گذار به دموکراسی رادیکال

معرفی کتاب "گذار از سرمايه داری" (سعيد رهنما)

نیروهای ترقی‌خواه در دهه‌های اخیر در اغلب کشورهای جهان شکست خورده‌اند و مجبور به عقب‌نشینی شده‌اند. در این راه هزینه‌های بسیاری داده‌اند. آنها نه‌تنها تجربه شکست حرکت‌های انقلابی را از سر گذرانده‌اند، بلکه شکست حرکت‌های رفرمیستی و سوسیال‌دموکرات را نیز تجربه کرده‌اند. این شکست‌ها غالبا موضع راه سرمایه‌دارانه را تقویت کرده‌اند. دلایل شکست آنها تقریبا روشن است: تعرض خشن سرمایه‌داری نولیبرال، پیشروی نیروهای ارتجاعی و دست‌راستی در قدرت و بازار، همدستی قدرت‌های محلی و سرمایه‌داری جهانی و دلایلی از این دست. با این‌حال، واضح است که جنبش‌های اجتماعی یا پیشرفت می‌کنند یا پسرفت. این شکست‌ها یاد دادند که «بدون رادیکالیسم بهینه نیروهای ترقی‌خواه از نیروهای ارتجاعی شکست می‌خورند». از این‌رو، به‌رغم شکست‌ها شاهد رشد جنبش‌های ترقی‌خواه در سال‌های گذشته در جای‌جای جهان - از آمریکای لاتین تا یونان، اسپانیا و پرتغال و جاهای دیگر - هستیم که علیه نابرابری‌ها، بی‌عدالتی‌ها، بی‌کاری، نبود دموکراسی، نابودسازی محیط زیست، تعرض امپریالیستی و به طور کل مصائب ناشی از سیاست‌های سرمایه‌داری کار می‌کنند. در این راستا بسیاری از متفکران رادیکال در سراسر دنیا به دلایل شکست‌ها و دستاوردهای حرکت‌های انقلابی و رفرمیستی جریانات چپ در دنیا پرداخته‌اند. پرسش‌های بسیار مهمی در این زمینه مطرح است: ازجمله تأثیرات جهانی‌شدن سرمایه بر جنبش‌ها، نقش طبقات مختلف در تحول اجتماعی، ماهیت نظام پساسرمایه‌داری و چگونگی گذار به آن دوران و غیره. سعید رهنما، استاد علوم سیاسی در دانشگاه یورک کانادا، در کتاب «گذار از سرمایه‌داری» این سؤالات را با گروهی از نظریه‌پردازان و کنش‌گران سیاسی برجسته جهان در میان گذاشته و نظرات متفاوت آنها را در فصول مختلف کتاب آورده است. گفت‌وگوها از تابستان ٢٠١٤ تا پاییز ٢٠١٥ با کسانی چون رابرت آلبریتون، باربارا اپشتاین، آرون اتزلر، اعجاز احمد، ژیلبر اشکار، کوین اندرسون، لیو پانیچ، کاترین سامری، سام گیندین، مایکل لبوویتز، پیتر هیودیس و اورسلا هیوز انجام شده است. همه آنها به‌رغم اختلاف‌نظرهایی که دارند، بر این باورند که نظام سرمایه‌داری به دلیل تناقض‌های ذاتی‌اش نظامی پایدار نیست و نظام پساسرمایه‌داری قابل دسترسی است. اما تقریبا همگی اعتقاد دارند که گذار به سوسیالیسم مسیری بسیار سخت و طولانی است و نیروهای ترقی‌خواه در کشورهای مختلف جهان باتوجه به درس‌های گذشته و درنظرگرفتن شرایط عینی و ذهنی جامعه خود می‌توانند راه‌حل‌هایی مناسب برای به‌چالش‌کشیدن سلطه سرمایه جهانی و حرکت‌ در جهت جامعه پساسرمایه‌داری در پیش بگیرند. کتاب حاضر به‌تازگی با ترجمه پرویز صداقت از سوی نشر آگه منتشر شده است.

