گردش رانت، جایگزین گردش سرمایه

کمال اطهاری و مالجو در نشست «نسیان طبقاتی در ایران» می‌گوید

پنجشنبه گذشته، مؤسسه پرسش، برگزارکننده درس‌گفتاری با عنوان «نسیان طبقاتی در ایران» با سخنرانی دو نفر از اقتصاددانان بود. کمال اطهاری و محمد مالجو در این نشست دو ساعته به بررسی طبقات اجتماعی ایران پرداخته و هر یک از منظر خود این مسئله را تشریح کرده‎اند.

 نسیان طبقاتی در تحلیل‌های اقتصاد سیاسی ایران

کمال اطهاری، اقتصاددان:  «او دیوانه است. دیروز تیربارانش کرده‌اند و هنوز در فکر فرار است». این قطعه شعر از گروس عبدالملکیان موقعیت ما را نشان می‎دهد. در دهه ٨٠ و اوایل ٩٠ میلادی، سوسیالیسم موجود فروپاشید، جشن و سروری برپا شد که پایان تاریخ است، اما دیدیم پایان تاریخ اتفاق نیفتاده است. بلکه دوباره سرمایه‎داری از سال ٢٠٠٧ در بحران جهانی فرورفت و هنوز هم باقی است و درواقع ثمره آن نظم نوین جهانی که نظام سرمایه‎داری وعده برپا کردن آن را می‎داد را می‎بینیم که چگونه بحران جهانی هنوز از ‌لحاظ اقتصادی برطرف نشده و بسیاری از کشورها مانند یونان دست‌و‌پای شدیدی می‎زنند که حتی سرمایه‎داری جهانی نیز راضی می‎شود چپ جدید و چپ رادیکال در این کشور بر سر کار بیاید تا مگر اینکه بحران اقتصادی یونان تمام شود. اما موضوع مهم این است که با وجود این بحران، که سرمایه‎داری جهانی با آن روبه‌روست، بحران اندیشه در چپ نیز به‌شدت وجود دارد. یعنی آن حرفی را که «گرامشی» می‎زند که «روشنفکر ارگانیک باید بتواند با مردم ارتباط برقرار و عقل متعارف را به یک عقل ممیز تبدیل کند»، گویا این روشنفکر ارگانیک خودش دچار بحران است. این بحران هم جهانی است و این گفتار در کنگره‌هایی که سوسیالیست‌ها برگزار می‌کنند، تکرار می‌شود و در ایران نیز این بحران اندیشه وجود دارد. یعنی بحران اندیشه‌ای که نمی‌تواند آلترناتیو نظم نوینی که سرمایه‎داری عرضه کرده را پیش‌رو بگذارد. 
من به صورت پژوهشی، نه نظریه‎پردازی و فصل‎الخطاب، بحثی با عنوان «نسیان طبقاتی در تحلیل‌های اقتصاد سیاسی در ایران» را پیشِ‌رو می‌گذارم. این نسیان طبقاتی مانع از آن است که به یک نظریه اجتماعی پرداخته شود که با آن بتوان تحول احتمالی را جلو برد. در واقع شرط تحول اجتماعی، داشتن یک نظریه اجتماعی است که بتواند آن تحول را راهبری و امکان هژمونی فکری را به آلترناتیو یا جایگزین نظام موجود سرمایه‎داری جهانی مطرح کند. مارکس در «گامی در نقد فلسفه حق هگل» گفتار معروفی دارد که بارها تکرار شده و بسیار گویاست. می‌گوید: «اندیشه وقتی که میان مردم برود به نیروی مادی تبدیل می‎شود. اندیشه‌ای میان مردم می‌رود که رادیکال باشد. اندیشه رادیکال، اندیشه‎ای است که به ریشه‎ها می‎پردازد و ریشه همه‌چیز، انسان است». وقتی که من از نسیان طبقاتی صحبت می‎کنم و می‌خواهم به این مسئله بپردازم که این نسیان طبقاتی چگونه رخ داده که به گمان من به دلیل اقتصادزدگی و سیاست‌زدگی رایج در اندیشه‎ای است که به اقتصادسیاسی می‎پردازد، می‌خواهم به انسان بپردازم نه به مقوله‎ای که بخواهد طبقات را به منزله امر انتزاعی مطرح کند. 
