در تە و توی اندیشە سمبولیک

در حالی کە چشمانش را بە پرندە محبوس خود دوختە است و با دست در تلاش است پرواز سریع و کوتاهش را در فضای محدود قفس تعقیب کند، جملات سمبولیک همیشگی فضای ذهنش را بە تلاطم درمی آورند، این کە "پایان شب سیە سفید است" و "زمستان بە پایان می رسد و بهار می شود". جملات سمبولیکی کە چنین می رسانند کە گویا روز سفید بعد از پایان شب سیە، و بهار بعد از پایان ایام زمستان برای همیشە خواهند ماند. دیگر این کە این جملات دوست دارند چنین بنمایند کە این دیگر یک معنای سمبولیک نیست، بلکە یک حقیقت است، یک حقیقت مطلق. انسانها چقدر عجیب اند کە از معناهای سمبولیک، می خواهند حقیقت ها و واقعیت ها را بیرون بکشند، و یا این کە وجود آنها را برای همیشە اثبات کنند! آیا می شود از ارواح، سنگها را بیرون کشید؟

او می اندیشد کە توان و ظرفیت این جملات سمبولیک در تاثیرگذاریشان بر روی اذهان چقدر بالاست. این کە آدمی بە محض شنیدنشان، بویژە آنگاە کە در شرایط نامناسب و نامطلوبی قرارگرفتە است، در رویای برونرفت از آن، چە خیالاتی کە یقەاش را نمی گیرد و شنیدن این جملات قصار چە نشاط هائی را کە نمی تواند با خود بە همراە داشتە باشد. آری نشاط و نشاط آوری، و او حالا می فهمد کە کل مسئلە شاید همین تاثیر روحی باشد و بس. آری، کل مسئلە تنها یک درخواست و حالت ذهنی است و بس!

اما چرا آدمی با همە ادعای عقلانیت خود، چنین تاثیراتی را می پذیرد؟ چرا آن را باور می کند و معتقد می شود کە یک بار برای همیشە روز می رسد، بهار می شود، و شب و زمستان دیگر تکرار نخواهند شد؟ مگر نە این کە معنای روز بە شب است و معنای بهار بە زمستان؟ مگر می شود بدون تاریکی و سرما، سفیدی و گرما را باور کرد و دید؟ آیا براستی می شود همە را با همین نشاط توضیح داد؟ آیا نمی شود چنین اندیشید کە حتی در صورت آمدن بهار و آمدن روز سفید، باز آدمی یک بار دیگر زمستان و شب را تجربە خواهد کرد (در اثر همین تکرار مداوم طبیعی) و این بار بر خلاف خواست خود بە یک خلا معنائی برسد، و بقول معروف این بار عذر از قباحت بدتر؟ آیا آدمی نمی داند کە همین طبیعت دوروبر ما، در یک چرخش سریع، معنای سمبولیک جملات سمبولیک ما را دود کردە و بە هوا می برد؟ آیا همین کە ما گاه دلمان هوای شب و زمستان را می کند و دوست داریم در چنین ایامی در پای بخاری گرم و مطبوع بنشینیم و در حالی کە کتابی در دست داریم بە آواز گرگها در دوردستها گوش فرابدهیم، خودبخود بە معنای پروسە نفی چنین معانی سمبولیکی نیست کە از درون ما برمی خیزد؟ آیا ما هیچ وقت بە رویاهائی اندیشیدەایم کە لازمەاش حضور شب و حضور زمستان است؟

ولی شاید ما بد، آن هم خیلی بد در شرایطی گیر کردەایم و یا بە شرایطی خوگرفتەایم کە ما را بە این چنین اندیشیدن و اندیشگی خو دادەاست. و من،... من گاهی و شاید بسیار اوقات از این بابت بسیار متاسفم.

این تاسف مرا بسوی تاریخ می کشاند. تاریخ تکرار شاید یک درد. و آنگاە کە دردی بە درازای زمان تکرار می شود، ما چقدر عاشق تعابیر سمبولیک می شویم و همین سمبولیسم بنوبە خود چقدر ما را خام، احساسی و کودکانە بار می آورد. کودکانی بزرگسال با رویاهائی متوجە سالهای بسیار بعد. کسی کە تنها در رویاهای سالهای بسیار بعد می زید، چقدر حالا مردە است و چقدر در آیندە باز مردەتر!