فصل نخست کتاب به بررسی مختصر تجارب گذشته و شکست‌ها و دستاوردهای جنبش سوسیالیستی انقلابی و اصلاحی می‌پردازد. در فصل دوم مفاهیم مختلف انقلاب و تفاوت درک مارکسی انقلاب - مبتنی بر جنبش مستقل و آگاهانه اکثریت عظیم - با درک بلانکیستی - مبتنی بر انقلاب هدایت‌شده از سوی اقلیت پیشرو - بررسی می‌شود. مباحث مرتبط دیگری ازجمله جنبش‌های ارتجاعی، جنبش‌های خودانگیخته و آنارشیسم نیز در این فصل طرح شده‌اند. فصل سوم به ایده‌ها، امکانات و موانع شیوه‌های غیر‌انقلابی و گذار مسالمت‌آمیز به نظام پساسرمایه‌داری و نیز مسائل دیگری از جمله مشکلات سوسیال‌دموکراسی و شکست‌های استراتژی‌های رفرمیستی و مسائل دموکراسی‌های پارلمانتاریستی کنونی پرداخته است. فصل چهارم تأثیر جهانی‌شدن و قدرت فزاینده سرمایه و محدودیت‌های بیشتری که در راه ایجاد نظام سوسیالیستی در یک کشور به وجود آورده تحلیل می‌شود. از سوی دیگر امکانات تازه‌ای که جهانی‌شدن سرمایه فراهم آورده و اهمیت جهانی‌شدن ارتباطات و اطلاعات نیز بررسی می‌شوند. فصل پنجم بر مفهوم سوسیالیسم تکیه می‌کند و به تفاوت‌های آن با تجربه «سوسیالیسم واقعاً موجود» می‌پردازد. مباحث مربوط به اشکال گوناگون اجتماعی‌کردن و سازمان‌دهی تولید، ازجمله خود - مدیریتی، کنترل کارگری، شوراها و اشکال مختلف مشارکت در محیط کار بحث می‌شوند. فصل ششم به طبقات اجتماعی، مفهوم طبقه کارگر، طبقه متوسط جدید، جنبش‌های هویتی و نقش آنها به‌‌عنوان عاملان توسعه اجتماعی می‌پردازد و در نهایت فصل هفتم به بررسی گام‌های عملی حرکت به سوی هدف نهایی سوسیالیسم دموکراتیک اختصاص داده شده است.
پرسش‌هايي كه رهنما در اين فصول با صاحب‌نظران درميان می‌گذارد همراه با یک سلسله مباحث نظری در مقدمه کتاب به تفصیل طرح می‌شود. برحسب موضوع مورد بحث تشابه‌ها و تفاوت‌های بسیاری وجود دارد بین نظرات مصاحبه‌شوندگان با یکدیگر و با مطالبی که نویسنده در مقدمه طرح می‌کند. تفاوت‌ها بیشتر در مباحث مربوط به استراتژی قابل توجه‌اند. در پی بحران اخیر سرمایه‌داری که با شدت و حدت در سطحی وسیع در جهان ادامه دارد، بسیاری به این نتیجه رسیده‌اند که دوران نظام سرمایه‌داری به سر آمده و پایان آن نزدیک است. اما نویسنده در مقدمه کتاب تأکید دارد اگرچه سرمایه‌داری بنا به ماهیت متناقض خود همیشه بحران‌زا بوده، هرگز به علت این تناقض‌های ذاتی به خودی خود از بین نمی‌رود. بلکه زمانی می‌توان به نابودی سرمایه‌داری اندیشید که یک ضد هژمونی و بدیل سیاسی بتواند نظامی برتر را جایگزین آن کند. البته سرمایه‌داری در مسیر تحول و دگرگونی گسترده خود و در جستجوی بی‌رحمانه و بی‌وقفه منفعت هرچه بیشتر و ویرانی فزاینده طبیعت و اجتماع، نیروهایی ذهنی‌ را به وجود می‌آورد که این نظام را به چالش می‌کشانند و با آن مقابله می‌کنند. همین نیروهای ذهنی هستند که توان بالقوه آن را دارند که با بهره‌مندی از نیروهای عینی و در بستر تناقض‌های ذاتی سرمایه‌داری، نظام اقتصادی – اجتماعی متفاوت و چه‌بسا برتری را جایگزین نظام سرمایه‌داری کنند. بااین‌حال، چنین بدیلی پیش‌شرط‌ها و لازمه‌هایی دارد که در شرایط کنونی در هیچ کشوری موجود نیست. رهنما اذعان دارد بی‌شک گذار از سرمایه‌داری «راهی است بسیار طولانی و مشکل و حتی خیالی و رویایی به نظر می‌رسد. اما اگر این را با تنها بدیل دیگر، یعنی امید به سرنگونی نظام سرمایه‌داری جهانی توسط انقلاب اقلیت مقایسه کنیم، می‌بینیم که از آن عملی‌تر است. پیگیری این راه به نظریه‌پردازی‌های جسورانه و تفکر عملی نیاز دارد» (ص٥٦) که در گفت‌وگوهای کتاب حاضر از منظرهای مختلفی بررسی شده است.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