باز مارکس در ایدئولوژی آلمانی می‌گوید: «این تحلیل طبقاتی که من می‎کنم یک تحلیل فلسفی انتزاعی است که لایه‎بندی‎های تاریخی را مطرح می‎کند ولی به هیچ‌وجه جایگزین تحلیل واقعی نمی‎شود». برای همین من در گفتارم نمی‎خواهم به صورت فلسفی انتزاعی به مقوله طبقات بپردازم یا نسیان طبقاتی را با یک بحث فلسفی- انتزاعی بررسی کنم. بلکه می‎خواهم به این بپردازم که چگونه در تحلیل‎های اقتصاد سیاسی ایران به صورت مشخص این مفقوده وجود دارد تا این مفقوده را بتوانیم با یک برنامه پژوهشی برطرف کنیم. 
ضرورت تحلیل طبقاتی به صورت عام برای این است که تاریخ  یک حرکت قاعده‎مند است و در این حرکت قاعده‎مند طبقات نقش اصلی را دارند. همان‌گونه که مارکس در مانیفست و جاهای دیگر می‎‎گوید جوامع پیشرفته‎تر آینده بشر را نشان می‎دهند و آنچه که مشخص است بورژوازی یا سرمایه‎داری در جهان کنونی ما نقش انقلابی خود را از لحاظ اجتماعی از دست داده است؛ هرچند نقش انقلابی خود را در تولید از دست نداده. همان‌گونه که مارکس می‎گوید سرمایه‎داری مجبور است انقلاب پیاپی در تولید انجام بدهد تا بقا پیدا کند و هر شکل‎بندی اجتماعی که بخواهد به‌عنوان آلترناتیو به‌عنوان سرمایه‎داری مطرح شود باید بر این توانمندی سرمایه‎داری فائق شود و این فائق‌شدن در تحلیل طبقاتی و اجتماعی این است که بتواند عاملیت تاریخی داشته باشد که این عاملیت تاریخ بتواند رشد نیروهای مولد را سریع‎تر از سرمایه‎داری انجام دهد وگرنه به قول مارکس جامعه‎ای که نتواند این کار را انجام دهد برمی‎گردد و صور پلشت‎تری را از سرمایه‎داری انتخاب می‎کند. این را ما در فروپاشی اتحادیه جماهیر شوروی و جوامعی که در اروپای شرقی وجود دارد، دیدیم. این یک امر قاعده‎مند است. این قاعده‎مندی را باید شناخت و در تحلیل طبقاتی هم دریافت که چگونه می‎توان از سرمایه‎داری در انقلاب تولید هم قدرتمندتر بود. تشخیص اینکه سرمایه‎داری شرایط نامناسبی را برای بشریت تولید می‎کند خود به خود برای اینکه عاملیت تاریخی را به طبقات نسبت دهیم، کفایت نمی‎کند. همان‌گونه که شناخت اینکه طبقه کارگر استثمار می‎شود خود به خود کفایت نمی‎کند؛ یعنی استثمار خود به خود به هیچ طبقه‌ای عاملیت تاریخی نمی‎دهد. عاملیت تاریخی از جای دیگری می‎آید. اندیشه موتور تاریخ است؛ چون انسان‌ها هستند که تاریخ را می‎سازند و اگر طبقه کارگر یا هر فعال اجتماعی دیگری به اندیشه‎ای مجهز نشود که بتواند بر آن فائق بیاید، مسلما از آن وجوه انقلابی بورژوازی نمی‎تواند عبور کند. موضوع تحلیل تاریخی و به دنبال آن تحلیل طبقاتی و انضمامی‌کردن آن برای اینکه بتوان آلترناتیوی در مقابل نظام سرمایه‎داری موجود عرضه کرد، اهمیت حیاتی دارد. به قول مارکس، «سوسیالیسم یک امر ایجابی است». کمونیسم یک امر آرمانی نیست و در طول مبارزه طبقاتی به دست می‎آید و از پیش قابل‌تصویر یا به‌عنوان الگو تعریف‌شدنی نیست. بحثی که من مطرح می‎کنم این است که بتوانیم این آلترناتیو را به صورت ایجابی دنبال کنیم و این نیز در یک پراکسیس اجتماعی ممکن است؛ یعنی علاوه بر اینکه باید تحلیل طبقاتی کنیم باید گفتارمان نیز ایجابی باشد. اینکه فقط به موضوع استثمار سرمایه‎داری در جهان امروز و اینکه سرمایه‎داری چه خبط‌وخطایی مرتکب شده و امثال آن بپردازیم، برای آلترناتیو کفایت نمی‎کند. بخشی از این برای خود جامعه ما این است که تحلیل جامعه ما از لحاظ اقتصادی، سیاسی یا جامعه‎شناسی تاریخی چگونه بوده است. اگر ما تحلیل درستی از شرایط اجتماعی ایران نداشته باشیم قاعدتا تکامل اجتماعی به‌صورت آگاهانه ممکن نمی‎شود؛ یعنی انسان‎ها وقتی اندیشه و تحلیل درستی نداشته باشند، تاریخ‎ساز نمی‎شوند. 


