وعده‌هائی از جنس افتراق

این روزها اکثر اخبار و گزارشهای رسانه‌های گروهی در جهان، معطوف‌اند به قوانینی که توسط دونالد ترامپ در چارچوب تحقق وعده‌های انتخاباتی‌اش، به امضاء می‌رساند. پُرسر‌و‌صدا‌ترین این قوانین، ممنوع کردن ورود شهروندان 7 کشور از جمله شهروندان ایران به خاک آمریکا در 3 ماه آتی پس از امضای این قانون است.

جدا از این که خود صدور این حکم، به مثابه حکمی که دارای پتانسیل نیرومند برانگیزنده احساسات نژادپرستانه است، می تواند موضوعی برای ارجاع به دادگاه ها و مجامع بین‌المللی باشد، و به دلیل زیر پا نهادن بندهای مختلف «اعلامیه جهانی حقوق بشر»، لازم است که از جانب مجامع بین‌المللی حقوقی و مراجع حقوق‌بشری، ارزش‌گذاری و واکنش ضرور در قبال آن صورت گیرد؛ اما با نگاهی به وضعیت آمریکا در چند وجه مختلف بین‌المللی، که قطعا تاثیرپذیر و تاثیرگذار بر اوضاع داخل آمریکا و بویژه «رای دهندگان» به ترامپ خواهد بود، می توان به اهداف کوتاه و درازمدت پنهان در این "گرد‌و‌خاک" برپاگشته از جانب ترامپ و تیم همراه او پی برد.

قبل از پرداختن به موضوع، نگاهی مختصر به نکته بسیار مهمی را ضروری می‌دانم. به دنبال اعلام نام ایران و 6 کشور دیگر به عنوان کشورهائی که شهروندانشان اجازه ورود به خاک آمریکا را ندارند، با استفاده از طرق مختلف، تلاش شده است که تفاوتی میان مردم بخصوص ایران با مردم کشورهائی مانند عربستان سعودی و یا پاکستان، قائل شده و مردم ایران را در مقایسه با این 2 کشور، مبرا از تروریسم و نیز فرهیخته و دانشمند و تاثیرگذار در پیشرفت علم و فرهنگ و ... در آمریکا معرفی کنند. بررسی نادرستی این ادعا، موضوع این مطلب نیست، اما خود این فکر و این شیوه تفاوت‌سازی میان انسان‌ها، جلوه دیگری است از نژاد پرستی و غلتیدن در همان دامی ‌که ترامپ و همراهان برای مردم ایران و دیگر کشورهای جهان و حتی خود آمریکائیان نیز، گسترده‌اند.

 

ترامپ و خاورمیانه

از هنگام ورود به هزاره سوم، تحلیل‌ها حول این موضوع ارائه می‌شدند که ثقل سیاست ایالات متحده آمریکا از خاورمیانه به آسیای جنوب شرقی، و با هدف تلاش برای متوقف سازی چین در نزدیکی مرزهایش، منتقل شده است و خاورمیانه اهمیت سابق را برای آمریکا ندارد. یکی از دلایل ممانعت اوباما برای بازگرداندن نیروهای زمینی آمریکا به منطقه و شرکت دادن مجدد آنان در جنگ‌ با داعش در خاک عراق، نیز با همین تصمیم مرتبط بود. اما روشن بود که در غیاب آمریکا در منطقه (در مقطع پیشبرد این تصمیم از جانب آمریکا، روسیه هنوز اقدام به "اعلام وجود" به شیوه‌ای که در سوریه شاهدش بودیم، نکرده بود)، رقابت میان 3 قدرت منطقه‌ای ترکیه، ایران و عربستان سعودی، برای کسب عنوان "قدرت برتر منطقه‌ای"، فزونی خواهد گرفت. روند رویدادها در عراق و سوریه بگونه‌ای پیش‌رفت که در وافع امر، ایران و ترکیه نسبت به عربستان، در موقعیت بهتری قرار گرفتند. عربستان سعودی به دنبال شکست‌های پیاپی سیاسی، تنها راه متوقف ساختن رقیب اصلی اش در منطقه و جهان اسلام، یعنی ایران را در بازگشت اوضاع به گذشته، به معنای حضور دوباره نظامی آمریکا در منطقه و استفاده از وضعیت متشنج میان ایران و آمریکا می دید و هنوز نیز به تحقق آن امیدوار است.

