نبوغ و زیبایی فلسفه یونان باستان

فلسفه غرب پیش از مسیحیت
falsaf@web.de

فلسفه تفکری است انسانی که همیشه همراه و همزاد انسان اولیه بوده و متعلق به قشر و گروه متخصص نبوده است. فلسفه یونان پیش از مسیحیت، حدود هشت قرن پیش از میلاد شامل فلسفه اسطوره ای، فلسفه طبیعی و فلسفه سقراطی است که تا زمان فلوطین در قرن سوم میلادی ادامه داشت. تفکر آزاد فلسفی یونان باستان در حدود 2800 سال پیش آغاز شد که بخش هزارساله از فلسفه غرب را تشکیل می دهد.

فلسفه غرب را به دوره های فلسفه یونان باستان، فلسفه سده های میانه، فلسفه عصر نو و فلسفه زمان حال تقسیم می کنند. از جمله مکاتب فلسفی عصر هلنی یونان باستان، مکاتب رواقی، اپیکوری و نوافلاتونی بودند. گروهی از مورخان سیر اندیشه، گهواره تولد فلسفه یونان را در شهرهای ساحلی غرب آسیای صغیر در ترکیه امروزی می دانند که معروف به فلسفه ایونی یا فلسفه پیش از سقراط است.

امروزه اشاره می شود که دلیل وجود دو فلسفه اسطوره ای و فلسفه طبیعی پیش از سقراط، شناخت علمی هستی یا شناخت متافیزیک جهان بود.

رقم قابل توجهی از مفاهیمی که انسان امروزی بکار می برد متعلق به زمان پیش از سقراط در 2600 سال پیش اند؛ از آن جمله عنصر، اتم، اصل، ماده، روان، فرم، جنس و غیره. علوم و فلسفه طبیعی پیش از سقراط با نظرات دمکریت (546-624 پیش ازمیلاد) و تالس شروع شد. فیلسوف متافیزیک این دوره پارامیدس بود.

سقراط نخستین فیلسوف انسانگرای غرب میان سالهای 400-470 پیش از میلاد زیست. پیش از او پروتاگوراس سوفسطایی (411-481 پ.م) گفته بود که هر حقیقتی، نسبی، شخصی و ذهنی است و انسان میزان همه چیز است. فلسفه سوفسطاییان زمانی شروع شد که یونان برای ابرقدرت بودن سیاسی خود نیاز به کادرهای سخنور و منطقی داشت. افلاتون بعد ها گفت آنها نه برای حقیقت، حق و انسانیت بلکه برای دسترسی به قدرت سیاسی کوشش می کنند و فلسفه شان فقط به ظاهر پدیده ها اهمیت می دهد و نه به ماهیت و هستی، و عاشق کلمات و سفسطه اند و نه دوستدار فلسفه و حقیقت، چون علاقه ای به تفکر و حقیقت در فلسفه ندارند و هدفشان فقط کسب قدرت است.

گورگیاس 375-483 پیش از میلاد، می گفت جهان بینی ما سوفسطائیان، نسبیت گرایی است چون حقیقتی وجود ندارد و قابل شناخت و قابل آموزش نیست. طبق افکار این گروه، مقوله های دین، حقوق، اصول و اخلاق هم نسبی اند چون امری طبیعی ابدی و معتبر وجود ندارد. اگر اندیشه و گفته های سه ستاره درخشان فلسفه یونان باستان یعنی سقراط، افلاتون و ارسطو را فلسفه ابدی بنامند، آثار و اندیشه های سوفسطائیان را تبلیغ ایدئولوژی سیاسی بشمار می آورند.

افلاتون 347-427 پ.م. از جایی در فلسفه یونان شروع کرد که سقراط به دلیل اعدام مجبور به قطع آن شده بود. او می گفت اخلاق باعث شد که فیلسوف به آموزش ایده بپردازد. وی انسان را موجودی تاریخی می دانست که برای عملی کردن نیکی، دولت و سازمان تشکیل می دهد و از طریق شهروندان بالغ می خواهد تا بخشهای اقتصاد، کار، نظم اجتماعی، امور داخلی و امور خارجی را بطور ایده آل فعال کند. افلاتون می گفت که غذای روح، عدالت و حقیقت است و نه فقط کار و تولید. او خدا را میزان همه چیز می دانست و مدعی بود که از طریق دیالکتیک ایده، راه اصلی بسوی خدا کشف می گردد.

