نگاهی به مقاله "چرا تبریز تب نکرد"

آتش به زیر خاکستر

مقدمه

مقاله اخیر رفیق بهزاد کریمی را با سرفصل" چرا تبریز تب نکرد" که در روزهای بعد از خیزش فراگیر دیماه نود و شش نوشته شده بود، اول بصورت خلاصه و فشرده و سپس فرصتی یافته و با دقت بیشتری خواندم. مثل خیلی دیگر از نوشته های ایشان منحصر به فرد بوده و ویژه شیوه کنکاش و نگارش ایشان میباشد. حتی منتقدین مقاله هم آن را بخاصر ویژگیهای منحصر به فردش بطور غیرمستقیم تحسین میکردند. خود من هم ضمن تحسین نگاه موشکافانه و آنالیز اجتماعی سیاسی تاریخی ویژه ایشان، متاسفانه جزو منتقدینی خواهم بود که تلاش خواهم کرد چندین مطلب کلیدی و اساسی نوشته ایشان را به چالش بکشم. باشد که دریچه های بیشتری برای گشایش این موضوعات باز گردد.

این مقاله ایشان مرا به یاد مقاله چند سال پیش ایشان در مورد جنبش های ملی در ایران و چگونگی ارائه آلترناتیو جمهوری فدرالیستی بر اساس ترکیب های جغرافیائی ملی در ایران در مقایسه با شیوه فدرالیسم استانی جغرافیائی و تشبیه آن به تفاوت های میان "فرش ایرانی" یا "موزائیک ایرانی"  انداخت. همانطور که ایشان در همان مقاله هم ضمن تلاش در تشریح چگونگی ترکیب بافت اجتماعی ملیتهای مردم ایران طی قرن ها و چگونگی تاثیرات آمیزش های اجتماعی و کوچ مردم دهات به شهرها و زایش مفهوم شهروندی و سیر حرکتی بافت اجتماعی از موزائیک ایرانی به فرش ایرانی را تشریح میکردند، خود اقرار میکردند که با وجود این سیر آمیزشی، هنوز تا حدود زیادی ایران یک ساختار جغرافیائی موزائیکی ملی دارد که از ترکیبات ملی ساکنان آن تشکیل میگردد. از همان نوشته ایشان عمدتا چنین استباط میشد که جمهوریت فدرال ایران در بخش های عمده کشور که از ایالت ها و استان هائی که از ترکیب ملیتی عمدتا واحدی برخوردار میباشند، مثل آذربایجان و کردستان تشکیل میگردد، بصورت شکل "موزائیک ایرانی"، در حالیکه در بعضی جاهای دیگر محیط جغرافیائی کشور، این ایالت ها از ویژگی های عمدتا تک ملیتی برخوردارنیستند. مثل مناطق مرکزی و تهران، شکل "فرش ایرانی" خواهد داشت. امیدوارم حافظه من از مقاله چند سال پیش ایشان به درستی مفاهیم را منتقل کرده باشد.

پیش در آمد این مقاله

نوشتار ایشان در مورد مساله ملی در ایران، در وحله اول تلاش میکند همنوا با ذهنیت حاکم بر روان عمومی روشنفکران دموکرات روز حرکت کند و آنها را راضی نگه دارد. ایشان به نحو ماهرانه ای خط و مرز های افکاری روانی اجتماعی را در این رابطه سنجیده و تلاش دارد در جوار نوارهای مرزی خط قرمزها حرکت کند، بدون اینکه پا روی آنها گذاشته باشد. ایشان به نحوی در محدوده و چهارچوبه دیسیپلین های باورمندی الیت های ملیت حاکم در مقابل غیر حاکم، بخصوص در مقابل آذربایجان مهر تایید زده و طوری حرکت میکنند که پا روی ارکان اساسی باورمندی های آنها نگذارند.

از طرف دیگر ایشان چون با گوشت و پوست خود و با دانش غنی سیاسی تاریخی و تجربی خویش بر ستم ملی بر ملیت های غیر فارس آگاه می باشند، این قابلیت را دارند تا این بیماری را با دقت تمام در تمام عرصه ها موشکافی کرده و تشریح نمایند. اما وقتی که کار به آنجا میرسد که قرار است درمان و علاج این بیماری را در نسخه بنویسند، اینجاست که ایشان هم به بیراهه میروند، هم تلاش دارند تا از خط قرمز های تعیین شده عبور نکنند و در چهارچوبه تعیین شده مقبول به روان الیت اکثریت خود را اسیر نگه میدارند. تلاش میکنم این نکات را در چندین بخش موشکافی کرده باشم.

ادبیات نوشتاری ایشان در مورد ملیت های غیر فارس

با مطالعه مقاله ایشان در مورد تشبیه ملیت های ایران به فرش ایرانی و موزائیک ایرانی و مقاله اخیر میشود کاملا تسلط و آگاهی ایشان به سیر تحولات اجتماعی سیاسی و بافت مردمی جامعه ایرانی پی برد. با وجود این اصرار ایشان و تکرار مکرر ایشان در استفاده ی کلماتی نظیر "اقوام" و "تنوع ملی قومی" ناشی از نگرشی میباشد که تلاش دارد تا در ایران کثیرالملله، دیگران را اقلیت هایی نشان بدهد که در هر صورت در اکثریت نیستند. از چنین تعریفی میشود اینطور استنباط کرد طبق تعریف ایشان در ایران یک زبان، فرهنگ و هویت عمده و حاکم اکثریت وجود دارد که فرهنگ و زبان و دیگر ارزش های آنچه که "اکثریت" نامیده میشود باید محور اصلی ارزشی تعریف شهروند ایرانی را تشکیل دهد و در کنار آن اقلیت های قومی و ملیتی دیگری هم وجود دارند که در حاشیه و اقلیت قرار دارند در عین تبعیت از ارزش های عمومی شهروندی تعیین شده برای آنها، یکسری حقوق ویژه ای هم دارند که این حقوق منحصر به اقلیت های ملی باید تامین گردد. چنین نگرشی در باورمندی به تنوع ملیتی - اتنیکی چند هزار ساله  موجود بر منطقه جغرافیائی فلات ایران از واقعیت فاصله گرفته و با نگرش نابرابرحقوقی نسبت به تک تک اتنیسیتی های مختلف و قائل شدن حقوق ویژه ای برای آنهائی که در "اکثریت" قرار دارند و ارتقاع زبان و هویت آنها به درجه زبان و فرهنگ عمومی شهروندی، موقعیت نابرابر بقیه را به حد اقوام و ملیت های اقلیت تنزل می دهد. و صد البته چنین نگرشی عرصه را برای پایمال شدن حقوق دیگران آماده میکند.

نکات طرح شده از طرف ایشان  در انکار هویت ملی آذربایجانی ها

در این زمینه میشود خیلی نوشت که شاید خارج از حوصله خواننده باشد. اینکه چطور میشود زبان "عشایر اوغوز" که از بافت اجتماعی خیلی ابتدائی تری برخوردار بودند، توانست بر مردم شهر نشینی که چندین هزار سال سابقه شهرنشینی در آذربایجان را داشتند و از زبان لغاتی و گرامری به مراتب پیچیده تری داشتند غالب بیاید و آن را در خود حل کند، در شرایطی که خود همان عشایر اوغوز در مردم بومی آذربایجان مستحیل شدند، خود کافی است تا سستی استدلال ایشان در این عرصه را به نمایش بگذارد، تا چه برسد به بی مدرک بودن استدلال های ایشان در این زمینه. در این مورد ایشان همان چیزی را تکرار میکنند که بعد از سر کار آمدن رضاخان میر پنج، فرهنگ سرای علوم تشکیل شده برای تبدیل ایران به کشوری تک ملیتی و تک زبانی نسخه پیچی کرده بودند. ایشان که خود آذربایجانی الاصل میباشند و سالهای سال در کردستان بوده اند و خود می دانند که در کردستان ایران در اندرون زبان کردی، لهجه های مختلف کرمانجی، سورانی، هوراماناتی، ایلامی وجود دارد، چطور هویت ملی، اتنیکی، زبانی و تاریخی منطقه ای به وسعت آذربایجان را طی بیش چهار هزار سال قبل از مهاجرت عشایر اوغوز انکار میکنند. شعری از نظامی گنجوی به ترکی آذربایجانی متعلق به قرن دوازدهم میلادی را در زیر می آورم، تا قدرت و عظمت ادبیات آذربایجان همزمان با پورش "اوغوزها" به ایران و از جمله آذربایجان را نشان دهد.

منیم ای نازلی دلداریم، منیم ای دردیمه درمان

منیم ای دولتیم، واریم، باغیشلا، گئچ گناهیمدان

سالاندا سن منی بنده، یاخینلیق اولماسا سنده

اگر قانیمی توکسنده، یولومدان دونمرم بیر آن

شیریندیر لبلرین دلبر، او گول رخسارینی گوستر

یازیق کونلوم سنی ایستر، منی الدن سالیر هجران

جمالین پرده یه سالما، بو عاشیقدن اوزاق قالم

گوزومدن انتقام آلما، منی قویما بئله حیران

بدخشان لعلی سنسن یار، اوزون یاقوت کیمی پارلار

سنون حسنونده دیر گلزار، جمالیندیر نگارستان

منیم چین لیلی، عمر انسان، و یا بلقیس و صنعانسان

یادا بیر ماه کنعانسان، سنه اولسون جانیم قوربان

منی سن مجنون ائتمیش سن، حیاتدا محزون ائتمیش سن

اوزونه مفتون ائتمیش سن، ائدیبسن قلبیمی بریان

دئییردیم من سنین یارین؟ کی اولدوم ایندی بیمارین

سنین نورانی رخسارین، منی یاندیردی، ای جانان

نظامی اولدو بیچاره، ائدیب هجرانین آواره

تاپیلمیر دردینه چاره، اولوب جاری گوزوندن قان

 

می دانیم که در همان دوران سیل مهاجرت عشایر سلجوق و یکی دو قرن بعد از آن ما در آذربایجان از شاعران و فیلسوفانی مثل عماد الدین نسیمی، فضل الله نعیمی، خاقانی شروانی، نظامی گنجوی و ملا محمد فضولی و خیلی های دیگری میتوانیم نام ببریم که دیوان اشعار و غزلیات و آثارشان از غنای ادبی فلسفی در ردیف سعدی و حافظ هستند. اگر داستان نوشتاری "دده قورقود" که متعلق به قرنهای چهارده، پانزده و شانزده میلادی میباشد و از داستان های اوغوزها می باشد، عمادالدین نسیمی اشعار خویش را به ترکی آذربایجانی در قرن چهاردهم - پانزدهم میلادی میسرود. از آن جلوتر، خاقانی و نظامی اشعار ترکی خود را در قرن دوازده میلادی میسرودند. چطور میشود که ادبیات "دده قورقود" که از داستان های شفاهی عشایر اوغوز میباشد، قادر میگردد تا ادبیات در سطح عمادلدین نسیمی و فضل الله نعیمی، خاقانی و نظامی را که نه فقط هم ادبیات  شفاهی گفتاری است، بلکه هم نوشتاری بوده و در عین حال بصورت اشعار عروض سروده شده است که با ادبیات همزمان فارسی و عربی برابری میکند، بلکه این ادبیات در عین حال دارای مضامین قدرتمند فلسفی میباشد که در مورد نسیمی بر فلسفه حروفیه متکی میباشد. از اینجا میشود راحت نتیجه گرفت که درست است بقول رفیق بهزاد عشایر اوغوز در میان مردم بومی آذربایجان استحاله یافتند، اما بر خلاف استنتاج ایشان باید گفت به دلایلی که بالا اشاره شد میشود گفت زبان آنها هم در میان زبان قدرتمند مردم آذربایجان استحاله رفت.

اینکه درجه رشد ادبی زبانی حل شده در زبان دیگر با چنان سرعتی به تولید آثار فلسفی و ادبی با چنان قدرت ادبی در مدت کوتاه یکی دو قرن برسد، غیر ممکن میباشد، رفیق بهزاد به مراتب آگاه تر از این میباشند که اینها را ندانند. سوال بر سر این میباشد که چرا ایشان با این بیان خویش به نفی هویتی ملی ترکی آذربایجانی ها و قائل شدن هویتی دیگر که خود در اینجا آن را روشن نمیکنند، دست می زنند؟ ایشان جواب این سوال را در موردی دیگر تکمیل میکنند.

در بخش دیگر نوشته ایشان با چشم پوشی بر این واقعیت اصل طبیعی حقوق بشر در تعیین سرنوشت خویش، که مردم هر نقطه ای از جهان حق دارند جداگانه در مورد سرنوشت خویش تصمیم گرفته و اداره امور خویش را خود در دست داشته باشند، هیزم بر آتش پان ایرانیستها ریخته و از این مساله بصورتی گله مند صحبت از "خفت شکست" قجر" از روسیه تزاری و جدا افتادن بخشی از "مملکت آذربایجان" از ملک مادر" میکنند. این در حالی میباشد که ما میدانیم که پان ایرانیست های ناسیونالیستی وقتی بر طبل جنگ فاشیستی خویش میکوبند، صحبت از بازگرداندن تکه های جدا شده بر "مملکت آذربایجان" در دوران "قجرها" میکنند. میدانیم که منظور آنها از این گفتارها زیر پا گذاشتن حق طبیعی مردم آن محدوده های جغرافیائی در تعیین سرنوشت خویش و الحاق اجباری و نظامی آنها به سرزمین شیخ و شاه میباشند. منظور ایشان از دادن چراغ سبز به پان ایرانیست ها، دموکرات نما های ناسیونالیست ایرانی و حتی سبزهای حکومتی ناسیونالیست در این زمینه چه می باشد؟

دگر دیسی های تاریخی مردم آذربایجان

دگردیسی های تاریخی نامبرده از طرف ایشان عمدتا نه فقط آدربایجان، بلکه تقریبا تمام فلات ایران و شمال هندوستان و بخش هائی از آسیای میانه را در بر میگرفت. یکی از دگردیسی های نامبرده از طرف ایشان، حمله قوای اسلام به شرق و هجوم آنها تا نوار مرزی چین میباشد که آذربایجان هم از آن مستثنی نبود. دیگری هجوم اقوام و عشایر مغول و اوغوزها به غرب از طرف شرق میباشد که تا شبه جزیره آناتولی و غرب اروپا پیش رفت که باز هم تقریبا تمام فلات ایران را در بر گرفت و آذربایجان هم داخل آن بود. چرا زبان مردم خراسان در زبان ترکی اوغوز حل نشد، یا مردم اقلیت های از نظر کمی کوچک ارمنی و آسوری که در تبریز و اورمیه زندگی میکردند توانستند زبان و فرهنگ و هویت خویش را حفظ کنند، ولی زبان مردم آذربایجان در زبان اوغوزهایی که از نظر غنای زبانی از آنها عقب مانده تر بودند، خود جای صحبت دیگر دارد.

دگر دیسی سومی که ایشان به آن میپردازند مربوط به دوران روشنگری قبل از مشروطیت بر میگردد .در عین حالی که مقاله مینویسد، در دوران قجرها بخشی از "مملکت آذربایجان" از ملک مادری جدا شد، در ادامه و در جای دیگر مینویسند" آذربایجان، منطقه ای است از ایران قدیم و بخشی از پیکره ایران جدید". بگذریم از اینکه تعریف ایشان از "ایران قدیم" چه باشد، جزو ایران قدیم و جدید بودن آذربایجان از نظر حقوقی فقط برای آذربایجان وظیفه می آفریند بدون اینکه هیچ کدام از حقوق ملی آن مراعات شده باشد؟ وظیفه آذربایجان داشتن نقش ماورای دیگران در دفاع، فداکاری، کشته دادن در مواقع قیام ها و خیزش های مردمی میباشد، در حالیکه بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد، به او آن رسد که در سرکوب فرقه دموکرات آذربایجان رسید. آیا طرح این مساله از طرف ایشان به این مفهوم است که باز هم این وظیفه حقوقی آذربایجان است که در این چهارچوبه ای که برایش تعریف شده به وظایفی که برایش تعیین شده عمل کند؟ بعدا مثل سربازی که جانبازی هایش را کرد، به اردوگاهی رفته و با جیره و مواجب خویش بسازد.

 فکر میکنم این دیگران هستند که باید در آئینه نگاه کنند و ببینند که در میان خصوصا جوانان آذربایجانی "چرا کم اعتمادی به بی اعتمادی"  تبدیل میگردد، و جوانانی که با شور و شوق به کاروان نیروهای آزادی و عدالت اجتماعی میپیوستند، امروز به صفوف نیروهای ملّی گرای ناسیونالیست میپیوندند. این دیگران هستند که باید ببینند آیا آنها واقعا خاکستر تبعیض نژادی را از افکار، رفتار ها و کردارهای خویش پاک کرده اند، یا هنوز میخواهند از آذربایجان بصورت سربازی فداکار و جانباز در راه رسیدن به اهداف خویش بهره برداری بکنند.

در این زمینه به قدر کافی صحبت شده است و من لازم نسیت صحبت را به درازا بکشم. آنچه که در این زمینه مربوط به آذربایجان میباشد، چندین مورد است که خود رفیق بهزاد هم به میزان کافی آنها را میشکافد. من هم یکبار دیگر تیتر وار آنها را تکرار میکنم.

بعد از به توپ بستن مجلس و شکست مشروطه، این آذربایجان بود که نیروهای عین الدوله را شکست داد و مشورطه را زنده کرد. چه دستاوردی نصیب ستارخان ها و آذربایجان شد؟

در نهضت شیخ محمد خیابانی و کلنل پسیان، چه نصیب نهضت های ملیف از جمله آدربایجان شد؟

تشکیل دولت های خودمختار ملی آذربایجان و کردستان بعد از جنگ جهانی دوم و سرکوب آنها توسط حکومت شاه و دولت قوام و کشتار و آوارگی دهها و صدها هزار نفر آذربایجانی که منجر به آفرینش سبک جدیدی از شعر به نام "هجران" در ادبیات آذربایجانی گردید. این خاطرات تلخ هنوز در خاطره پدران و مادران ما زنده است و دهن به دهن نقل میگردد. حقوقی که مردم آذربایجان به آنها دست یافته بود، با سرکوب و کشتار پایمال شد و دوران کتاب سوزانف خفقان و  ممنوعیت نشر به زبان مادری دهها سال به طول کشید.

همه ما قیام بیست و نه بهمن سال پنجاه و شش در شهر تبریز را به خاطر داریم و میدانیم چه نقش کاری و کارسازی در اوج گیری انقلاب سیاسی سال پنجاه و هفت داشت. جوانان آذربایجانی دوشادوش تمام جوانان دیگر در دوران انقلاب به مبارزه پرداختند. نتیجه عمل این شد که نه فقط جمهوری اوتوکراتیک اسلامی ایران، بلکه خیلی از به اصطلاح روشنفکران سکولار و دموکرات از به رسمیت شناختن و حمایت از حقوق طبیعی زبانی، فرهنگی و ملی مردم آذربایجان و  ملیت های دیگر فاصله گرفته و همراه با انکار هویت وجودی آنها، مستقیما و بطور غیر مستقیم از سیاست های نژادپرستانه مشابه آسیمیله کردن آنها در هویت ملیتی حاکم حمایت میکردند. هدف از این گفتار فقط تکرار یکسری واقعیت ها نیست، بلکه عطف توجه به این واقعیت است که در زمینه ریشه یابی رشد پان ترکیسم در آذربایجان، بهتر است روی آئینه را برگرداند و دید که پان ایرانیست ها و دیگران در حق آذربایجان چه کرده و میکنند که موجب شده است جوانان آذربایجانی عوض سکولار دموکراسی و نیروهای چپ، به سمت نیروهای پان ترکیستی کشیده میشوند. در اینجا لازم است اشاره بکنم که اگر چه در زمان شاه جنبش فدائیان خلق از نظر آرمان خواهی آلترناتیو قدرتمندی برای نظام جایگزین بودند، امروز نه تنها در آذربایجان، بلکه در کل ایران دیگر نیروهای چپ، آن جایگاه آلترناتیو آرمانی، روانی و اخلاقی مشابه دوران قبل از انقلاب را ندارند. جای تعجب نیست که نسل های جوان امروزی در سرتاسر ایران به سمت نیروهای چپ گرایش نمی آورند. آذربایجان هم از این قضیه مستثنی نیست.

چرا تبریز به خیابان نیامد؟

تبریز دیگر میداند که او قبل از اینکه دوباره "وظیفه تب کردن و به خیابان آمدن" داشته باشد، حقوقی دارد که مستمرا و بصورت مداوم و پی در پی توسط حکومت های مرکزی که بر سر کار می آیند، پایمال میگردد. تبریز دیگر میداند که وقتی که بارها و بارها تب کرده و به خیابان آمده و در راه رسیدن به آرمان های آزادیخواهانه انسانی فداکاریها و جانفشانیها کرده است؛ موقعی که آبها از آسیاب افتاد و کار به مرحله ای رسیده است که که خواسته است در راستای احقاق حقوق ابتدائی خویش از قبیل آزادی تحصیل به زبان مادری، برخورداری از امکانان انکشاف فرهنگ ملی، برخورداری عادلانه از بودجه کشوری در رشد استاندارد زندگی مردم و خودگردانی نسبی منطقه در چهارچوبه کشوری حرکت کرده است، با شدید ترین سرکوب ها و کشتارهای وحشیانه مواجه گردیده است. جوانان امروز دیگر نمیخواهند اشتباهات پدران خویش را تکرار بکنند. جوان های امروز آذربایجان هم مثل تمام جوانان تمام فصول و دوران ها عمدتا بدور از وابستگی های اقتصادی، آزادیخواه و عدالت جو بوده و در مقابل هر نوع بی عدالتی و ظلم عکس العمل نشان داده و اعتراض خویش را نشان میدهند. آنها در حالتی صبورانه در حالیکه نسبت به خیزش جنبش مردمی در دهها شهر ایران احساس همدردی میکنند، نمیخواهند تجربیات تاریخی آنچه بر سر پدرانشان در جنبش های قبلی آمد را به فراموشی سپرده باشند. شما بگوئید، در ایران و آذربایجان کدامین سازمان سیاسی سکولار، دموکرات و رادیکالی فعالانه در حال مبارزه میباشد که این جوانان به آنها بپیوندند؟ اینها به چپ سنتی اعتماد ندارند، فرسنگ ها از اصلاح طلبان و اعتدالیون جلوتر میباشند.

در تمام جنبش ها و خیزش های مردمی، چشم تمام روشنفکران سیاسی به تبریز و آذربایجان دوخته میشود. آنها این مساله را میدانند که، علیرغم اینکه نوشته مطرح میکند، تبریز از نظر جمعیتی از دومین شهر کشور، به پنجمین شهر ایران نزول کرده باشد، باز هم از نظر انسجام، یک دستی، رادیکالیسم و تحول گرائی؛ موتور محرک هر تغییر و تحولی در کشور میباشد. تهران نشینان، کرج نشینان و ایرانیان مقیم خارج همه یک چشمشان به تبریز است. آنها میدانند هیچ جنبشی بدون حضور تبریز، تکمیل نمیگردد. تبریز همچنان آتش زیر خاکستر میباشد. فقط کافیست  تا خاکستر آن را به کناری زد تا سوزش داغی گرمای آتش درون آن را مشاهده کرد.

دنیز ایشچی 02-02-2018

افزودن نظر جدید