من متاسفانه دستگيرام نشد كه اصولا نويسنده و كتابي كه از ان صحبت ميكند، راجع به چي نيستند، ببينيد، ما ايرانيان - چپ از هرنوع وطعم و بويي، وسط و راست و ميانه- اصولا يك مشگل مشترك داريم. كه قرنهاست وقتي دستمان ميسوزد، تنها سر و صدا راه مياندازيم و بدن و أعضاي اش را به حركت در ميداوريم. و بمرور زمان ما تنها انعكاسمان در مقابل " حس" ها، " حس" هاي ديگري هستند. زبان ما يكي از عقب مانده ترين زبان هاي سرگذشت بشر است، نه ناراحت بشويد و نه عصباني، زبان ما در مرحله صوتي مانده است. و چون رقص هم رواج نداشته است، و هنوز هم ندارد، به نوع زبان اندامي نيز ( بدن و أعضاي اش) گسترش يا ارتقاء پيدا نكرده است. رقص هاي باصطلاح محلي نيز، در واقع تمرين جنگي هستند ( حتا نوعي از رقص ما، در زورخانه ها نيز تمرين جنگي هستند). اين وضعيت، اصولا ايران قروني ميباشد. علت چيست؟ در ايران قروني، زندكي شناخته نيست، و پس شكلگيري هيجانات اش، نيز اتفاق نيافتاده است. ما زنده بودن و زندگي را امري موقت دانسته و هنوز ميدانيم.
خوب در چنين زمينه يي، ما زبانمان به زبان مفهومي يا شكلگيري انديشه تحول نيافته است. انديشه از مفاهيم تشكيل شده است، و مفاهيم تنها پس از جدايي از محيط ( هستي و طبيعت)، شكل ميگيرند، و ارتباط بين مفهوم و مصداق بيروني را نشان ميدهند. ما از هستي و طبيعت هيچوقت منفك و متمايز نشده ايم، ما در حقيقت جماد در حال گذار به جانداري بوده و هنوز هستيم ( بحث هگل را بخوانيد و اشگال بسيار بدوي ان در حافظ و مولوي، و ادبيات ما).
خوب حال به اين نوشته و ان كتاب، و تمام نوشته هاي ايرانيان در هرزمينه يي بپردازيد. اصولا اگر مصداق بيروني وجود نداشته باشد، يعني دستگاههاي سنجنده مفهومي وجود نداشته باشند، من از خورش قيمه و قرمه سبزي در مراسم حج و فوت بيشتر خوشم ميايد، و در مثلا عروسي، پيتزا و همبرگر را ترجيح ميدهم. يعني مصداق بيروني چشايي به لحظه يا باصطلاح مرسوم، به " حال" بستگي دارد. بزباني ديگر، براي إيجاد هركدام از حالات فوق، غذائي مختص ان را ميخورم. موسيقي ما براساس همين جوانب شكل گرفته است، و در جشن عروسي، يعني هيجان زندگي و زنده بودن و تداوم ان، اهنگ تند و ظاهرا شادي اور است، اما ملودي ها و اشعار تماماً مخصوص حزن افريني هستند. ما در عروسي از ترك يار و از دست دادن اش صحبت كرده و ميناليم.
در چنين زمينه يي است كه نوشته نامبرده معلوم نيست كه راجع به چي حرف نميزند. واقعيت اينستكه حتا معلوم نيست كه راجع به چي حرف نميزند.
خواهش ميكنم، أرام باشيد، درختها هيچكدام خودشان نميدانند كه برخي شبيه برخي ديگر نيستند و يا هستند. ما مصداق نداريم كه چيزي را با ان بسنجيم. انگشتان ميسوزد، و باز هم ميسوزد، و ما كماكان " اوخ و اوخ و تكان دادن اندام " ميكنيم.