در اقتصادزدگی راست، جامعه کلا حذف است
تلاشی که تاکنون حداقل در عنصر اندیشه انجام شده، تلاش ناقصی بوده است. در درجه اول به مقوله اقتصادزدگی در تحلیل‎های اقتصاد سیاسی ایران می‌پردازم؛ اما پیش از آن، تعریف کوتاهی از اقتصاد سیاسی بیان می‌کنم. اقتصاد سیاسی به رابطه نهادهای اجتماعی و دولت با روابط اقتصادی می‎پردازد و اینکه این رابطه چه نقشی در رشد اقتصادی و رشد نیروهای مولد دارد را تحلیل می‌کند. این تحلیل در رابطه با جناج راست ایران، که من به آن اقتصادزدگی راست می‌گویم، این است: جامعه کلا حذف است، روابط اجتماعی حذف و به قول نئوکلاسیک‌ها برون‌زاست و در سیستم اقتصادی وارد نمی‌شود. گفته می‎شود همه‌چیز را به بازار بسپارید، جامعه تکامل پیدا می‎کند. مثلا اقتصادزدگی راست می‎گوید نفت را خصوصی کنید همه‌چیز خوب می‎شود. اینکه نفت را از دولت بگیریم و به بخش خصوصی بدهیم اقتصادزدگی محسوب می‌شود؛ یعنی اینکه ساماندهی در حوزه اقتصادی به این ترتیب باشد که اگر نفت را خصوصی کنید، جامعه پیشرفت می‎کند. این مسئله در مقولات سطح سرمایه‎داری جهانی نیز بارز است و همین را می‎گویند که سیستمی داریم با عنوان نظم نوین جهانی که از آن باید تبعیت کنید. دیگر صحبت از بورژوازی ملی و اینکه جامعه از لحاظ نهادی چه نظامی داشته باشد تا رشد کند، مطرح نیست و همه‌چیز فقط به رابطه اقتصادی تقلیل پیدا می‎کند و رابطه اقتصادی هم اساسا به مسئله مالکیت محدود می‎شود. این تقلیل‎گرایی صرف وجود دارد و درواقع اسمش را هم نمی‎توان اقتصاد سیاسی گذاشت اما به‌هرحال این اقتصادزدگی بر آنها حاکم است. جالب اینکه بسیاری از مخالفان نئوکلاسیسیسم اقتصادی هم به‌همین‌ترتیب در این مقوله، بحث‎های انتزاعی تقلیل‌یافته‎ای را مطرح می‎کنند. مارکس می‎گوید سرمایه یک رابطه اجتماعی است. 

سرمایه یک امر تقلیل‎یافته اقتصادی نیست. برخی می‎گویند آنچه مایه تقویت دولت در ایران شده و مقابل تکامل اجتماعی می‌ایستد این بوده که مصدق نفت را ملی کرد! در بحث، به‌سادگی می‌توان پاسخ داد که وقتی جامعه مدنی و آن امر انقلابی بورژوازی که شکل‌دادن به جامعه مدنی است، شکل نگرفته، امثال بابک زنجانی‌ها نفت را می‌گرفتند. در شرایطی که نفت را دولت حفظ کرده است، بابک زنجانی‎ها را داریم. حال اگر دولت نفت را حفظ نمی‌کرد و سیستمی هم از لحاظ نهادی وجود نداشته باشد و مالکیت نفت را به بخش خصوصی بسپاریم، جامعه به چه سمتی می‌رود. این از اقتصادزدگی راست است که مقوله تکامل اجتماعی برایش مطرح نیست، یک تقلیل‎یافتگی صرف را دارد و به قواعدی نیز معتقد است که فکر می‎کند جهان‎شمول است. درجه تکامل جوامع و نوع شکل‎گیری نهاد بازار متفاوت است. گرچه اصول قواعد بازار یکسان است؛ اما شکل‎گیری نهاد رقابتی به یک شیوه تعریف نشده است. با چنین اندیشه‎ای وقتی قصد ساماندهی اقتصاد ایران را دارند، اولین اقدامی که در دولت سازندگی انجام می‎شود، قربانی‌کردن طبقه کارگر است؛ برای اینکه سرمایه بتواند به قول معروف کارش را بکند، کارگاه‎های زیر ١٠ نفر از شمول قانون کار خارج می‎شوند. دیدیم که با قربانی‌کردن طبقه کارگر نیز اتفاقی نیفتاد و ایران از لحاظ اقتصادی وابسته‎تر نیز شد. همین اتفاق در دولت قبلی با هدفمندکردن یارانه‎ها رخ داد. نظامی را که نهادسازی کرده باشد نمی‎بینیم و عدالت بدون نهادسازی نیز بی‎معناست، چون مانع رشد نیروهای مولد می‎شود. نمونه بارز دیگر همین تراکم‎فروشی است. 
گردش رانت را جایگزین گردش سرمایه کردند
طبق مصوبه‎ای از سوی هیأت وزیران در سال ١٣٦٨ کلان‎شهرها باید خودبسنده شوند. برای خودبسنده‌شدن نیز تراکم‎فروشی را در دستور کار قرار دادند. اخیرا مقاله‌ای از محمود کاشانی، حقوق‌دان، خواندم که می‎گفت تراکم‎فروشی اختلاس است؛ چراکه حقوق عمومی را نمی‎توان فروخت. خودبسندگی در گردش رانت، آن هم با فروش و اختلاس حقوق عمومی نشان می‎دهد که همین اندیشه تقلیل‎یافته اقتصادزگی مبتذل راست در ایران چه بلایی بر سر جامعه می‎آورد؛ گردش رانت را جایگزین گردش سرمایه و تولید ارزش افزوده می‎کند. در ایران به جای گردش ارزش افزوده، گردش رانت اتفاق می‎افتد و فضاها برای گردش رانت نفت تعبیه شده و از آن تولید مولد بیرون نمی‎آید. تهران سالانه ١٥ تا ٢٠‌ میلیارد دلار ارز‌بری دارد، اما یک‌و‌نیم‌میلیارد دلار صادرات دارد. در این شهر، رانت به جای ارزش اضافی گردش می‎کند. در سئول، مرکز کره‌جنوبی سالانه ٣٠ تا ٤٠ ‌میلیارد دلار صادرات کالاهای الکترونیکی اتفاق می‎افتد، در این شهر گردش ارزش اضافی را می‎بینیم. ما با سیستمی روبه‌رو هستیم که اقتصادزدگی مبتذلش در راست جدید، این بلا را بر سر جامعه ما می‎آورد. درحالی‎که در آمریکا مقررات‎زدایی نه در فضای شهر بلکه در فضای مالی صورت گرفت اما در شهر تهران این بورژوازی مستغلات رانت‎جو، که ناشی از تفکر اقتصاد سیاسی راست جدید است، آمد و شهر را مقررات‎زدایی کرد. مازاد تراکم را می‎فروشد! در آمریکا می‎توان تراکم را تغییر داد اما این تغییر معکوس است؛ یعنی دو طبقه را می‎توان خراب کرد و یک طبقه ساخت، نمی‎توان دو طبقه را خراب و سه طبقه ساخت. سرمایه‎داری و استثمارگری‎ها سر جای خودش، اما حق ندارند به حقوق عمومی دست بزنند. راست جدید مبتذل، یک سیستم بسیار عقب‎مانده‎تری را جایگزین سیستم سرمایه‎داری جهانی می‎کند؛ اگر می‎خواهید از سرمایه‎داری جهانی اقتباس کنید، لااقل درست اقتباس کنید! 

مناسبات طبقاتی سرمایه‌داری بدون تولید سرمایه‌دارانه
محمد مالجو، اقتصاددان: آیا احاله نقشِ پیشگام به بورژوازی برای مبادرت به انقلاب تولیدی در ایران می‌تواند مؤدی تحول اقتصادی سیاسی باشد؟ این پرسش اگر اهمیت دارد به گمان من به این دلیل است که سپردن نقش پیشگام به بورژوازی برای بازکردن گره تولیدی در اقتصاد ایران، امروز، اصلی‎ترین برنامه اقتصاد سیاسی دولت یازدهم و نیز از مسیری دیگر، رکن رکین پروژه اقتصاد سیاسی منتقدان سوسیال‌دموکرات و نهادگرای سیاست‎های اقتصادی دولت یازدهم نیز است. برای پاسخ به این پرسش، تلاش می‎کنم ضعف و بستر طبقاتی در سال‎های پس از جنگ هشت‌ساله را متناسب با درک خود ترسیم کنم. دایره اعتبار استدلالی که عرضه می‎کنم، اگر اعتباری داشته باشد، اولا منحصر به سال‎های پس از جنگ هشت‌ساله در ایران است و ثانیا از اکنون تا آینده به‌هیچ‌وجه بیرون از این دو بازه زمانی، ضرورتا مدعی صحت این استدلال نیستم. 
