فلوطین، فیلسوف نوافلاتونی الهیات مسیحی

عرفان و متافیزیک سیستماتیک مسیحیت
falsaf@web.de

فلسفه متافیزیک اروپایی ده ها سال است که توسط مکاتب ماتریالیستی، پوزیتیویستی، مارکسیستی و رئالیستی از میدان فرهنگی جوامع انسانی خارج شده است. فلوطین (plotin 205-270)، متفکر و عارف نوافلاتونی رومی مورد نظر ما در اینجا، متولد شهر اسکندریه در مصر، میان سالهای 270-205 میلادی زندگی کرد. در زمان پست ایده آلیستی حال در قرن 21 نظرات او نیز اهمیت خود را از دست داده اند.

فلوطین نخستین بار فلسفه نوافلاتونی زمان خود را سیستماتیک نمود. نوافلاتونیها فلسفه و الهیات مسیحی را پایه گذاشتند. فلوطین را می توان حلقه رابط میان فلسفه شرق و غرب یا میان یونان باستان و اروپای قرون وسطا دانست. مکتب نوافلاتونی را می توان نشانه رشد نوستالژی اندیشه نجات انسان در پایان دوره باستان بشمارآورد. در زمان فلوطین امپراتوری روم در قرن سوم میلادی دچار بحران سیاسی و اجتماعی شده بود و روشنفکران در جستجوی یک فلسفه دینی و نجات بخش بودند و به عقاید شبه فلسفی مانند نظرات نوافلاتونی اهمیت می دادند.

فلوطین در سال 243 میلادی در سپاه امپراتور روم بنام گوردیان عازم ایران شد تا با فلسفه میترایی ایران و فلسفه برهمایی هند آشنا گردد. در زمان فلوطین شهر اسکندریه در مصر مهد مکتب نوافلاتونی بود. این فلسفه حدود چهار قرن در آغاز قرون وسطا میان سده های 6-3 میلادی در اروپا رواج داشت. مکتب نوافلاتونی نه تنها برای مسیحیت بلکه بعدها برای فلسفه اسلامی نیز بی اهمیت نبود. برای فلوطین افکار نوافلاتونی غیر از عرفان، فلسفه نجات بشمار می آمد. او خلاف افلاتون به فلسفه سیاسی اهمیتی نمی داد. ایده آلیسم افلاتون هدف ایده آل نوافلاتونیان بود. فلسفه او چون متافیزیک است علاقه ای به امور سیاسی و اجتماعی ندارد.

یاسپار، فلوطین را چهره ابدی فلسفه غرب نامید. مورخین او را همچون مارک اورل یک مسیحی بدون عیسی نامیدند. عرفان فلوطین بیشتر زیر تأثیر هندیهای کهن بود. او همچون برهماهای هند رابطه میان روح احدیت و روح جهان را "نفس جهان" می نامید. فلوطین چنان طرفدار روح و مخالف جسم بود که غیر از عادت به گیاهخواری، مخالف ازدوج و تصویرسازی و مجسمه سازی و پرداختن به پرسشهای پیرامون اتوبیوگرافی اش بود.

فلوطین در شهر رم کوشید تا به تقلید از افلاتون "شهر فیلسوفان" را بنا کند. در کلاس درس او برای نخستین بار زنان و دختران راهبه و اشراف اجازه یافتند بدون مزاحمت های فرهنگ مردسالاری شرکت کنند. تصور جهان بینی وی "پانته ایستی" است، چون او روح جهان را طبیعت بشمار می آورد. احدیت گرایی وی متکی به نظرات پارمنیدس یونانی بود.

الاهیات منفی فلوطین، یا روش برهان خلف او، زیر تاثیر افکار فیلون و فیثاغورثیان بود؛ یعنی از طریق رد غیرممکن ها تعریف می شد. فلوطین زیر تأثیر نظرات فیثاغورث و پارامنیدس پایه گذار الهیات احدیت گرایی بود. غیر از آن دو، افکار فلوطین متأثر از نظرات افلاتون و ارسطو و رواقیون نیز بود، گرچه وی بیشتر افلاتونی است.

بعد از مرگ فلوطین سه مکتب فلسفی نوافلاتونی با نامهای سوریه ای، اسکندریه ای و آتنی بوجود آمدند. در زمان فلوطین مرز میان فلسفه و دین مغشوش گردید و عقلگرایی حدود هزارسال در طول سده های میانه به خدمت الاهیات درآمد. فلسفه هزارساله یونان باستان غالباً عقلگرا و سکولار بود. در مقابل افلاتون که نیکی را مهمترین ایده آل انسان می دانست، فلوطین احدیت گرایی را پرچم فلسفه خود نمود.

