مستاجرخانه گنده لات تهرانی!

خانه ای بود دو طبقه آجری که روی آجر ها را سیمان سفید کشیده بودند، از نوع تیپیک خانه های دو طبقه ای که در سال های دهه پنجاه مد شده بودند. یک کوچه بن بست در خیابان صفا (ایران مهر) میدان فوزیه. خانه بزرگ بود. طبقه دوم آن را ما اجاره کرده بودیم. یک سالن دراز با سه اطاق خواب بزرگ. یکی از سه اطاق در اختیار صاحب خانه بود. همیشه قفل شده وتاریک، حتی پنچره اطاق را هم با پرده ضخیمی پوشانده بودند. کوچه بسیار آرام بود و خانه آرام تر. تنها یک مادر پیر همراه با پیردخترش که معلمه بود، در آن زندگی می کردند. خانه ایده آلی به نظر می رسید طوری که بعد از مدتی محل جلسات و قرار های سازمانی شد.

دو سالی از انقلاب گذشته بود و هنوز فضا به شدت تب وتاب انقلاب را داشت. تب وتابی که جنگ تازه شروع شده آن را بیشتر می کرد. مساجد محلی و کمیته ها فعال تر شده بودند. مسجد محل ما انتهای خیابان قرار داشت که همیشه پر بود از جماعتی که برای گفتگو با آخوند مسجد آن جا جمع می شدند، همراه کمیته ای مملو از جوان ها و نوجوان های محل. مادر پیر که صاحبخانه بود ناراحتی آسم داشت. من هر بار که اتفاقی او را می دیدم به سختی نفس می کشید و همان جا روی صندلی راحتی که در هال طبقه اول گذاشته بودند به پشتی تکیه داده تسبیح می چرخاند، ذکر می گفت و آه می کشید. مادر و دختر آدم های عجیبی بودند. صحبت نمی کردند و حضورشان حس نمی شد. کوچکترین نشانی از غوغای بیرون در این خانه نبود. مهجور و گرفته. دختر صاحبخانه هفته ای چند بار بالا می آمد در اطاق را باز می کرد به داخل اطاق می رفت در را می بست و ساعتی آن جا بود و برمی گشت. هر از گاهی نیز دست مادرش را می گرفت و به سختی او را بالا می آورد. هر دو به داخل اطاق می رفتند و من گاه صدای گریه آرام مادر را می شنیدم.

اطاق برایم جنبه اسرار آمیزی یافته بود. در آن اطاق چه بود؟ چرا گریه می کردند؟ چرا این همه پنهانکاری و سکوت؟ تنها یک روز اتفاقی در اطاق را باز دیدم. گویا دختر صاحبخانه فراموش کرده بود آن را ببندد. اطاقی نسبتا بزرگ بود با وسایلی عجیب، یک عکس نقاشی شده بسیار بزرگ از حضرت علی در قابی طلائی که دور آن چراغ های رنگی کشیده شده بود. دو دمبیل بزرگ چوبی همراه با کباده آهنی که نصف اطاق را پر می کرد، همراه عکسی از یک مرد جوان قوی هیکل که لباس باستانی کار ها را پوشیده بود. اطاق لبریز از وسایل گوناگون بود. نمی دانستم در اطاق را ببندم یا بروم پائین و بگویم که در اطاق باز مانده است. نهایت تصمیم گرفتم و پائین رفتم. در شیشه ای طبقه پائین را زدم. دختر صاحبخانه در را باز کرد. خواستم صحبت کنم به آرامی بیرون آمد. "مادر سخت مریض است، بفرمائید کاری داشتید؟" گفتم: "امیوارم حالشان خوب شود. شما فراموش کرده اید که در اطاق بالا را ببندید." رنگ از رخسارش پرید. به عجله به داخل بازگشت و همراه دسته کلیدش بالا آمد. در اطاق را بست وگفت: "ممنون، این اطاق برادرم بود لطفا چیزی به کسی نگوئید!" و با سرعت برگشت.

اطاق با آن دمبیل ها، آن کباده، آن عکس و تاکید دختر که چیزی نگوئید، کنجکاویم را بیشتر کرده بود. اما سرعت تحولات روزانه انقلاب، حضور قابل لمس جنگ، شیشه های ضربدر خورده پنجره ها با چسب های اسکاچ، خاموشی های شبانه، صدای آژیر های جنگی و نخستین حجله های جوان های محل که سر کوچه ها در حال ظاهر شدن بودند، شیون مادران، و صف های طویل برای گرفتن ارزاق جائی برای این کنجکاوی نمی نهاد.