ستاره سوم فلسفه یونان باستان، ارسطو 322-384 پ.م. شاگرد افلاتون است. در فلسفه غرب اهمیت او بیش از افلاتون است، گرچه شباهتهای آن دو بیشتر از اختلافات شان است. ارسطو منطق را علم تفکر و سخنوری نامید. او پایه گذار مفاهیم علمی و علم منطق بود. وی یکی از نخستین اندیشمندان رشته الهیات در ادیان ابراهیمی نیز است. در زمان او نخستین بار بشکل رسمی ایده الیسم در مقابل ماتریالیسم قد علم کرد. ارسطو مدعی بود که هر حرکتی در طبیعت و جهان دارای هدفی است. او می گفت که چهارمین اصل هستی، متافیزیک است که به بحث روح، جهان و خدا می پردازد. دموکریت حرکت در جهان را مکانیکی و ارسطو آن را کیفی و کمی تصور می کرد. در اخلاق ارسطویی خدا معشوق انسان است. افلاتون می گفت انسان باید تا آنجا که می تواند شبیه خدا شود. ارسطو پیشنهاد نمود که انسان باید عالم گردد چون خدا نیز عالم و دانشمند است.

از زمان اپیکور 217-314 پ.م. و با کمک او فلسفه زندگی شروع شد و تا آغاز فلسفه مسیحی در سده های میانه ادامه یافت. اپیکورگرایی مخالف فلسفه رواقی و به معنی لذت جویی در زندگی بود. در فلسفه رواقی ولی تقوا و پرهیزکاری تبلیغ می شد. اپیکوریها در جستجوی زندگی سعادت آمیز و این جهانی بودند ولی مشخص نیست که منظور آنان، لذت بدنی یا لذت فکری بود.

در زمان فلسفه هلنی، دیگر مانند دوره پیش از سقراط به موضوعات فلسفه طبیعی و علوم پزشکی پرداخته نشد بلکه فلسفه دوباره سراغ علوم منطق، اخلاق و متافیزیک رفت. رونق بحثهای متافیزیکی بدلیل کاهش داستانهای اسطوره ای وجود جهان و ادیان بود.

در زمان امپراتوری روم که مسیحیت رو به رشد نهاد، این وظیفه از فلسفه به دین واگذار شد. در سال 529 میلادی فلسفه و مسیحیت علنا با هم وارد جنگ و جدل شدند. فلوطین 269-204 میلادی، پایه گذار فلسفه مسیحی نوافلاتونی باعث شد که بحث خداشناسی در بحث جهان و هستی شناسی شروع شود. در فلسفه نوافلاتونی، دین در مقابل علم قد علم کرد. مکتب نوافلاتونی نه تنها فلسفه، بلکه دین نیز بود. نوافلاتونی ها از طریق متفکرانی مانند آگوستین، بوتیوس، دیونیسوس و یوهانس روی دین مسیح و فرهنگ قرون وسطای اروپایی تاثیر گذاشتند. 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