چالش‌ها و درگیری‌های میان دستگاه اداری اوباما و دولت عربستان در ماه‌های پایانی دوران ریاست جمهوری اوباما با انواع تهدیدات از جانب عربستان، مبنی بر خارج کردن سرمایه عربستان از بانک‌های آمریکا همراه بودند. در کنار آرام‌تر شدن تنش‌ها میان ایران و آمریکا که به دلیل مذاکرات منتهی به «برجام»، امکان فراهم شدن موقعیت برای بهبود مناسبات میان 2 کشور را در اذهان تداعی می کردند، که متاسفانه به دلیل مخالفت نیروهای افراطی از هر 2 طرف، بهای لازم به این دستاورد‌ مهم داده نشد.

هنوز قبل از پیروزی ترامپ در انتخابات و در مرحله مبارزه انتخاباتی ترامپ بود که وزیر خارجه عربستان سعودی در اظهار نظری که در سایت خبرگزاری رویترز انتشار یافت، از برنامه ترامپ در 2 عرصه مبارزه با داعش و نیز متوقف ساختن ایران، اعلام پشتیبانی کرد. اما پس از اعلام پشتیبانی ترامپ از لایحه قانونی مصوبه کنگره و سنای آمریکا مبنی بر امکان تحقیقات و اخذ تصمیمات تنبیهی در رابطه با منافع و امکانات مالی کشورهای حامی تروریسم در خاک آمریکا، دولت عربستان از امکان بازنگری استراتژی مالی عربستان در ارتباط با آمریکا، سخن به میان آورد. روشن است که برای ترامپ در مرحله کنونی و با توجه به نیاز این کشور به سرمایه‌ عربستان سعودی در آمریکا که حدود 750 میلیارد دلار برآورد می شود، بهبود رابطه با عربستان، در قیاس با ایران، در الویت برنامه‌ای ترامپ در خاورمیانه، قرار خواهد داشت.

تصمیمات اخیر ترامپ و تمایل شدید او به افزایش فشار بر ایران و برقراری تماس‌ها با مقامات عربستان را نیز می‌توان در همین چارچوب قرار داد. مناسبات ترامپ با نتان‌یاهو و بررسی مسائل مربوط به منطقه و بویژه ایران نیز به دلیل وجود لابی نیرومند اسرائیل در آمریکا را نیز می‌توان از همین «جنس» اما نوع غلیظ‌تر آن ارزیابی کرد. در اینجا منظور نه فقط سرمایه مالی لابی اسراییل، بلکه از آن نیز فراتر، خط و جهت سیاسی ای است که این لابی قدرتمند در دوران اوباما از پیشبرد آن در سیاست خارجی آمریکا ناتوان مانده بود، اما اکنون عرصه را برای خود باز و آماده می‌بیند.

 

ترامپ در مواجهه با روسیه و چین

یکی دیگر از اقدامات کمتر جنجال برانگیز، اما بسیار مهم ترامپ، خروج آمریکا از پیمان تجاری ماوراء اطلس بود. با درنظرداشت این موضوع که دلیل ایجاد این پیمان، ایستادگی در برابر چین در نزدیکی مرزهایش بود، این حرکت ترامپ، پیش از آنکه "واگذاری میدان" به چین معنا شود، نشانگر پذیرش این واقعیت از سوی ترامپ است که چین مدتهاست که مرزها را درنوردیده و در خود آمریکا مستقر گشته است. اعلام افزایش تعرفه گمرکی بر اجناس وارداتی از جمله چینی نیز، دلیلی است بر "تدقیق محل" جنگ اقتصادی از آسیای جنوب شرقی به خاک آمریکا. در اینجا اما عامل مهم دیگری نیز عمل می کند. چین بزرگترین دارنده اوراق بهادار آمریکاست، که حدود 1,24 تریلیون دلار برآورد می شوند. جالب این نکته است که با خروج آمریکا از پیمان تجاری ماوراء اطلس، عملا کشورهای منطقه در برابر چین، بی پشتیبان مانده اند. از جمله این کشورها ژاپن است که اتفاقا پس از چین، دومین دارنده اوراق بهادر آمریکا محسوب می‌شود. روشن است که ژاپن نه تنها تحت هیچ شرایطی خواهان درگیری با چین نخواهد شد، چه بسا روابط اقتصادی خود را با چین هرچه بیشتر گسترش دهد.

در عرصه سیاسی، اظهار نظر ترامپ در مورد پذیرش وجود چین تایپه، در واقع تدارک رویارویی است که هر لحظه می تواند به تنش شدید میان 2 طرف منجر گردد. مستقر کردن تجهیزات سنگین دفاعی در جزایر مورد مناقشه و نیز در نزدیکی مرزهای روسیه، حکایت از نگرانی چین از سیر تحولات در ماه‌های آتی می کند.

در رابطه با روسیه، به نظر می رسد که ترامپ قصد دارد، با دادن امتیاز سیاسی به روسیه، از جمله در مورد اکرایین و سوریه، از یکسو و از سوی دیگر برقراری رابطه دوستانه با پوتین، روسیه را از متحد قعال در ارتباط با چین، به نظاره‌گر منفعل تبدیل نماید. هر چند راست افراطی در روسیه در جشن و شادمانی آمدن ترامپ همه امکانات خود را بکار گرفته است، اما پیوند روسیه با چین، فقط در «حسن همجواری» خلاصه نمی‌شود، وجود پیمان شانگهای، از یکسو، حمایت چین از روسیه در نپیوستن به تحریم‌ها، روابط اقتصادی عمیق میان 2 کشور، احساس خطر از رخنه داعش به مناطق مسلمان نشین هر 2 کشور، ماهیت و ابزار مبارزه با تروریسم چین و روسیه را با آنچه که ترامپ در نظر دارد، متفاوت می سازد.

قطعا رابطه آمریکا با کشورهای قدرتمند اروپا، از جمله آلمان و فرانسه، و نیز رابطه آمریکا با همسایگانش چه در شمال و چه در جنوب، هم متاثر از و هم تاثیرگذار بر موضوعات یاد شده در سطور بالا، خواهند بود. بررسی این روابط و امکان پیش‌بینی روندها، به علت روابط بسیار تنگاتنگ بویژه اروپا با آمریکا، نیازمند زمان و موضع‌گیری‌های متقابل آمریکا و اروپا در قبال مسائلی خواهد بود که پاسخی مشترک و مشخص از هر 2 طرف را خواهد طلبید.

دوران ترامپ و ترامپیسم، مانند هر پدیده دیگری، همان‌گونه که آغازی داشت، پایانی هم خواهد داشت. اما آنچه که موجب نگرانی است، صفت به ظاهر "غیر قابل پیش‌بینی" است که به ترامپ داده می‌شود. بنظر می‌رسد که کاربرد این صفت، بیشتر پنهان کردن، آتشی است که زیر خاکستر "تصمیمات غیر‌منتظره" نهفته است. وجه تمایز ترامپ با او‌باما و بسیاری دیگر از روسای جمهور که همانا انجام وعده های انتخاباتی است، اما انجام وعده هایی از قبیل "آمریکا برای آمریکاییان" که دستاوردی به غیر از تفرقه، حتی در میان خود مردم آمریکا را نیز به دنبال نخواهد داشت، شاید در کوتاه مدت "موفقیت‌هایی" را هم درپی داشته باشد، اما جامعه بشری و خود جامعه آمریکا نیز، در تاریخ معاصر، درس‌های سنگینی از شعارهایی اینچنین گرفته‌اند و اجازه نخواهند داد که تاریخ، آن‌هم در شکل مضحک "ترامپ و ترامپیسم" تکرار گردد.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

