بحران مهاجرت: مهاجرت و طلاق

 

زنان نیمی از جمعیت مهاجر یعنی۸۰۰درصد مهاجران جهان را در بر می گیرند.این آمار زنانی را که به صورت دائم یا برای مدتی طولانی در خارج از کشور ساکن بوده اند،  کسانی که برای مدتی کوتاه ومتناسب با قراردادهای کارگری (اقامت کاری) در آنجا به سر برده اند، آن دسته از زنانی را که به منظور پیوستن به همسر و بستگان شان اقدام به مهاجرت کرده اند و نیز آنانی که به دلیل جنگ و آشوب و درگیری از کشور جلای وطن کرده اند را شامل می شود.

اگرچه زنان نیز مانند مردان به دلائل مختلفی از جمله دلايل سیاسی،  وجود جنگ و یا فرار از فقر و گرسنگی (اقتصادی) مهاجرت می کنند. اما بسیاری از زنان مهاجر هم ازنظر اقتصادی وابسته به مردان هستند و هم قوانین مهاجرت،  اقامت آنان را به زندگی مردان منوط می سازد. زنانی که تحت عنوان«همسر»به مردی که ساکن یکی از کشورهای اتحادیهٔ اروپاست ملحق می شوند، «اجازهٔ اقامت اشان در صورت جدایی از شوهر لغو»می شود. بدین ترتیب خطر استثمار جنسی و اقتصادی آنان به نحو چشمگیری فزاینده می گردد و این زنان در معرض انواع و اقسام تعرضات قرار می گیرند.

به موجب آمار رسمی تعداد زنان مهاجر که در درون مرزهای کشورهای اتحادیهٔ اروپا به کارهای غیر قانونی اشتغال دارند۴۴درصد و آمار زنان بیکار۱۹درصد کل زنان مهاجر در این کشورهاست. بدین سیاق زنان مهاجر در درون خانواده به علت وابستگیِ اقامتی به مرد استثمار می شوند و در محیط کار از کمی دستمزد و شرایط نامناسب و دشوار کاری در رنج اند و در جامعه به عنوان«زن مهاجر»در مقابل سیاست ها و اعمال خشونت آمیز نژادپرستانه قرار دارند.

برخی از آنان نیز بدون همسران و گاه با کودکان خود به غرب مهاجرت می کنند و در جستجوی رویایی، با آینده ای ناروشن روبرو می شوند و نه تنها باید با زندگی دشوار در جامعهٔ جدید مبارزه کنند بلکه مسئولیت فرزندان خود را نیز به عهده دارند.این زنان نه از سوی جامعهٔ خود مورد حمایت قرار گرفته اند و نه در جامعهٔ غربی از حمایت و امنیت کافی برخوردار می شوند. اکثر این زنان از تحصیلات و توانایی های بسیاری بهره مند هستند. زنان در کشور دوم به دلیل رنگ پوست،  مذهب ، زبان دیگر،  عدم آشنایی با قوانینِ دفاع از حقوق زنان در کشور مهاجر پذیر به طور گسترده ای مورد سوء استفاده و به ویژه تحقیر جنسی و نژادی واقع می شوند.
 در این ارتباط و بر این اساس،  برای آنکه بتوان درک درستی از عوامل خروج زنان از ایران داشت.باید به کل تصویر زن در این جامعه (ایران) نگاه بیافکنیم.

سالهاست که بحث های اجتماعی و اخلاقی در خصوص«خانواده»در مهاجرت به اشکال گوناگون تیتر نشریه ها قرار گرفته و اکثریت به مبحث «فروپاشی اساس خانواده» در مهاجرت به غرب اشاره داشته اند و اینکه چگونه می توان از افزایش و گستردگی بیشتر این پدیده پیشگیری به عمل آورد.

برخی از نشریات در گزارش های خود می نویسند:«در غرب، کانون خانواده ها قربانی زندگی به سبک نوین شد و... و یا آمار طلاق و جدایی ها افزایش غیر قابل مقایسه با گذشته یافت ...»
 این جملات نه تنها پایه و اساس مباحث مدافعان اخلاقِ اجتماعیِ سنتی،  به ویژه«مدافعان وضعیت فعلی در داخل می باشند»،  بلکه در کانون توجه بسیاری از مهاجران نیز قرار دارد. آن هم مهاجرانی که اصولاً به دلیل«تعارض با سیستم اجتماعی ـ فرهنگی و ارزش های حاکم بر شرایط داخلی، میهن خود را ترک نموده اند».