از "حس" تا "قضاوت"، از " قضاوت" تا " انديشه"، از " انديشه" تا " فلسفه"' و بالاخره تا " علم".
از جماد "حسمند"، تا انسان " هوشمند"، و بالاخره تا انسان " انديشمند".
براي فهميدن بايد خود را به نفهمي زِد و بعد به سراغ پيشينيان رفت. اين شيوه اصولا تنها راه فهميدن هر دوره يي قبيل از دوره خود است.
چرا؟ بنظر ميايد كه با كلمات بازي ميكنيم، و يا پاك ديوانه شده ايم. نه اين و نه ان. اين تنها روش علمي ادراك هروقوع يافته ايست بعنوان حقيقت مطلق. و هر در حال وقوعي نيز عكس اين مسير را طَي ميكند، يعني از نفهمي به فهميدگي ميگذرد. مثال، يك صندلي را ميخواهيم بسازيم، از نفهمي شروع ميكنيم، و در پايان به فهميدگي ميرسيم. فهميدگي اعتبار پس از وقوع دارد. و انچه كه اعتبار پيش از وقوع دارد، دانش يا روند فهميدن است، و پس علم و فهميدگي يكي هستند، زيرا وقوع يافته به حقيقت مطلق پيوسته ميباشد. اما در روند جاري امور هستي بشر، دانش و علم، در حال وقوع و وقوع يافته، در امتزاج قرار دارند. كه عملا بمعني رفتن از نفهميدگي به فهميدگي ميباشد، و اين روند، بروزي أزمايش و خطايي دارد. بهمين دليل، يوناني ها و بشر قروني، حقيقت را در ذهن و اخلاقي ميپنداشتند. انديشه هنوز نه وجود داشت و نه شكل گرفته بود. أديان و خدايان، در اين روند، عملا شروع يا خود همين حقيقت مطلق ذهني يا اخلاقي محسوب ميشدند. بزبان امروزين، نخستين بازسازي ذهني هم هستي و هم بشر، يا نظريه ( تئوري) هستي ساخته شده بعنوان وقوع يافته بودند. اما در اين امور، دو جنبه بسيار پيچيده محسوب بودند. يكي اينكه بشر چون خود تنها شعور هستي بود و بدون معارض، إجبارا خود هستي نيز محسوب ميشد. جنبه ديگر اين بود كه تمام اينها خود در حال ساخته شدن بمعني وقوع يابي، بودند، و اين ساخته شده، خود هم هستي بود و هم بشر، و هم بشر و هم ذهنيت بشر. شعور اما بنظر چيزي مجزأ از اين روند، درك ميشد. تصور كنيد چوب و ابزار و نجار، همه با هم در حال وقوع باشند، و حاصل وقوع يافته يي بعنوان صندلي باشد. در اين دوره بسيار طولاني، چند و چون اين روند عظيم، بروزهاي مختلفي بيدا ميكردند، كه بعضي را ما ميشناسيم و به پنج حس مطلق ميكنيم. و از اينجا، انچه انعكاسات حسي ميناميم، شكل گرفته اند. اين انعكاسات حسي، عمدتا به دو كونه بارز خود راهشان ميدهند، يكي تحرك جسمي است، و ديگري تحرك صوتي ميباشد. اولي شبيه زمانيست كه دست را از اتش عقب ميكشيم، و دومي صوتي است كه بيرون ميدهيم. اين اتفاق در حقيقت رونديست كه از دل ان انچه زبان ميناميم و بعد انديشه، بيرون ميايند. مثلا اگر امكان قطعا ناممكني وجود بيايد، شايد لغت سوختن ريشه اش، از نظر صوتي، مشابهتي بسيار دور داشته باشند، هنوز برخي لغات احتمالا در حال شكلگيري وجود دارند، كه انعكاس صوتي را در مقابل اتفاقي خاص، نشان ميدهند. من در عمرم با فارسي، پنج زبان را ميدانسته ام. اين لغات در تمام اينها وجود دارند، كه روند خود بخودي واژه سازي هستند.
خوب بازگرديم به شروع اين گفته ها. اگر ما خود را به نفهمي نزنيم، هيچوقت قادر نخواهيم بود كه دوره يي در گذشته را بفهميم، زيرا هردوره يي به مسايل خودش ميپردازد، و در گير است، و پاسخ ميدهد. در اين پيچ بسيار پيچيده، دو شق بوجود ميايد، يكي همان مسير صوتي است، و ديگري، مسير مفهومي ميباشد. جانب غالب تمام ادبيات ما از نوع شق نخست هستند، و اصولا چيزيست كه عرفان ميناميم. و در روال باصطلاح علمي بمعني زمانه شكلگيري اين شيوه ( يعني فهميدگي خود زمانه) ، دو گانه "عقل و عشق" يا " انديشه و احساس" ناميده شده است. گريزي بزنيم، هگل بعنوان جمعبند أعلاي تمام هستي، هستي و بشريت، دقيقا از اين دو زاوية يا دو شق خوانده شده است، " عرفان" و " انديشه" كه اتصال انها حوزه ايست كه أديان قرار دارند. بهمين دليل، از او سه خوانش وجود دارند، عرفاني، ديني، و انديشگي. در سرگذشت ادبيات ما، اينها هرسه ولي جداگانه شكل گرفته اند، و با ملا صدرا بسمت جمعبندي رفته اند، كه بعدا چند قرن بعد، هگل اين جمعبندي را انجام ميدهد.
قطعا هگل وسيعا از سرگذشت اسلام و دانشمندان اش، اطلاع داشته است، در هرسه حوزه ادراكي، عرفان، دين، و انديشه. هيچ راهي نيست جز اينكه از جمعبندي او شروع كنيم كه دوره و زمانه يمان را بفهميم. همانطور كه اصولا هرگونه روند ديني در سرگذشت بشر را بايد با حركت از پيشرفته ترين انها، يعني اسلام، شروع كرد. در تاريخ بايد از وقايع پس از محو امپراتوري روم و عهد باستان شروع كرد، و مشخصا، از روند شكلگيري و استقرار و دوام و انحلال بزرگترين و بيسابقه ترين امپراتوري تجاري سراسر جهاني يك حكومت، يك سرزمين، و يك عقيده، كه خلافت اسلامي نام داشته است، بايد شروع كرد.
چون اينها گذشته بشر را، جمعبندي كرده و فهميده شده، در خود دارند. و پس ديگر به خود را به نفهمي زدن و سراغ گذشته رفتن احتياج نداريم. تنها شكاكيون چنين خواهند كرد و ميكنند. و أمروزه در عصر صنعت در حال استقرار نهايي، عرفان و شكاكيت، عملا هم مسير شده اند. نويسنده يا تهيه كننده اين عنوان راجع به فلسفه، در اين وضعيت قرار دارد.