برای فلوطین فلسفه نوعی شکل زیستن بود و نه دانش نظری یا تاریخ گرائی. هدف اخلاقی فلوطین وحدت با خالق در حالت خلسه و عرفان بود. او مدعی بود که تمام جانداران مانند انسان و گیاه و جانور دارای روح اند. امروزه اشاره می شود که الهیات مسیحی بدون افلاتون گرایی غیرممکن است. بعد از فلوطین شاگرد نوافلاتونی او یعنی آگوستین، تأثیر مهمی روی فلسفه و الهیات مسیحی گذاشت.

فلوطین غیر از متافیزیک، خالق نظراتی پیرامون هنر و استتیک نیز بود. اومی گفت از طریق احساس و درک زیبایی می توان با احدیت تماس گرفت. کتاب زیبایی وی نوعی افلاتون گرایی استتیک در دوره رنسانس بود. نظراتش در باره هنر روی تئوری استتیک هگل نیز اثر گذاشت. هگل با تکیه به نظرات فلوطین پیرامون هنر نوشت: "زیبایی یعنی ظاهر معنوی ایده". استتیک فلوطین بعدها روی نظرات گوته، نوالیس، هردر، شلینگ و برگسن هم اثر نهاد. نظرات هنر در مکتب "ایده آلیسم آلمانی" نیز زیر تأثیر نظرات فلوطین بود.

از طریق فلوطین و آگوستین نظرات افلاتونی در الهیات کلیسایی بر نظرات ارسطویی پیروز شد. فلوطین روی افکار لایبنیتس و اسپینوزا نیز بی تأثیر نبود. 6 کتاب درسی فلوطین بعدها توسط شاگردش، پورفریوس منتشر شدند.

تماس

falsaf@web.de

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

ببينيد، ادراك شما در ارائه مطالبي كه مياوريد، اولا دقيقا همين جوانبيست كه شما به فلوطين نسبت ميدهيد. اما من مسله ام اين جنبه مربوط به شما نيست، بلكه هسته انديشه شنا از عنصر منطقي تهيست. شما برخوردتان به " امرزش " ( سالو يشن)، اعتقاد دارد. بهمين دليل يك تعريف ابدي براي تحولات سرگذشتي و تاريخي بشر قائل هستيد. بهمين دليل، ادراك شما از مترياليسم، فيزيكاليسم است. بلايي كه بسر ماركس امد وقتي به شرق امد. اين همان مشگل پوزيتيويسم است. مترياليسم شما ( من با اعتقاد شما كاري ندارم، بلكه ادراك شما مورد نظر است)، طبيعت گرا و هستي گرايانه اينتگراليست است. اين گره كور تمام جريانهايست كه خود را به طرق مختلف " چپ" عنوان ميكنند. مليگرايي تا سوسياليزم كرأيي اساسا در ايران و كلا شرق، از اعتبار دنياي عصر صنعت برخوردار نيستند، در حالت ايران، آيل و قبيله گرا و كوچ نشين هستند. اگر نگاه كنيد شخص تازه فوت شده، عملا در اين مرز، صاحب نام نشان عمل تقليد گرا ميشود، فردا هم مثل ديروز است. علت اينكه تحولات را در جهت عصر صنعت و جانشيني بكلي نو در عِوَض گذشته، نمي بينند، بلكه فردا را تنها چاپي ديگر از ديروز ميبينند. ضرورت اقاي احمدي نژاد نيز از اين مشگل يا دقيقا " بند امدگي" اشاره شده ميامد، و امروز در امريكا، و اقاي ترامپ كه بطريقي نوعي بازگشت به پيش از انقلاب استقلال امريكاست. هنوز تمام اروپا در چنين موضعي مانده است، و نه بازگشت به پيشين. انديشه صنعتي در ان نتوانسته است استقرار يابد. مسيحيت اعتقاد دارد كه بشر هنوز و براي هميشه، گناهكار است، و احتياج به " امرزش" ( سالويشن) دارد. در مقابل اسلام چنين عقيده يي ندارد.
بهرحال، اقاي عزيز، أفكار و عقايد، و خود تجربه بشر، يكبار براي هميشه داده نشده اند. همين امروز اگر كسي تصور ميكند كه اين نويسنده و يا ان رهبر انقلابي، اعتبار كاربردي و هدايت و رهبري كننده دارد، بايد انرا در روند تحولات تاريخي به إثبات برساند و ضرورت را نشان دهد، و اگر نتواند، ديگران راه را خواهند يافت و رهبري و پيشرفت مربوط ان را اعمال خواهند كرد. اينقدر اين مشگل أهميت دارد كه عملا خطر خوشونتهاي اينده پس از خروج از اين دوره جاري، وجود دارند.
سوريه دقيقا همين پيچيدگي را نشان ميدهد. شما بايد از طبيعتگرايي و انيتگراليسم هستي گرا ( كه فارسي ان " عرفان طبيعت" است)، بيرون بياييد. و من تصور ندارم براي بالاتر از بيست ساله ها چنين تحولي امكان پذير باشد. و اينهم تنها در صورتيكه كه ايران به روند عيني شدن ( بيروني، و غير توهمي)، يعني ورود و استقرار در عصر صنعت ادامه بدهد. امروز در ايران، تنها حاكميت موجود، به اين جاده و تنها در حوزه دفاعي، عمدتا وارد شده است، علت هم اساسا ضرورت حفظ حاكميت است. اين روند تاريخي استقلال و استقلال خواهي ميباشد مانند تمام تجربيات گذشته بشر.
به كإرهاي جدي براي خروج از ايران قروني، آيل و قبيله يي كوچ نشين تا عصر پهلوي، و از فىوداليسم ان، بپردازيد. ول كنيد فلوطين كي بود و چه ميگفت، و دموكراسي كوروشي بيست و شش قرن پيش را. راجع به عصر صنعت بخوانيد و بنويسيد. امپرياليسم و استثمار و اين برخوردها، كار خودشان را بموقع خودشان كرده اند. انچه تا كنون بشر كرده و گفته است، ديگر از اعتبار هم أرماني و هم عملي، افتاده اند. تحولات خود واقعيت، از بخش بزرگي از بشريت بسيار جلو افتاده اند.

