وعده دیدار...

عشق وقتی که سراغت می آید،

دستان تو دیگر خالی ست
تو را با خود خواهد برد
اما با دستانی پُر...
باز خواهی آمد .
قدرت پرواز هم...
به سراغت می اید،
دنیا در چشمانت می نشیند.

کوله ات را به من بده...
آن شال سیاه را از سرت
بردار...
قلبت...
فردا را در خود جای داده است
قلبت... پناهگاه عشق است،
از طپش باز نمی ماند
قلبت... را
به روی باد بگشا،
عشق بر بام این شهر خاموش
تکثیر می شود
به روی آفتاب...
که شعله می گیرد،
از... قلب عاشقت.

کوله ات را به من بده،
دستانمان پر است،
ما همه چیز را پشت سر
خواهیم گذاشت،
مرگ را...
که در کف دستانمان است،
و چون سایه، در کنارمان .

ببین...
خطِ شکسته افق را،
...آن خط سرخ افق را،
آنجاست...
وعده گاه ما،
آنجا انتظار ما را می کشند!
آن شال سرخ را...
بر سرت بیافکن،
کوله ات را برگیر...

آنجا انتظار ما را می کشد.

بخش: 

افزودن نظر جدید