اما تمامی این نتایج بکر اندیشیدن باعث نمی شود او از اندیشیدن حول جملات سمبولیک طفرە رود. زیرا کە او اساساً معتقد است کە وجود ما سمبولیک شدەاست. از وجود همان بیرون تراود کە در اوست. نمی شود چیز دیگر از چیزی بیرون کشید کە آن چیز آن چیز نیست. او حیران می ماند از سترونی اندیشیدن خود، از این همە جملات قصار فلسفەگون کە کمتر بە جائی ملموس ختم می شوند.

ختم شدن؟ آهان! حالا متوجە می شود. جملات سمبولیکی همیشە در پی ختم چیزی اند، در پی نقطە پایان گذاشتن بر چیز، دورە یا پدیدەای. چنین فرض می کنند کە می شود. البتە واقعا هم می شود. مگر نە اینکە آن درد او، حالا در بسیاری جاهای دیگر پیدا نمی شود، و برای همیشە کولەبارش را جمع کردە است و رفتەاست؟ آری، پس می شود و امکان پذیر است،... اما براستی می شود؟ این سئوال، مغزش را از درون می خورد. اگر می شود، پس چرا تا حالا نشدە است؟ اگر تا حالا نشدە است آیا در واقع معنایش این نیست کە دیگر نمی شود؟ آخر پیش او، هر روندی یک تاریخ مخصوص بخود را دارد و از آن تاریخ کە بگذرد دیگر امکان عبور و شدن برای همیشە گذشتە است. پیش او پدیدەها بمانند معنایشان، ماندن اند و بس. یعنی این کە اگر معنایشان بماند پس در واقع هستند. اگرچە نە برای همیشە، اما برای لااقل زمانهای شاید بسیار دیگری. آخر اگر چیزی کە مال دورانهای قبل است بتواند در این دوران هم وجود داشتە باشد، کم کم در عمل به آن عادت می شود و مردم چنین فکر می کنند کە باید چنین باشد، برای همیشە.

آە مردم!

احتمالا همە بحث بر سر همین واژە مردم باشد. حتی جملات سمبولیک عنوان شدە هم. این در حالی است کە همە فرهنگ شناسان آنگاە کە بحث بر سر چنین جملاتی است، می گویند اینها فولکلوراند، متعلق بە زمانهای خیلی وقت پیش. کسی نمی داند کی آنها را ساختە است و بنابراین از میان خود مردم آمدەاند، از اعماق،... خود مردم نویسندە آن اند،... اما،... اما همین مردم هم...، بگذریم!

او خیلی سریع این فکر مردم را رها می کند. زیرا کە خیلی وقتها خیلی ها خیلی چیزها می گویند بدون این کە بە آن واقعا اعتقاد و اعتماد داشتە باشند، کە این هم بخشی از کلتور است و شاید همین بخش است کە مورد فراموشی فرهنگ شناسان عزیز ما قرارگرفتە است. اما یک جملە سمبولیک در مورد همین مردم،... آهان،... آها صبر کنید! حالا یادم می آید،... "از زبان مر..."،... همین جا بود، درست سر زبانم بود،... یک دقیقە،... آه از این حافظە لعنتی من،... آە!

اما علیرغم همە این مسائل او سمبولیسم را دوست دارد، عاشق آن است، برایش می میرد. زیرا معقتد است کە همین سمبولیسم است کە شیرازە زندگی را در درون خود دارد. درست مانند عرق درست کردن کە باید چندین و چندین کیلو میوە بیچارە را چزوند تا چند قطرەای از آن بعنوان عصارە گرفت. این عین سمبولیسم است، عرق را می گویم. برای همین هم هست آنانی کە عرق می خورند و مست می کنند یک جور دیگری می شوند. انگاری بە کنە وجود پی بردەباشند بدون آن کە بتوانند از آن کلمەای بە میان آورند. صامت صامت می شوند. یا شاید غوغائی غوغائی، اما باز بدون جملەای جملە مانند. کلمات و جملات در مغزشان غوغا می کنند بدون هیچ فورانی؛ گاهی قطرەای از جائی، از درزی یا سوراخی کە خود آنها هم متوجەاش نیستند؛ بیرون می زند، شتابان و سنگین! و این همان سمبولیسم است.

