تبدیل اپوزیسیون دولت بە اپوزیسیون مردم!

انتخابات اخیر کە در طی آن روحانی دوبارە بە ریاست جمهوری ایران رسید، نە تنها از جنبە بە عقب راندن اصولگرایان در ایران و تشدید بحران در صفوف آنان ( کە بعضی ها حتی روند حذفشان در سیاست کشور را بعلت تحجرشان پیش بینی می کنند)، بلکە از جنبە نوع برخورد اپوزیسیون تحریمی کە کار را بە توهین بە مردم، یعنی بە شرکت کنندگان در انتخابات رسانیدند، خود انتخاباتی قابل توجە بود کە آن را از انتخابات ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی در دورەهای پیشین جدا می کند.

در این مطلب ما از تاثیرات این انتخابات و نتیجە آن بر اصولگرایان کشور می گذریم و توجە را بر اپوزیسیون تحریمی متمرکز می کنیم، و در این بخش هم نە بر نقد سیاست متخذە تحریم از جانب آنان، بلکە بر نوع واکنش آنان هم در جریان برگزاری انتخابات و هم بعد از آن می پردازیم.

واقعیت این است کە رادیکالیستهای سیاسی از هر نوع آن معمولا از لحاظ روانشناسی و نوع ارائە تفکر و برنامە سیاسی خود بسیار با اعتماد بە نفس ظاهر می شوند، و این بدان منجر می شود کە در وهلە اول در انظار عمومی چنان بە نظر برسند کە گویا نیروی اصلی و پیش برندە روند رویدادها هستند و آنان اند کە نتایج را از قبل تشخیص دادە و حتی بنوعی هم تعیین می کنند. اصرار بر مشکلات عدیدە جامعە و طرح شعارهای رادیکال و جذابیت آن برای خودشان، ظاهرا آنان را بلافاصلە بە این نتیجە می رساند کە چون آنان بر مشکلات اساسی انگشت گذاشتەاند و عامل آن را نیز کشف کردەاند و آن را در پیشگاە مردم هم معرفی کردەاند، پس مردم بە حسن همین امر بە فراخوان آنان جواب می دهند و روند مبارزە بە مسیری می رود کە آنان پیش بینی کردەاند. در واقع آنان قدرت خود را از احساس و برخورد اخلاقی خود استخراج می کنند.

اما تجربە نشان دادە است کە میان مشکلات و عمل سیاسی مردم الزاما رابطە مستقیم وجود ندارد و بە صرف اشارە بە مشکلات و معرفی عامل یا عوامل آن نمی توان بە جذب تودەها پرداخت. در واقع عمل جذب مردم در مسیر بسیج سیاسی یک روند پیچیدە است کە تنها از طرح گرفتاری ها و معرفی عامل آن گذر نمی کند، بلکە همزمان تابع شرایط سیاسی روز، نوع آرایش نیروهای درون حاکمیت، شرایط منطقەای و بین المللی و نیز روانشناسی تودەای نیز هست. همچنین میزان حضور اپوزیسیون و حدود و ثغور تاثیرات آن بر شرایط و اذهان عمومی نیز یکی دیگر از فاکتورهای مهم تعیین کنندە در امر رفتارشناسی مردم است. در واقع تمامی این عوامل است کە باهم و همراە هم می توانند مسیر سیاسی در یک جامعە را در مورد حادثە خاصی تعیین کنند.

اما چنانکە اشارە شد بعضی از نیروهای رادیکال در کشور ما بی توجە بە تمامی مسائل مطرح شدە، بیشتر از زاویە طرح مشکلات و معرفی عامل آن برای تعیین سیاست روز استفادە می کنند و بدون هیچ نگاە عمیق بر جنبەهای دیگر مسئلە، بە سیاست گذاری در مورد خاصی (مثلا مسئلە انتخابات) می پردازند. و درست آنگاە کە عکس العمل مناسبی جهت فراخوانهای خود از جانب مردم و جامعە دریافت نمی کنند، معمولا دچار بحران در اندیشە و رفتار خود می شوند و یا دست بە توجیە مسئلە می زنند و دوبارە با قرارگرفتن در پشت تئوریهای خود (کە البتە همین تئوری ها خودبخود و بدون ارتباط کنکرت با جامعە و شرایط مشخص درست اند)، سعی در توجیە عمل ناموفق سیاسی خود می نمایند.

ولی در انتخابات اخیر ما شاهد آن بودیم کە مسئلە از این جنبە فراتر رفت و شاهد نوعی رفتار از جانب همین نیروهای رادیکال، حال از هر طیف آن، بودیم کە بە اسم مردم بە مصاف همان مردم رفتند و حتی بە توهین نیز دست یازیدند. البتە این رفتار در اعلامیەها و بیانیەهای رسمی بروز نیافتند، بلکە بیشتر در شبکەهای اجتماعی از طرف هواداران و اعضای آنان پی گرفتە شد.

اما چرا چنین شد؟ چرا افرادی کە بە نام مردم بە مواضع خود مشروعیت می دادند، این چنین بە تحقیرکنندگان مردم تبدیل شدند؟ بی گمان چنانکە گفتە شد باید بخش مهمی از روانشناسی این نوع برخورد را بە نوع خود رادیکالیسمی ارجاع داد کە این دوستان حاملش هستند. رادیکالیسم آنان یک رادیکالیسم کتابی و ایدەئولوژیکی است کە بیشتر، مبانی در مکاتب فکری مطرح شدە از جانب آنان دارد تا یک رادیکالیسم مرتبط با شرایط مشخص روز. این نوع رادیکالیسم مانند ایدەئولوژی همان سیستمی کە آنان ادعای مبارزە با آن را دارند، مدعی هدایت و روشنگری مردم است و همیشە برخوردی از بالا با مردم دارد، این نوع رادیکالیسم مردم را معمولا بی سواد و بی شکل توصیف می کند و مسیر درست مبارزاتی آنان را تنها در حضور خود و پذیرش خود از جانب مردم می بیند. برای او، روشهای دیگر اساسا نمی توانند وجود داشتە باشند و اگر هم وجود داشتە باشند، تقلبی و غیر اصیل هستند. و درست همین روانشناسی است کە در هنگامە شکست ها از یک زاویە روشنگرانە و نە سیاسی بە برخورد غیرەمنتظرە مردم برخورد می کند و بە تحقیر آن می پردازد. در حقیقت، سیاسی رادیکال ما این بار نە بعنوان یک سیاسی بلکە بعنوان یک روشنگر ظاهر می شود. و چنانکە می دانیم معمولا روشنگران برخلاف سیاسیون بە روحیات مردم وقعی نمی نهند، زیرا آنان اساسا در پی جمع کردن رای و یا جذب هوادار برای خود نیستند. روشنگران بر خلاف سیاسیون تنها بە اندیشە و واقعییاتی متعهدند کە در یک پروسە خوداندیشگی بدان رسیدەاند و بس، اما برای سیاسیون چگونگی تماس با مردم برایشان از اهمیت خاصی برخوردار است. در واقع چنین سیاسیونی در چنین مواقعی از اپوزیسیون رژیم بە اپوزیسیون مردم تغییر ماهیت می دهند! و این در خود نقض غرض است.

یک علت دیگر چنین وضعیتی، ماندن در یک نگرش سیاە ـ سفیدی است کە معمولا مختص دوران مدرنیسم و نە پست مدرنیسم است. چنانکە می دانیم در دنیای مدرنیسم کە دنیای ایدەئولوژیها و روایتهای بزرگ است، صحنە بە دو قسمت آشتی ناپذیر و کاملا تقسیم شدە کە هیچگونە قرابتی با هم ندارند تقسیم شدەاست. اما در دنیای پست مدرنیستی علیرغم باقی ماندن روایتهای بزرگ، اما صحنە کاملا و در خطوط برجستە بە دو جبهە کلان تقسیم نشدە است، بلکە در هر دو طرف مشابهت ها، نیروها و گرایشهائی وجود دارند کە صحنە را پیچیدەتر می کنند و بنابراین نمی شود بر اساس همان تئوریها و مواضع مدرنیستی بە پیشواز مسائل رفت. در واقع بر بستر یک دنیا و گرایش پست مدرنیستی، ما شاهد آن هستیم کە رفتارهای سیاسی دگرگونەای از مردم سر می زند کە تمام معیارهای ذهنی قبل را درهم فرو می ریزد و بسیاری را متعجب می کند. و در ایران درست ما شاهد چنین پدیدەای هستیم. شاید منتقدان بگویند کە جامعە ما کە فعلا حتی کاملا بە مدرنیسم نیز فرانروئیدە است چگونە از خود تجلیات پست مدرنیستی بروز می دهد؟ باید گفت کە مسیر پیشروی جوامع خطی نیست و نباید برای ظهور پست مدرنیسم ابتدا منتظر ظهور مدرنیسم بود. خود همین شکستن روایت بزرگ در درون نظام جمهوری اسلامی و گرویدن بخش مهمی از آن بە روایتی دیگر، یعنی پیدایش روایتهای کوچکتر در درون خود نظام، کە مدارگریزند، نشانگر تاثیرات فرهنگی و روانی پست مدرنیسم بر جامعە ما است کە اتفاقا تعیین کنندە رفتار انتخاباتی مردم نیز در مقاطع انتخاباتی شدە است. واقعیت این است کە باید دیدگاە سیاە ـ سفیدی دهە شصت را رها کرد و جور دیگری نگریست. مغزها را باید ترکانید و آنها را از نو بازسازی کرد، برای اینکە بتوان بە کنە و ماهیت شرایط موجود در کشور پی برد.

هوبز زمانی در توجیە تئوری قرارداد اجتماعی خود معتقد بود کە انسانها برای گریز از شرایط طبیعی کە در آن انسانها همە گرگ همدیگرند، با هم عهد می بندند بە شرط تامین امنیت خود توسط فردی مستبد از بخش مهمی از آزادی خود دست بشویند. پیش او امنیت انسانها علت اساسی تشکیل جامعە سیاسی و فرار از شرایط طبیعی بود. البتە نمی شود شرایط ایران و منطقە را کاملا با این تئوری سنجید، اما این تئوری توجە ما را بە یک مورد جلب می کند، کە آن هم همانا شرایط بد منطقە و جهان است کە در آن همە بە گرگ هم تبدیل شدەاند، و بی گمان در چنین شرایطی مردم بە حداقل آزادی خود تن می دهند تنها بدان شرط کە امنیت آنان از بین نرود. دوستان رادیکال ما بە چنین شرایطی کە در کشور وجود دارد و بطور اساسی تعیین کنندە نوع روانشناسی سیاسی تودەای است توجهی نشان نمی دهند. و این درست یک علت دیگر حضور بخش مهمی از مردم در پای صندوقهائی رای هستند کە نە تنها در شرایط دمکراتیک برگزار نمی شود بلکە بنوعی و در مرحلە معرفی نامزدها مهندسی شدە هم هست.

زیرنویس:

ـ رادیکالیسم، چهرە اصلی هر نوع نیروی چپ و تحول خواهی در جامعە است. بنابراین نقد نوع رادیکالیسمی کە در این مقالە بدان اشارە شدە است بە معنی نفی رادیکالیسم در مبانی خود نیست، آنقدر کە نقد خوانش خاصی از رادیکالیسم است کە نمی تواند با شرایط مشخص روز رابطە برقرار کند. در واقع این نوع رادیکالیسم تنها در حرف رادیکالیسم است و نمی تواند در صحنە سیاسی، مابەازای عملی و سیاسی داشتە باشد.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