بنابراین،  بخش بزرگی از روشنفکران و تحصیلکردگانی که در فعالیت های اجتماعی یا سیاسی و چه در آموزش های علمی و هنری خود برای رهایی از قیود کهن،  گاه به کوشش های توان فرسا دست می یازند. اغلب در این زمینهٔ مشخص «اسیر یک سویه نگری»شده و به آموخته ها و معیارهای پیشین خود بسنده کرده و به نتایج از پیش تعیین شده و کلی تن می دهند. این نتایج اغلب به محکوم کردن«سبک نوین»زندگی خانوادگی،  از بین رفتن پرده«شرم، عفاف، حیا و فروتنی»پرداخته و هزاران البته که در درجهٔ نخست زنان اند که در تیررس ضرب ها و محکومیت ها قرار می گیرند، یک سویه نگری چه در خصوص زنان و یا مردان قابل توجیه و درمان نیست. قدر متیقن و بی تردید بدون یک بررسی همه جانبه، نکته های اساسی از دیدها پنهان می‌ماند.

به هر روی مهاجرت، زندگی و روابط خانوادگی مهاجران را نیز همانند بسیاری از جنبه های دیگر تحت تاثیر قرار داده که به این اثرگذاری مهاجرت بر زندگی خانواده ها می پردازیم. اما پیش از بررسی این امر نگاهی به  تعریف خانواده می اندازیم.

خانواده چیست؟
 خانواده را کوچکترین بنیاد اجتماعی در جامعه نامیده اند، که بر اساس و پایهٔ یک توافق و علاقه متقابل یک زوج که از حیث جنسی متفاوتند تشکیل می گردد و با همیاری آنان،  جنبه های گوناگون تداوم زندگی اشان، از مسائل مالی و اقتصادی و رفاهی گرفته تا تولید نسل و رشد فکری و جسمانی و تربیتی پیش می رود از یک سو اخلاق حاکم بر جوامع گوناگون،  چارچوب ها و معیارهای تشکیل خانواده به شکل سنتی آن را تحت تأثیر قرار می دهد، از دیگر سو امروزه در جوامع پیشرفتهٔ صنعتی با اَشکال دیگری از زندگی خانوادگی روبرو می شویم. به عنوان نمونه،  خانواده های تک والد، هم زیستی بدون قرار داد رسمی (ازدواج)، خانواده های متشکل از دو دوستِ همجنس با فرزندانشان،  یا دوستان ساده و یا همجنسگرایان و... وجود این اَشکال، تغییر در برخورد اخلاقی و قانونی را ایجاب می کند و دیگر با اصطلاحات و مفاهیم پیشین نمی توان به توضیح و ایضاً بررسی روابط خانوادگی در این جوامع  پرداخت.

اما تصور بر این است که جامعهٔ مهاجران ایرانی از لفظ«خانواده»همواره مفهوم شناخته شدهٔ آن یعنی زن و مردی که با یکدیگر پیمان رسمی زناشویی بسته اند و احیاناً دارای فرزند یا فرزندانی هستند را در ذهن دارد. در چنین زمینه ای می توان به مسألهٔ شقاق و جدایی زوج‌های جوانِ مهاجرِایرانی در خارج از کشور پرداخت و ایضاً نخستین مطلبی که مورد توجه قرار می گیرد «تغییر ساختار رابطهٔ درونی خانواده در مهاجرت» است.

به موجب سنت‌های پا برجای مذهبی ایرانی، زن در واقع حاشیه نشین زندگی است. او از آغاز کودکی رنج کشیده و از حقوق و احترام و امکانات برابر با برادران خود محروم مانده است.
 وقتی سِمت مادری را کسب می کند ، نسبت به کودکش بی حق می ماند،  در خانه فشار مرد را که تکیه بر قوانین و سنن اخلاقی و اجتماعی داشته،  تحمل نموده و با نبود امکاناتِ برابر،  کوله باری از "بی‌ها" و کمبودها و ظلم ها را با خود دارد و باز همچون تماشاگری در حاشیه باقی مانده است.

و این در حالی است که در مهاجرت شرایط و اوضاع فردی و اجتماعی زن در جامعه به نحو دیگری رخ می نماید. زن در درجه نخست مجبور به کار و تحصیل است، در درجات پسین، به حقوق و اختیارات خود واقف گشته و آنها را به رسمیت می شناسد، و در عین دارا شدن اسقلال مالی و اقتصادی،  هنوز تکالیف داخل خانه را به عهده دارد و نبود خویشاوندان فشار زندگی را بر او افزون می سازد.