بخش اعظم بحث را به پاسخ به این پرسش اختصاص خواهم داد که آیا در ایران پس از جنگ، ما طبقه داریم، آیا جامعه‎ای طبقاتی هستیم؟ اگر آری، این طبقات، آن‌قدر که به پرسش مطرح‌شده برمی‌گردد، با هم چه رابطه‎ای دارند. این بحث را در سه سطح ساختاری، شیوه‎های زندگی و کنش جمعی مطرح خواهم کرد. 
سطح ساختاری: تنوع دسترسی اعضای گوناگون جامعه به منابع سه‌گانه قدرت، که در ادامه خواهم گفت، باعث خواهد شد در سطح ساختاری میان اعضای جامعه تمایزهایی وجود داشته باشد. عده‌ای یک جور باشند، یک عده جور دیگر و عده‎ای دیگر به شکلی متفاوت با این دو. این تمایزها را با مفهوم طبقه تسخیر می‎کنیم. سه منبع قدرت کلیدی داریم: اول ابزار تولید و شکل‎های گوناگون تجلی سرمایه مادی، دوم دانش و مهارت انسانی قابل‌مبادله در بازار که به خطا در بسیاری موارد به آن سرمایه انسانی اطلاق می‌شود، سوم اقتدار سازمانی در بدنه نهادهای غیربازاری مانند دولت، اصناف، سندیکاها و احزاب. آدم‎های مختلف در جامعه به ترکیب‎های گوناگونی از این سه منبع قدرت دسترسی دارند. همین تنوع دسترسی افراد جامعه به این منابع سه‌گانه ساختار طبقاتی را می‎سازد. ساختار طبقاتی در ایران، به این صورت است که ما در سطح ساختاری شاهد طبقه سرمایه‎دار و بورژوازی هستیم که به شکل‎های گوناگون سرمایه مادی دسترسی دارد. همچنین شاهد حضور طبقاتی آنچه طبقه متوسط می‎نامند، هستیم؛ یعنی کسانی که فاقد سرمایه مادی، اما واجد دانش و مهارت انسانی قابل‌مبادله در بازار کار هستند یا اقتدار سازمانی با درجات گوناگون یا ترکیبی از هر دو را دارند. سوم طبقه کارگر است. مجموعه کسانی که فاقد سرمایه مادی هستند و به‌نوعی برای امرار معاش ناگزیر از فروش نیروی کار خود هستند. طبقه چهارم خرده‌بورژوازی است؛ یعنی کسانی که آن‌قدر سرمایه دارند که مجبور نباشند به استخدام سرمایه‎دار درآیند؛ اما آن‌قدر سرمایه ندارند که مانند سرمایه‎داران در ابعاد وسیع، نیروی کار استخدام کنند و غالبا بر نیروی کار خانوادگی یا معدودی نیروی کار غیرخانواده متکی هستند. در سطح ساختاری طبقه پنجمی را نیز می‎توان اضافه کرد: اولا فاقد هر سه نوع منبع قدرت هستند، ثانیا نیروی کار و توانایی عرضه کار دارند؛ اما تقاضا برای نیروی کار آنها به‌هر‌دلیل وجود ندارد یا اصلا توانایی عرضه نیروی کار ندارند و ثالثا از حمایت اجتماعی نهادهای غیربازاری مانند دولت، محله، سندیکا و هر نوع چتر حمایتی که بالای سرشان باشد به درجات گوناگون بی‎بهره هستند. اگر این سه شرط را داشته باشند، می‎توانند جزء تهیدستان شهری طبقه‎بندی شوند. در هریک از این طبقات، اقشار گوناگونی را می‎بینیم و اعضای هیچ‌کدام از این طبقات همگن نیستند؛ بلکه در دل هر طبقه تفاوت‎هایی به دلیل درجه برخورداری از منابع قدرت وجود دارد. سوای تفاوت‎های طبقاتی انواع شکاف‌های دیگر هم وجود دارد که باعث تنوع اعضای هر طبقه می‎شود. همین تنوع دسترسی اعضای گوناگون جامعه به منابع سه‌گانه قدرت است که حکم می‎کند ایران پس از جنگ نیز به‌لحاظ ساختاری، جامعه‎ای طبقاتی باشد. همین تنوع در دسترسی به منابع سه‎گانه قدرت و تفاوت‎های طبقاتی در سطح ساختاری، تمایز شیوه زندگی میان طبقات گوناگون اجتماعی در رده‎های مختلف حیات اجتماعی مانند خانواده، محل کار، شهر و فضای عمومی را پدید می‎آورد. اینجا ما با دومین سطح از مفهوم طبقه مواجه هستیم: سطح شیوه‌های زندگی که در اندازه و ترکیب سبد مصرفی، در الگوهای متنوع ازدواج و فراغت و دوستی و رفتارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی طبقات مختلف در سطح خرد تجلی پیدا می‎کند. شیوه زندگی آدم‎های مختلف برحسب اینکه به چه طبقه‎ای تعلق دارند، متفاوت است. اینکه شیوه زندگی آدم‎های مختلف و طبقات مختلف با هم فرق دارد، فقط تحت تأثیر طبقه نیست. عوامل دیگری هم مانند تفاوت‎های نژادی، قومیتی، جنسیتی و جغرافیایی و امثالهم باعث می‎شود شیوه زندگی افراد با هم متفاوت باشد. طبقه در سطح شیوه‎های زندگی، در تمام سال‎های پس از جنگ، عامل تأثیرگذاری بوده است؛ بنابراین ما اگر در سطح تحلیل شیوه‎های زندگی به دنبال پاسخ سؤال باشیم، طبقه داریم؛ اما آیا این طبقات گوناگون که به واسطه تفاوت در شیوه‎های زندگی و میزان دسترسی به منابع قدرت از هم متمایز هستند و به این اعتبار، منافع متمایز از یکدیگر نیز دارند، واجد آن توان جمعی هم هستند که مهر منافع خود را بر تحولات کلان جامعه هم بزنند؟ این پرسش کلیدی است که باید در سطح کنش جمعی به آن پاسخ داد. من به این سؤال درباره دو طبقه کارگر و سرمایه‎دار یا بورژوازی پاسخ می‌دهم. 

