ازکجا بدانم فردا را!


جایی که نباید باشم
این گونه گردن بر تقدیر خویش 
سپرده ام
روزی چند بار می ایم
از میان این همه هیاهوی همیشه
و پیج و خم راه و ...آهن
می گذرم،
که  روزخسته  راتمام کنم
به امید فردا ،
که هنوز نیامده _
اما من هر روز انتظارش را
با فریادی ازقعر وجودم
رو به _آزادی _می کشم

چه انتظار بیهوده ای بود
  ان جُفتِ قناری درقفسِ کنج خانه
که بلغور بر دهانهای
جوجه هایشان می گذاشتند
با چشمانی خیره 
اما بی قرار،
باز ناباورانه 
به نظارهِ مرگِ فجیعی از بلوغ درراه
نشستند

و این فکر مرموزِ مداوم
که  مدتی  سمج و چسبنده 
به گوشه ذهنم چسبیده
دربیابانی خشک و برهوت
باز فریادم را به نسیم بسپارم
قلبم را به دست  بگیرم
و غبار عمری از یاد گذشته را
از تنم وا کنم
که حرامم باد اگر_
درغیاب عدالتِ گم شده
بیاسایم

از کنار زندگی که می گذرم
باز به خود می گویم
چگونه زندگی کردن را
پیشتر از_ زندگی _آموختم 
از شقایق در شیارهای زمین
زخمی وخسته ،
که چگونه روی پای خود رفتن را
آموخته باشم .
اما هماره در قلبم
دردی بر درد ...
فرو می نشیند
که این رویای فردا
به بار بنشیند

بخش: 

افزودن نظر جدید