چرا این انتظارات از دیگران را خودت برآورده نمی کنی و یا انجام نمی دهی ؟
از اینکه سقراط و ترامپ و سوریه و مارکس و احمدی نژاد را در یک ردیف نام میبری ، معلوم است چه انگیزه و آموزش و عقایدی داری !
به کسی که پرداختن به گذشته و تاریخ را رد کند باید شک کرد.

أكر يك روزي دري به تخته يي بخورد كه روزگار علتي و شفاف شود، من تنها و نخستين كسي هستم كه تاريخ را به زندگي ايرانيان و فضاي سياسي و فكري آه أورده ام. تاكنون كسي از تاريخ حرف نزده است، يا قصه شاهان را وقايع نگرانه در مدح و ثنا و يا تكذيب و تحقير عوضي جاي تاريخ أورده است، و يا به ضروريات سياسي بوروكراتيك در مناسبت هاي خواص پاسخ داده است. بقيه اش هم بچه بازيهاي روزمره وقايع بوده و هنوز ميباشد. تاريخ با وقايع نگاري يكي نيست. تاريخ خوانش نقادانه سرگذشت بشر است. علت هم اينستكه اصولا " وقوع يافته" هيچوقت و بهيچ دليل و بهانه يي، قابل بازسازي نيست، در تأييد يا در تكذيب. بنابراين حتا تعريف قصه وار وقوع يافته همين ديروز نيز، خود ديروز نيست انطور كه اتفاق افتاده است، بلكه ان چيزيست كه گوينده يا گويندگان خواسته اند كه باشد، و أساس براي تأييد و توجيه خود امروز و احتمالا فردايشان. اما وقتي به سطوح بالاتر و انتزاع بزرگ بررسي تجربه بشر ميرويم، ديروز ديگر قصه نيست، بلكه صاحب ساختار و اهداف و راههاي دست يافته شدن به انهاست. انچه بايد و قطعا از اين بررسي نقادانه بيرون ميايد، "طرحي" است كه اينده ميناميم. اين طرح در تحقق اجرائي اش، چيزيست كه حال ميناميم ( وظائف). بخواهيم يا نخواهيم، بطور كلي، انچه امروز ميكنيم - برغم تصور خطاي عاميانه- دنباله ديروز نيست، بلكه تحقق و پياده كردن طرحي است كه قبلا از خوانش سركذشت بشر تهيه شده است. هستي و برابر نهاد - حداقل شعوري و بي معارضي ان- هستي بشر، از يك عنصر نخستين أوليه و تركيبات روي هم انباشي، ان عنصر، ساخته نشده است. اين درك دارويني و عاميانه شده و پوزيتيويستي از هستي است. بنابراين محصول انتزاعات ميكانيكي - شباهت و افتراق- أفقي نيست. بلكه حاصل پيچيدگي يي از انتزاعات عمودي ( دستاورد بشر تا رنسانس)، و سپس انتزاعات فضائي ( چندين و چند وجهي)، در عصر صنعت، ميباشد كه به ان ديالكتيك نام نهاده اند، كه در صورت بدوي ان، اتصال همه چيز به همه چيز درك شده است، و بدون ميانجي انساني. اما در صورت معتبر ان، بين عناصر و اموري كه تماما براي دستيابي به اهداف توليد و باز توليد، تامين و بقاء، انساني برقرار هستند، ميباشد. بنابراين هر ذره ان، بدون قيد و شرط حضور بشر و اهداف اش، بروز يافته در انديشه و احساس اش، را در ساختار خود دارد. ديالكتيك بين عناصر فيزيكي اصولا بي معني است، زيرا ديالكتيك يك مفهوم ساخته شده تاريخي انساني است، و نه بين عناصر از طبيعت، جون طبيعت هدفمند نيست، هدفمندي يك محصول انساني است.
بهرحال، اين يك بحث هم طولاني و هم پيچيده است، و بدون پختگي فيزيو بيولزيك از يكسو، و تحولي تاريخي تمدني از سوي ديگر، اصولا امكان پذير نيست- نه به ذهن ميايد و نه اصولا در ادراك. صر صنعت با از ميان رفتن كامل و قطعي عصر ماقبل خود، استقرا مييابد، و هيچوقت گذشته قابل بازگشت دوراني نيست. در اشكال و بروز باصطلاح فرهنگي ( رفتار و گفتار روزمره) پوست كلفت و مقاوم است، ولي عاقبت خواهد مرد. در سرگذشت ايران قروني، همه چيز رؤيهم تلنگار شده اند، و به اين عشق گفته شده است. اما عصر صنعت بكلي بشري ديگر - بشر سازنده و حامل شعور ساختن- را هم براي ساختن و استقرارش ميخواهد، و هم براي زندگي كردن در ان. تغيير در سطح باصطلاح انتالژيكي ( هستي شناسي)، و هم اپيستمولژيكي ( شعور شناسي)، يعني بترتيب، " بودن" و " اكاهي"، براي نخستين بار در سرگذشت بشر و هستي، را ميطلبد. اينده را ديگر گذشتگان حتا نميتوانند در خيال و تصور خود نيز، جاي دهند. همين امروز را ببينيد. لشگر بيهودگان يا بي ايندگان سرگردان و مبهوت كه مهاجرين و پناهندگان و فراريان مينامند. ( كشمكش اروپا و امريكا، كه بقيه جهان در حال تحول و گذار، به غرب ميگويند " حاصل كار قروني خودتان بوده اند، و بايد تامينشان كنيد"). بطريقي استعمار زندگان عاشق استعمار. اشتباه نكنيد، جنبه انساني را يك لحظه كنار بگذاريد تا هسته مفهومي را دريافت كنيد، بعد انسان را باز گردانيم. اينها يعني متخصصين و صاحبان منافع مستقيم يا غير مستقيم، زندگي در دوره پيش صنعتي اين مناطق، كه در تحولات گذاري به صنعت، از هيچ جايگاهي برخوردار نيستند. اينها محصول دوره ائتلاف " زمين و تجارت" هنكام خروج أر قرون ميانه هستند، كه دولت ملت يا باصطلاح " مدرنيته" ميباشند. اما اين دوران بكلي به پايان رسيده است، و از اينجا واژه ( البته غير انساني) إنسانهاي بدرد نخور و بيهوده، شكل گرفته اند. اينها در مقصد هايشان، به نسبت سطح تحولات كشور ميزبان، به مشاغل دون تا مرگ در حاشيه جامعه ( و حتا دنياي زير زميني جرم و مواد)، خواهند پرداخت و يا إجبارا چنين خواهند كرد. همين مهاجرين ما نيز كه با أعانه پناهندگي زندگي كرده اند، و به گذشته خود چسبيده مانده اند، حتا در فرزندانشان نيز، دچار شكست خواهند شد، زيرا با در حاشيه ماندن، زندگي اين جوامع و نظم صنعتي كار و زندگي را يا فرا نگرفته اند و يا دون خود دانسته، و يا اصولا أمكان اشتغال نيافته اند. بحراني كه أمروزه ميبينيم، و اقاي ترامپ خطر امنيتي براي امريكا محسوب ميكند. فرانسه هم ويزا را دو برابر كرده است، چون تعداد " بيهودگان" را براي گرفتن قرار داد هاي جديد، زيادي تلاطم بر انگيز ديده و ضمنا در خود فرانسه به جوري جنس احتياج دارد.
ظاهرا از أصل موضوع خارج شدم. نه، چنين نيست. اينها همه به درك منظور من از سرگذشت ( قصه) - استوري - و تاريخ ( نقد سرگذشت) - هيستوري-، كمك خواهند مرد. چيزيكه من " تارينگاري نظري" مينامم، كه شايد نام ديگر ان " هيستوريسيسم" باشد. و نه مكانيك يا مهندسي بشر و تحولات اش.

و اما راجع به نشانه هاي وخيم يك بيماري مزمن و مضمن، بنام توطئه. سقراط و احمدي نژاد و ترامپ، و زليخا و سكينه با هم نشانه توطئه هستند. اين بيماري تا حداقل دو الا سه قرن ديگر در ايرانيان هنوز دوام خواهد داشت. و ريشه اش، تنها و تنها طبيعت گرايي و هستي گرايي اينتگراليستي ميباشد. چرا؟ اين دوره اساسا بر أساس تقليد رويتي و سپس صوتي، و دستورالعملي، طَي قرنهاي طولاني، و سپس همين موارد در زمان شكلكيري نخستين انديشه و گذار از زبان صوتي به زبان مفهومي، اشگال جديدي پيدا ميكند، كه با عهد روشنگري، و موجودي با عنوان روشنفكر به أوج خود ميرسد. استدلال پايه يي بعنوان منطق علت و معلولي هنوز وجود ندارد، تنها خود بودن موجب بودن است. بمرور كه تنوع شروع به نمايان شدن ميكند، و تفاوت و تناقضات نمايان ميشوند، و هنوز ارتباطات علت و معلولي ساخته و شناخته نيستند، هرچه با ديده و شنيده شده، و بعدا خوانده و تصور شده، يعني "عين من"، نخواند، يا اصولا قابل تصور نيست، و يا حتما دست جن و ملائك در كارند، و يا دستي توطئه گر، پشت ان است. از نظر زماني، از نخستين و بزرگترين امپراتوري تجاري شروع ميشود. چرا؟ دليل اينكه، اين امپراتوري يك سرزمين و يك حكومت و يك عقيده، تمام جهان انروز متشكل از سرزمينهاي روم و چين و ميانه كه ماد نيز ناميده شده است، و بعلت سقوط عهد باستان، تمام " بشر" ها را در تمام ابعاد، بهم وصل كرد، تنوع و تفاوت و تناقض و تضاد پايه برخورد پيشين را لرزانيد و از بين برد. در اين امپراتوري، " عين من" ديگر مفهومي نداشت، چون هيچ سابقه يي اينها را بهم متصل نميكرد. و اينچنين، "توطئه" افريده شد. بنابراين اگر از يكسو حاصل يك مرحله تحولي تاريخي بشر است، اما از سوي ديگر، بيان ابلهي و ناداني بشر نيز ميباشد. تا تنوع نبود، " عين من"، در جمع مشگل افرين نبود، چون خود واقعيت نيز چنين بود، أما بعلت اتصال تمام بشريت به يكديگر، " عين من" بلاواسطه موجب تقابل و تضاد، ميشد. اما اقاي نويسنده عزيز هركس كه هستيد، در عصر صنعت، توطئه اساسا هم ابلهانه است و هم ضد پيشرفت و حتا تامين و بقاء. صنعت اساسا حاصل تنوع و تضاد است، در معدن كارگر معدنچي و يا مواد انفجاري، شرط كشف و استخراج معدن هستند. . نميشود كوه را بغل كرد و بوسيد و گفت "اقا كوهه كمي از ان طلا و اورانيوم كه درون خود مخفي كرده يي، به من بده". اينچنين، أصل تضاد شكل گرفت ونمايان شد.
و اما نام بردن اين اشخاص بقول سركار در كنار هم. اقاي محترم، من وقتي انها را مينوشتم، مطمئن بودم كه اين تكه اصلا فهميده نشود و يا كج و معوج درك گردد. اما يك هدف را در نوشته ام دنبال ميكردم كه اين كنار هم امدنهاي مورد رنجش شما را موجب شد. بنده در سرزمين تاريخ و نه به تعريف شما - بزور خود را در گذشته توجيه و كشف كردن- در سرزمين وقايع نويسي، مينويسم، و در اين سرزمين افراد يا شخصيت ها نيستند كه باصطلاح