خدمات رفسنجانی "متأخر" به نظام

اعتراضات در مراسم تشییع، و یک جمع بندی

خمینی زمانی گفته بود تا نهضت (اسلامی) ادامه دارد هاشمی زنده است. بر همین اساس می توان گفت تا زمانی که فرانکشتاینی که او در خلق آن نقش فعال داشت پا برجاست و مشرف بر زندگی مردم، هاشمی زنده است. هیولائی که کنترلش از دست او خارج شد و برعکس کنترل "خالق"خود را بدست گرفت و او را وادار ساخت تا پایان عمر مجیزگویش باشد. چنان که تا دم آخر می گفت که "برای رهبری، بهتر از آقای خامنه ای نداریم".

تقسیم حیات سیاسی رفسنجانی به دو دوره متقدم و متأخر با عملکردی کاملا متفاوت، جز یک تردستی سیاسی و تحریف خشن واقعیت های تاریخی برای پوشاندن چهره حقیقت و وارونه نشان دادن عملکرد او در طی نزدیک به چهار دهه نیست. برطبق این ادعاها گویا در دوره اخیر او به گذشته خود پشت کرده و به مردم پیوسته یا نزدیک شده بود. آن چه که به عنوان دلیل به آن استناد می شود چیزی جز مانورهای سیاسی معطوف به قدرت بین جناح های رژیم و ایفای نقش سنگ موازنه با هدف ایجاد تعادل درونی و بهمریخته نظام، دورکردن خطر از آن و یا در بهترین حالت مراجعه به "رأی" مردم برای تثبیت موقعیت بخطرافتاده خود در ساختار قدرت نبوده است. بهمین دلیل هم نقش او در تعادل بخشی نظام به گاه بحران ها همواره برجسته بوده است. عموما نقش سرکوبگر و مخرب رفسنجانی دوره اول برای بسیاری انکارناکردنی است* و لو به شکل جویده جویده ناگزیرند به آن اعتراف کنند. اما آن چه که عامدا پشت این داستانسرائی ها پنهان می ماند، تحریف کارکرد واقعی رفسنجانی متأخر و خدمتش به نظام- و ولی فقیه هم چون قلب طپنده آن- در این دوره است و حال آن که، در همین دوره متأخرهم با وجود آن که زیر فشار جناح حاکم قرار داشت، دست از خدمت به نظام و رهبرآن برنداشت (به این موضوع خواهیم پرداخت). از میان خدمات ریز و درشت او می توان به دو خدمت تعیین کننده در نجات و برون رفت نظام از گرداب بحران هائی که گرفتارش شده بود اشاره کرد:

 