من به اين اقاي عزيز و فعال و " خيال انگيز" ( ببخشيد در زمينه هاي اشاره شده در فوق، ايشان را نميتوان متفكر و حتا در حين تفكر نيز، محسوب كرد)، توصيه ميكنم كه اول از محيط خود را منفك و متمايز بفرمايند، بعد با دست زدن و لمس اشخاص و أشياء مطمئن شوند كه دنياي بيرون و خارج از ايشان، كه از ان منفك شده اند، وجود دارد، يعني تمرين كشف مصداق ها، و بعد نوشته هاي نويسندگاني كه در حوزه " عرفان طبيعت" نيستند ( تبعا غير ايراني از هرنوع ان)، ، را با دقت مطالعه بفرمايند، و سعي كنند كه دريابند كه دنياي صنعت چگونه مفهوم و مصداق ها را در دستگاههاي مفهومي با اسم و رسم و سابقه سرگذشتي، و تاريخي، هايشان به ساختار انديشمندانه در مياورند. اينكار حداقل به دو دهه احتياج دارد. از آنجا ببعد، البته با موفقيت، فرابگيرد كه اصولا زبان صوتي با زبان مفهومي چه تفاوتي دارد.
جالب است كه در رابطه با جمعيت " پلاسكو" نويسنده يي چنين نوشته بود " علت ازدهام نبود رسانه هاي راستگو بوده است"، ولي در تمام سرگذشت هزاران ساله نيز همين مسله بوده است. نه عزيزان، علت اينستكه زبان ما صوتي ( حسي) است، و پلاسكو تنها با سروصداي دورو برش وجود دارد، عين نقش مار يا خود مار، قابل حس است، و نه از طريق مفاهيم كه بصورت كلمات در امده باشند. ما همه چيز را بايد "لمس پنجگانه" كنيم تا وجود داشته باشند. و در چنين صورتي، براي تمام ان جمعيت هريك يكدانه پلاسكو وجود دارد. يعني پلاسكو به تعداد افراد و جمعيت. و روزنامها نيز بهمين ترتيب گزارش ميدهند. ايرانيان حتا تلويزيون را نيز ساختگي ميدانند.
بهرحال لطف بفرماييد و در چند جمله كوتاه، سرمايه داري و سوسياليسم را از ديد تنها خودتان، توضيح مصداقي بدهيد. مثلا اگر باشند چيستند و چگونه هستند، و الا چطور.
جهان اينقدر عِوَض شده است و در حال عِوَض شدن، كه بهتر است فراموش كنيم كه در گذشته چه گفته و چه كرده ايم. بحران امروز اينستكه همه يا عده يي بسيار در جهان ايراني شده اند، يعني به زبان صوتي عقب نشسته اند، و به اين ميگوييم بنياد گرايي ( بمعني باز گشت به أصل يا ريشه)، و انقلابهاي محافظه كارانه. يعني در قطار زمانه، پشت به جهت حركت نشستن، كه نه از گذشته و ترك ان بأ خبر شويم و دلتنگ، و نه از مقصد چيزي بدانيم. نوشته ها را اين روزها بخوانيد. نويسندگان روي همين صندليها و بگونه فوق نشسته و مينويسند. بهمين دليل، اگر كشمكشهاي قرن بيستم را از ياد ببرند، مثل اينستكه در جهت حركت نشسته باشند. در اين نيم قرن اخير، تنها در چين و هند، حدود دو تا سه ميليارد نَفَر، چهار أسبه در حال صنعتي شدن هستند، اتحاد شوروي وارد مرحله تحولي يي در همين زمينه ها شده است، إيران پس از بارها از ديوار بالا كشيدنها و افتادنهاي فاجعه انگيز، بالاخره به أنور ديوار پريده - و با توافق هسته يي- اين پريدن را توسط جهانيان به تثبيت رسانده است. بقيه را فعلا صرفنظر ميكنيم.
ايا اينها چون عين حرفهاي ما نيستند، پس غلط هستند و يا اصولا وجود ندارند. بشريت و هستي يعني سنت و سابقه، يعني انچه كه تاكنون و در تاكنون ها، كرده و خواهند كرد.

