فیلسوف قناعت و آرمانشهر بیچارگان خوشبخت

دیوگنس، فیلسوف پرولتری کوچه بازار و میدان
falsaf@web.de

دیوگنس (حدود 400 تا 323 پیش از میلاد، Diogenes von Sinope) نظریه پرداز یونانی مکتب کلبی، حدود سالهای 323-400 پیش از میلاد در یونان باستان و مستعمره های آن در کنار دریای سیاه زندگی نمود. او همعصر اسکندر مقدونی بود و یک سال بعد از مرگ سقراط بدنیا آمد. وی منتقد جامعه و دولت و فرهنگی شد که اسکندر مقدونی در روال دمکراتیک شدنش ایجاد اختلال نموده بود. زمان دیوگنس دوره سرکوب شهر-دولت های جمهوری یونان توسط امیران اسکندر بود.

دیوگنس بجای زندگی در شهر-دولت های ورشکسته و جنگزده، توصیه به رجوع به زندگی خصوصی و دامن طبیعت می نمود. اودر باره قهرمان گرایی های آن زمان می گفت حاضر اند در رقابتهای بازیهای المپیک و دوئلهای گلادیاتوری همدیگر را بکشند، ولی برای نیکی و عدالت بخود زحمتی ندهند. دیاگنس پیش از نیچه گفته بود که "برای ارزشهای جدید باید ارزشهای کهن را کنار زد."

به دیوگنس لقب "پرولتر فلسفی" داده بودند، چون او نه متفکر و معلم برج عاج نشین بلکه فیلسوف کوچه بازار و خیابان و میدانها بود. ارنست بلوخ می گفت که او مبلغ ایدئولوژی گدای سعادتمند بود. هدف فلسفه کوچه بازاری و عامیانه وی یک شوک درمانی غیرمنتظره بود تا همنوعان را به تفکر اندازد. دیوگنس از نخستین کسانی بود که می خواست با کمک فلسفه انسان را آزاد کند یا به بلوغ فکری برساند و می گفت: "روشنفکرباید منتقد و سرکش باشد و ایجاد مزاحمت کند، کسی که دنبال عوام بیافتد یا مداح اشراف گردد، یک خواجه مقطوع النسل است و نه یک فیلسوف."

دیوگنس را می توان بهلول یا ملانصرالدین یونان باستان نیز دانست. او یکی از شوخ مزاج ترین متفکران فلسفه درسیر تاریخ اندیشه در غرب است و چون شبها در بشکه ای گلی و روی برگ درختان می خوابید به او القابی مانند آواره و بی سرپناه و آنارشیست و درویش داده بودند. او گاهی هم در خرابه ساختمانها و امامزاده ها و قبرستانها و عبادتگاه ها می خوابید، چون مبلغ یک زندگی ساده و مینیمالیستی بود.

دیوگنس را جانشین و شاگرد فلسفی سقراط نامیده اند. عده ای به او لقب "دیوانه مفید" داده بودند. او سقراطی بود که واهمه نداشت تا معرکه گیر و شوماستر و دلقک فلسفی خطابش کنند. ایده آلهای سقراطی مانند خودکفایی و پرهیزکاری و خودسازی و عرفان را تا مرز اغراق آمیزی پیش می برد و تبلیغ می کرد.

دیوگنس بیشتربه سبب اصالت فلسفی اش مشهور شد ونه به دلیل ایده هایش. او می گفت فلسفه نباید ملال آور و خسته کننده باشد، فلسفه یعنی حقایق درونی را با صدای رسا بیان نمودن. وی تمام قوانین و عادات و آداب و رسوم و قراردادهای مرسوم را به زیر سئوال برد و به تحقیر هنجارهای اجتماعی و محدودیت های ناشی از آنان پرداخت.

دیوگنس خواهان یک زندگی طبیعی خارج از نرم و وظایف اجباری اجتماعی بود. او خودکفایی و تحقیر آداب و سنت و قوانین رسمی حاکم برجامعه را تنها راه تقوا و بالاترین ارزش اخلاقی می دانست و از حرص زدن برای ارضای نیازهای غیرضروری و لوکس انتقاد می کرد و با شعار بازگشت به دامن طبیعت خواهان خروج از ماشین بدون ترمز تمدن شده بود.

دیوگنس زیباترین سرمایه انسان را کلام آزاد می دانست و به تنبلی فکری و ساده لوحی و ساده گرایی و دنباله روی و سیاهی لشکر بودن در فرهنگ و در زندگی اعتراض می نمود و می گفت که انسان به سبب فرهنگ غیرعادلانه و طبقاتی، غیرآزاد و ناراضی شده است. او به مبارزه با فرهنگ و دولت و جامعه ای ریاکار پرداخت.

از جمله سخنان مشهور دیوگنس این بود که می گفت باید در برابر سرنوشت شجاع، در مقابل عشق خردگرا، و در برابر قانون طبیعتگرا بود. آرامش برای جوانان، تربیت است، برای نیازمندان ثروت، و برای ثروتمندان زینت. نظرات دیوتگنس شباهتهایی به سوفسطائیان و سقراطی ها و آنارشیستها و نظرات غیرآکادمیک افلاتون داشت.

دیوگنس خواهان یک زندگی طبیعی و بدون اجبارهای اجتماعی بود و می خواست از سنت ها و فرهنگ ارتجاعی فاصله گرفته و با تاریخ خونین کشور خود قطع رابطه کند. امروزه سئوال می شود آیا فلسفه باید همیشه جدی و تئوریک باشد یا می تواند با کمک طنز و ادبیات و تحریک و شوک و نمایش، مخاطبین را به اندیشه وادارد؟

شهامت دیوگنس در آن بود که خواست فلسفه را به گونه ای دیگر معرفی کند و قوانین ثابت و پذیرفته شده را نسبی نماید. او متفکری بود که شکم سیرهای مرفه و تنبل های فکری و ساده گرا را تهدید می کرد و به هیجان و تفکر وامی داشت. صدای اعتراض او علیه فرهنگ اشرافی و فلسفه برج عاج نشین افلاتون، آغاز شکوفایی مکاتب آنارشیستی و رواقی و کلبی و اپیکوری و هلنی بود.

دیوگنس خالق آثاری بود در زمینه های تقوا و عشق و نیکی و روشنگری. مکتب کلبی او، چون نوعی رفتار فلسفی با صفات و عناصر جهانشمول بود، تا امروزه مورد سوء تفاهم قرار نگرفته اس. صفت کلبی در زبان یونانی از نام سگ گرفته شده که سنبل قناعت و اعتراض و گزندگی و تحمل سختی است.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