کاهش توان چانهزنی جمعی کارگران پس از جنگ
طبقه کارگر در سال‎های پس از جنگ در مبادرت به کنش جمعی برای تحقق منافع طبقاتی خود در سطح تحولات کلان در جامعه، به‌شدت ناتوان شده است. به‌این‌دلیل که توان چانه‎‎زنی فردی و جمعی این طبقه در بازار و محل کار بر اثر اجرای پنج سیاست دولتی در سال‎های پس از جنگ، به‌شدت کاهش یافته است. ١. موقتی‎سازی قراردادهای کار از شش‌درصد سال ٦٨ به امروز که ٩٣‌درصد کل نیروی کار را شمال می‎شود. ٢. ظهور شرکت‎های پیمانکاری تأمین نیروی انسانی که رابطه حقوقی مستقیم بین کارگر و کارفرما را قطع کرده است. ٣. خروج بخش‌هایی از نیروی کار که در مناطق آزاد کشور شاغل هستند، از شمول کلیت قانون کار که به این اعتبار از چتر حمایتی قانون کار به‌طور کلی محروم می‎شوند. ٤. خروج کارگاه‌های زیر ١٠ نفر از شمول مهم‎ترین مواد قانون کار و به این اعتبار نابرخورداری از چتر حمایتی نهاد غیربازاری قانون کار. ٥. تعدیل نیروی انسانی دولت در همه سال‎های پس از جنگ تا امروز و به این اعتبار، نابرخوردارکردن کسانی که پیش‌از‌این از چتر حمایتی اشتغال دولتی برخوردار بودند؛ اما اکنون به بازار کار آزاد پرتاپ شده‎اند. این پنج مورد، کلیدی‎ترین سیاست‎هایی هستند که توان چانه‎زنی فردی کارگران را به‌شدت کاهش داده‎اند. از دیگر سو، موانع مستمر برای کاهش توان چانه‎زنی جمعی کارگران هم در تمام سال‎های پس از جنگ برقرار بوده‎اند. فقط سه هویت جمعی کارگران مجاز است: شورای اسلامی کار، انجمن‌های صنفی کارگری و نمایندگان منفرد کارگری که نخست بی‌کاران و دوم کارگران کارگاه‌های زیر ١٠ نفر را که بالای ٥٠ ‌درصد کارگران شاغل را شامل می‎شوند، دربر نمی‎گیرند، سوم کارگران شرکت‎های بزرگ دولتی را نیز عملا نمی‎توانند زیر چتر خود بیاورند، چهارم عمیقا به دولت وابسته‎اند و پنجم به‌شدت به کارفرمایان وابسته هستند. به این اعتبار کارگران فاقد تشکل‎های جمعی مستقل برای زدن مهر منافع طبقاتی خود بر تحولات کلان جامعه هستند؛ از جمله به‌این‌دلیل که سوای این هویت‎های قانونی با هرگونه تلاش برای برقراری هویت‎های سندیکایی و نیز هویت‎های ضدسرمایه‎داری، حقوقی و حقیقی، برخورد مستقیم انجام می‎شود، به‌همین‌دلیل کارگران در سطح ملی، استانی، بین بخش‌های گوناگون اقتصادی و حتی در سطح تبادل بین کارخانه‎ها بسیار بی‎پیوند هستند؛ بنابراین اگر در سطح کنش جمعی به طبقه کارگر نگاه کنیم باید «طبقه» طبقه کارگر را داخل گیومه بگذاریم؛ چراکه طبقه کارگر امروز «طبقه نابوده» است و توان طبقاتی ندارد. این طبقه نابودگی طبقه کارگر پدیده‎ای عمیقا طبقاتی است. محصول شکست در کارزاری طبقاتی که آن‌سوی کارزار طبقه‌های دیگری ایستاده‎اند که مهم‎ترین آنها بورژوازی است.  می‌توان همین سؤال را درباره بورژوازی مطرح کرد: آیا بورژوازی در ایران به معنای برخورداری از توان کنش جمعی به معنای توانایی برای زدن مهر منافع طبقاتی خود بر تحولات کلان جامعه، طبقه است؟ دو پاسخ مرسوم، نادقیق، افراطی و تفریطی به این سؤال داده می‎شود: اول اینکه هر اتفاقی در جامعه می‎افتد کسانی رد پا و رد دستان بورژوازی را در آن جست‌وجو می‎کنند و بورژوازی را فعال مایشاء تلقی می‎کنند، دوم اینکه در طرف مقابل کسانی هستند که می‌پرسند آیا ما در ایران بورژوازی و بخش خصوصی داریم؟ در واقع با این سؤال، پاسخ مفروض خود را نیز که منفی است، می‎دهند: خیر نداریم! هیچ‌یک از این دو پاسخ به گمان من درست نیست؛ اما اینکه آیا بورژوازی توان طبقاتی برای پیگیری منافع طبقاتی خود را در سال‎های پس از جنگ داشته است و آیا اکنون این توان را دارد؟ پاسخ این پرسش، مثبت است. بورژوازی فعال مایشاء است. از توانایی فراوانی برخوردار است. هرآنچه را اراده کند تحقق می‎بخشد؛ مثلا به حداقل دستمزد، ایمنی محل کار، امنیت شغلی و هزینه نیروی کار در فرایند تولید نگاه کنید؛ همه مؤلفه‎هایی که شرایط زیستی و کاری کارگران را تشکیل می‎دهند، در حقیقت آن‎گونه در تمام سال‎های پس از جنگ تعیین شده که اراده بورژوازی خواستار بوده است؛ بنابراین بورژوازی در ارتباط طبقات محروم و پایین‎تر، فعال مایشاء بوده است. اگر بخواهیم تحقق اراده بورژوازی در سالیان پس از جنگ را خلاصه کنیم در سه زمینه بسیار مهم و کلیدی، خواسته‎های این طبقه تحقق یافته است. قلمرو اول: در انباشت اولیه سرمایه که مستمر و همیشه در تاریخ سرمایه‎داری و اکنون آن، با انباشت به مدد سلب مالکیت از توده‎ها استمرار پیدا می‎کند، موفق بوده است. از این رهگذر، داشته‎های همگانی را از همگان می‎گیرد و در چنگ اقلیتی از اعضای جامعه، یعنی بورژوازی، قرار می‎دهد. سهل‎ترین و نزدیک‎ترین این مسائل، همین خصوصی‎سازی‎هایی است که زمانی در دست دولت به نمایندگی همگان بود و امروز از آنِ همگان نیست و در دست اقلیتی است.  قلمرو دوم: بورژوازی از توان طبقاتی در ارتباط با طبقات مردمی، ازجمله طبقه کارگری برخوردار بوده، قلمرو محاسبات کار است. بورژوازی موفق شده با درجه بالایی از توفیق، کار را کالایی کند. به‌عبارت‌دیگر، نیروی کار را برای صاحبان کار و اقشار بالادستی، هم ارزان و هم مطیع کند. پنج موردی که در‌باره کاهش قدرت چانه‎زنی کارگران گفته شد، همه عناصر کوچکی از یک پروژه بزرگ بوده که کسانی، ازجمله بورژوازی در رأس سیاست‌گذاری و اجرای آن بوده‎اند.  قلمرو سوم:  بورژوازی موفق شده است متناسب با ظرفیت‎های تکنولوژیکی که دارد، ظرفیت‎های محیط را هرچه بیشتر کالایی کند. کالایی‎تر‌کردن ظرفیت‎های محیط مانند آب‎های زیرزمینی، تالاب‌ها، شیلات، معادن، نفت، فضای عمودی شهرها و امثال آن، همه نشان از یک بازی دارد با یک برنده اقلیت و بازنده حداکثری که در طبقات فرودست، ازجمله کارگری هستند. این سه قلمرو، رابطه طبقاتی بورژوازی است با طبقه حاکم از یک‌سو و رابطه با طبقه‎های مردمی از دیگرسو که در آن فعال مایشاء بوده است. 