اگر چه نسل کنونی و دانشجوی ایرانی در مهاجرت به زندگی با شرایط و سیستم جدیدِ محیط مأنوس شده اند، اما هستند خانواده هایی که در میان آنان تقسیم کار و انتظارات به نحوه و شکل سنتی عمل شده و به ویژه مردان خانواده تلاش دارند تا حفظ آن روش را، با حفظ هویت و فرهنگ «ملی» مترادف جلوه دهند.
 اساساً در کمتر جایی از دنیای متمدن زنان از قید این مسئولیت ها رهایی کامل یافته اند و تنها در برخی جوامع حمایت های دولتی و امکانات رفاهی این بار را سبک تر نموده است. اما برای زنانِ مهاجر ایرانی به دلايل متعدد استفادهٔ سریع و بی دغدغه از این امکانات چندان آسان نبوده و نیست.

نتیجه اینکه شاهد افزایش فشار برای زنان مهاجر و چند برابر شدن وظایف و مسئولیت های آنان می شویم و این در شرایطی است که بخشی از مردان مهاجر به دلیل از دست دادن وضعیت عادی زندگی و فعالیتِ پیشین دچار افسردگی روحی شده و به اصطلاح «خانه نشین» می شوند.

آشکار است که اختلافات خانوادگی اغلب در خانواده هایی به جدایی می انجامد که زنان شاغل اند و یا دارای فعالیت های اجتماعی اند.اما به راستی چرا؟در واقع تغییر نقش زن در خانواده که از جانب برخی به عنوان «عامل اصلی ایجاد اختلاف» شناخته شده، به نوعی«عامل به نتیجه رسیدن اختلاف»است و نه عامل ایجاد آن.

در مهاجرت مرد نقش خود را به عنوان تنها تأمین کننده هزینه زندگی از دست می دهد و در بسیاری از موارد به منظور تحکیمِ قدرت از دست رفته یا به شیوه های خشن تر و....روی می آورد و یا همان طور که به اشارت رفت دچار ناملایمات روحی می گردد.در صورتی که بسیار از مدعیان حفاظت از اخلاق جامعه در مهاجرت نیز «بی بند و باری در غرب» را دلیل تشدید اختلافات معرفی می کنند. در چنین مرحله ای مرد از خود پرسش می کند که«آیا همسرش به وی وفادار خواهد ماند؟آیا او(زن) مطیع اش خواهد ماند؟ سپس «انگ بی بندوباری» به سرعت و به سادگی از سوی مردان بر پیشانی زنان می نشیند و اغلب این مردان عنوان می کنند:«من که تغییری نکردم، همانی هستم که بودم، تو تغییر کردهای، تو هویتِ خود را از دست داده ای، تو فرهنگ و اخلاق ما را زیر پا نهاده ای»و....به راستی این هویت، فرهنگ و اخلاق ادعایی «ما» چیست که به ویژه در این زمینه باید حفظ گردد؟

و یا یکی از نشریات منتشره در لوس آنجلس در امریکا، در گزارشی پیرامون وضعیت طلاق در جامعهٔ ایرانی مهاجر به نقل از یک مرد ایرانی می نویسد:«...عده ای که تحت تأثیر فرهنگ جدید قرار گرفته اند، می گویند که ما امریکایی هستیم، روشنفکر شده ایم و در نتیجه طلاق در این جامعه امری است عادی...» و یا مجلهٔ پیام زن (نشریهٔ داخل ایران) «آزادی لجام گسیختهٔ زن در مغرب زمین» را از عوامل و دلائل رشد نرخ طلاق در جامعهٔ ایرانیان مهاجر بشمار می آورد!

