گودالها پُر شدند؛

من کجا هستم

خودم را گم کردم

جستجویم همیشه

کار دستم می دهد

 

نیمه ام را پیدا می کنم

نیمه ام هنوز گمشده،

نمی دانم چرا پاهایم من را

به ۱۶ آذر می آورد

دود و آتش تنوره می کشد

نفَس انقلاب می گیرد

 

دهانی پر از عفونت

پر از نفرت و... خشم ؛

قلب (مردم )،

در حریق می سوزد

کسی از آن بالا

سایه خودش را می بیند

که همه صحن را پوشانده

 

نفس که می کشم

مقابل چشمانم تیره می شود

ما که این همه راه آمدیم

باز به حاشیه می رویم...

چشمانم را باز می کنم

اما آن نیمه دیگرم

گمشده،

 

شاید پشت دیوار ماندم

شاید زمهریرِ زمستانی

پشت درِ بستهِ قهوه خانه شیرپلا

منجمد شدم

 شاید در خیابان،

به تیرِ غیب گرفتار آمدم

 

امروز خورشید زود غروب کرد

در پشت دودی غلیظ و تیره

و من لنگان لنگان،

جنازه ام را به گورِ سردِ پاییزی

می سپارم

و می بینم که گودالها

 پر می شوند

گودالها ...

جای گورها را می گیرند.

رحمان

16/09/96

افزودن نظر جدید