اول- دو خدمت تعیین کننده رفسنجانی متأخر به نظام

 نخست آن که، وقتی جناح حاکم در پی 8 سال یکه تازی دوره احمدی نژاد (رئیس جمهور برگزیده آقا) با کشوری نیمه ویران، محاصره سنگین اقتصادی و بانکی و فساد فلج کننده، قرار گرفتن در ذیل فصل هفتم منشور سازمان ملل (بدلیل جاه طلبی هسته ای) قرار داشت، و مملکت از هر حیث به آستانه نیمه ورشکستگی و افلاس و تورم 40% رسید، جناح حاکم هراسان از آن چه که در این مدت بالا آورده بود، بار دیگر شانس درب خانه رفسنجانی را به صدا درآورد و از جانب هسته مرکزی قدرت به تیم نزدیک به رفسنجانی (و اگر دقیق تر گفته باشیم، مشی رفسنجانی بدون خود رفسنجانی) چراغ سبز داده شد تا نظام و رژیم را از این مهلکه بزرگ بیرون بیاورد. دومین خدمت بزرگ او بسط باصطلاح هژمونی اش بر اپوزیسیون داخلی نظام اعم از اصلاح طلبان و سبزها و اصول گرایان میانه رو بود تا همه آن ها به زیر چتر مشی اعتدال (و اقتصادی- سیاسی آن ) بخزند. این نوع دوقطبی سازی که با به حاشیه بردن اصلاح طلبان و سبزها، که با حمایت بی قید و شرط از رفسنجانی و تیم او و تقلیل سطح مطالبات و پذیرش گفتمان رفسنجانی همراه بود، بهترین خدمت را برای بیرون کشیدن چاشنی مطالبات "ساختارشکنانه" سبزها به عمل آورد که با تضعیف وزن باصطلاح افراطی های این طرف، عملاً موقعیت خامنه ای را تقویت کرد. بزرگترین موفقیت یک سیستم مسلط از درون تهی کردن و هویت زدائی از یک جریان مخالف خود است. چنان که اکنون بیشترین خواست سبزها و اصلاح طلبان آزادی رهبران سبز زندانی و شعار آشتی ملی و تقویت وحدت نظام است. با در نظر گرفتن این که سودای یک دست سازی حاکمیت ناممکن است و حتی شکست هم خورده است، انتقال ثقل آرایش و منازعات درونی حاکمیت بویژه در سطوح بالای هرم قدرت به اعتدال گرایان (و محافظه کاران میانه رو و در حاشیه آن ها گرایش راست اصلاح طلبان) و طیف اصول گرایان افراطی پیرامون هسته اصلی قدرت، محتوای تضادهای درونی حاکمیت را تشکیل می دهد که بیش از هر زمانی از پیرایه های اصلاح طلبی خالی شده است. اکنون گفتمان اعتدال است که، با یا بدون رفسنجانی، قشون اصلاح طلبان و سبزها را در پشت سر خود جمع کرده است. قشونی که وظیفه دارد تمامی نفوذ خود را برای کنترل جامعه انباشته از نارضایتی و دستگاه ولایت و اصول گرایان بشدت منزوی، و جلوگیری از شکل گیری قطب سوم و مستقل از حاکمیت بکار گیرد.

اما نباید فراموش کرد که راهبرد سیاسی فوق سویه دیگری هم داشته است که بدون آن کل آن چه که صورت گرفته و می گیرد نامفهوم می ماند: خامنه ای برای حفظ اقتدار و موقعیت خود و جناح حاکم، و دورکردن خطر فرادستی و تثبیت و نهادی شدن قدرت حریف در ساختار قدرت، فشار ممتدی را به رفسنجانی و تیم او اعمال کرده است.

نیازی به گفتن ندارد که ایفای نقش فوق توسط رفسنجانی، بدون طرح پاره ای انتقادهای سطحی و دارای زاویه با سیاست های خامنه ای و جناح حاکم ناممکن بود. هم چنین باید اضافه کرد که توسل به چنین راهبردی توسط خامنه ای، البته بی تاوان نبوده و نیست: سرکوب و تصفیه های مداوم نیروهای خودی، خوی ویرانگری و خودخوارگی نظام را به اوج رسانده و در کل موجب تحلیل رفتن هرچه بیشتر پایگاه اجتماعی رژیم می گردد. چنان که اکثر رؤسای جمهوری قبلی و نخست وزیر"امام" و بسیاری دیگر مغضوب دستگاه ولایت شده اند. چه بسا آن ها که امروز تحمل می شوند مغضوبان فردا باشند.

دیالتیک بقاء و زوال رژیم با هم گره خورده اند و آن چه موجب بقایش می شود، زوالش را نیز رقم می زند. وارونه کردن معادله فوق و قرارگرفتن هرم بر پایه واقعی اش، شکل گیری یک جنبش مستقل و غیروابسته به مکانیزم های سوخت و ساز درونی حاکمیت هیولاوش، موجب می شود که پایگاه احتماعی اصلاح طلبان هم بخشکد. اگر هرآینه آن ها نیز به همان اندازه اصول گرایان افراطی منزوی شوند، و با خشکیدن پایگاه جتماعی کلیت رژیم، نظام جهنمی کنونی بشدت نزار و شکننده شده و اقتدار و توان سرکوبش بشدت کاهش می یابد، و جنبش ضداستبدادی، آزادی و برابری می تواند با وادارکردن رژیم به عقب نشینی به دستاوردهای مهمی نائل شود و چه بسا دستگاه ولایت در سراشیبی فروپاشی قرارگیرد. کانونی کردن مبارزه علیه هسته اصلی قدرت، مستلزم آن است که حامیان و تقویت کنندگان آن نیز منزوی گردند.