واژه و حتا كاربرد سوسياليسم از دو مسير ريشه گرفته اند، و اين دو ريشه نيز از يك واقعيت در حال وقوع در جامعه بشري ميامدند. اين واقعيت در حال وقوع، انفكاك و تمايزي بود كه بشر با محيط اش، كه كلا " طبيعت" ناميده ميشد، در حال پيدا كردن بود. هسته اين وقوع ظهور دو عنصر در روند بودن و بقاء هستي، بود. درخت و سنك و رودخانه، كه داده شده بودند، و بشر و ابزار او در حوزه هاي دفاع و غذا. كه ساخته شده بودند. از اينجا ديگر هستي تنها داده شده نبود، بلكه ساخته شده نيز در ان پيدا شد. بزباني ديكر، هستي به دو بخش تدريجا مجزأ از يكديگر تقسيم ميشد. اين وضعيت هزاران سال روند تحولي را طَي ميكند كه خصوصيت بنيادي ان همين انفكاك و بالاخره تمايز ( روند ذهني) ميباشد. سوسياليسم در همينجا زاده شده است، و بازهم هزاران سال تحول پيدا كرده است تا أوج ان در حدود اواخر قرون ميانه و لبه ورود به رنسانس اتفاق ميافتد. در اين مسير بسيار طولاني، با بوجود آمدن حوزه هاي ديگري در درون بخش ساخته شده هستي، اين بخش بكلي هويتي عيني پيدا كرده و خود موجب كشف بخش داده شده، كه عموما " طبيعت" نامبرده شده است، بعنوان عينيت موجود در بيرون و مجزأ از خود بشر، نيز ميشود، يا در حقيقت جمعا يك روند سراسر هستي يي را تشكيل ميدهند. گله به جمع، و بالاخره جمع به جامعه گذار ميكند، جمع ميانجي بين گله و جامعه ميباشد. گله يعني شكلي از داده شده، كه جانوران يا جانداران ميناميم، و جمع تفكيك يافته بشر از درون اين گله است، تا بالاخره جامعه بعنوان بشر در انفكاك و تمايز، تشخص يافته، در روند عينيت و ذهنيت بروز مييابد. جامعه در حقيقت حاصل تحولي هزاران ساله همان بخش داده نشده هستي، كه ساخته شده ناميديم، ميباشد، كه همزمان شكلگيري أديان تا أديان يكتا خدا بعنوان شعور براين هردو بخش هستي، يا در حقيقت " ذهنيت" هستي، بوجود ميايند. خدا ديگر جزء داده شده محسوب نميشود، و بالاخره از بت به إيمان گذار ميكند، خدا طبيعتي داده شده، خدا جسمي ساخته شده، و بالاخره، خدا ايماني داده شده در عصري كه همانطور كه اشاره شد، جامعه ناميده شده است. بشر جامعه را جانشين طبيعت بعنوان خانه داده شده خود در دوران داده شدگي خود بشر نيز، ميكند، شروع به انتقال به اين مكان جديد ميكند، كه در اشكال بدوي آيل و قبايل( نيمه گله نيمه جمع) نمايان ميشود، و اين شكل بدوي در روند تجزيه يي و تركيبي به برده داري ( كشف كار و شروع تمدن بشر)، تحول يافته، و با برداه داري تجزيه منابع اتفاق افتاده و مالكيت، شكل مي گيرد، و با اين تحول، فىوداليسم جانشين برده داري ميشود، برده داري بعنوان تجزيه و تركيب بخش انساني و كار ( كشف كار)، و فىوداليسم بعنوان بخش منابع - هم انساني يعني كار، و هم طبيعي داده شده، و هم اجتماعي ساخته شده- بوجود ميايند. تحول كار انساني و منابع، بمعني عام، دوران صنعت را پايه ميگذارند، و سرمايه داري و نظامهاي ديگر تنها جفنگياتي هستند در مسير اين تحولات، مثل اينكه اگر مك دو نالد نخستين غذائ فوري را توليد كرده باشد، از ان ببعد دوره يي به نام مك دونالد ناميده شود و هر غذائ فوري را با اين نام تعيين و تعريف كنيم ( اگر قرمه سبزي فوري درست كرديم به ان " ماكدونالد قرمه سبزي بگوييم". و فاجعه از اينجا شروع شد كه سرمايه داري از فحش خواهر و مادر تا ثروت و مكنت و رفاه، را در برد گرفت، و دعواي حاكميت دسته اول يا دسته دوم، شد مبارزه اجتماعي. يا در حقيقت ايستگاه ناداني دوران كذار.
