چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت چهاردهم)

او رفت روزی نبود که دل تنگش نباشم. سال سختی بود؛ درگیری های خیابانی، بگیر وببند ها! روزی که مجاهدین به خیابان‌ها ریختند وعملا با حکومت  درگیر شدند. کشت وکشتار، دستگیری و اعدام. خمینی به صغیر و کبیر رحم نمی‌کرد. از دختر چهارده ساله تا پسران نوجوان. از نوجوانان کم سن وسالی که تنها یک اعلامیه پخش کرده بودند. فرزین پسر خانم شریفی را نیز فردای همان روز اعدام کردند. او تنها مقابل دفتر ایستاده بوده ونظاره می کرده. تو اورا خوب می شناختی، چه جوانی زیبائی! روزنامه ها پر از عکس و اسامی اعدامشدگان بود. نمی توانم حال خانم شریفی را وقتی که خبر اعدام پسرش را شنید، مجسم کنم . بعد از کشته شدن فرامرز تمام عشق او فرزین بود.هیچ‌گاه شادمانی او را در عروسی فرزین فراموش نمی کنم. تمام وجودش غرق خوشحالی بود. هیچ‌کس  را نمی‌دید. تنها پسر زیبایش که حال بزرگ شده و لباس دامادی پوشیده بود را می دید. چه شبی بود؛ گویی زمین و زمان همراه شادی این مادر درد کشیده بودند. حال چه می کشید؟

مجاهدین، بمب گذاری‌ها و ترورها را شروع کرده بودند. فضای خشونت وکشتار را همه جا حس می‌کردی. چه روزهای سختی؛ وقتی از در بیرون می رفتی، تمام فکرم به هم می‌ریخت.  قادر به هیچ کاری نبودم، غذایم می‌سوخت؛ جلوی پایم را نمی‌دیدم؛ چند بار زمین خوردم! به تو نمی‌گفتم،  چرا که نمی‌خواستم فکرت را خراب کنم. یک بار برای خرید رفتم، می‌خواستم سبزی بخرم. نگاه کیفم کردم، پولی نبود. سبزی فروش محله من را می شناخت، گفت: " بعدا می‌دهید ." بعد با تعجب نگاهم کرد و گفت: پول که دستتان است ! " پول دست چپم بود که تمام راه آن را مشت کرده بودم. راه برگشتی نبود. دعا می کردم وضعیت خوب شود و کشور آرامش بگیرد. به نذر ونیاز اعتقادی نداشتم،  اما زمانی که دلهره ام می‌گرفت  و خانه نمی‌آمدی، با خدا صحبت می‌کردم؛ نذر می‌کردم و اشک می‌ریختم .

مادر یکی از بچه‌ها  تمامی شب را به سجده می افتاده تا خدا پسرش را حفظ کند. چنان که یک شب از حال رفته بود و به بیمارستانش برده بودند. زمانی که چشم گشوده بود، نخستین کلمه، نام پسرش بود. در همان حال تسبیحی خواسته بود تا بقیه ذکرش را با خدا ادامه دهد. تا زمانی که پسرش نیامد دست از تسبیح و ذکرش بر نداشت. او همیشه دلهره پسرش را داشت. همان مادری که در خفا چرکنویس‌های باقی مانده از جلسات و نشریه کار را می سوزاند که مبادا به خانه شان حمله کنند و این یاداشت ها سند جرم پسرش باشند. تجربه تلخی از زمان شاه داشت؛ یکی از روزها که کاغذها را در حمام خانه آتش می زده، حوله‌ای روی آنها می افتد و آتش زبانه می‌کشد؛ آتش را خاموش می‌کند. با وجود خستگی وپیری، تمام روز را به شستن و پاک کردن کاشی های دیوار حمام صرف می‌کند؛ بی آن که به پسرش بگوید. او هم عاشق بود! چنان عاشق که تا پسرش نمی آمد غذا از گلویش پائین نمی‌رفت. همان که مرتب آیت الکرسی می خواند و به کوچه فوت می کرد که پاسدارها خانه را نبینند.  پسر چنان غرق در کار سازمانی خود بود که هرگز نتوانست اضطراب عمیق مادر را ببیند. زمانی که پساب کاغذ های له شده توسط مادر لوله ظرفشوئی را گرفت، پسر پی به اضطراب عمیق مادر برد. اما نمی توانست کاری بکند، تنها دل داریش می‌داد.  