نويسنده عزيز، اين نوشته از يك دست ميدهد كه از دست ديگر بگيرد، نوعي محافظه كاري در چارچوب همان چيزيكه ظاهرا در اين نوشته ادعاي نقد ان يا افشاي ان وجود دارد. بخصوص از جمله شروع شده با " هابس"- اخرين پاراگراف، اين وضعيت به روشني ديده ميشود.
براي پرهيز از اين بلبشوهاي اينتگراليستي قروني - نا متحد ابدي كه ايران يا امپراتوري و شاهنشاهي ناميده شده است، و كوروش در هخامنشيان نيز به وحدت رساند و در آمدن اسكندر فاجعه بار فروريخت و تخت جمشيد را براي ما جاي گذاشته است، و حكومت مؤبدان نيز چاره كار نشد، و أعراب تيسفون را برايمان باقي گذاشتند- بايد اين دستگاههاي ذهني دوران بحران پاياني عهد باستان تحت عناويني مانند " مدرنيسم" و پس و پيش ان را كه تنها اعتبار لحظه رواني گوينده و صاحب كرسي من دراوردي دانشگاهي را دارند، دور ريخت، اسمها و عناوين اشخاص را بكناري ريخت، و با تمام دانش و تجربه بشر و با استناد به سنت و سابقه سرگذشتش بعنوان حقيقت مطلق ( چون وقوع يافته است پس قطعي است و تنها حقيقت)، يكسره به پرداختن به خود واقعيت مراجعه كرد. اين مفاهيم جز سردگمي خود را به ديگران منتقل كردن، جدا بدرد هيچ إدراك و فهميدگي نميخورند. بقول نويسنده، "پس مدرنيسم" امده است كه از روايتهاي بزرگ پرهيز كند، اما خود بر همان منبر، همان موعظه فراگيري و تنها درست بودن را، بيان ميكند، منتها با چاشني يي از شكاكيت و ترديد.
در انديشه و يا در واقع هم منشاء و هم ناشي از شعور مندي و انديشه گري، چيزي وحود دارد كه " انتزاع" ناميده ميشود كه سطوح مختلف دارد. مثلا براي روشن شدن، اديان يكتا خدا، در بالاترين ( كه اسماني يا متا فيزيك ناميده ميشود) سطح انتزاع ( چشمپوشي از تمام افتراقات)، به مفهومي اعلا دست مييابند. در فلسفه، هگل چنين كاري را ميكند، و به مفهوم اعلا در تحقق خود در هستي و هستي بشر، دست مييابد.
در همين انتخابات، "جمنا" نامي، از انتزاع بمعني چشمپوشي از افتراقات در سطحي معين ( كه حفظ نظام اسلامي مينامند)، به كانديد اصلح خود دست پيدا ميكنند، يعني نه حركت از او بلكه تعريفي در سطحي از انتزاع كه اشاره شد، و بعد پيدا كردن مصداق و هم ذات ناميدن انها بعنوان اصلح. همين اتفاق با اقاي روحاني نيز افتاده است، منتها سوْال اينستكه ايا از مصداق به انتزاع رفته اند و يا از انتزاع به مصداق. اما يك چيز قطعي است كه نقطه انتزاع اعلا، براي هردو يكيست. و اينهم نه خطا و نه كلاهبرداري است ( برغم اظهاراتي كه شما به درستي در بخشي به انها نقد وارد كرده ايد)، بلكه تمام انتخاباتها چنين هستند، بايد در چارچوب اقتدار موجود عمل كنند. هيچوقت هيچ نظام عاقلي رييس جمهور اش را از يك نظام ديگر نمياورد، بهمين دليل، عاقل يعني متعلق به خود نظام مستقر( حتا اگر هردو يكساعت نيز دوام بياوردند). توجه كنيد به كار برد دو واژه در ايران و گروههاي سياسي مدعي صدارت و حاكميت، " مردم" و " عقل و عقل گرايي". هردو خودشان هستند، گويي صندلي و فرد و هدف در اينتگراليسمي ابدي وجود داشته باشند. ايرانيان وقتي به جنگ ميرفتند، دربار را عينا با خود ساخته و ميبردند، چرا؟
جون تخت و دربار كوروش را شاهنشاه ميكرد، و نه كوروش تخت و دربار را شاهنشاه- همان اينتگراليسم كه مانع شكلگيري قروني انديشه شده است. وحدت در خيال و توهم، نه فقط، بلكه " بودن" در خيال و توهم. باز هم در همين انتخابات و كليه فعاليتهاي سياسي، از جمله انچه مورد اشاره شما در اين نوشته ميباشد. ما متخصص ماركس و هابس، و هگل و خلاصه الا اخر داريم، اسكولاستيسيسمي بسيار بدوي، كه در ان افراد بدنبال خود و تعابير و منافعشان، و دايما اين اجساد را هي زير رو ميكنند، نه لاي وقايع دورانهايشان، و زماني كه زنده و تاثير كذار بوده اند، بلكه لاي ورق كتابها. از كتابها خروس جنكي براي سرگرمي ساخته اند.
ايران در حال "شدن" است و نه هنوز اصلا " شده". بهمين دليل مقايسه با كشورها و واقعيت هاي " شده" - قديم و جديد، أرماني يا غيره- يعني كتابها، خطاست. امروزه در عصر گامپيو تَر و سخت افزار و نرم افزار و روبات و شعور مصنوعي، بايد " سيستم عاملي" را فراهم اورد كه تمام " اپليكيشن" ها( كاربرد ها) را در خود باز كند، يا بفارسي بگوييم، تمام كاربردها را در خود ميسر كند. تنها كسي كه اين " سيستم عامل" را دارد يا ميتوان از او استنتاج كرد، هگل است. منتها نه قصابي شده به شكل خوانندگان اش، و گم شدن خود هكل او لاي دست و پاي هگل شناسان از هر كوچه و خيابان و بن بستگي، پس ميليونها هگل براي هر شرايط و فصلي، و فردي، و حتا لحظه و حالي. چون هكل هم عارف است، هم ديندار، و هم انديشه گر مفهومي دستگاهي. پس براي فراخور حالات مختلف كاربرد دارد- بهمين دليل در او مضمون و شيوه، در نوع خاص هستي شناسي اش، در امتزاج و جدايي ناپذيري، وجود دارند. كه او را بسيار پيچيده كرده اند، و پس درك را بسيار مشگل.