و اما چه به سر سوسياليسم امد؟ همانطور كه كفته شد، بشر سازنده بخشي از هستي، با جدا شدن از بخش داده شده هستي، سوسياليسم در مقابل طبيعتيسم، شكل گرفت. شكل علمي ان عصر صنعت است، و بقيه اشكال، عصر أعانه و ترحم و تخيل و سهم خواهي طرفين ميباشند. به اولي ماركس بدون اينكه خود نيز بداند كه راجع به چي حرف ميزد، سوسياليسم علمي گفته شده است، و به دومي هم سوسياليسم تخيلي نام داده اند. علت اينكه ماركس نتوانست دقيقا منظورش را هم تعريف كند و هم ارائه دهد، يكي اشتباه او بود در دور انداختن هگل بعنوان بدرد نخوري ايدئاليسم، و ديگري هم تبعا سطح تحولات تاريخي يي بود كه دوران او را تشكيل ميدادند. در تاريخنگاري نظري يا در حقيقت نقد سرگذشت بشر، غلط و در ست وجود ندارد، حق و نا حق نيز وجود ندارد، و استثمار و استعمار و از اين قبيل دو كأنه سازيهاي مانوي، هيچكدام وجود ندارند، تنها خود سرگذشت بعنوان واقعيت وقوع يافته، يا حقيقت مطلق، علم مطلق، وجود دارد. بقيه اش تنها رنج و ستيز هاي راه ميباشد. نظريه و سياست، هميشه از يكديگر هم مگريزند، و هم به يكديگر ميپيوندد. اكر اين روند سرگذشت بشري را به دو كأنه هاي نامبرده تقسيم كنيم، اين بدينمعني ميباشد كه ما هستي و بشر را بعنوان هم كل و هم جزء، داده شده ثابت ابدي فرض كنيم كه ميشود " دويد و رفت عقب، و مثلا ماركس را با حسن يا جعفر عِوَض كرد"، غافل از اينكه بقول اون يارو يونانيه، در يك رودخانه تنها يكبار ميشود شنا كرد، چون تا حسن را صدا كنيم، خود سرگذشت و حتا قضاوت ما و هم حسن نيز عِوَض شده اند. بس تمام گذشتگان بلا استثناء درست عمل كرده اند، به يك دليل بسيار ساده و همه كس فهم، كه بعد انها، ما هنوز وجود داريم. هدف بشر تداوم خود است، و اين هدف تمام هستي در كل و در جزء ميباشد.
سوسياليستي كه ماركس بزبان امروز، نه غلط و درست، ماركس نفهميده بود، در انروز دقيقا همان بود كه او فهميده بود، و حتا درك اش از نظرات إستاد فكري اش، هگل. بشر هروقت مشگل بيدا ميكند سراغ گذشته ميرود، و چون هميشه در اثر تحولات إجبارا مشكل پيدا ميكند، بهمين دليل دايما سراغ گذشته ميرود، كه در جمعبنديهاي بزرگ، از اين مراجعه به گذشته، هم قصد اش و هم جبرا، با طرحي باز ميگردد كه اينده بايد ناميد، و سپس اين طرح را به برنامه و اجرا و مديريت، تحويل كرده، و ان را " حال" مينامد. بس سوسياليسم يعني بخشي از هستي كه ساخته انسان أست، كه هم شامل خانه است و هم أسباب رفاه و تامين، و هم خود صاحبخانه با تمام " بند و بساط اش". چيني ها حق دارند كه ميگويند سوسياليسم نوع چيني، و اين يعني " جامعه صنعتي چين". اقاي نويسنده اگر از مانويكري و بي اطلاعي ناشي از سن و تجربه و زمانه، صرفنظر كنيد، شما نيز روزي مثل ماركس و ديگران مشابه، نه خطا كار خواهيد بود و نه بنابراين قابل تعويض با نوع " بي خطاي" شما، معصوم ميشويد. قرن بيستم تا روزهايي كه دو پا را انسان ناميدند، را فراموش بفرماييد، و به همين ساختن جاري در تقليد از نامگذاري چيني ها، " سوسياليسم بشري بگوييد"، و مطمئن باشيد كه روزگار دو باره هم مشگلات خواهد داشت و هم از نوع مارس و من و شما. هيچوقت بشر منتظر ما نميماند، نه چون به از نوع ما بي نياز خواهد بود، بلكه در حين حركت از هرسه تاي ما و مشابه براي دوران خودش دوباره اقدام خواهد كرد. ما وظيفه نداريم كه بار تمام هستي و بشريت را از باصطلاح
از "بيگ بنگ" قبلي تا " گ بنگ" بعدي، به دوش بكشيم - بيچاره أطلس!!!!