بر اساس سنت های اخلاقی، اجتماعی و به ویژه قانون مدنیِ موجود در ایران
ـ ریاست خانواده برعهدهٔ مرد است
 ـ قانون و عرف ارتباط رسمی مرد با زنان دیگر(در غالب همسر دوم و ازدواج موقت ، منقطع) را به رسمیت می شناسد
ـ دختر برای ازدواج به اذن و اجازهٔ پدر نیازمند است
ـ حق مادر نسبت به سرپرستی فرزند در صورت طلاق و یا فوت همسر منتفی است
ـ عدم استقلال اقتصادی زن مانع از استفاده وی از برخی نکات مثبت در قانون طلاق می گردد
ـ زن بدون اجازه و رضایت مکتوب و رسمی همسر حق مسافرت به خارج از کشور را ندارد
ـ دختران زیر ۴۰ سال برای دریافت و صدور گذرنامه به مجوز و اذن پدر، برادر و... (قیّم) نیازمند اند
 ـ مواد مربوط به ازدواج موقت یا نکاح منقطع ، اساساً به رسمیت شناختن و وجههٔ قانونی دادن به فحشاء می باشد که اخیراً نیز دولت جمهوری اسلامی اعلام نموده که چنین زنانی دارای شناسنامهٔ ویژه خواهند شد!
 ـ به استناد قانون مجازات اسلامی مرد حق دارد تا به بهانهٔ«دفاع از ناموس»زن را به قتل برساند و ایضاً حکم برائت دریافت نماید (قتل های ناموسی)
 ـ به موجب قانون مدنی سن بلوغ و ازدواج یکسان تعریف می گردد و در این راستا، جوانان در دوره ای از زندگی خود که به ایجاد ارتباط و شناخت جنس مقابل خود نیازمندند، تنها راه ازدواج را پیش روی خود می یابند و قدرمتیقن «امکان موجود»، اغلب «بهترین امکان» نیست.
 اگرچه بسیاری از خانواده های مهاجر این قوانین و احکام مستبدانه را نمی پذیرند، اما این نکته بدیهی است که فرهنگ اجتماعی ما متأسی و منبعث از قوی تر بودن سنت ها نسبت به دیدگاه های صِرف مذهبی است که بر همین سیاق بر رفتار اجتماعی امان اثر می گذارد.
 درصد بالایی از همسران، چه در ایران و چه در مهاجرت قادر به تحمل و همراهی یکدیگر نیستند...در بسیاری موارد زنان تأکید دارند که اختلافات آنان زايیدهٔ زندگی در محیط جدید نبوده و در ایران نیز از تداوم چنین ارتباطی رضایت نداشته اند، اما «با توجه به وابستگی اقتصادی و یا عدم رضایت مرد به صدور حکم طلاق، امکان جدایی را برای خود فراهم نمی دیدند»و یا بخش بزرگی از ازدواج های نسل کنونی مهاجر(عمدتاً دارای بستگی های سیاسی و عقیدتی بوده اند)در چارچوب تعلقات سیاسی و گروهی،  صورت گرفته و به مرور زمان از ارتباط عاطفی و عقلانی تهی شده است.

اگر چه سخن این قلم«ضرورت فروپاشی خانواده ها نیست»بل،  کالبد شکافی مسائل یک زندگی مشترکی است که در برخی موارد به شقاق و جدایی می انجامد. (و نیز وجود متقاضیان طلاق در کشور سوئد)و همچنین بحث در عدم ضرورت حفظ بیماری، ضعف و ناپایداری ارتباطی است که جامعه را نیز دستخوش بیماری کرده و گسترش خواهد داد که از نابختیاری سنن حاکم بر اخلاق اجتماعی نه تنها به ساختن آشیانه ای پر مِهر و کانونی گرم کمک و یاری نمی رساند،  بل کانون های گرم و مستقل افراد را نیز به قفسی تنگ و  آزار دهنده بدل می کند که چه بسا فرو ریخته بهتر!

گزارش‌ها و تلاش‌های گروهی از مدافعان حقوق زنان و یا سازمان های فعال حقوق بشری و نیزسایت‌های اینترنتی در خارج از کشور و همچنین برخی از نشریات داخل ایران، حاکی ازنامه‌ها و یا شکوائیه‌های دخترانی که به اجبار پدرو یا مادر تن به ازدواج اجباری داده و به عقد شخصی درآمده اند که وی را نمی پسندیده اند و اکنون چاره ای جز فرار از خانه یا خودسوزی و یا اتلاف عمر ندارند می باشد. این نشریات حکایت از ازدحام پرونده‌های خانوادگی در دادگاه های مدنی خاص و شعبه های قضایی امور خانواده را دارد.