مدتها قبل مصاحبه يي را ميديدم كه اقاي حسين دهباشي با اقاي زيبا كلام انجام ميداد. گذشته از جوانب ريز و درشت اين مصاحبه، در جايي اقاي زيبا كلام نقل ميكند كه به انگليس براي ادامه تحصيل ميرود ( جزيئات را ميتوانيد در "يوتيوب" ببينيد)، در ادامه و تعريف و تجربيات خود، در جايي ميگويد كه در اين سفر متوجه شده است كه در ايران همه چيز " دروغ" بوده است، تمام آنچه روشنفكر و غيره گفته و نوشته اند. اين گفته در ميان روند گردش بحث و سوْال و جوابها، ناگهان توجه من را به موضوعي كهنه جلب كرد. حول اين سوْال كه شخصي كه در گذشته، خود در بسياري ريز و درشتهاي حتا نظامي امنيتي حضور فعال داشته است، به توصيه و يا غير سايرين و يا باصطلاح معمول " بزرگان"، ايشان به انگليس براي ادامه تحصيل ميرود. در اين سفر، ايشان متوجه ميشود كه هرچه گفته و شده آست ( بنام انقلاب و وقايع اش)، همه يكسره دروغ بوده اند.
خوب براي من كه حساسيت بسياري و هم نيم قرن در خارج از ايران و دانستن پنج زبان، راجع به نقش زبان و فرهنگ و پيشينه سرگذشتي، داشتم فورا اين سوْال مطرح شد كه ايشان در ازادي كامل در حال گفتن چنين چيزيست، انهم بعنوان " تاريخ شفاهي"، چگونه چنين چيزي امكان پذير ميشود.
او درست ميگويد، واقعيت غلط است، و يا دلايلي ديگر وجود دارند. من كلا أهل "تئوري توطئه" از هيچ قبيل نيستم. بنابراين سوْال بايد به پاسخي دست ميافت كه قابل قبول واقع شود. بالاخره، پاسخ كجاست، ايشان چه اتفاقي برايش افتاده است، ظاهرا بعنوان دانشجوي دكترا، كه به اين جمعبندي يا استنتاج رسيده است.
پاسخ من اين بود كه ايشان براي تخستين بار- برغم تمام تجربيات تحصيلي و سياسي و غيره كه اشاره شد- با انديشه مفهومي و دستگاهي روبرو شده است، در مقابل نبود انديشه در ايران قروني تا همين امروز، و بنابراين زبان صوتي و روابط نيت پايه فردي و جمعي، اين زبان مفهومي و دستگاهي مفهومي, عملا ايشان را قانع كرده است كه در يك سر دروغ گويان، و در سرد ديگر٫راست گويان قرار دارند. و اينگونه جمعبندي، براي ايشان به اين دليل امكانپذير بوده است كه زبان صوتي و نيتي، اصولا چنين است چون به واقعيت عيني ( قابل حس با پنج حس شناخته شده، و نه فقط بينايي بعكس درك خطا و رايج در ايرانيان)، اعتقاد ندارد، يعني هستي تنها در ذهن فرد وجود دارد، و بنابراين براي هرفرد و هر لحظه و حالت و " حال"، يك دانه يكتايي بنام واقعيت وجود دارد. خوب انديشه مفهومي و دستگاهي اين واقعيت نا موجود بيروني را، منظم تَر بيان ميكند، پس ما غلط هستيم، و انها درست هستند.
حال اين وضعيت را كه در باره إستاد يك دانشگاه كه امكانات سفر و تحصيل در انگلستان را نيز دارد، كه شرح داده شد و از سوي خود ايشان ( در يوتيوب)، بگيريد و عواقب برخورد ما ايرانيان نيتي صوتي و غير انديشگي را با دنياي صنعتي و مفاهيم و دستگاههاي مفهومي اش، را پيش بيني كنيد.
اين تقابل نخستين تأثيراش همان است كه ايشان مطرح كرده است، ولي حال ايشان به إيران باز ميگردد، و اين جمعبندي را در كلاس درس و امور اجتماعي با خلوص نيت مطرح كرده و بكار ميبرد. حاصل إبهامي و شكاكيتي فراگير خواهد بود. منتها در چنين فضائي، تعابير تا جاهاي خطرناك نيز ميتوانند بروند. من كه زبانم ديگر نه صوتي است و نه نيتي، اما ايراني هستم و اين وقايع را از نزديك دنبال كرده ام، يك برداشت خواهم داشت، و سايرين أطراف خود ايشان، برداشتي ديگر، خواهند داشت. ايشان دروغ نميگويد، عين حقيقت اتفاق افتاده را ميگويد، اما ايشان بزرگتري دروغ را تازه الان بعد از سفر تحصيلي به انگليس، دارد ميگويد. من از ايشان عذر ميخواهم، البته همان موقع نيز اين نظر را نوشته ام. در اينجا ايشان موضوع بحث نيست، بلكه تجربه بسيار گوياي ايشان است كه موضوع بحث است. بيك كلام، يك زبان صوتي و فردي نيتي در مقابل يك زبان مفهومي و دستگاهي، قرار گيرد چه ميشود؟ و وقتي اين دوگانگي در يك فرد و صاحب شغل و مقامي مهم و بالا، اتفاق ميافتد، حاصل چيست. هسته غربزدگي ال احمد، و بسياري، كشمكش ها و حتا دستگيري و حبس و اعدامها، مهاجرتهاي بيهوده، از اين دوگانگي، درك اعتراضي و بهانه گيرانه از سياست- و فاجعه بار در خانمها در زندگي زناشويي- و زندكي اجتماعي، ناشي از خواندن و ديدن فيلم هاي با زبان و فرهنگ مفهومي و دستگاهي، بدر حاليكه بيننده زبان اش صوتي و فرهنگ اش، نيتي ميباشد. تحصيل كرده تا، بمرور از هم ميپاشند، انچه خوانده اند مفهومي دستكاهي هستند، اما روابط خانوادگي و كاري و اجتماعي، صوتي نيتي هستند. منشاء بسياري از اختلالات رواني.