پس از افتادن و محو جهان باستان، يا بزبان متداول امروز، نظام جهاني، ظهورامپراتوري تجاري بيسابقه جهاني در يك حكومت، يك سرزمين، و يك عقيده، كه به خلافت اسلامي شناخته است، براي نخستين بار جهان از منتهاي غرب تا منتهاي شرق، عملا در اين امپراتوري، گرد امد. اين امبراتوري، خيلي زود، به نظام شباهت و افتراق هاي سراسر جهاني تبديل شد. هرچه شباهتها كشف شدند، افتراقها نيز نمايان گشتند. بشر براي نخستين بار به عالم اين شباهت و افتراق ها، تبديل شد. بتدريج، اين جهان به دو قطب تبديل شد، قطب شباهت ها يا وحدت، و قطب افتراق ها يا ستيز. پشت اين دو قطبي، در حقيقت همان دنياي باستان بود. اينها بالاخره در تناقضاتشان، كه در واقع دروني يك جهان و يك امپراتوري بود، از هم پاشيدند، جنگ تجاري چندين قرني شروع شد، كه صليبي نام گرفته است، تجارت اساسا ايدئولژيك است، يا باصطلاح فرهنكي، مسيح و محمد، مقابل هم قرار گرفتند، كه بيانهاي انها مسيحيت و اسلام بودند. اين در حوزه قدسي، و انچه سرزمين پيامبران بود، محل در گيري شد (انچه خاور ميانه ناميده شده است)، كه در حقيقت همان " ماد" بمعني ميانه بوده است. سوريه امروز بمفهوم شامات، در منطقه يي قرار داشت كه از قرنها پيش به " هلال سبز" ( ربطي به أديان و پيامبران ندارد)، معروف بوده است ( ظاهرا ريشه در زمانه فنيقي ها در شرق مديترانه ( درياي ميانه)، دارد، و بعدا هم كارتاژها در غرب ان، اقوام دريائي تجارت پيشه كه اين دريا را عملا كنترل ميكردند). اين هلال سبز از شمالي ترين در شرق، كم و بيش منطقه يي است كه امروز گرجستان است. در جنوب شرق، كم و بيش حدود سيستان و بلوچستان بمعني وسيع امروزي، از جنوب غرب حدود سومالي ميشود، و از شمال غربي، تمام منطقه نيل و دجله و فرات، مصر و عراق امروز، بوده است. اين منطقه شبيه " سركوچه" جهان انروز بوده است، يعني هركس با هركس دعوا داشت، بايد همديگر را نهايتا به اين " سركوچه" ميكشيدند. اما اين سركوچه در حقيقت روي لولايي سه بر قرار داشت، و همه چيز نهايت در روي اين لولا اتفاق ميافتادند. تصور كنيد اروپا و افريقا و اسيا، مدتي يكدفعه در روي اين لولا با هم دركير ميشدند، كه حد و مرز و حقوق و زورمندي خود را بيازمايند. در اين بين، منطقه ديگري كه بطريقي اين لولا را به اقيانوس اطلس وصل ميكرد، اسپانيا نيز در كرانادا ( محل امپراتوري كارتاژها)، نيز سر ديگر اين كشمكشها را تشكيل ميداد.
اسبانيا به اروپا باز گردانده شد يا رفت، و جنگ صليبي هم با پيروزي غرب، به إتمام رسيد. عملا اروپا شباهتها را به وحدت تبديل كرد، و پس از حدود هفتصد تا هزار سال جنك، غارت، و كشتن و سوزاندن پس از محو روم، اروپاي رنسانس زاده شد.
بزرگترين اثر امپراتوري جهاني و واحد ( خلافت اسلامي)، شكلگيري و استقرار قانون ارزش بود، يعني تمام انچه هستي خرد و كلان بود، و حتا انسانها، بايد در اين ترازو قانون ارزش سنجيده ميشدند. ( أينهمه قوانين و مقررات راجع به زن نيز، حاصل دوران كشف و ارزيابي موجودي بود ناشناخته در بسياري از سرزمينهاي به تسخير اسلام در امده، تا بالاخره تجار نيز از او سهمي ببرند. زن فقط "مال" انحصاري اربابان و سران آيل و قبايل بود. اين انحصار را شكستند تا زن بطريقي بتواند به "مال " سايرين و دقيقتر تجار بعنوان إشرافيت جديد نيز درايد. حال زن هم مشابه همان و از جمله ساير كالا ها، بايد در اين ترازو سنجيده ميشد و ارزش گذاري ميشد. تعدد و موقت و انواع ديگر قرار دادها، در حقيقت بوجود إمدند كه سهم بري از زن را تنظيم كرده و قانوني كنند. در اينجا زن افريننده ( توليد مثل) و زن لذت ( سرگرمي و تفريح) ، هسته مسايل بسيار شدند.
بهرحال، اين تجارت با اسپانيا، پرتقال، هلند و مشابه رشد كرده و بالاخره به انگليس ميرسد. در انگليس، امپراتوري جانشين نخستين امبراتوري سراسري جهاني ( خلافت) شكل ميگيرد، و در إبعادي جدا جهاني. اگر امپراتوري خلافت عمدتا زميني بود ( با ريشه فنيقي كارتاژي)، با درياي ميانه ( مديترانه يا بين سرزمينها)، اما بمحض ورود به أطلس، به امپراتوري دريا ها و اقيانوسها، تبديل شد و امپراتوري بريتانيا وارث تمام اين تحولات شد.
اگر در امپراتوري خلافت، قانون ارزش شكل گرفته و فراگير شد، در امپراتوري بريتانيا، مقدمات كشف يا تحول ان به قانون ارزش كار بوجود امد. بزرگترين وظيفه يي كه با كشف و استقرار برده داري شكل گرفته بود، يعني كشف كار انساني ( هنوز متصل به انسان)، به أوج تحول خود در ارزش توان كار انساني، يعني كار ازاد، و قابل تفكيك از انسان، بوجود امده و عصر صنعت را پايه گذاشت.
امروز جهان در مرحله يي ديگر از اين روند قرار گرفته است. بوپوليسم در حقيقت چيزيست كه " گرس روت" ناميده ميشود، و در واقع همان أصول گرايي و بنياد گرايي است. يعني شروع از مبداء. اين شروع از مبداء، نخستين و مهمترين كارش اينستكه، تمام گذشته را عملا بعنوان مانع و سر بار، بيرون ريخته، و اماده سازمان يابي دنياي جديد در حال شكل گيري بشود. در سفرهاي دريائي، هرروز مدفوع مسافران را بررسي ميكردند، هركس إسهال داشت را همانجا، به اب ميانداختند، حتا مدفوع شكل نگرفته را نيز. شايد بشود ظرفها را عِوَض كرد و يا مدفوع را تقسيم كرد، اما قاعده تحول تاريخي، كماكان كار خودش را ميكند. ائتلاف زمين و تجارت وعقيده كه از رنسانس بيرون امده بود، ديگر از هم پاشيده شده است. حال ديگر تنها توان كار انساني است كه به مرور در كار پيشين بعنوان مديريت و رهبري، و كار جاري بعنوان ارزش افرين، بيان خواهند يافت و جهان نو از ان بيرون خواهد امد. زياد از " غير منتظره " و پيش بيني نشده، گله مند نباشيد، همه بايد از همان قالب تاريخي بعنوان نقد گذشته عبور كنند. تنها بود و نبود ما هستند كه پيش بيني نابذير هستند. هميشه واقعيت در روند تحقق اش و در وقوع يافتگي اش، از دو بخش تشكيل شده است، ديدني موجود، و نديدني اما موجود.
در پاركي پياده روي ميكنيد، هرروزي تعدادي از فواره ها كار ميكنند، اما بعد از مدتي، متوجه ميشويد كه در همان فاصله هاي معين فواره ها، شما خود را كنار ميكشيد كه خيس نشويد. مغز با پترن ها ( نقش يا قالبها)، عمل ميكند و نه انعكاس لحظه يي. وگرنه هيچوقت نميشد در هيچ پاركي پياده روي كرد. يا بايد در پايان خيس بود. بشري كه از روي درخت به روي كهكشانها رسيده است، با اين پترنها ( نقش و قالب ها)، حركت ميكند. اين پترنها، انديشه انتزاعي و در اشكال بسيار پيشرفته يشان، انديشه مفهومي ( كانسپتوال تاتز)، يا سيستم هاي مفهومي، هستند.