بمعني هم سنت و هم سابقه وجود داشته اند، و قابل از بين بردن بيكباره نبودند. از اينجا، تقابلي شروع شد كه بعدا، تعبيري خاص را هم به درون مسيحيت برد و هم " ايستگاه نه اين و نه ان" يا درست تَر، شكاكيون يا سوفيستهاي مدرن را بوجود اورد، و اين را "عهد روشنگري" ناميدند. و روشنفكر هم از همينجا بعنوان كار كذار ان، نام گرفت. خصوصيت اينها معترض بودن به كذشته، ولي متعلق بودن به ان نيز ميباشد. مشگل اينها اينستكه هميشه داراي قضاوت از پيش ساخته شده هستند، كه در عمل، يعني ناتواني در خروج از " بشريت و هستي"، و ديدن و ساختن از سر نو. اينها عملا به هيچ صِرَاطِي مستقيم نيستند. مهمترين كارشان همان كاريست كه سوفيستها در شهر- دولتهاي يونان كردند، توجه را به إشكالات و كمبودها يعني غير تجربه خود جلب ميكردند ( چون خود از خارج ميامدند و أهل مناطقي كه امروز اسياي ميانه و صغير و خاورميانه ميناميم بودند، يعني انچه ما مادها ميناميم و عوضي فهميده ايم، كه ماد يعني " ميد" يعني " ميانه"، و نام درياي مديترانه نيز از همينجاست)، كه كوروش هخامنشي نيز سعي كرد كوششهاي شكست خورده گذشته را جبران كرده و يك امپراتوري ميانه يعني بين روم و چين، تاسيس كند و نشد.
امروز مشگل ايران اينستكه اساسا روشنفكر هستند. يعني قادر نيستند كه از " هستي بشر و هستي" خارج شده و انرا از بيرون ديده و بسازند. شبيه كساني شده اند كه از لبه كشتي به بيرون اويزان شده اند و قصد تعمير ترك و درز اب از بدنه انرا داشته باشند. ترس تعلق به سرنشينان و هم غرق شدن، مشگل اساسي شده است. علت بنيادي هم نشناختن سرگذشت بشر در نوع إنكليسي ان و هم نوع امريكايي ان كه در فوق اشاره شد، ميباشد. نه شير و نوع خاص ان، و نه ماست و بنير بعنوان ضايع شده شير كه لبنيات ميناميم را نشناختن، يعني چگونه انديشه و عمل، و سنت و سابقه و ضروريات زمان را با هم ديد و تركيب كرد و دنياي جديد ( و ايران جديد نيز) را ساخت. چيني ها اينرا كشف كرده و دارند بكار ميبرند. داستان علوم انساني و كلا علوم در دانشگاهها در ايران، و امروز ناكارايي انها در تمام جهان، دقيقا ناشي از " روشنفكر" توليد كردن در قرون بعد از رنسانس است، و عوضي انها را متفكر ناميدن و دانستن. خبرنگار ها و كويندگان تلويزيون و مشابه را كه مدركي از جايي گرفته اند و يا در محضر نَفَر پيش از خود- شبيه كارگاه اهنگران و صنعتگران قرون ميانه- از راه تقليد و تعبد، و دستورالعملها، گذشته را تنها باز توليد ميكنند، و اگر كار كير كرد، ميليونها روانشناس، و اگر باز هم كار گير كرد، ..... را بعنوان متفكر بكار ميبرند. و اصولا همه از مسير روانشناسي و جامعه شناسي، استادكار اين كارگاه عظيم هستي بشر و هستي، شده اند. ولي سرگردان در اينكه اين دو اصولا بچه معني هستند، از كجا امده اند، و كاربردشان چيست. و روشنفكر چرا سركار هر أشي شده است. و نه متفكر كه "تفكر مفهومي" ( كانسپتوال تأتز) اصولا يعني خواص را از مواد جدا كردن، يعني توانايي خارج شدن از "هستي و هستي بشر" و انرا از بيرون ديدن و ساختن. كه بخطا ايدئاليسم محسوب ميكنند. استعاره شير و لبنيات، بمعني پيشين و جاري، در مقابل شدن و اينده، كه گذار ميناميم، ميباشد. از ريخته باشيدگي معذرت ميخواهم، اين بحثي است كه بايد با چندين مقاله و نه تفسيري چند خطي بر نوشته يي ديگر، ارائه شود. همگي حول " تغيير چيست و چگونه اتفاق ميافتد" ميباشند.