آن ها که امروزه برای مظلومیت رفسنجانی اشک می افشانند و با خرده فرمایشات خود، امثال ناطق نوری ها، روحانی ها و بسیاری دیگر، از این حقیقت غافل اند که اگر خامنه ای چنین نمی کرد، او دیگر فرانکشتاین و صاحب اقتدار مطلقه ای نبود، که این حضرات هر لحظه در برابر فرامین و منویاتش سر تعظیم فرود آورند. آن ها بهتر است اندکی هم برای "مظلومیت خود" اشک افشانی بکنند.

 

دوم- مصادره رفسنجانی

رفسنجانی علیرغم همه تضییقات و حضور نه چندان پررنگ در ساختار قدرت، بدلیل سوابق و نقش اش در تأسیس نظام و گذر از بحران ها و نزدیکی اش به خمینی و برکشیدن خامنه ای و صدها خدمات دیگر و نیز بخاطر پایگاه اجتماعی اش در درون و بیرون حاکمیت و در میان روحانیت و نیز شناخته شدگی اش در جهان، و علیرغم فشارها و بایکوت اش توسط صدا و سیما، خود شخصاً یک برند و رسانه بود و بهمین دلیل می توانست صدائی بلندتر از دیگر رقبای جناح حاکم داشته باشد. بنابراین هیچ کس نمی توانست نسبت به مرگ او بی تفاوت باشد و تلاشی برای منتسب کردن او به خود به عمل نیاورد.

جناح حاکم از خامنه ای گرفته ( از پیام و نمازگزاری) تا امام جمعه ها و صدا و سیما و تا کیهان شریعمتداری و دیگر رسانه ها که تا قبل از مرگ، او را بی بصیرت و حامی فتنه و کسی که نگاهش به دشمنان نظام است به شمار می آوردند، یک شبه رنگ عوض کرده و او را هم چون خادم بزرگ نظام و یار وفادار رهبری دوباره کشف کردند. در این میان صدا و سیما که سال ها پخش تصاویر و سخنان او را بایکوت کرده بود، پیرامون سجایا و جایگاه رفسنجانی برنامه های متعددی را به اجرا در آورد. اگر رفسنجانی حتی در ایام فترت سیاسی آن همه خدمت کرده بود، چگونه جناح حاکم می توانست اجازه دهد که رقیب به آسانی آن را جزء مایملک خود به شمارآورد؟ بهمین دلیل از همان لحظه مرگش فرمان آمد که مرده را نباید چوب زد.

 

سوم- واکنش شرکت کنندگان به مصادره مراسم تدفین

جمع کثیری از شرکت کنندگان بخصوص جوانان، مراسم تدفین را به یک کمپین اعتراضی علیه جناح حاکم تبدیل کرده و در پاسخ به شعارهای رسمی حکومتی به سردادن شعارهائی علیه حصر و صدا و سیما (ننگ ما ننگ ما...) و امثال آن پرداختند و باین ترتیب سیاست مصادره جناح حاکم را با چالش مواجه ساختند و اجازه ندادند آن گونه که آن ها می خواستند ادعا کنند که "این همه لشکر آمده به عشق رهبرآمده" حضورشان در مراسم را به حساب خود واریز نمایند. بطوری که صدا و سیما ناگزیرشد این گونه شعارها را سانسورکرده و بجای آن ها از شعارها و تصاویر دیگری بهره بگیرد. شرکت کنندگان ناراضی از فرصتی که یک راه پیمائی گسترده بوجود آورده بود بهره جسته و ابراز انزجار و نارضایتی خود را از جناح حاکم و خامنه ای به نمایش گذاشتند. نمایشی که می تواند در تقویت روحیه و اعتماد به نفس آن ها در تحولات بعدی تأثیرگذار باشد. بخصوص در شرایطی که خامنه ای و جناح حاکم برای آزادی سران جنبش سبز زیر فشار قرار دارند در تدارک فشارهای تازه به جناح مقابل در دوره دوم ریاست جمهوری است. ناگفته نماند که این اعتراض ها از پائین به شکل خودجوش صورت گرفت، و گرنه شعار و سیاست اصلاح طلبان و میانه روها (اعتدالی ها) وحدت، عدم تفرقه و آشتی ملی آن بود.

دیگر آن که این اعتراضات با همه محدودیت هائی که با خود حمل می کرد نشان داد که سرکوب های چندسال اخیر با همه ملاحظاتی که مردم نسبت به لحاظ شرایط حساس منطقه و جهان دارند و مشخصا کشتار و عدم امنیت و شعله های آتش جنگ هائی که در اطراف ایران و منطقه در حال زبانه کشیدن است، نتوانسته گلبوته های اعتراضی نهفته در جامعه را خاکستر کند. چنان که معلوم است اگر مردم چه شرکت کنندگان معترض به سیستم از ِقبل یک جناح (جناحی که اصلا قادر به برآوردن نیازها و مطالبات آن ها نیست) و چه آن هائی که در این گونه مراسم شرکت نمی کنند و چه بسا از هر دو جناح فراتر رفته اند؛ به محض آن که فرصتی و بهانه ای برای تجمع گسترده پیدا کنند، دست به اعتراض و طرح مطالبات و شعارهای رادیکال تری خواهند زد. شعارهای اولیه در این گونه مراسم همان طور که در سال 88 شاهدش بودیم در صورت تداوم، می تواند به سرعت رادیکالیزه شده از اصلاح طلبان و سبزها و اعتدالی ها عبور کرده و با دادن شعار مرگ بر استبداد و سرنگونی، کلیت سیستم را هدف گیرد. این واقعیت دارد که اعتراضات خزنده و پتانسیل آن ها را نباید نه معادل ظرفیت شرکت کنندگان در یک لحظه معین و نه بطریق اولی معادل پتانسیل مردم تهران دانست. چرا که بخش مهمی از مردم با امتناع از بازی در بساط رژیم و خزیدن زیر سپر این یا آن جناح و امتناع از شرکت در "انتخابات" رژیم دارای مطالبات رادیکال تری اند. اما مجموعه این طیف هاست که تهران را اساساً به قول برخی از دولتمردان رژیم، به یک شهر"ضد انقلابی و خطرناک" و دارای پتانسیل اعتراضی بالا تبدیل کرده است. شهری که به نوعی نشانگر نبض سراسر ایران هم بشمار می رود. یک طنز جالب در این میان ممنوع کردن شرکت محمد خاتمی در یک مراسم عمومی بود. تا بحال نشنیده بودیم که رژیمی از حضور یکی از مخالفان خود در یک مراسم عمومی بخصوص اگر این فرد قبلا هم رئیس جمهورهمین نظام بوده باشد، و لاجرم غیبتش محسوس، ممانعت به عمل آورده باشد. بیگمان این یکی از مضحک ترین اقدامات و از نشانه های حماقت و نزدیک بینی یک دیکتاتور است. البته در آن سو هم تمکین به چنین فرمان مضحکی، نشان از بزدلی عظیمی دارد که رهبراصلاح طلبان با خود حمل می کند. با این وجود در حماقت بزرگ دیکتاتور، ظاهرا حکمت کوچکی هم نهفته بود: ارسال این پیام که فرصت پرکردن خلأ رفسنجانی به خاتمی و امثال او داده نخواهد شد.

 

