دنیا، پشت آرزوهایمان به خواب رفته

دنیا،

پشت آرزوهایمان به خواب رفته

 

 وقتی که رفتی،

فصل کاشت آمد

ما خوب نبودیم

حاصل بذرهایمان را

به دشتهای خونین

 سپردیم

 خواب هم پشت پلکهایمان

نیامد

دنیا بی قرار بود

از خود _

که کم نیاورد.

 

 کسی پشت در نماند

 بدون خداحافظی ِِ این کرانه های

قریبِ  امیدوار...

ما را فراموش کند

و در کنار آتشِ بیداد

رو به آرزوهایمان  ماندیم-

  

اما می دیدیم که همه چیز

رو به زوال  باز گشته

زخمهایمان بیشتر می شد

که شفا از دلمان،

گریخته بود

و در مقابل چشمان دریا _

فرو  پاشیدیم

 

وقتی که باز امدی،

فصل برداشت آمد،

چیزی از ما،

نماند _

که بهانه ی دلگرمیِ

دل بریدگانِ خسته پاییز باشد

فقط کمی از پیام جنگل را

به گوش کویر فریاد آوردیم

  اما بی تو شاید باران هم

هوای درختها را

فراموش کرده بود.

 

و یوبوستِ  مزمن ابرهای سیاه

بر قلب زمین،

شیارهای بی حاصل کاشت.

ما هنوز همه آرزوها را

بر دل داریم.

 

بخش: 

افزودن نظر جدید