چه کشیدند مادران! هر فرزندی که اعدام می شد پدر ومادر نیز همراه او قربانی می شدند. قربانیان بی صدائی که فقط گذران می کردند . نمی دانم قصه دردناک خانم دارائی را کدام یک از مادران گفت.  قصه تلخ پسر جوانش «خسرو» که تنها جرمش شعر گفتن بود؛ شعری در مذمت خمینی؛ در مذمت این همه خشونت؛ شعری درباره آزادی. گرفتند! جرم مبارزه مسلحانه بر او بستند و جویای محل سلاح‌ها شدند. آنقدر زدند تا گفت: "سلاح ها را در ده محل زادگاه پدر بزرگم چال کرده ام، در طارم ده بنارود نزدیک یک چشمه در نزدیک خانه اجدادیم ". چشمه بالای کوه مشرف بر منطقه بنارود کوهی که طرف دیگرش ماسوله بود. به آن جا بردندش . کنار چشمه رفت تا توانست آب خورد! گفت: "تا شعری نخوانم جای سلاح نخواهم گفت. " پدربزرگ آزادی خواهش را صدا زد. کوه‌ها را ! دره‌ها را و چشمه‌ها را ! با درختان سخن گفت؛ از زیبا رویان دیارش! از آهوانی که در آن دره های عمیق مه گرفته سم بر سنگ‌ها می زدند. از پلنگانی که از کنام‌ها ی خود بر این فرزند کوهستان نظر می کردند. خواند و خواند:

 "من شرف همه شما را نگاه داشتم،

 شرف پدر بزرگم، مردمم، وسرزمینم را !

یادم را نگاه دارید ای دره‌ها وکوه‌های مه گرفته مغموم!

 ای رود همیشه جاری« قزل اوزن »"

باز کفی آب خورد؛  چشم های اشک‌بارش را بر آسمان دوخت! بر آن خانه اجدادی با هزاران خاطره و گفت: من شاعرم، سلاحم شعرم و گلوله‌ام کلمه؛ من سلاحی ندارم ." همان شب اعدامش کردند! فردای آن روز از پدر ومادرش خواستند که به دیدار پسر خود بروند. پدر شیر آهن کوه مردی، بلند قد که خود سال ها در جوانی زندان شاه را تجربه کرده بود. جنازه فرزند را دادند و پول گلوله طلب کردند؛  مادر از حال رفت و پدر با تمام غرور وعظمتش خمیده شد وتکیه داده بر دیوار نشست. حق بردن جنازه به شهرشان زنجان را نداشتند. باید همان جا در باغی بالای کوه، در جائی پرت دفنش می‌کردند. پدر توان برخاستن نداشت. تابوت پسرش را در مقابلش قرار دادند. تاکسی‌باری گرفت و جنازه پسرش را به آن باغ دور افتاده برد. تنها کسی که به‌ یاریش شتافت، پسر تنها عرق فروشی شهرشان بود که در همان شهر رشت زندگی می کرد. ترس را کنار نهاد؛ بی‌هراس از عاقبت کار یاریش داد. مادر، بالای جنازه فرزند نشست و آن دو مرد در آن زمین سخت سنگی، گور کندند و جنازه را دفن کردند. مادر هرگز به خود نیامد؛ زنی که زمانی از زیبارویان و شادکامان شهرش بود. برای او همه چیز تمام شده بود. پدر نیز این داغ تا روز آخر با خود داشت.

 جنگ شدت گرفته بود. هر روز خانواده‌های بیشتری عزا دار می‌گشتند . جنگ در حال بلعیدن مردم بود! بلعیدن جوانان و نوجوانان. ویران کردن و آواره نمودن میلیون ها انسان از خانه و کاشانه. اما وقفه‌ای کوچک به وجود آمده بود. ترورها پایان یافتند. اعدام ها کمتر شدند و فضا اندکی آرام‌تر گردید.  یک سالی که عروسی چند تن از بچه ها رادیدم. شادی پدران و مادران را! یک سالی که اندک آرامشی یافتم و نفسی راحت کشیدم . خوشحالیم این بود که تو بیشتر به خانه می‌آمدی و در کنارم بودی.

بیشتر جلسات خانه ما بود وگاه مادران هم می آمدند. ما در یک اتاق و اتاق دیگر شما. گاه بچه‌های سازمان می آمدند و برای ما صحبت می کردند. بچه های خودمان؛ باور نمی کردیم که این همه بزرگ شده اند؛ وقتی صحبت می کردند، ما بیشتر خود شماها رامی‌دیدیم و غرق در خوشی می‌گشتیم. عجیب‌اند مادران! وقتی شماها صحبت می کردید و سخن می‌گفتید، برای آن‌ها وحی منزل می شد: "پسرم! دخترم! این طورگفت !"

 یک بار از مریم فیروز دعوت شد که به جلسه مادران بیاید. هنوز زیبا بود با قامتی راست، لباسی آراسته و رفتاری شاهانه. از همان برخورد اول، احترامت را جلب می کرد. همه مادران زندگی او را می‌دانستند. شاهزاده ای که پشت‌پا به زندگی اشرافی خود زده و به حزب توده ایران پیوسته بود. سال‌ها زندگی سخت مخفی و سپس سال‌ها مهاجرت ! حال دوباره برگشته بود، همان طور معتقد. بعد از ظهری بیاد ماندنی بود. از همه چیز صحبت کرد؛ از مبارزات زنان گفت، از نقش زنان و تاثیر آنها در جامعه. به شوخی گفت:" نگذارید مردان در آشپزخانه به اسارتتان بگیرند! مرد ها را که تکان بدهید یک شازده کوچلو از درونشان بیرون می آید ". همان طور شق و رق، زنی زیبا که پا به پائیز پیری نهاده بود. 

افزودن نظر جدید