ولی او می گوید بگذار بە همان جملات اول بالا برگردیم، بە روز و بە بهار. روزی کە در آن می شود بدون سایە همە چیز را دید و... اما واقعاً می شود بدون سایە همە چیزها را دید؟ بە دوردستها در روز فکر کنید، بە آنجائی کە بسیاری از اشیا و مناظر در مە و در غبار بە سایە تبدیل می شوند، و خود این غبار هم بخشی از واقعیت روز است. یا بە بهار. آیا می دانیم کە آب زلال آن، همان برف سرد ذوب شدە است در شریان جویبارانش؟ و ما از چیزی لذت می بریم کە از همان جائی می آید کە ما ازش متنفریم؟

این همان پارادوکس و تضاد معنائی سمبولیسم است و شاید خود زندگی،... آری زندگی. برای همین هم هست کە من بە این اعتقاد آوردەام کە می شود بە بهار و بە روز معتقد بود بدون این کە بە آمدن واقعیشان ایمان داشت، یا این کە بە ماندن زمستان و شب معتقد بود بدون این کە بە ماندن واقعیشان اعتقاد داشت. درست اینجاست کە من بە جناح مقابل سمبولیسم می پیوندم، زیرا کە سمبولیسم نصف دیگر واقعیت یا حقیقت را در نظر نمی گیرد. آری، سمبولیسم خیلی یکجانبە است، همیشە بخشی از آن را در نظر دارد و برای همین هم هست کە نە واقعا روز می شود و نە واقعاً بهار می آید.

اما چیزی کە بە نظر او مضحک است این است کە او دوست دارد روز بشود، بهار بیاید و در یک روز بهاری بە صحرا برود و سرود 'پاییز آمد' را سر دهد. فکر کنید بە سرود پاییز در میان بهار. عجیب است، او همیشە عاشق این سرود بودە، چیزی در این نغمە هست کە علیرغم ایمانش بە زندگی، بسیار غم انگیز است. شاید همین قدرت آن باشد، زیرا کە زندگی در عین قدرت و سرزندگی اش، در خود چیزی غمگین است. اگر باور نمی کنید در یک روز پاییزی بە میان لابلای درختان بروید و بە طبیعت خیرە شوید. حتی در خود بهار هم، در خود یک روز بهاری. آری، تنها بروید و بە سکوت طبیعت در عین نوای پرندگان گوش فرادهید. می شنوید؟... می بینید؟ آنجاست، سرود رفتن و پیویستن را می گویم.

من یک بار به او گفتم کە می شود با سالها و با زمان مشکل سمبولیسم را حل کرد. این کە زمان را تقسیم کنیم و مثلا بە حقیقت گفتەهای سمبولیک تنها در یک مقطع زمانی باور داشتە باشیم، مثلا بهار را فقط در بهار و روز را فقط در روز. اما او خندید و گفت تو هنوز می خواهی خودت را فریب بدهی، تو هنوز سمبولیسم را درک نکردەای. گاهی وقتها فکر می کنم کە او راست می گوید. شاید سمبولیسم را باید در یک چشم انداز عمومی و کلی شکست داد و نە در یک دیدگاە خرد و در یک مشت جاگرفتە.

اما او مسئلە سالها را علیرغم این کە با گفتە من، یعنی با گفتە مشخص من، مخالفت داشت، جدی گرفت و گفت کە عجیب این است کە سمبولیسم از دل همین سالها بیرون می آید، یعنی از دل تجربە، خون دل خوردن و روح را بر سنگ زیر گذر زمان فشردن، اما باز تسلیم تفکر غیر منطقی خود می شود.

***

او در حالی کە از تعقیب پرواز پرندە در قفس با انگشتانش خستە شدە است، ناگهان بە این نتیجە می رسد (و این را در تە فکر خود بە تأثیرات جانبی سمبولیسم نسبت می دهد) کە شاید واقعا معناهای سمبولیکی هستند کە از واقعییات بیرون کشیدە می شوند و نە برعکس.

دست می کشد، قفس را بە کنار پنجرە می آورد کە رو بە یک روز روشن بهاری در یک بهار بعد از زمستان، باز است. در قفس را باز می کند و می رود.

می گوید شاید پرندە نیز در این لحظە همانند او بە این نتیجە رسیدە باشد کە احتمالا معناهای سمبولیکی از واقعییات بیرون کشیدە می شوند، نە برعکس. زیرا کە سمبولیسم بهرحال این فرصت و این مجال را هم می دهد،... بهرحال!

بگذار اگر آن روز و آن بهار هم اگر هم نماند، اما باز بیاید،... بگذار بیاید!

افزودن نظر جدید