سرودی دیگر باید خواند

 

جهان بوی تعفن،

بوی لاشهِ دایناسورهای

هزار سر،

از هزاره های گم در سیاره زمین

از چاههای نفت...

سر در آورده ،

 

نمی توانم با این،

هیولایِ زنده از شیره جان‌‌‌ِ

انسان -

که موجودش کردند

سر پا...

کنار بیایم

که گرامیداشت آن را

مرثیه ای بر خاک

که گاهی بر اندوه خویش

چشمانش خیس است

بخوانم.

 

اما شبها،

که ماه می آید بالای سرم

با این همه ستاره‌ها

که لبخند می زنند به ماه

در چشمان شب زمین

دلم روشن از

روزهای نیامده

فردا را پُر از پروانه

کبوترهای مهاجر می بینم

دستهای همدیگر را

گرفته ایم

جهان بوی بنفشه،

دشتها همه  گندمزار

بوی یاس وحشی

جهان را سرودی دیگر

باید خواند.

بخش: 

افزودن نظر جدید