ضعف بورژوازی در رابطه با هستههای پرنفوذ طبقه سیاسی
اما همین طبقه که در تحمیل اراده به طبقات فرودست توانمند بوده، عمیقا از تحمیل اراده خود به گروه‎های پرنفوذ در طبقه سیاسی و ایجاد آن نظم سیاسی که لازمه شکوفایی بورژوازی است، ناتوان بوده است. در ایجاد حکمرانی خوب، برقراری حاکمیت قانون و... ناتوان بوده است. بورژوازی در ایجاد آن‌دسته از اصلاحات اقتصادی، که تحقق منافع طبقاتی او در گرو آن است، ناتوان بوده است. در اصلاح بازار سرمایه برای تجهیز منابع مالی، کاهش ریسک سرمایه‎گذاری، اصلاح قوانین واردات و صادرات، اصلاح مقررات سرمایه‎گذاری، فرایند اخذ جواز و اصلاح سیستم بانکی و سیستم‎های اخذ مالیاتی و امثال آن، باید تغییراتی انجام شود تا منافع طبقه بورژوازی محقق شود؛ اما این طبقه ناتوان بوده. چرا؟ چون حتی دولت‎های معتقد به اصلاح (از منظر منافع بورژوازی) در این قلمروها نمی‎توانستند خیلی دست به اصلاح بزنند. ضعف بورژوازی در رابطه با هسته‎های پرنفوذ طبقه سیاسی، باعث نوعی توازن قوا درون‌طبقه بورژوازی و دولت شده که اولا مسبب غلبه سرمایه نامولد بر سرمایه مولد است و ثانیا باعث چیرگی سرمایه تجاری که نامولد است بر تولید داخلی شده و ثالثا باعث تمایل قوی برای خروج سرمایه از مرزهای ملی به زیان انباشت سرمایه درون مرزها شده است. این سه خصلت درواقع توصیف‌کننده ضعف شدید تولید سرمایه‎دارانه در سطح ملی است. نتیجه آنکه قدرت طبقاتی بورژوازی در رابطه‎ای که با طبقات مردمی برقرار می‎کند، باعث شکل‎گیری موفقیت‎آمیز سه حلقه اصلی زنجیره انباشت سرمایه در اقتصاد ایران شده است. انباشت به مدد سلب مالکیت از توده‎ها، کالایی‎سازی نیروی کار، مطیع‌کردن آنها و کالایی‎سازی طبیعت، سه شرط لازم برای تکمیل منطق سرمایه است. این سه شرط در هر جغرافیا و تاریخی که شکل بگیرند، مناسبات طبقاتی سرمایه‎دارانه نیز به همراه آن شکل می‎گیرد. جامعه ایران جامعه‎ای است واجد مناسبات طبقاتی سرمایه‎داری به علت خصلتی که بورژوازی دارد؛ در چیرگی بر طبقات مردمی تواناست، اما ضعف طبقاتی بورژوازی در رابطه‎ای که با هسته‎های پرنفوذ طبقات سیاسی دارد، باعث می‎شود سه حلقه اصلی دیگر زنجیره انباشت سرمایه در اقتصاد ایران گسیخته باشد؛ یعنی اولا این اقلیت سرمایه‎دار کمتر مایل است منابع اقتصادی خود، که روزگاری از آنِ اکثریت بوده، را وارد فعالیت‎های اقتصادی تولیدی کند و عمدتا به سمت سوداگری ببرد؛ ثانیا باعث می‎شود در اقتصاد ملی به حد کفایت در حد برقراری زنجیره انباشت سرمایه، تقاضای مؤثر برای تولیدات داخلی وجود نداشته باشد و سرمایه تجاری بر تولید داخلی غلبه داشته و از این رهگذر، تقاضای مؤثر بازارهای داخلی را به تسخیر تولیدکنندگان خارجی درآورد که برای انباشت سرمایه به مثابه سم است؛ ثالثا به دلایل عدیده گرایش به خروج سرمایه از انباشت سرمایه در درون مرزهای ملی پررنگ‎تر است، بنابراین اگر فعالیتی مولد و سودآور نیز باشد در بزنگاه‎های سیاسی، بی‎صدا، اما مستمر در حال فرار از مرزهای ملی است. به این اعتبار ضعف بورژوازی در ارتباط با تحمیل اراده خود به گروه‎های پرنفوذ طبقه سیاسی حاکم باعث می‎شود که پدیده ضعف شدید تولید سرمایه‎دارانه در ایران را داشته باشیم. 

 

منبع: 
روزنامه شرق

افزودن نظر جدید