تا حدود قرن شانزدهم ميلادي، بشر "ساخته شده" را بعنوان شعور فراگير نميشناخت. در حقيقت اهنگر و اسلحه ساز، و مشابه اصولا در حوزه شعوري، جايي نداشتند. و كلا هم كار انساني شناخته نبود. اينها بالاخره به بحثي ميرسند كه با نام " منشاء ثروت ملل" ادام اسميت و زمانه او مشهور است. و اين بحث هم با توده ادمها كاري نداشت، بيشتر ناشي از تقابل أقشار و طبقات و جايگاه انها بود. البته بايد توجه كرد كه اصولا وقتي بشر ميگوييم در حقيقت به موجودي اشاره ميكنيم كه تعريفي معين در سرگذشت هستي نداشته است. به اين معني، بطور كلي، مثلا در شهر- دولت يوناني، بشر تنها اشاره به ازادگان داشت. همين امروز نيز بشر از زمان ظهور اسلام، زمان انقلاب امريكا، و زمان انقلاب اكتبر، كلا تعريف اش شروع به عِوَض شدن كرده است. از سوي ديگر حتا نخستين بشر هم از هنگاميكه از طبيعت منفك ميشود و بر اين انفكاك اگاهي مييابد و متمايز ميشود، يعني به مرحله شعور مندي ميرسد، بشر محسوب ميگردد. اما بشر اخص از زماني است كه اين بشر شعورمند، به اگاهي بر خود دست پيدا ميكند. مثلا همين امروز، اگر يك كارگر كارخانه اگاه بر كارگر كارخانه بودن داشته باشد، بشر است. اين اگاهي يابي از مسير تحولي يي خاص عبور ميكند كه حاصل ان ساختاري است در مغز و اعصاب، كه پترن ( قالب يا طرح پايه) ناميده ميشود. ماركس به اين ساختار بندي ميگفت
"طبقه". طبقه بنابراين دال بر وجودي عيني دارد كه خود حاصل يك دوره بسيار طولاني و پيچيده تحول تاريخي ميباشد. بهمين جهت، كارگر يعني كسيكه ميداند كه كار چيست، كار ميكند و ميداند كار كردن چيست، و بالاخره ميداند كه خود يك كارگر است. و اما كار چيست؟ كار اساسا يعني روبرو شدن بشر با طبيعت است. حتا اهنگر و اسلحه ساز و مشابه نيز، تا اين ساختار اشاره شده شكل نگرفته باشد. هنوز نه اهنگر و نه اسلحه ساز نيستند، و به اين معني اينها نيز نوعي كارنده ميباشند. شايد اين گفته ها عجيب بنظر ايند. اما چنين نيست. چرا؟ نخستين دليل يا دليل پايه اينستكه شعور و اگاهي در جزئيت، هيچ معني يي ندارند، زيرا اينها مفاهيم تحولي تاريخي، و جمعي هستند. بنابراين هميشه مفهوم جمعي تحولي تاريخي دارند. اصولا تمام انچه كه در طَي قرنها تبديل به مفهوم ميشوند، از اعتبار بشري و حتا هستي وجودي، برخوردار ميشوند. هگل ظاهرا نخستين فرد است بعد از سقراط كه به اين ساختار دست بيدا ميكند. سقراط شفاهي به اين سطح ميرسد. تا بالاخره با اسلام و تعبير خاص ان از يكتا خدايي، جمع به جماعت، و به أمت، تبديل شده و اماده اجتماع شدن ميشود. اينها مراحل شكلگيري همان ساختار اشاره شده هستند. روزي بالاخره بشر شكل ميگيرد كه بشر به شعور جمع جمع بين و جمع هدفمند و هدف گزار دست مييابد، و در مرحله عالي ان به خود اين بشر اگاه ميشود. اين بشر يك محصول است اولا، و يك محصول فيزيو بيولژيك ثانيا، و بالاخره يك محصول تاريخي ثالثا ميشود. فيلسوف و متفكر اساسا يعني اين بشر؟ تا آمدن اسلام و تعبير بسيار خاص يكتا خدايي ان، اصولا بشر وجود نداشته است. كمي ساده كنيم، بشر يعني موجودي كه ميداند كه او يكي از سايرين است، يعني جزيي از يك كل است. درخت اينرا نميداند، كليت واحد مدادها و هم كثرت مدادها، جمعا مداد را ميسازند. مداد يعني هم مداد دست من و هم تمام انچه مداد ها در سرگذشت بشر بوده اند، و از جمله هر وسيله يي كه ان عمل را ممكن كند و انرا مداد ميكند.
تمام اهميت تاريخي مولوي دقيقا در همينجا خوابيده است كه با جمله بميريد بميريد، در حقيقت به تقلايي ميپردازد كه كثرت را وحدت كند، يعني مفهوم را كشف كند. موفق نميشود چون هنوز انتزاع كشف نشده بود، كه بعدا اين كار را هگل ميكند. تا انتزاع را نشناسيم نميتوانيم مدادها را صرفنظر از تنوع بسيارشان، به فصل مشترك انها تقليل دهيم، يعني تمام افتراقات را خالص كنيم، نا در " ته ديگ مغز" تنها شباهت باقي بماند.
بازگرديم به اقاي فيلسوف خوانده شده بنام ديوجنوز. اينها هنوز اصولا بشر نبودند كه ما انها را فيلسوف نيز بخوانيم. كسيكه خود و هستي را از هم تفكيك نكند، اصولا بشر نيست. تا هگل، اصولا بشر وجود نداشته است، بمعني تحولي تاريخي. و اينهم ناشي به شيفتگي من يا هر شخص ديگري نسبت به او نيست، بلكه او بطور عيني بشر را كشف كرد، و بهمين دليل، عملا موسس عصر صنعت شد. منتها در حوزه فلسفه، و قبلا همين اتفاق با اسلام در حوزه أديان افتاده بود. هكل غير ممكن است كه از اسلام در زمينه هاي مختلف و جايگاه تاريخي تحولي ان بي اطلاع بوده باشد.
بنابراين هردوره يي، بشر تحولي تاريخي را يك مرحله به جلو ميبرد. ظاهرا تكرار دوراني مينمايد، اما دوراني ارتقاء يابنده ميباشد، بسيار شبيه يك فنر كه ظاهرا از حلقه هاي مشابه و عين هم ساخته شده است، اما داراي حلقه هاي عمودي نيز ميباشد. بهمين دليل، هردوره جديدي بايد توضيح و توجيه خود را در دوران پيشين و سنت و سابقه انها بيابد، و به اين ميگوييم روند نقد. بهمين دليل در يك رودخانه نميتوان دو بار شنا كرد. از سوي ديگر، ما يك و تنها يك روند تحولي تاريخي و يك بشر داريم.
و بهمين دليل، ما تنها به سراغ جمعبندگر ها ميرويم كه بيان و بروز اين بشر تحولياريخي هستند، و نه هركس كه چيزي گفته باشد. يا حرف زده باشد.