چهارم- ماهیت متناقض و سترون اعتراض های خزنده و پوششی

بطور کلی این بخش و لایه های ناراضی از جامعه یکدست نیستند و آن ها را باید به لحاظ منافع طبقاتی یا آگاهی سیاسی اقشار بینابینی دانست که این دو علیرغم همپوشانی های موقتی الزاماً برهم مطبق نیستند. بخشی از منافع طبقاتی آنان با حفظ نظام ارتباط پیدا می کند و بخشی هم از سر ناگزیری و فقدان امید و افق است که به حلقه بد در برابر بدترمی آویزند. آن ها در برابر جناح حاکم و سرکوب سنگین با توسل به امثال رفسنجانی ها به عنوان سپربلا به عنوان چتر پیشروی و علم کردن یک رقیب همطراز در برابر کانون اصلی قدرت سود می جویند. اما بناگزیر به خاطر حرکت در چهارچوب، محدودیت های مهمی را هم بر خود اعمال می کنند (رقیق کردن مطالبات و از دست دادن استقلال از مهم ترین آن هاست). آن ها دوست دارند که در شرایط بی افقی با "خواست رقیق تر و هزینه کمتری" حرکت کنند و با تکیه بر شکاف های درونی رژیم به شکل خزنده پیش بروند (غافل از آن که خود و جامعه نهایتا مجبورند هزینه های به مراتب بیشتری بپردازند). آن ها از تکانه های بزرگ، هم به لحاظ تجربه منفی انقلاب بهمن (برآمد هیولای نظام اسلامی از بطن آن)، و هم با وقوف به بیرحمی و ابعاد خشونت رژیم (که پرتاب شدن از پل ها و تجاوز و کهریزکی شدن از زمره آن هاست)، هم به لحاظ فضای دراماتیک حاکم بر منطقه و فقدان امنیت، و البته عدم حضور یک اپوزیسیون واقعاً دموکراتیک و فعال می هراسند. اما همین ها بالقوه این ظرفیت را دارند که در حین حرکت فراتر رفته و تحت شرایط معینی هزینه های سنگینی بپردازند و در عمل به همه پیش فرض های فوق خط بطلان بکشند. همپوشانی بخش بزرگی از این لایه ها حتی با اصلاح طلبان و سبزها هم موقتی و گذراست و بنابراین نمی توان ادعای دلبستگی آن ها به اصلاح طلبان را پذیرفت. آن ها در یک تناقض آشکار از یک طرف علیه بخشی از حاکمیت و مراکز قدرت مبارزه می کنند و در همان حال عملاً با تقویت بخش دیگری به بازتولید نظم مستقر می پردازند. بهمین دلیل خود و جامعه را در یک دور باطلی قرار می دهند که خروجی آن تقویت رژیم و تضعیف جنبش دموکراتیک است. آماج گرفتن کانون اصلی قدرت فی النفسه نادرست نیست؛ اما مشکل اصلی این است که آن را زیر چتر اصلاح طلبان و مخالفان جناح حاکم به پیش می برند و لاجرم فاقد استقلال بوده و در کل صفوف جنبش دموکراتیک و ضداستبدادی را متشتت می کنند.

در برخورد با این لایه های میانی، هم لازم است که از یک سو توهمات و تناقضات آن ها در مبارزه علیه استبداد و برای دموکراسی وعدالت را با تکیه به تجربه خودشان و دیگر تجارب مورد نقد و انتقاد مداوم قرار داد و هم درعین حال با گشودن افق تازه ای، آن ها را به جدائی کامل از رژیم و همه جناح هایش ترغیب کرد. هم باید واقعیت عینی حرکت خزنده و اعتراضی این بخش از مردم را دید و هم تناقضات و محدودیت های شدید آن را. خوشبختانه بخش مهمی از این لایه های میانی و ناراضی را هم به لحاظ منافع عینی و هم به لحاظ تجربه سال 88 نمی توان حامی و پایگاه اجتماعی رژیم به حساب آورد وگرنه رژیم با داشتن چنین پایگاه اجتماعی بسی نیرومندتر و با ثبات تر از آن چه واقعا هست، می بود.

 

پنجم- خلاء رفسنجانی و تلاش برای پرکردن آن

خامنه ای و جناح حاکم برای تداوم کنترل خود بر جامعه ناآرام و ناراضی و هم چنین کنترل تنش ها و منازعات درونی سیستم، در راستای راهبرد قطبی کردن جامعه و درون نظام بین خود و راست ترین و وفادارترین بخش مخالفان که پیشترین پیوند را با نظام دارند، در پی مرگ رفسنجانی برای پرکردن خلأ بسرعت دست بکار می شود. البته پرکردن خلأ توسط فردی همطراز رفسنجانی که بشکل طبیعی آن نقش را به عهده داشت و به شکل دستوری یا مکانیکی کاری آسان نیست و الزامی هم ندارد که صرفاً توسط یک فرد پر شود. از همین منظر است که در رسانه ها از کسانی چون ناطق نوری و علی لاریجانی وعلی اکبر ولایتی (که رفسنجانی را بالاتر از امیرکبیر خوانده است) نام برده می شوند. مثلاً ناطق نوری که حتی جرئت یک انتقاد صریح را نداشت و تنها ژست گلایگی و عدم حضور فعال در صحنه را به خود می گرفت، در صدا و سیما ظاهر می شود و نسبت به برخورد نادرست با رفسنجانی و مرده پرست خواندن و ... انتقادهائی به عمل می آورد.

