ابوالفضل محققی

نسلی که آرمان دارد

نسلی که آرمان دارد، اما با آرمان خواهی رویائی در صحنه مبارزه اجتماعی بیگانه؛ زندگی اورا حساب گر فرصت طلب، و واقع‌بین نسبت به جامعه بار آورده؛ او در مسیر زندگی اجتماعی خود از لحظه ورود به مدرسه، از لحظه دیده شدن در انظار، مجبور به سبک سنگین کردن، امتیاز دادن و امتیاز گرفتن شده است؛ برای هر عمل کوچک نا گزیراز دادن هزینه. متاسفانه با نقابی دردست که چهره واقعی خود را بسیار مواقع پشت آن پنهان کرده است

نهایت به روحانی رای می دهم !

روحانی با تمام کاستی‌ها نشان داد که در این فصل بی‌برگی تک‌درختی است که می‌تواند اندک سایه‌ای بیفکند و کشور را از مسیرهای خطرناکی که ولی‌فقیه، سرداران، اصول‌گرایان، تمامیت خواهان و اعوان‌وانصار در سر راه مردم گشوده بودند با صبوری و متانت و به جان خریدن دشنام عبور دهد

29 سال بعد از آن کشتار رو در رو با قاتل!

در این بازی صرف افشای جانی و ندادن رای به او مانع از بالا آمدن او نیست. تنها راه نشان دادن نفرت و ممانعت از بالا آمدن چنین موجودی، دادن رای ناگزیر به روحانی است. رای بالائی که بتواند راه تقلب را ببندد ومیزان نفرت یک ملت را نشان دهد. نفرت نه تنها نسل پیر شده در غربت و زجر دیده در میهن را، بل، نفرت نسل جوان امروز را نیز نشان دهد. نسلی که می گویند بی تفاوت است؛ حافظه تاریخی ندارد؛ تنها منافع خود را دنبال می کند و فاقد آرمان‌خواهی است. حال آن که در وجه غالب این چنین نیست

تصویر نا تمام جشن اول ماه 1360 میدا ن آزادی!

در گیری اوج گرفته است صدای چند انفجار شنیده می شود و همهمه و فریاد:" نارنجک سه راهی به داخل جمعیت پرتاب کرده اند. ده ها نفر زخمی شده اند." جمعیت خشمگین اما پریشان است . مجید داد می زند:"تمام کنید!" بلند گو پایان مراسم را اعلام می کند. اماقبل از آن مردم در جنگ وگریز در حال ترک محوطه اند. زخمی ها بر زمین افتاده اند. ماشین های سپاه وکمیته دورتر ایستاده، نگاه می کنند. کمکی نمی ‌کنند. نارنجک انداز‌ها خودی‌اند.

بهترین خیاط شهر

... دکانش را بست و با پنج دست لباس مانده از مشتریان سال های دور. بعد از هفتاد سال کار بیوقفه و سخت به خانه آمد. "با سوزن چاه کندم تا چرخ زندگی را بچرخانم و خوش لباسی را در میان مردم رواج دهم. لباس پوشیدن خوب یک فرهنگ است. دیگر خسته شده ام." با هزاران خاطره از هزاران انسان که برایشان لباس دوخت و سیمای شهر را زیبا ساخت. شهری و مردمانی که دوستشان داشت.

ماکاخانم منتظز زایمان است!

خیلی به ندرت به اسقبالم می آید، یا اصلا بگم که کمتر تحویلم می گیرد. اما چه می شود کرد وقتی با آن دو چشم سبز درشت و جنگجو نگاهم می کند. آماده ام که تمام دستوراتش را اجرا کنم. ماکاخانم را می گویم. دختر مارسل خانم که چند ماه قبل از دنیا رفت. راستش نمی دانم پدرش کیست! بیشتر حدس می زنم دختر رئیس مافیای محله است. چون هم چشم های سبز او را دارد و هم خصلت جنگجوئی اش را.

گرفتن فاضلاب ظرفشوئی و آشنائی مادر با آقارضا

"می دانی پسرم؟ من نجیب تر و مهربان تر از او ندیدم. اگر مسلمانی آن طور که من می شناسم باشد، او بهترین مسلمان و بنده خدا بود." پسر چیزی نمی گوید. بگذار مادر او را، آن گیله مرد زیبا را، هر طور که می خواهد تعریف کند. برای او رضا یادآور آن لحظه ای بود که در اوج ضربات با شرم خاص خود سرش را بالا کرد، دو چشم سیاهش را که اندگی خون آلود می نمود به او دوخت: "رفیق بهروز وقت امتحان رسید."

مستاجرخانه گنده لات تهرانی!

ر پاسخ یکی از بچه های انتشارات که پرسید "امنیت خانه چگونه بود؟" به شوخی گفتم: "میدانی خانه حسین فرزین است! یک لانه زنبور که مادرم با دعاهای خودش از دیده ها پنهانش کرده بود. اما تمامی کمیته محل این جا را می شناسند و روزی آویزان و جیره خوار این خانه بودند. یک ماشین سلاح از این خانه مصادره شده است. من صلاح نمی دانم کسی از بچه ها این جا را کرایه کند." او به ظاهر قبول کرد، اما گویا برای یکی از مسئولان محلی سازمان آن خانه را اجاره کرد و ماه ها بعد در یورش به سازمان یکی از بهترین کادر های سازمان فدائی داخل همان خانه دستگیر شد و چند ماه بعد اعدام گردید. خانه دوطبقه سیمانی! خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست؛ تجسمی از تاریخ یک سرزمین.

بهار زیبا نبود، او زیبا بود!

آرام از کنار همه گذشت. مقابل مدیر مدرسه ایستاد و با صدائی که به زحمت شنیده می شد گفت: "ما فقیر نیستیم!" مکثی کرد به تلخی به ما به معلمان و حیاط مدرسه نگاه کرد. به آرامی از برابر چشمان متعجب مدیر و معلمان گذشت، بطرف درب مدرسه رفت و خارج شد بی آن که فراش مقابل در بتواند مانع او شود. برای لحظه ای زمان ایستاد. مدیر مدرسه مات به در خروجی به معلمان می نگریست. چند تنی از دانش آموزان که لباس گرفته و در صف ایستاده بودند آرام از صف خارج شدند. برنامه توزیع لباس های عید بر هم خورد. ما به کلاس های خود برگشتیم. جای او در نیمکت اول خالی بود. درد تلخی آرام قلب من را نیشتر می زد. بهار زیبا نبود، او زیبا بود!

داستان آن آگهی نصب‌شده بر کوی و برزن!

او هنوز هم در بسیاری از لحظات سخت زندگی به آن عکس‌های نصب‌شده بر پشت در گنجه مراجعه می کند. عکس‌هایی که حال در گوشه‌ای از ذهن او جای گرفته‌اند. تلاش می کند آن حس زیبای سالیان دور را زنده کند. حسی که به او توان ایستادن می داد؛ نیروی آن که تسمه از گرده گاو وحشی طوفان بکشد، در مقابل تندر بیایستد و خانه را روشن کند! تن به حقارت در زندگی نسپارد! "آزاد سرو باشی حتی اگر اسیری"

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی