با شاعران

زیباترین حرفت را بگو
 

احمد شاملو(در پانزدهمین سالگرد درگذشتش)

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است .

*** 

در آسمان چه بود
 

ناهید کبیری

از پشت شانه‌های شبی تاریک

آسمان را دیدیم.

لب‌های باد

سرد بود

لرزیدیم

و به آینه خندیدیم

در آسمان مگر چه بود

چه بود

چه بود در آسمان پر راز

در آن فراز

که زیر انبوه خاک پنهان شدیم

از هراس؟

*** 

آمدم تا....
 

ویدا فرهودی

آمدم  بر زشتیِ همواره ات عصیان کنم

زیر و روآیین تو، طرحی نوین بنیان کنم
 

می رسم چون گـِردبادی  در مسیر زندگی

تا که بر بادت دهم ، جرثومه ات لرزان کنم
 

گفتنم جاری شود تا در رگان روزها

با طنین سرخ آن سِیلی شوَم، طغیان کنم
 

توطئه می بافی و از عاشقانت باک نیست

خدعه های کهنه ات را با قلم ویران  کنم
 

دشنه ای در دست من از واژه های سرکش است

تا که اوهامت دَرَم، اندیشه را عریان کنم
 

تا به کی بهتانِ تو بر روی گل ها می وزد

با پریزاد غزل  وارونه  هر بهتان کنم
 

اینک ام  گر چه زبان درلابه لای دفتر است

حرف را رقصانَم و با چرخشش طوفان  کنم
 

سبزه گون پروا  ندارم از خزان ها ی دراز

نو بهارم ،می روم تا عشق را مهمان کنم
 

آمدم در هر طپش ازسینه ام شوریدگی است

آمدم بر مکر بی پایان تو عصیان کتم

*** 

با نامِ سیب آمده بود! 

خسرو باقرپور

با نامِ سیب آمده بود!
نیمه جان و مجنون گون؛
در مرزِ نیمه شبان
از کرانه ی تاریک؛
تا خیالِ روشنِ باغ.
همنامِ سیب بود؛
و خود را به عطرِ دل انگیزِ سیب می آراست
خوشبویِ آشناش؛ 
در جانِ روشن باغ افتاد؛
عشق، باغ را با خود بُرد!

آوازِ عاشقی؛
ازِ یادِ مرغِ عاشق رفت؛
زمانه پنج بار گریست؛
باغِ سیب گریست!
باغ با بغضِ داغ خوابید!
خدا به چهره یِ باغ آب پاشید!
باغ بیدار شد
وآن کِرم که با بویِ سیب آمده بود؛
در هوشیاری ی سیب هایِ بالغ مُرد.

*** 

در مداری بسته چرخیدن

البرز

در این سالِ شصت،

افتادنُ و برخاستن،

بوده است آسان!!!،

گویی این شده؛ سرشتِ زمینِ گُربه سان.
 

به وقتِ سخن،

همه دُرُست بر هدف زَنَند،

لیک نیم نگاهی به تاریخ،

نشانم می دهد،

نشانت می دهد،

نشانش می دهد،

نشانمان می دهد،

آنکه از اسب افتاده،

گربه نیست،

منم، تویی، اوست، "ما"ئیم.
 

تا به کی در غبار و مدار بسته چرخیدن،

و باز چرخیدن،

و از ترس هوار کشیدن،

ما از اسب افتاده ایم، نه از اصل.
 

درد اینجاست،

کفترهای زندانِ قفس،

زندانِ قفس، شده مأوایشان،

بعدِ هر پرواز،

قفس هست،

مقصد و مقصودشان،

به ضَربِ ریگ نتوان ترک داد این عادتشان.

***
آدرس تماس با بخش با شاعران

vfkar1335@gmail.com
 

بخش: 

افزودن نظر جدید