 

ششم- وارونه کردن هرم

همان طور که اشاره شد وجود تضادهای درونی همواره همزاد رژیم اسلامی بوده است و جمهوری اسلامی با توجه به عدم تحمل و سرکوب جامعه مستقل از خود و انزوای گسترده ای که دچار آن شده است، اکنون تنها به وساطت اصلاح طلبان و اعتدالی ها و امثال خاتمی ها و رفسنجانی ها که خود را بخش لاینفکی از نظام به حساب آورند، قادر به حکومت کردن است. آن چه که مهم است نه انکار این تضادها در عین پیوستگی اشان، بلکه معکوس کردن رابطه آن با جامعه است. حامیان و آوازه گران اصلاح طلب با تمام قوا می کوشند که این کشاکش ها را بازنمائی تضادهای واقعی جامعه - از جمله تضاد بین دموکراسی و استبداد- وانمود سازند و با ایجاد نوعی همذات پنداری آن با بخش هائی از حاکمیت، در مقابل ایستادن جنبش ضداستبدادی و آزادی و برابری بر روی پای خود سنگ اندازی کنند.

در مخدوش کردن مرز صف دموکراسی و صف دشمنان دموکراسی و صف مردم و رژیم، شاهدیم که نه فقط رسانه های داخل از رفسنجانی به مثابه یک شخصیت تاریخی و مردمی و حتی یک اسطوره ستایش می کنند، بلکه آوازه گران خارج کشور هم با قرق کردن مهم ترین رسانه های فارسی زبان خارج کشور در آشوبناک و گل آلود کردن مرزهای دموکراسی و دشمنان دموکراسی سنگ تمام می گذارند. چنان که یکی فیلسوف مآبانه ادعا می کند (... در بی.بی.سی.) که گویا "دموکراسی" رفسنجانی را از اردوی ضددموکراسی دزدیده است! از قرارمعلوم رفسنجانی غنیمت اردوی دموکراسی در شبیخوان به اردوی ضددموکراسی بوده است و نه شبیخون حاکمیت به دموکراسی و گروگان گرفته شدن آن. دیگری مدعی است که "عالیجناب سرخ پوش" مدت هاست که به "عالیجناب سبزپوش" تبدیل شده است (...). غافل از آن که این سبزها و از جمله خود ایشان اند که به زیر چترهژمونی و مشی "عالیجناب سرخ پوش" خزیده اند نه این که رفسنجانی بی احتیاطی کرده و به زیر قبای سیزایشان خزیده باشد. تقلیل رفسنجانی به مثابه یک برند و یک مشی، و داشتن مابازاء اقتصادی سیاسی و پایگاه اجتماعی معین، به یک شخص، کلیداین گونه دخل و تصرف خودسرانه در مفاهیم و مسخ کامل آن هاست. ... در رادیو فردا با منجمد کردن فرایند مبارزات پیچیده و تعلیق روابط علی و متقابل نهفته در آن، با منجمد کردن آن در یک نقطه دراماتیکی چون لحظه سقوط اتومبیل به پرتگاه نابودی و ضرورت توسل جستن به ترمز، می کوشد تا دخیل بستن جامعه به رفسنجانی و امثال این گونه "شاگردان زرنگ انقلاب را" که در واقعیت امر جزء گزینه های نظام نیستند، برای ذهن جامعه و اردوی دمکراسی موجه و منطقی جلوه دهد. البته می دانیم که وجود چنین نقاط دراماتیکی (گزین بد در برابر بدتر) در مشی این آوازه گران معطوف به هیولای قدرت نه استثنا که قاعده است.

افزودن نظر جدید