تاريخ را ميافرينند، بلكه بعكس، تاريخ و ضروريات اش هستند كه افراد و شخصيت ها را ميافرينند. انچه من نشان داده ام اينستكه اين افراد حاصل شرايطي معين در تاريخ بشر هستند، و بهمين دليل، تنها براي ان شرايط بكار برده ميشوند، درست مشابه اچار دو را نميشود براي باز كردن پيچ دوازده و بالعكس، بكار برد. بنابراين اين بيماري توطئه و بجا و نا جا به اين و ان فحش و ناسزا گفتن و يا ثنا و زنده باد حواله دادن، نشانه ابلهي و بلاهت هستند، در فرد يا تشكيلات. اين مغز يا " عين من" يا هيچي، روزي قاعده بوده است، و امروز تنها نشانه يي بارز از ناداني هستند. اقاي تازه كذشته، اقاي احمدي نژاد، اقاي ترامپ، و بسياري را ميتوان نام برد كه از اين بابت تنها "اچارهاي شماره دو" بوده اند، و شباهت و هم أهميت و اعتبارشان نيز در همين جنبه مشترك انهاست. بنشيند و بيانديشيد كه چگونه ميشد دعواي درون مشروطه را به سر إنجامي در سمت گشايش تحولي تاريخي ايران، هدايت كرد.
شما به عمل جراحي احتياج داريد، دكتري هست كه تنها جراح ميباشد، ميدانيد كه مشروب ميخورد و بسياري جوانب ديكري دارد كه شما نمي پسنديد، يا اين عقيده و ان عقيده را دارد، ميميريد و يا از او، در چارچوب تخصص و شغل اش، كمك ميگيريد. در تمام جوانب سرگذشت بشر چنين است. هسته دموكراسي يعني همين. شما ميتوانيد از اين دكتر، هم پيش دادگاه و هم پيش خدا شكايت ببريد، براساس نظرات و عقايد خود، اگر براي تفاوت انديشه اش با شما، حاضر به كمك به شما نشود.
من ديگر نميخواهم اسم ببرم. اما بسياري هنوز و با كلي ادعا، بعلت ناداني سرگذشت بشر و نقد ان تاريخ، افراد را سازنده تاريخ ميدانند. اما خود اين افراد حق دارند كه چنين بيانگارند. بهمين دليل، اين نوع اچارها، بايد با انديشه " رهبري"، و دست اينها، به كار برده شوند. اينها تنها پيچ دو و حتا تنها يك نوع ان را باز ميكنند.
توجه بفرماييد كه يك عده إنسانهاي مبداء هستند، يك عده إنسانهاي راه و ابزار هستند، و يك عده هم إنسانهاي مقصد هستند. رهبري يعني توانايي تشخيص اينها از يكديگر، و كاربرد انها در زماني كه انديشه و دانش كتابي، از پا افتاده اند. اينها لحظه يي هستند كه زير مرغ، ديگر نه تخم مرغ و نه جوجه، وجود ندارند. كه من " لحظه تضاد افرينشي" ناميده ام، بطريقي " عدم". سقراط دقيقا در اين لحظه و در مخالفت با جوجه شدن تخم مرغ زمانه، مرد ( و از اين نظر مهم نيست با زهر و محكوميت و يا به اختيار خود و دوستان اش). او در لحظه تولد انديشه انتزاعي در تمام سرگذشت بشر، " روي تخم" خوابيده بود!!!! مرغ را كشتند يا خود مرد، كه جوجه متولد نشود ( او بايد قرنها روي تخم ميخوابيد)، بعد ها نيز هيچوقت هيچكدام از شاكردان اش، علنا اين اتفاق را بيان نكردند. كمي بعد، اين اتفاق با ظهور اسلام افتاد و در حوزه تقدس ديني.
لطف فرماييد كه دهانتان به اندازه ادراك از كل نوشته باز شود.