از پرونده مردانی که «چهار زن عقدی خود را به یکباره طلاق می‌دهند» و یا زنانی که پس از پنج سال متمادی سرگردانی در کریدورهای دادگستری قادر نیستند از شوهر معتاد، قاچاقچی و ناباب خود طلاق گیرند و یا در صورت صدور حکم طلاق با مشکلات عظیم اقتصادی و مسألهٔ سرپرستی و نگهداری کودکان روبرو می شوند! آیا این فجایع و جنایات نیز باید در مهاجرت نیز اوجی همانند داخل تهران بیابد تا خدشه ای به فرهنگ و اخلاق ملی و سنتی وارد نیامده باشد؟ آیا باید ... آیا؟

سیمون دوبوار نویسندهٔ شهیر در کتاب «جنس دوم» خود می نویسد:«پیوند دو انسان، اگر کوششی باشد برای آنکه یکی،  توسط دیگری خود را کامل کند،  محکوم به شکست است. زیرا این امر نقص عضوی را متبادر ذهن می نماید. ازدواج باید مشترک کردن دو موجود خود مختار باشد. مرد اگرچه در این جامعه برتر و قدرتمند است،  از آنجا که قدرتمندی و برتری طلبی وی در چارچوب خانواده تأمین می شود اما در فضای بیرون از آن، مردانی با همان اندیشه حضور دارند که در پی کسب حقوق برابر هستند و در این میدان او یکه تاز نیست».

و یا «نیکی کدی» و«لویس بک» دو تن از مبارزان جنبش زنان در کتاب «زنان در دنیای مسلمان» می‌نویسند:«محدودیت هایی که مذهب و سنت از یک سو بر دست و پای مردان بسته است و فشارها و اظطراب هایی که مدرنیزاسیون از طریق صاحبکاران و روسای اداری و نهادهای دولتی و دخالت ها و اِعمال نفوذهای سیاسی ایجاد کرده است، مردان مسلمان را که صاحب قدرت و مکنتی نیستند و در عرصهٔ سیاست و فرهنگ هم خود را دخیل و سهیم نمی دانند،  بر آن می دارد تا به تنها حوزه ای که هنوز در اختیار و کنترل دارند متکی بوده و با تمام قدرت مانع تحول در نقش جنسی و در مناسبات غیر دمکراتیک و مرد سالارانهٔ خانواده گردند».
 اگر چه واقعیت این است که «تفکر مردسالارانه» تنها محدود به این عرصه نمی شود،  معنی اینکه نمی توان شکست‌ها و ناکامی‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را عامل فشار بر خانواده ها دانست. به دیگر بیان زنان در شرایط نابرابر طبقاتی و فشارهای اجتماعی، بار مضاعفی را با خود دارند که نخست از سوی اجتماع و دیگری از سوی مردان است.

دلائل مفارقت و جدایی در مهاجرت
در میان ۹ گروه مهاجر ایرانی ها، شیلیایی ها، ترک ها و دیگر گروه ها مشاهده می شود که شیلیایی ها۵۵ برابر بیشتر از سوئدی ها و ایرانی ها۴ برابر فزون تر از سوئدی ها از یکدیگر جدا می شوند و از این فراز دلائل نرخ بالای طلاق ایرانیان مهاجر در سوئد در بر گیرندهٔ مسائلی چون:
 ـ تغییر رابطه حقوقی و اقتصادی همسران، بدین معنا که مهاجر از درآمد و یا تحصیلاتی پائین تر و با حاشیه نشینیِ گسترده تر و یا از سلامت و بهداشت کمتری برخوردار است.

ـ تقابل فرهنگی و شوک فرهنگی ناشی از مهاجرت، یعنی هرچه گروه هایی که به سرزمین جدید می آیند از تقابل و رویارویی فرهنگی بیشتری برخوردار می شوند.به گونه ای مهاجرت برای آنان صرفاً سفری در مکان نیست، بل، سفری در زمان است و تجربیات چند دهه را ناگزیر در یک مدت کوتاه تجربه می کنند و این امر موجبات شوک فرهنگی و بحران هویت را در میان مهاجران فراهم می نماید.

ـ عامل دیگری که تعیین کننده تر است،  مسألهٔ نبرد قدرت در خانواده های مهاجر ایرانی و دیگران،  یعنی برخورداری زنان از مزایای حقوقی و قانونی است که در جامعه و ایضاً قوانین سوئد برای زنان قائل است. و بر این اساس منابع قدرتِ برتر زنان حوزه های گسترده ای را در بر می گیرد،  ازاستقلال اقتصادی، شرایط بهتر حقوقی مانند داشتن حق طلاق،  دارا بودن حق سرپرستی کودک، برخورداری از حمایت های دولتی تا آزادی روابط،  آزادی در انتخاب زوج و ...

این مجموعه بدین معناست که زن مهاجر ایرانی و یا دیگر گروه های مهاجر زمانی که جدا می شوند دیگر با شرایط یک«شهروند درجه دوم و یا کسی که ارزش و اعتبارش» در جامعه خدشه دارشده روبرو نمی شوند به عکس، این امکان را می یابند تا موقعیت خودشان را بهبود بخشند.

