ابوالفضل محققی

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت پایانی)

او زمانی که دریچه قلب‌ها بازشوند، مهر جای‌گزین کینه گردد و انسان‌ها به ‌راستی برادری و خواهری برای هم باشد؛ غبار از چهره تاریخ خواهد زدود و از زبان زیباترین فرزندان این آب‌وخاک از آزادی و عدالت با شمایان سخن خواهد گفت! از زبان کسانی که در سنگین‌ترین روزهای این سرزمین غم‌بار سرودخوان در پای چوبه‌های اعدام ایستادند و نخستین جرعه شبنم سحرگاهی را سر کشیدند، تا خورشید از گلویشان اگر نه آن روز، بلکه به روزگاران طلوع کند و این سرزمین گرفتار در سیاهی را روشن نماید! او دل نوشته‌های هزاران مادر به همراه وصیت‌نامه‌های کوتاه فرزندانشان را از چمدان‌های کوچک، از کمدهای قدیمی، بیرون خواهد کشید و به داوری آیندگان خواهد گذاشت. من به آن روز ایمان‌دارم!

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت بیست و یکم و بیست و دوم)

عید درراه بود سال شصت‌وهفت داشت به پایان می‌رسید. از تمامی آن‌همه زندانی، بیشتر از چند صد نفر باقی نمانده بودند. هفته اول اسفند تمامی آن‌ها را آزاد کردند. بدین‌گونه همه‌چیز پایان یافت! تو و پسر عصمت خانم، در میان آنان که از جهنم اوین برگشته بودند نبودید! تو را و او را از دروازه دیگری عبورتان داده بودند. دروازه مرگ!

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت نوزدهم و بیستم)

دستان پدران و مادران، زمین را می‌کاوند. دستی و سپس صورتی با ریشی انبوه از دل خاک بیرون می‌آید با پیراهنی چهارخانه بارنگ‌های سفید و سرخ. هنوز فریاد خواهر در هوا موج می‌زند که خواهری دیگر کمی آن‌سوتر صدا می‌زند: آخ برادرم! برادرم! و پیکری دیگر از خاک بیرون می‌افتد. خانم لطفی خود را روی جنازه می‌اندازد: " انوشم دوستت نیز اینجا در کنار تو خوابیده است!" جنازه را می‌شناسد دست در گردن خواهر او می‌افکند. گورستان در بهتی عمیق فرورفته است. نخستین گور دسته‌جمعی، با هزار زبان بی‌زبان، دهان می‌گشاید و همه را به داوری و تظلم خواهی فرامی‌خواند!

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت هیجدهم)

گفتم: "گونه‌ات را به شیشه به چسبان! می خواهم ببوسم ". گفتی: " به یک شرط! اول شما دست هایتان را به شیشه به چسبانید!" نمی خواستم دست هایم را ببوسی؛ گونه ام را به شیششه چسباندم؛ خندیدی و بوسیدی. گوئی شیشه ای دربین نبود؛ حسی زیبا در تمامی بدنم پیجید. گونه ات را به شیشه نهادی بوسیدم. بوسه‌ای که هنوز آن را حس می کنم. یاد گرفته ام، یاد داده اند به مادران، بوسیدن از پشت شیشه را! از پشت قاب عکستان را! سال ها ست باهمان قاب عکست، در خانه حضور داری.

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت هفدهم)

"می‌دانید، دوری او برایم بسیار سخت است یک‌طرف قلبم خالی‌شده. دل‌تنگ او هستم. اما همین‌که رفت من دوباره زنده شدم. بار اول که خارج شد در مرز او را دستگیر کردند. وقتی شنیدم، تمام شب در سجده بودم درد در تمام بدنم می‌پیچید. گفتم: خدایا سال‌ها عبادتت کرده‌ام، هراندازه امتحانم کردی طاقت آوردم، اما طاقت این امتحان را ندارم. پسرم را به من برگردان وگرنه دیگر بنده تو نخواهم بود!"

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت شانزدهم)

هر زمان که هم دیگر را نمی‌دیدیم، تلفن می‌زدی و با من صحبت می‌کردی. همیشه گوش به زنگ تلفن تو بودم. وقتی صدای ترا را می‌شنیدم آرام می‌شدم. تو این را می‌دانستی؛ قبلا به من گفته بودی. "مامان اگر مسئله ای برای من پیش آمد، به یکی از دوستانم سپرده‌ام که به شما زنگ بزند و خبر بدهد؛ اسمش اسد است. او سروه خانم را از شما می‌پرسد، اگر گفت حال سروه خانم چطور است، مامان، برای من اتفاقی افتاده است باید مواظب خودتان باشید بیقر‌اری نکنید".

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت پانزدهم)

اما نگران بودم یک روز با خوشحالی آمدی گفتی: "بیشتر بچه های قدیمی سازمان و رهبری از ایران خارج شدند. حال من نفسی راحت میکشم". پرسیدم: "تو چرا نرفتی؟" نگاهم کردی؛ می‌دانستی که دلم می خواست که تو هم خارج می‌شدی. راستی! تو چرا نرفتی و ماندی؟

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت چهاردهم)

پدر توان برخاستن نداشت. تابوت پسرش را در مقابلش قرار دادند. تاکسی‌باری گرفت و جنازه پسرش را به آن باغ دور افتاده برد. تنها کسی که به‌ یاریش شتافت، پسر تنها عرق فروشی شهرشان بود که در همان شهر رشت زندگی می کرد. ترس را کنار نهاد؛ بی‌هراس از عاقبت کار یاریش داد. مادر، بالای جنازه فرزند نشست و آن دو مرد در آن زمین سخت سنگی، گور کندند و جنازه را دفن کردند.

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت سیزدهم)

چقدر در آن سال‌های سخت مونس من شد. چه میزان آرامشم داد. زنی که مثل کوه بود و می‌توانستی به او تکیه کنی! حال خسته و دل‌شکسته سر بر زانویم نهاده بود. دست به موهای بلندش که بیشتر سفید شده بود کشیدم. هر بار که دست بر مویش می‌کشیدم گوئی هزاران رشته که نمی‌دانستم از کجا سرچشمه می‌گرفتند، تمام وجودم را در خود می‌پیچاندند و آرامشی لذت‌بخش را که قادر به توصیف آن نیستم در من ایجاد می‌کردند.

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت دوازدهم)

دو هفته بعد هیوا همراه دیانا از ایران خارج شدند. سروه خانم و پدر مادر دیانا تا آخرین شهر مرزی با آن‌ها رفتند. آن‌ها شب از مرزعبور کردند و ده روز بعد خبر رسیدن و سلامتی خود را از سوئد دادند. سروه خانم بعد از مدت‌ها خوشحال بود. گفت: "آخرش خدا مجبور شد حداقل برای یک‌بار هم که شده در رحمتش را به رویم باز کند و اندک آرامشی به قلبم دهد."

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی