عليه جنگ، برای صلح

از خاطرات دوران جنگ

سال شصت و چهار بود. جنگ ايران و عراق در اوج خود بود. اين جنگ که ابتدا مناطق پايينی غرب کشور را در بر گرفته بود، اندک اندک به مناطق ديگر و از جمله کردستان و آذربايجان غربی نيز کشيده شد، و بدين وسيله خطوط جبهه هزاران کيلومتر درازا يافت و زندگی به ويژه بر مردم اين مناطق تلخ و تلختر کرد.
بمبارانهای پياپی شهرها و دهات اين مناطق، فضای رعب و وحشت، موج مهاجرتهای پی در پی به مناطق امن تر، فضای به شدت ميليتاريزه شده و سرانجام فقر و بيکاری بسيار گسترش يافته، سيمای اصلی مناطق جنگ زده بود. در واقع اين جنگ نه تنها ويران کرد، بلکه به علت متوقف کردن روند زندگی عادی، پيشرفت نسبی و گسترش نيز از حرکت باز ماند و بدين ترتيب مناطق مرزی هر چه بيشتر در مسير قهقرائی قرار گرفتند. 
بی گمان مردم مناطق جنگ زده بسيار بيشتر از ساير مناطق طعم تلخ و بيرحم جنگ را چشيدند و اين موضوع تاثيری قاطع و فراموش ناشدنی بر روحيه آنان گذاشت. تاثيری که هنوز در خطوط عمده خود موشکافی نشده است و چه بسا هنوز ماده خام بکری است برای شروع کنکاشهای عميق در شناخت دهه شصت و پيامدها و تاثيرات آن بر دهه های ديگر.
اما اگر فضای جنگ، فضای ياس و ترس و نااميدی و وحشت هر روزه از مرگ عزيزان در زير بمبارانها و توپ بارانهای بيرحمانه بود، فضائی هم بود که در آن نطفه های مبارزه بر عليه شرايط موجود و جنگ و ميليتاريزم جمهوری اسلامی رشد کرد و باليد.
اگر يورش سالهای شصت دو و شصت و سه جنبش چپ ايران را به عقب نشينی واداشت و ضربات سهمگين بر آن وارد ساخت، اما در فضای نفرت و انزجار همگانی از جنگ و کشتار، مبارزه با تکيه بر بسترهای مناسب خود نه تنها فروکش نکرد، بلکه در شيوه های جديد خود را نمايان ساخت. و چنين در شهر ما که يکی از شهرهای مرزی بود رفقای سازمان فعاليتهای خود را اساسا با تبليغ بر عليه جنگ سامان دادند و مبارزه دشواری را در اين سالهای هراس و خون به پيش بردند.
آری، سال شصت و چهار بود! رژيم بعثی عراق که در پی هشداری در نوزده اسفند سال شصت و سه در شهر ما در بمباران وحشيانه ای صدها تن از مردم بيگناه را به خاک و خون کشيده بود، بار ديگر در يورشی ديگر در هشت فروردين ماه به بمباران مجدد شهر اقدام کرد و عده کثير ديگری را قتل عام کرد.
مردم که به ناچار به روستاهای اطراف شهر و يا ساير شهرهای همجوار گريخته بودند به علت تجربه ای که داشتند و اعتماد بالا به اينکه غروبها و شبها شهر بمباران نميشود، از عصر به بعد به شهر باز ميگشتند و روز بعد مجددا صبح زود به روستاهای اطراف شهر مراجعه ميکردند.
همه جا در ميان مردم نفرت از جنگ موج ميزد. اين نفرت که گهگاه در سالهای قبل به اعتراضات جمعی در پی بمبارانها فراروئيده بود، اکنون در فضای متشتت کنونی، شکل يک تظاهر منسجم و سازمان يافته را نداشت و به علت فضای امنيتی شديد که رژيم بر ايران حاکم کرده بود، خود را پراکنده نشان ميداد.
در چنين فضائی در تشکيلات سازمان، رفقائی که بيش از پيش احساس ميکردند و به اين نتيجه رسيده بودند که بايد در حد توان و حتی فراتر از آن کاری کرد، در تبليغات خود بر روی محور ضد جنگ تاکيد و تمرکز کردند و چنين در تمامی آن سالها چه پيش و چه پس از سال شصت و چهار تا مقطع پايان جنگ به تبليغات وسيع بر عليه آن پرداختند.
و سال شصت و چهار چنين بود! غروب يکی از روزهای اواخر فصل بهار. تصميم در کنار رودخانه ای در نزديکی يکی از روستاهای اطراف شهر گرفته شد. پولها که اغلب خرج روزانه خود رفقا بود روی هم ريخته شده و شبی را تا صبح با وسائل دستی و ساده به چاپ اعلاميه مبادرت کرديم. متنی نسبتا شسته رفته بود. متنی بر عليه جنگ و بر له صلح. ابتدا پيشنهاد داده شده بود که در سه روستای اطراف شهر که بيشتر مردم در آنجا ساکن بودند همزمان اعلاميه ها پخش شوند، اما تصويب نشد.
بعد قرار شد صبح زود به روال هميشه اعلاميه ها زده شوند، آن هم مورد پسند قرار نگرفت. و سرانجام اينکه بعدازظهر پخش شوند، يعنی چند ساعتی پيش از اينکه مردم به شهربرگردند، يعنی هنگامی که شهر اساسا خلوت بود و البته خطر بمباران بالا! اين تصميم تصويب شد. شهر به چند حوزه تقسيم و هر حوزه ای به يک يا دو رفيق محول شد.
ساعت دو بعد از ظهر يکی از روزهای گرم اواخر فصل بهار بود. و ما به شهر رفتيم. شهر خلوت، آرام، با خانه های سوت و کور و آسمانی آبی و غمناک. و نيز با صدای آژيرهای خطری که گهگاه از پادگان شهر به گوش ميرسيد. و همه سر ساعت شروع کرديم. ميدانستيم که تک و توکی از مردم در خانه های خود هستند.
اما در چنين هوای گرم و در چنين وقتی از روز با تردد بسيار ناچيزی روبرو بوديم. و نيز نيروهای رژيم که در اين اوقات روزهم آنها کمتر از هر وقت ديگری پيدايشان ميشد. و ما اعلاميه ها را زديم. نقشه از پيش تعيين شده بود، و همه ميدانستند از کجا و چطور شروع کنند. و شروع کردند. محله ای که به عهده من و يکی از رفقای ديگر بود داشت به پايان ميرسيد. بيشتر کوچه ها را گشته بوديم و قرار بود بعد از اتمام، فوری از شهر خارج شويم.
خسته از محله ای که به بيرون شهر ختم ميشد، گذشتيم. به مسجدی برخورديم. ميل ريختن آبی به دست و رو، گريبانمان را گرفت. داخل شديم و در آن عصر گرم يکی از روزهای اواخر فصل بهار، بعد از اينکه آبی به سر و صورت زديم، پاها را در حوض گذاشته و به پشت روی سمنت خنک در سايه مسجد دراز کشيديم. و خنکا را نفس کشيديم.
به آسمان نگريستيم و به آژير انديشيديم. و درست آنگاه که خستگی کار و مسرت پايان موفقيت آميز آن تسخيرمان ميکرد، جنب و جوشی غريب در کوچه از ورای درب مشبک مسجد نظرمان را جلب کرد، بناگاه ديديم نيروهای امنيتی مسلحی را که در کوچه ميگشتند. بناچار تا دير وقت در مسجد مانده و آنگاه که خنکای غروب، شهر را در آغوش کشيد، از آخرين خانه های شهر گذشته و به طرف روستا به راه افتاديم. از دور پست ديده بانی را ديديم که شلوغتر مينمود. و آنگاه تا چند روز متوالی در روستاهای اطراف و ميان مردم شهر، بحث پخش اعلاميه های سازمان بود. عليه جنگ و برای صلح.

افزودن نظر جدید