حق تعیین سرنوشت از منظر رویکرد سوم

نقد دو رویکرد رایج در میان صفوف چپ در یک گفتگو*

اقلیم کردستان چندی پیش در یک همه پرسی با اکثریت قاطع به استقلال آن رای داد. برخی اصولا برگزاری آن و احیانا دستیابی کردهای عراق به استقلال را حق مسلم آنان و مطابق با اصل حق تعیین سرنوشت برای خلقها دانستند و برخی نیز ضمن تائید این حق بطور کلی اما برگزاری این رفراندوم را در شرایط بحرانی کنونی بلحاظ زمانی و مکانی در این منظقه مضر دانستند. شما آنرا چگونه ارزیابی کردید؟

 من در دومقاله و گفتگوئی* که پیرامون این مساله داشتم از رویکردسوم دفاع کردم. برآن بودم که هردو رویکردمورداشاره نادرست و پشت روی یک سکه هستند که یکی با مصلحت سنجی های خود به سمت ناسیونالیسم غالب می لغزد و دیگری به سمت بازتولیدهمان ناسیونالیسم در قالب شکل دادن به دولت-ملت مغلوب، که باهم سیکل باطلی را بوجود می آورند. وجودچنین سیکلی، بن بست و بحران این بخش از چپ را به شکلی عریان به نمایش می گذارد. در عین حال این رویکردها نشان می دهند که آن ها هیچ درسی از تحولات چنددهه گذشته و از جمله وقوع فاجعه حکومت اسلامی و خمینی در ایران که از قضا با موج سواری روی استقلال و آزادی و مبارزه علیه استبدادحاکم و نفوذ و سلطه قدرت های بزرگ (بویژه آمریکا و انگلیس تحت عنوان مبارزه علیه استکبار)صورت گرفت، نگرفته اند. و گرنه چگونه می توانستند از مردم کردستان بخواهند بخاطربرخی مصلحت سنجی ها "فعلا" و تا اطلاع ثانوی از حق تعیین سرنوشت  خود کوتاه بیایند و در چهارچوب ناسیونالیسم و بورژوازی مسلط عمل کنند و یا در آن سوی این سکه، زیرشعاربورژوائی "دولت-ملت مغلوب"، آن هم به فراخوانی حکومتی از نوع طایفه ای- قبیله ای و حتی غیرقانونی بر طبق قوانین خوداقلیم سینه بزنند و فراخوان حمایت بدهند. در واقع آن ها با خارج شدن از منطقه ای که چپ و نیروهای رهائی بخش در آن مبارزه و کنشگری می کنند، تن به انتخاب از میان گزینه های دوقطب بورژوازی می دهند. نکات اصلی موردنظرمن به شکل فشرده عبارت بودند از:

 حق تعیین سرنوشت دارای محتوا و شکل ثابت و دست نخورده در طول تاریخ نیست بلکه در گذرزمان و تحولات اجتماعی- تاریخی و متناسب با بلوغ و آگاهی جوامع بشری، دستخوش تحولات بینادی شده و پوست اندازی می کند. و بهمین دلیل با آن نیز مثل هر مطالبه تاریخی دیگر می توان هم از منظر واپسگرایانه و نابهنگامی با آن برخوردکرد و رویکردی دولت-محور داشت، و یا از موضع ترقی خواهانه و بهنگام، رویکردی جامعه محورداشت. این نوع رویکردها در برخورد بخصوص با مطالبات اساسی و یا تاریخی موسوم به معوقه بیشتر صدق می کنند. چنان که رویکردفوق ارتجاعی و فاجعه آمیزداعش را در رو درروئی با کفار و سلطه قدرت های بزرگ در ائتلاف جهانی دهها قدرت جهانی و منطقه ای و از قضا برای دست یابی به نوعی استقلال و خودکفائی و بر پاکردن حکومتی از نوع خلافتی-اسلامی را شاهدیم؛ و اساسا برآمدپارادیم ارتجاعی جنبش اسلام سیاسی در طی چندین دهه گذشته را می توان در همین چهارچوب تعریف کرد. بنابراین کلیشه کردن حق تعیین سرنوشت در قالب و مناسبات معین تاریخی، و یا تمرکزیک جانبه بر وجه  صرفا حقوقی و شکلی و بد ون در نظرداشت محتوای اجتماعی و تاریخی، می تواند هر جریانی را به قرینه سازی های تاریخی و به قعرواپسگرائی بکشاند. از این منظرمن تشکیل دولت-ملت بورژوائی و نظم جهانی و ژئوپلتیکی مبتنی بر آن را اساسا نظمی آکنده از تخاصم و ستیز می دانم که ربطی به گفتمان چپ و رهائی انسان ها و جوامع از مناسبات و تقسیمات تبعیض آمیز ندارد و فراتر از آن امروزه حتی آن محتوای تاریخی دوران مستعمرات صدسال پیش و یا شکل گیری پارادایم دولت-ملت (پیمان وستفالن ...) در چندصدسال گذشته را هم از دست داده است. از این منظر ترادف حق تعیین سرنوشت با مناسبات و شکلی که بورژوازی تحت عنوان دولت-ملت به آن داده و فراتر از آن بدلیل رشدسرمایه داری جهانی، امروزه حتی به قالبی تنگ برای رشد و تحرک خودسرمایه تبدیل شده و هرروز به انواع گوناگون قلمرو و هویت وجودی آن را نقض می کند؛ که این خود منشأ و مولدبحران های عدیده و حاد جهانی شده است، نادرست است. از قضا در خودهمین مناطق کوردنشین نمونه رژوا تلاشی بوده است برای دست یابی به حق تعیین سرنوشت با محتوا و مناسباتی از نوع دیگر  یعنی مدلی برای تحقق حق تعیین سرنوشت در تمایزبا مدل ناسیونالیستی و در راستای جوامع کنفدراتیومردمان منطقه و بدون تکیه بر دولت ها و تقدیس مرزها. بنابراین نقد و نفی شکل معینی از حق تعیین سرنوشت که تشکیل دولت-ملت، نوع بورژوائی آن، آن هم در عصرگندیدگی سرمایه داری جهانی، نه فقط به معنی دست شستن از حق تعیین سرنوشت نیست، بلکه بعکس تلاش و مبارزه ای واقعی و عملی برای گوشت و پوست دادن به جوامعی با مناسبات نوین اجتماعی و مبتنی بر خودگردانی و خودمدیریتی است که در پیوندناگسستنی با برابری های اجتماعی و جنسیتی و همبستگی و تعاون انسانی و علیه برافراشتگی مرزهای مصنوعی و جداکننده هم چون رقیب و دشمن در میان مردمان منطقه قراردارد. این که "چپ" در عرصه بنیادینی چون تعیین سرنوشت، تصوری جز تصوربوژوائی و تمکین به آن و نسخه برداری از آن نداشته باشد، خود بیانگرعمق بن بست و نابهنگامی او است. چپ اگر چپ باشد و وفادار به اصول و آرمان های خود، طبیعی است که باید برای پرورژه و بدیلی رهائی بخش مبارزه کند و گرنه همانطور که شاهدش هستیم سیاهی لشکرارتجاع خواهد شد. البته مبارزه برای بدیل و پروژه رهائی به معنی نادیده گرفتن واقعیت ها و توازن نیرو و بهره گیری از حلقات واسط و میانجی برای نیل و در خدمت هدف نیست؛ اما تفاوت کیفی و ماهوی وجود دارد بین در نظرگرفتن برنامه و گزینه های بورژوازی غالب یا مغلوب، هم چون شرایط خارجی برای بدیل و پیشبردآن با توجه به مجموعه شرایط موجود، با منحل کردن خود در بین گزینه هائی که بورژوازی در برابرش می نهد. در وجه نخست سیاست ورزی به عنوان بسیج پایگان اجتماعی بدیل و رهائی معنادارد و در دومی تبدیل شدن به ابوابجمعی قشون بورژوازی.

 علاوه برمحتوای تاریخی و پوست اندازی مفهوم حق تعیین سرنوشت در گذرزمان و در تناسب با بلوغ بشر، من به شیوه دست یابی به حق تعیین سرنوشت و پای بندی به موازین اصولی و دموکراتیک نیز تأکیدویژه داشته‌ام و براین نظربودم و هستم که وفاداری و تعهد به اصل حق تعیین سرنوشت قبل از هرچیز خود را در شیوه واقعا دموکراتیک و مردمی در نیل به آن نشان می دهد و در این مورد هیچ گونه چشم پوشی بویژه از سوی نیروهای چپ و نیروهای واقعا دموکراتیک پذیرفتنی نیست: به من به گو که چگونه حق تعیین سرنوشت را بدست می آوری تا بگویم که دوستش هستی یا دشمنش!. واقعیت آن است که شیوه برگزاری در تجربه اقلیم به هیچ وجه با موازین بدیهی و اولیه دموکراتیک و مداخله مردم از پائین و گشودن فضای بحث و گفتگو حول ماهیت و چگونگی دست یابی به آن و چالش های پیشارویش و طرح مواضع مختلف که بتواند منجر به تصمیم سنجیده و انتخاب آگاهانه باشد نبود؛ بلکه بیشتر دستوری و با بند و بست از بالا توسط احزاب وابسته به این یا آن جریان و این یا آن طایفه و خاندان متنفذ و صاحب قدرت و حتی حکومت غیرقانونی بود که از باب تشریفات به تصویب پارلمانی نمایشی که در آخرین روزهای قبل از برگزاری بازگشائی شد مزین شد. اگر شیوه به اندازه خودحق دارای اهمیت اصولی است و در واقع آئینه و تجلی آن است، نقض آن نمی تواند یک امرفرعی و قابل اغماض باشد که چشمان خود را برآن بندیم. شیوه و محتوا باهم پیوندناگسستنی دارند و به نحوماکیاولیستی با شیوه نادرست نمی توان به هدف درست رسید. بدیهی است که کج نهادن خشت اول بیانگرآن است که صاحبان قدرت و ثروت آن را به خدمت تحکیم موقعیت خود و تقویت مناسبات قدرت گرفته اند.

  یک باردیگر براین امرفراموش شده باید تأکیدکرد که چپ برای ابد محکوم نیست که بین گزینه هائی که بورژوازی- از هردوطرف، قرقی نمی کند غالب یا مغلوب- در مقابلمان می گذارد دست به انتخاب برند.  "چپ" اگر چپ باشد باید از این بن بست فراتربرود و از گزینه واقعی و رهائی بخش دفاع کند و آن را مبنای سیاست ورزی خود قراربدهد و از همان منظر با مردم سخن بگوید و به بسیج و سازماندهی بپردازد. چرا که چپی که معطوف به جامعه باشد و نه قدرت و دولت محور، تحت هرشرایطی برنامه و کنشگری مستقل خود در تقویت و شکل دادن به مناسبات نوین و جوامع بدیل را پیش می برد. برای آن ها مسأله اصلی دادن گوشت و پوست واقعی به حق تعیین سرنوشت است. و همانطور که اشاره شد، در این صورت بندی از حق تعیین سرنوشت منازعات و تمایزات بورژوازی خودی و غیرخودی،علیرغم ادعاهای آن ها، ربطی به حق تعیین سرنوشت مردم ندارد و نمی تواند جایگزین آن شود و باید با آن ها هم چون شرایط خارجی و پیرامونی در برابربدیل رهائی مواجه شد.

حق تعیین سرنوشت همانطور که از عنوانش پیداست ناظر بر سرنوشت یعنی مهم ترین وجه زندگی اجتماعی است. بسیارخوب! اگر سوسیالیسم برای حق تعیین سرنوشت پاسخ و بدیلی ندارد، در واقع دارد با صدای بلند بحران هویت و بلاموضوع بودن خود را اعلام می کند. در توجیه چنین وضعیت بن بست گونه ای است که ابتدا حق تعیین سرنوشت به امری بی محتوا و به یک امر شکلی و  حقوقی صرف و یک پدیده بیرونی ( در تقابل با دشمن بیرونی= آن دیگری=بورژوازی غیرخودی و رقیب ) تبدیل می شود، تا محتوای آن که مبین روابط بین قدرت و جامعه و اقتصادی سیاسی آن است نادیده گرفته شود. انگاه، پس از آن خودکردن قرائت و برنامه بورژوائی از حق تعیین سرنوشت، دیگر حمل باربورژوازی با رضایت و وجدان آرام و با معرکه گیری کامل می تواند صورت گیرد. منطق ( وچه بسا عملکرد)چنین چپی تا مغزاستخوان ملی گرا و معطوف به قدرت است! این چپ ضمنا پوپولیست هم هست، چون بفرض وقتی مردم خواهان یک مناسبات بورژوائی شدند، بلافاصله به لحاظ منطقی خلع سلاح می شود و سپر می اندازد، همانطور که مثلا در انقلاب بهمن بخش بزرگی از آن سپرانداخت. واقعیت آن است که هیچ چیز مؤثرتر از نفوذگفتمان بورژوازی در چپ، نمی تواند او را به خادم و سیاه لشکرآن تبدیل کند. آیا در "مستی توده ای"  در اوان انقلاب بهمن، چپ نمی بایست به مردم می گفت این ره که تو می روی به سرچشمه و به آزادی و استقلال نیست که به سوی سراب است؟ یا باید به موج سواری می پرداخت؟   

 البته این بحث سویه های مهم دیگری هم  دارد از جمله آن که حتی در اصل دولت-ملت های بورژوائی، با همه جنبه های تخاصم آمیزی که در برداشته است، لباسی نبوده است که بر بدن یک قوم و یا یک نژاد و... دوخته شده باشد و اساسا برتن کردن لباس دولت-ملت توسط یک قوم یا  نژاد و...  بر وجه تخاصمی ذاتی و نهفته در آن دو چندان می افزاید، و ملاحظاتی از این دست وجوددارند که پرداختن به آن ها از خارج از حوصله این پرسش و پاسخ است. 

 

در برابراین پروژه ( همه پرسی ) صفبندی های سیاسی جدیدتری در منطقه شکل گرفت. مثلث عراق، جمهوری اسلامی و ترکیه اردوغانی برای پیشگیری از تشکیل دولت مستقل کردستان صف کشیدند و تهدیدهایی از سوی آنان انجام گرفت و محدودیت هایی در این ارتباط  برای کردها ایجاد شد. برخی  میگویند فلسفه این همه پرسی نه دستیابی به استقلال که گرفتن امتیازات بیشتر از دولت مرکزی عراق بوده است. شما چگونه ی بینید؟

 واقعیت آن است که مطالبه حق تعیین سرنوشت و مشخصا استقلال از قدرت های حاکم، در کوردهای منطقه از دیرباز- از همان زمان تقسیم تصراف امپراطوری عثمانی در منطقه و شکل دادن به دولت-ملت های موزائیکی توسط دول استعمارگر وجود داشته است و تردیدی در در اصالت چنین خواستی نیست. اما اولا این به معنی صرفا دخیل بستن به نوع بورژوائی آن نیست چرا که تحول و بلوغ و آگاهی واقعیتی همه جاگیراست و ثانیا به معنی نادیده گرفتن خطرموج سواری جریان های متنفذ در قدرت و احزاب و لایه های اجتماعی فوقانی، برای مسخ آن و قراردادنش در خدمت تثبیت و تقویت موقعیت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی لایه و یا طبفه فرادست نیست. مسعودبارزانی برگزاری رفراندوم را رسالت خویش دانسته بود و برآن بود که به هر قیمت شده و تا زمانی که رسما در قدرت است مهرآن را بنام خود بزند و حتی آن را ابزارتحکیم قدرت و موقعیت خود و خاندان و طایفه اش قراربدهد. بهمین دلیل به انتقادها و نظرات مخالف که کم هم نبودند وقعی ننهاد. او هم چنین مدعی بود که پس از برگزاری رفراندوم می توان از موضع قوی تری به گفتگو با دولت مرکزی نشست. بنظرمی رسد که او نیم نگاهی هم به شکل گیری دو دولت کنفدرال و توافق روی اشتراکاتی، مثل کشورهای اتحادیه اروپا داشت. ولی هیچ کدام از این شقوق نمی تواند باعث نادیده گرفتن این واقعیت بشود که مردم کورد از دیرباز خواهان دست یابی به حق تعیین سرنوشت خودبودند و در مقاطع مختلف برای آن بهای سنگینی هم پرداخته اند. اما دقیقا بهمین دلیل و از همین منظر باید همواره نگران مسخ شدن این خواست واقعی  توسط بازیگران در قدرت و خطر "همسان پنداری" بین خواست مردم و خواست بورژوازی و اصحاب قدرت بود. چرا که در واقعیت امر چنین اشتراک هدفی وجودندارد و هر کدام دارای رؤیاهای بالکل متفاوتی هستند و بورژوازی در پی صیدخوداست. چپ نمی تواند با تلاش "بورژوازی"    کورد برای زدن مهرخود بر این خواست عمومی که معنائی جز بی یال و دم و اشکم کردن حق تعیین سرنوشت ندارد، همنواشود. برعکس تمامی همت چپ باید مصروف آن شود که جوامع کرد و زحمتکشان با خودآگاهی به منافع و خواست خود، رأسا و به نحومسئولانه ای مهرخود را بر حق تعیین سرنوشت بکوبند. ما ایرانی ها بخصوص باید با معنای رأی هائی که در پی فراخوان های حاکمان در رفراندوم تأسیس نظام و یا تشکیل مجلس خبرگان، و مستی و توهم گسترده ای که حول هم پوشانی و اشتراک بین مطالبات و آرزوهای تاریخی خود با اصحاب قدرت پیداکرده بوند و این که چگونه حق تعیین سرنوشت مسخ شد، بخوبی آشنائیم و طبعا باید از آن برای ژرفابخشیدن به درکمان از حق تعیین سرنوشت و انتقال تجربه بهره بگیریم. 

 شهرنفتخیزکرکوک از نقاط بسیار مهمی بود که توسط نیروی پیشمرگه ها آزاد و بخشا کنترل میشد. با پیشروی نظامی ارتش عراق و نیروهای شبه نظامی شیعه این شهر بدون مقاومت از سوی کردها واگذار شد. پیشمرگه های کرد دستور عقب نشینی از مواضع خود گرفتند. برخی آنرا خیانت رهبری دانستند و رهبری هم این اقدام را نه عقب نشینی بلکه جابجائی و برای پیشگیری از کشتار کردها اعلام کرد. ارزیابی شما چیست؟

 یکی از نکاتی که به آن تأکیدکرده بودم، نحوه برگزاری رفراندوم در مناطقی چون کرکوک و دیگرنقاط موردمناقشه و دارای ترکیب جمعیتی متنوع بود و این که این مناطق نقاط محل مناقشه و چالش خواهند بود و این که به لحاظ شیوه برگزاری رفراندوم در چنین مناطقی نمی توان و نباید به اکثریت کمی یک بخش از جمعیت تکیه کرد. در حقیقت تکیه بر اکثریت کمی در نقاطی مثل کرکوک حتی قبل از برگزاری همه پرسی، اهالی این مناطق و گردانندگان شهر را چندشقه کرد و موجب شکاف و تضعیف همبستگی موجودگشت، بطوری که بخش های غیرکوردی که مخالف برگزاری رفراندوم بودند پیشاپیش آن را تحریم کردند. در چنین مناطقی موضوعاتی مثل همه پرسی حول یک مسأله حیاتی که سرنوشت همه اهالی را رقم می زند، حتما می بایست با توافق عمومی و متقابل همراه باشد و گرنه به سرکوب اقلیت ها توسط بخشی ( قومی) که اکثریت را در چنین مناطقی دارد منجرخواهد شد. بویژه آن که  پیشاپیش معلوم بود که برگزاری رفراندوم در این مناطق دارای ترکیب متنوع بخصوص که از دیربازمحل مناقشه بوده است، با تکیه بر کمیت برترخود جز کاشتن بذربحران و ملتهب ساختن فضای همزیستی بین مردمان جوامع کورد و ترکمن و آشوری و عرب- سنی و شیعی- و ... نخواهد بود. که متأسفانه چنین شد و با توجه به پیروزی های آسانی که پس از عقب نشینی داعش و شرایط ناپایدارمنطقه بدست آمده بود، به حساسیت های عمومی توجه نشد و بهانه مناسبی برای مداخله و تعرض ناسیونالیسم غالب و دشمنان حق تعیین سرنوشت فراهم ساخت. علاوه بر عوامل فوق در خوداقلیم کوردستان و میان احزاب و اصحاب قدرت و پیرامون قدرت حول برگزاری رفراندوم و زمان آن مناقشه شدیدی وجود داشت که عملا با بند و بست های پشت پرده روی آن ها سرپوش گذاشته شد. این ارزیابی غلط هم وجود داشت که گویا در شرایط کنونی دولت عراق توان حمله و تهدیدواقعی ندارد و نیز انتظارنداشتند که دولت ترکیه به عنوان همسایه متحد و مهم که موضع آن با داشتن مناسبات اقتصادی گسترده و سرمایه گذاری های وسیعی که در اقلیم کرده بود و جریان یافتن نفت حیاتی بود، به آن ها پشت کند و در همکاری و بندوبست با دولت مرکزی عراق و ایران به تهدیداقلیم پرداخته و مرزهای خود را به بندد. همه این ها غافلگیرانه و خارج از محاسبات دست اندرکاران برگزاری رفراندوم بود. شکاف های درونی و فشارهای گسترده بیرونی، در فقدان یک استراتژی و نقشه توافق شده  متناسب با وضعیت بغرنج پیش آمده، بحران را بشکل بهم ریختن صفوف مقاومت پیشمرگه ها و عقب نشینی سریع و منازعات درونی به سطح تازه ای سرریزکرد. البته بی تردید اقدامات پشت پرده جمهوری اسلامی برای دامن زدن به این شکاف ها و عقب نشینی بی تاثیر نبود. همانطور که عدم حمایت دولت آمریکا و خالی کردن پشت کوردها هم بی تاثیرنبود. فراموش نکنیم که برپائی دولت اقلیم کردستان در طی چندین دهه گذشته اساسا با تکیه بر حمایت دولت آمریکا یعنی لشکرکشی و ایجادمنطقه پروازممنوع و جنگ داخلی در عراق  برقراربوده است. حال طبعا در مهم ترین بزنگاه، وقتی دولت آمریکا یعنی تکیه گاه اصلی اقلیم موضع بیطرفی و حتی بطورضمنی مخالف استقلال بگیرد، نمی توان تأثیر آن را در ایجادتشتت و تضعیف اعتمادبه نفس برگزارکنندگان همه پرسی  نادیده گرفت.

 

فارغ از معادلات و فاکتورهای میدانی که در سطح معینی توضیح دهنده دشواری و چالش ها و ناکامی هستند، اما در سطحی دیگر و در یک تاویل و تفسیرکلان تر، می توان گفت که ترکیدن "حباب استقلال"  در محدودیت های تاریخی این شکل معین از حق تعیین سرنوشت هم ریشه دارد. یعنی پاسخی قدیمی به مسأله ی حق تعیین سرنوشت در فضا و شرایط کاملا جدیدی منطقه ای و جهانی، سترون بوده و کارگشانیست و نیازمندپاسخ های نوین و منطبق با دستاوردها و آگاهی و بلوغ جوامع امروزین هست. چنان که حتی در اروپای پیشرفته هم مثل بحران کاتالون شاهدیم که استقلال و تشکیل دولت-ملت به شیوه کهن چالش برانگیزبوده و پاسخگو نیست. حتی در سطحی گسترده شاهدیم تآکید دولت آمریکا به عنوان دولت ملت برملت گرائی و اولویت ملی با تراژدی و خارجی ستیزی همراه است. تجربه برگزیت هم با بحران و آنیده نامعلومی مواجه بوده و سعی می کنند که بی یال و دم و اشکمش سازند.

  امروزه در عصرجهانی شدن سرمایه تهدیدات مشترکی در برابرجوامع بشری اعم از زیست محیطی و شکاف عظیم طبقاتی و اجتماعی، جنگ و سلاح های کشتارجمعی، در کنارشکل گیری حقوق و ارزش های جهان شمول و منافع و مطالبات مشترک و ضرورت همبستگی و همکاری های فراملی و تکوین فرایندهائی چون 99 درصدی های دارای منافع مشترک و شهروند و جامعه مدنی جهانی و شکل دادن به مناسبات ژئوپلتیک جهانی در انطباق با نیازهای بشرامروزی است که می تواند پاسخ های شایسته ای به بحران ها و منازعات جامعه جهانی و تأمین نیازهای واقعی انسان های امروزی بدهد. رجعت به گذشته و دوران "تنازع بقاء" مبتنی بر خط کشی های ملی و دامن زدن به رقابت های مخاطره آمیزقدرت های ملی و بطریق اولی دمن زدن به تمایزات قومی و نژادی و مذهبی و ... پاسخ گونیستند. گذر از بتوارگی پارادایم دولت-ملت و کانونی شدن انسان فارغ از پسوندهای جغرافی و ملی و قومی و نژادی و مذهبی و انتقال مرکزثقل تحولات و رویکردحاکم بر دهکده جهانی به نیازهای مشترک انسان ها، درونمایه کنشگری در شرایط نوین را تشکیل می دهد. بدیهی است که ما با دوره انتقالی و کشاکش روندهای متناقض سروکارداریم. آنسوی دیگراین روندها، کوبیدن بر طبل بتوارگی دولت-ملت هم چون پاسخی به بحران است که بدلیل سترونی و از دست دادن ظرفیت های تاریخی خود، به نحومضحکی به خودبینی، یک جانبه گرائی و برافراشتن دیوارهای فیزیکی و اقتصادی و هیستری خارجی ستیزی و امثال آن منجر می شود. ترکیدن حباب های استقلال خواهی ها و یا کوبیدن برطبل  دولت-ملت در عصرجهانی شدن سرمایه از یکسو و بلوغ و جهانی شدن انسان از سوی دیگر، نشان می دهد که این پارادایم دستخوش بحران علیرغم جان سختی و بتواره شدگی اش به لحاظ کارکردی به پایان خود رسیده و و بیان وخامت بحران است تا پاسخی بسنده به آن. لازم به تأکیداست همانطور که پیشترهم گفته شد، خواست حق تعیین سرنوشت مردم کورد یک خواست واقعی، قدیمی و به حق است، اما در فضا و اوضاع و  احوال نوین و پاسخ های نوین و رو به جلوئی می طلبد و بازگشت به گذشته پاسخ گونیستند

نیروهای ارتش عراق و حشدالشعبی بدون مقاومت وارد کرکوک شده اند و پرچم کردهای عراق را بزیر کشیده اند و پرچم خود را بالا برده اند. با توجه به ترکیب قومی موجود در این شهر ایا بنظر شما کرکوک آبستن بحران و درگیری های جدید خواهد بود.

 

با این نحوه ورود ( و تجاوز) معلوم است که پیشاپیش ساخت و پاختی بین دوطرف صورت گرفته است و با توجه به آن که بارزانی کرکوک  را قلب اقلیم کردستان می نامید که بدون آن اقلیم قادر به کسب استقلال و وایستادن روی پای خود نبوده و از دست دادنش می تواند با پی آمدهای ناگوار و چه بسا نامعلومی مواجه شود. با این همه چگونگی و ابعادآن بستگی به تحولات پیچیده و نامعلوم منطقه و هم چنین نحوه برخورد جوامع موجود با یکدیگر و یا نحوه برخوردحکومت مرکزی با جوامع ساکن آن جا دارد. بدیهی است که بدون مشارکت دموکراتیک همه جوامع (اقوام) و اهالی کرکوک و مناطق مشابه نمی توان به آرامش و زیست مسالمت آمیز مردمان متنوع این منطقه امیدداشت. علاوه بر آن به نظرمی سد که ترکیدن چنین حبابی با انتظاراتی که برانگیخته بود و سرخوردگی ها و خشم عمومی ناشی از آن، در وهله اول خود را به شکل یک بحران و مناقشه حاددرونی و علیه تصمیم گیران و برگزارکنندگان فراخوان شکست خورده و اصحاب قدرت نشان بدهد که فی الواقع از هم اکنون شاهدآن هستیم.بااین وجود کمانه کردن بحران به درون اقلیم نمی تواند توجیه گرهیچ گونه تعرض و تهدید و توطئه و  فشاردولت های منطقه بخصوص عراق و ایران و ترکیه به مردم اقلیم باشد که قویا باید افشاء و محکوم  گردد.

گفته میشود که جمهوری اسلامی با نمایندگی قاسم سلیمانی و همراهی خانواده جلال طالبانی نیز در این واقعه دخیل بوده اند.جریان چه بوده است؟

 در این مورد اطلاعات و گزارشات زیادی منتشر شده است که البته آغشته به رقابت و اتهامات و ادعاهای گوناگون است که در مورد جزئیات و درجه صحت و سقم آن نمی توان به قضاوت قطعی پرداخت؛ اما روشن است که بندو بست های زیادی در پشت پرده صورت گرفته است. این واقعیت دارد که ایران و مشخصا جمهوری اسلامی با داشتن نفوذ و ارتباطات و مراودات سیاسی و مالی و اقتصادی ریشه دار و تجربه دیرین در منطقه و بخصوص نفوذ در برخی احزاب و شخصیت ها و از جمله اتحادیه میهنی و البته نه فقط در آن، نقش مهمی برای دامن زدن به اختلافات وعقب نشینی داشته و دارد. از سوی دیگر طبیعی است که حکومت ایران با توجه به پیوندهای سیاسی و مذهبی که با دولت عراق و بطورمشخص با حشدالشعبی، که به سبک و سیاق بسیج و سپاه پاسداران سازماندهی شده، دارد و نیز بدلیل استراتژی منطقه ای خود که شکل دادن به دولت های موسوم به هلال شیعه و بسط نفوذ تا دریای مدیترانه است و نیزحساسیتش نسبت به وجوددولت مستقل کردی در مرزهای خود (که بدلیل مناسبات حسنه بارزانی با اسرائیل آن را "اسرائیل" دوم می خواند)؛ از تمام نیرو و نفوذخودسود جسته باشد. از این رونقش مؤثررژیم ایران و قاسم سلیمانی به عنوان فرمانده سپاه قدس که برخی رسانه ها وی را وزیرخارجه واقعی ایران عنوان می کنند، در این ماجرا قابل کتمان نیست و مقامات جمهوری اسلامی هم به طورضمنی به نقش خود در این واقعه مقر و مفتخرند. حتی مقامات آمریکا هم نسبت به ایفا چنین نقشی که به گفته آن ها محصول دامن زدن به شکاف درون کردها و بهره گرفتن از آن بوده است، به عنوان بخشی از نفوذرژیم ایران در منطقه و در میان کردها حساس شده و آن را دلیل مضاعفی بر ضرورت مبارزه با نفوذایران در منطقه و عراق و میان کردها می دانند. با وجوداین نقش رژیم ایران را باید بستترعوامل بنیادی بحران و در بسترآن ها دید.

نقش و جایگاه کشورهایی مانند آمریکا و اسرائیل و عربستان در این تحولات چگونه است؟

 منطقه خاورمیانه و اطراف ایران با مداخله و تلاش فعال دولت آمریکا درگیرتحولات و صف آرائی های جدید در برابر جمهوری اسلامی است. دولت ترامپ مقابله با نفوذایران در منطقه را به عنوان اولویت اول دکترین منطقه ای خویش بخصوص در دوره پساداعش مطرح کرده است. و در همین رابطه آمریکا بهمراه متحدین منطقه ای خود بویژه اسرائیل و عربستان مشغول شکل دادن به بلوکی علیه ایران  هستند و تمامی تلاش خود را برای دوقطبی کردن منطقه و منزوی ساختن ایران بکارگرفته اند و حتی در همین رابطه دم از سیاست تغییررژیم ایران هم می زنند. ولی هدف مشخص و اعلام شده مقابله با نفوذایران در منطقه است. از جمله در عراق و سوریه و یمن و از کارانداختن توانائی های حزب اله در لبنان. اسرائیل از همین حالا آمادگی مداخله نظامی خود را اعلام داشته است و حتی مدتی است که هر از گاهی به هدف هائی در سوریه حمله می برد. وزیرخارجه آمریکا گفته است که بشاراسد هیج نقشی در آینده سوریه نخواهد داشت و ایران هم نقشی در مبارزه علیه داعش نداشته است. ظاهرا حلقه نخست مقابله با نفوذایران عراق است که دولت آمریکا نسبت به نفوذایران هشدارداده و حتی خواستارانحلال حشدالشعبی شده است و عربستان هم فعالیت هائی گسترده ای را برای جداکردن عراق از ایران و یارگیری از گروه های شیعه ها شروع کرده است. از همین رو بود که آن ها بخاطرجذب کشورعراق حاضرشدند که عملا کردها را قربانی بکنند. بهمین دلیل تا زمانی که سیاست جذب  عراق که هم اکنون رقابت شدیدی بین ایران  و آمریکا و عربستان در مورد آن جریان دارد، در دستورباشد آن ها تا اطلاع ثانوی حمایت از استقلال کردها را به بایگانی سپرده و به یک حمایت دوفاکتو و دو پهلو بسنده خواهندکرد.

آنچه مسلم است این وضعیت جدید پس از همه پرسی کمک زیادی به حل بحران منطقه نمی کند و در این میان دولت اسلامی داعش میتواند از فضای ایجاد شده به بازسازی خود بپردازد. چشم انداز را چگونه میبینید؟ آیا ظرفیت ها و پارامترهای موجود احتمال سرانجامی بدون آغاز جنگ و کشتار ی دیگر از طریق گفتگو را میدهد؟

 واقعیت آن است که در فضای نامتعین و بی ثباتی که بر جهان و بر منطقه حاکم است نمی توان از تصویری روشن و امیدبخش از چشم انداز و تحولات آینده منطقه داشت.  متأسفانه جنبه های منفی دست بالا را دارند: از یکسو اکنون دولت آمریکا با تمامی توان خود برای پرکردن خلأ قدرت در منطقه و اعاده هژمونی برتر و سابق در منطقه مشغول دامن زدن به رقابت و مناقشات بین کشورهای منطقه و ایجادبلوکی وابسته به خود هم چون ژاندازم و قدرتی نیابتی است. و در همین رابطه سخت عربستان را به عنوان حلقه اصلی این بلوک مسلح و آماده می کند تا بتواند بخوبی از وظایف ژاندارمی منطقه برآید. اگر دقیق بگوئیم، ایفاءچنین نقشی بخودی خود  تازگی ندارد و از مدت ها پیش در مورد بحرین و یمن و سوریه و.. اجرا می شده است، اما آن چه که تازگی دارد ابعادجدیدآن در تجهیزنظامی و سیاسی و اقتصادی همه جانبه آن است. چنان که اکنون این آماده سازی جنبه های اقتصادی در سطح پروژ] های نیم تریلیونی و تغییربرخی رویکردهای سیاسی و سنتی اجتماعی هم پیداکرده است. که از جهاتی یادآورسیاست های شاه سابق ایران در تقبل وظیفه ژاندارمی در مطنقه است. هم اکنون عربستان به نوعی مشغول مدرنیزه کردن خود و گذراندن "انقلاب سفید"خود است که در صورت تداوم خود می تواند موجب فاصله گرفتن نسبی از سیاست های تاکنونی خود در حمایت از جریان های سنتی که شکست خورده تلقی می شود، بسوی سیاست های تازه تری برای بسط نفوذ است  که نیازمند گسترش اقتصادی و یافتن جایگزین و مکمل هائی برای درآمدهای نفتی است. بلوک عربستان و امارات و مصر و ... با همیاری اسرائیل قراراست، در عین حال خلأ اقتدار و حضورآمریکا در منطقه خاورمیانه را که فرسوده و ضعیف شده است  پرکنند ( به عنوان بخشی از نظم جدیدخاومیانه). رقبای دیگرمنطقه مثل ایران و ترکیه هم بیکار ننشته و هرکدام سوداها و بلندپروازی های منطقه ای خود را دارند. روسیه نیز به مثابه قدرت نوظهوری در منطقه در تلاش بی وقفه ای است برای اعاده نفوذپیشین. چنان که توانسته با مداخلات نظامی خود نقش مهمی در تحولات و تغییرمعادلات سوریه و گسترش رابطه با ایران و در منطقه داشته باشد. هم چنین روسیه از این مزیت منحصربفرد برخورداراست که با داشتن روابط حسنه با همه رقبای منطقه  از ایران و اسرائیل و ترکیه و حتی با عربستان و  قطر و یا  در اقلیم کردستان عراق ( با قراردادهای میلیاردی نفتی) و.... با فروش آسان ترتسلیحات پیشرفته جنگی، به عنوان رقیبی جدی در برابرآمریکا عرض اندام نماید.

   خلاصه آن که  سیر و سیاق تحولاتی آتی در گرو شکل گیری و  تثبیت و موفقیت این صف بندهای تازه هست که تا آن جا که به دولت آمریکا و متحدین آن در منطقه برمی گردد، مقابله با نفوذ رژیم ایران در تمامی حوزه ها به به عنوان اولویت اول آن در  دوره پساداعش است. اما بنظر می رسد که با وجودگسل ها و انباشت مسائل و معضلات اقتصادی وسیاسی و قومی حل نشده  و نیز مناقشات و رقابت قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای و جهانی، و بخصوص سیاست های ذاتا تشتت آفرین دولت آمریکا، چه بسا منطقه آبستن بحران ها و مناقشات تازه تری باشد. در مورداقلیم کردستان باید گفت که با ترکیدن حباب استقلال به طوراجتنناب ناپذیر از قدرت چانه زنی آن با قدرت مرکزی کاسته شده و به موازات افزایش تنش با آن، اما سویه تیز بحران در گام های نخست به درون اقلیم و دامن زدن به شکاف درونی آن کمانه کرده و در شرایطی که اقلیم با بحران اقتصادی و بدهی سنگینی مواجه است و حتی قادر به پرداخت کامل حقوق کارمندانش برابعادآن بیافزاید که متأسفانه فشارسنگین آن را نهایتا مردم باید تحمل کنند. در حقیقت هم اکنون هم که این مطلب نگاشته می شود جرقه های بحران جدید زده شده  که خود را به شکل مناقشات و اتهامات سنگین و استعفا و غیره نشان داده است. در صورت کنترل منازعات درونی و غلبه عقلانیت سیاسی، احتمالا بازگشت به حداقل ها و تقسیم و توزیع تازه و متوازن تر قدرت در داخل اقلیم بین احزاب مدعی قدرت، و تلاش برای آرام سازی خشم و سرخوردگی عمومی و تنش زدائی با ترکیه و کشورهای همسایه باهدف بازکردن مرزها و جریان یافتن دادو ستد و گفتگو با دولت مرکزی عراق و براساس پیش شرط های آن در دستورقرار خواهد گرفت. 

 اگر تنش ها و بحران ها از کنترل خارج شوند بدیهی است که فرصت های تازه و  مناسبی برای رشدمجددداعش و امثال آن در منطقه فراهم خواهد شد و متأسفانه سیاست های جنگ افروزانه و تشتت آفرین دولت آمریکا برای اعاده نفوذ و کنترل منطقه  و حذف رقبا به هر قیمت، در کنارجاه طلبی های حکومت ایران در منطقه و هم چنین بلندپروازی های دولت ترکیه و جنگ افروزی اش علیه کردهای سوریه و کردهای درون کشوری، چشم اندازمنطقه را آبستن تحولات منفی و خطرناکی می کند که اگر توسط خودمردم منطقه و فشارهای جهانی به سیاست های جنگ افروزانه کنترل و مهار نشود، می تواند با پی آمدهای بسی ناگوارتری همراه باشد. منطقه خاورمیانه و البته شبه جزیره کره دو کانون داغ بحران جهانی را تشکیل می دهند. این بحران در خاورمیانه سال هاست که شعله وراست، اما در دوره موسوم به پساداعش و پایان همسوئی عملی ایران و آمریکا در مقابله با داعش و در پرتواستراتژی جدید دولت ترامپ می تواند ابعادتازه ای پیداکند.

 به عنوان  نتیجه ارزیابی  می توان گفت:

دولت آمریکا به عنوان نیرومندترین حلقه زنجیره نظام سرمایه داری در چهارچوب بحرانی که سالهاست ادامه یافته و در حال تعمیق است، دوران افت شتابان هژمونی را تجربه می کند و برای مقابله با بحران به یک تهاجم گسترده در قالب اعمال یک جانبه گرائی و زور و تهدیدهای نظامی و حتی هسته ای بهمراه فشارهای سنگین سیاسی و اقتصادی و تحریم ها متوسل شده است؛ که کلا موجب آشفته تر و بحرانی ترشدن فضای ژئوپلتیک جهان و تضعیف همزیستی و همبستگی عمومی می شود. در چنین شرایطی تمرکز یک جانبه به افق ها و سیاست های خرد و محلی به تنهائی قادر به دفع تهاجم بزرگ سرمایه داری بحران زده و خطراتی که دست آوردها و تمدن و زندگی و همزیستی مسالمت آمیزبشری را تهدید می کند نیست. در چنین شرایطی سیاست ورزی فراملی منطقه ای و جهانی اهمیت بیشتری می یابند. در چنین شرایطی تقویت و شکل گیری جنبش و جبهه مقاومت جهانی حول دفع تهدیدهای عمده  و مشترک از اهمیت حیاتی پیدامی کند. و گرنه بیم آن می رود که جهان وارددوره تاریکی از بحران و خشونت و فلاکت تاره گردد.

-----------------------

*- در گفتگو با سایت گزارشگران

 *- حق تعیین سرنوشت از کدام منظر که در آن به دومدل موجود در منطقه پرداختم:

http://taghi-roozbeh.blogspot.de/2017/09/blog-

post_25.html#more

 *- همه پرسی استقلال کردستان عراق و سه چالش مهم پیشاروی آن:

http://taghi-roozbeh.blogspot.de/2017/09/blog-post_21.html#more

*- گفتگو پیرامون حق تعیین سرنوشت در بسترتاریخی و رویکردهای چپ نسبت به آن:

https://www.youtube.com/watch?v=XpWrqFJkeOg

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

با سلام وارادت خدمت روزبه ی عزیز
شما در این موضع گیری نیروهای چپ که در حمایت ویا مخالفت با رفراندوم اقلیم دربرهه ی زمانی حاضر موضع گرفتن رابه دفاع از ناسیونالیزم بورژوازی کردی محکوم میکنید،این در حالیست کهاکثر دوستان موافق ومخالف رفراندوم در این برهه ی زمانی هیچ ادعایی در موردبی اشکال بودن رهبران اقلیم در مواضعشان نداشتن در واقع این دوستان موافق ومخالف یک عمل سیاسی رهبران اقلیم کرد را در این شرایط درست ویا نادرست ارزیابی کردن اگر اقدام این دوستان موافق ومخالف همسویی وتایید ناسیونالیزم بورزوازی رهبران کرد باشد چرا نباید مواضع شما که در پاراگرافهای پایانی مقاله تان به همین رهبران اقلیم پیشنهاد تعامل واقدامات مدبرانه برای بازگشت به شرایط مناسب وآرامتر ارایه میفرماییدرا هم همراهی وتایید ناسیونالیزم کرد معنا کرد؟موافقین ومخالفین به رهبران کرد توصیه هایی نمودن شما هم به همین رهبران توصیه هایی نمودین
دوست عزیز مواضع شما در بسیاری از مواردکه در پاسخبه سیاست عملی نیروهای چپ در ارتباط با اتخاذ مواضع تاکتیکی در حمایت یا عدم حمایت مشروط از یک جریان سیاسی در نبود آلتر ناتیو چپ ودمکرات که اعلام میفرمایید باید منتظر بووجود آمدن جبهه ی چپ جهانی شد همزو با دوستان عزیزی مانند شیدان وثیع است به نظر می رسد صاحبان اینگونه نظراتباید برای خود باغهایی مانند فلاسفه ی یونان قدیم درست کرده وفقط نخبگان در این باغها در رابطه با ایده آلهای خود به بحث بپردازند.
مهمترین آموزه ای که برای همه ی وفاداران سوسیالیزم ودموکراسی میتواند راهگشا باشد تغییر راهبردیست که تجربه ی خونبار سالیان دراز به ما آموخته وآن تعییر رفتار سیاسی ما که عمدتاً از ایده آلها به سمت واقعیت بوده به عکس آن یعنی حرکت از واقعیتها به سمت ایده آلها می باشد.(سهراب ايراني)