بر این اساس،  فاکتورهای بیان شده حکایت از بالا بودن نرخ طلاق در میان خانواده های مهاجر ایرانی نسبت به خانواده های سوئدی است. و از این حیث هم حیرت آور و هم قابل پرسش که چرا خانواده های سوئدی نسبت به خانواده های مهاجر دوام بیشتری دارند ،  با توجه به اینکه کشور سوئد خود یکی از بالاترین ارقام طلاق در جهان را داراست و از این حیث درصدر آمارهای طلاق در اروپا قرار دارد؟

پیامدهای طلاق
 پس از اقدام به جدایی و طلاق در مهاجرت که قطعاً دلائلی را در پیشینهٔ خود دارد، پیامدهای طلاق نیز قابل بررسی است. در این خصوص و به استناد گزارش‌ها و پرونده های موجود می توان اذعان داشت که نحوهٔ برخورد با طلاق از مشکلات نخستین در میان جامعهٔ ایرانیِ مهاجر است، هر چند که طلاق اکنون به یک واقعیت ملموس در این جامعه تبدیل شده،  اما به نحو پِرَکتیک و عملی، بسیاری از خانواده های ایرانی در زمان جدایی با پرخاشگری و مشاجره و در برخی موارد با ضرب و شتم اختلافاتشان را حل و فصل می کنند (که این خود از تَبَعات مهاجرت است) که هزار البته آثار این نحوه از برخوردهای خشن را می توان در رفتار فرزندان مشاهده نمود.

پدران، مادران گاه به گروکشی و یارگیری فرزندان علیه یکدیگر می پردازند، بدون آنکه متوجه شوند که این کودک متعلق به هر دو آنان است و اساساً این کودک است که هم زمان، هر دو آنان را از دست می دهد. در چنین مواردی این فرزند است که دچار سر درگمی بسر برده و اعتماد به نفس خود را از دست می دهد و نه «پدر یا مادر». یا در برخی مواردخشونت، موجبات آسیب روانی در کودکان را فراهم می نماید.

به استناد یک پروندهِٔ طلاق، زن ایرانی(متقاضی طلاق) این گونه اظهار داشت:« در یکی از دفعاتی که شوهرش به خشونت متوسل می شود، ضمن فریاد و شکستن شیشه ها،  پسر کوچکشان از وحشت دچار شوک شده و تکلم خود را از دست می دهد به طوری که تا مدتهای طولانی تحت نظارت روانکاو بسر می برده و به رغم رشد سن، وی دچار لکنت زبان می شود».

بنابر گزارش سازمان «ری یونایتد» تنها در سال۱۹۹۰میلادی بیش از۵۲ کودک ایرانی در اروپا و امریکا توسط یکی از والدین خود دزدیده شدند که معمولاً این حرکت از سوی پدران انجام می گیرد که می دانند پس از جدایی بنا به لحاظ قانونی و حقوقی شانس سرپرستی کودک را ندارند. در طی دههٔ۱۹۹۰میلادی چندین مرد ایرانی همسران خود را به دلیل جدایی در شهرهای مختلف سوئد به قتل رساندند. نمونهٔ چنین قتل هایی و یا کوشش در جهت ارتکاب این جرم در سال های اخیر در میان ایرانیان مشاهده شده است. برخی از مردان با تهدید به ربایش کودکان و یا تهدید به قتل به عنوان حربه ای برای هراساندن، کوشیده اند تا از روند حقوقیِ طلاق و جدایی زنان پیشگیری نمایند.
 با توجه به این که داشتن«حق طلاق» ابتدایی ترین حقوق هر فردی است، نادیده انگاشتن چنین حقی می تواند ریشه در اندیشهٔ مردسالار داشته باشد.

گرچه افزایش نرخ جدایی ها در مهاجرت مختص ایرانیانِ مهاجر نیست، اما این پرسش متبادر ذهن می گردد که آیا از اصل نهاد خانواده می باید در هر صورتی حمایت کرد؟
 - اینکه حضور«ناگزیر» دو انسان که گاه نقشی در انتخاب یکدیگر نداشته اند،  می باید به معنای «کانون گرمی» باشد که بهر روی قابل پشتیبانی است؟
 - اینکه همهٔ جریانات موجود،  لزوم تعمقی جدی و اساسی در پایه ریزی نهاد خانواده را موجب نمی گردد؟

 

بخش: 

افزودن نظر جدید