درگیری مجاهدین، ترورهای روزانه، انفجار ها، بگیروببند ها به اوج رسیده بودند. خبر اعدام های دسته جمعی مجاهدین و برخی از افراد سایر گروه ها صفحات روزنامه ها را پر کرده بود. مادرم که با ما زندگی می کرد تمام وقت دعا می خواند. هر زمان جلسه ای در خانه بود پشت پنجره می ایستاد و آیت الکرسی می خواند و به کوچه فوت می کرد. معتعقد بود که دعاهایش مانع از دیدن شدن این خانه می گردند. هنوز تصویر او را که ساعت ها درست به اندازه جلسات طولانی ما پشت پنجره می ایستاد و دعا می خواند بیاد دارم. یک خانه سیمانی سفید با مادری ترس خورده که پشت پنجره طبقه دوم دعا می خواند. دختر و مادر دیگر که در طبقه پائین در سکوتی مرموز زندگی می کردند و آن ها نیز دعا می خواندند.

سر انجام روزی از بقال محل که حال اندکی آشنا شده بودم، پرسیدم: آقا قدرت چه به سر صاحبخانه ما آمده که این مادر و دختر این طور گوشه گیری می کنند؟" با تعجب به من خیره شد و گفت: "واقعا نمی دانی کجا زندگی می کنی؟ این خانه مال حسین فرزین است. یک زمان از اول این خیابان تا در این خانه نوچه های او گوش تا گوش می ایستادند. گنده لات محل بود. تو همان طبقه که شما می نشینید، هرشب لات های محل جمع می شدند. برای خودش زورخانه داشت. این مسجد محل هم پاتوقش بود. دسته عزاداری راه می انداخت. خودش عَلَم می گرفت. فکر کنم هنوز عَلَمش تو مسجد باشد. دمدمای ای انقلاب با دارودسته خود طرفداری شاه می کرد. چماقدارهاش به تظاهرات حمله می کردند. بعد از انقلاب انقلابی شد، یک شبه رفت کمیته و لباس کمیته پوشید. اما نمی دانم چه کرد که گرفتنش و چند هفته بعد هم اعدام شد.

دروغ نگفته باشم کمیته از همین خانه یک تاکسی بار اسلحه کشف کرد. هم ناکس بود هم لوطی! به من بدی نکرد اما خوب یه لات بود، نمی دانم چرا کشتندش. تمام نوچه هایش همین افراد کمیته محل اند. زمان عجیبی است آن ها که یک روز پشت حسین فرزین صف می کشیدند و یقه پاره می کردند حالا از دوفرسخی خانه اش هم رد نمی شوند وحالی از مادر پیرش نمیگیرند!"

وقتی به خانه بر گشتم حس عجیبی داشتم. فکر می کردم خانه عوض شده است. انگار روح حسین فرزین در آن اطاق بسته در حال کشیدن کباده بود و از پشت در به این مستاجر تازه نگاه می کرد و زیر لب چیزی می گفت. چه خانه عجیبی! یک روز خانه حسین فرزین و یک روز خانه یک فدائی و مرکز جلسات. مدتی بعد آن خانه را تخلیه کردم و در پاسخ یکی از بچه های انتشارات که پرسید "امنیت خانه چگونه بود؟" به شوخی گفتم: "میدانی خانه حسین فرزین است! یک لانه زنبور که مادرم با دعاهای خودش از دیده ها پنهانش کرده بود. اما تمامی کمیته محل این جا را می شناسند و روزی آویزان و جیره خوار این خانه بودند. یک ماشین سلاح از این خانه مصادره شده است. من صلاح نمی دانم کسی از بچه ها این جا را کرایه کند." او به ظاهر قبول کرد، اما گویا برای یکی از مسئولان محلی سازمان آن خانه را اجاره کرد و ماه ها بعد در یورش به سازمان یکی از بهترین کادر های سازمان فدائی داخل همان خانه دستگیر شد و چند ماه بعد اعدام گردید. خانه دوطبقه سیمانی! خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست؛ تجسمی از تاریخ یک سرزمین.

افزودن نظر جدید