هنر و ادبیات

فرخ نعمت پور

من هنوز هر روز با همان قطار ماندە در آن اتفاق نادر بە سر کارم می روم و برمی گردم. در میان همان سایەها کە کماکان گفتگوئی بی پایان در مورد من و سرنوشت من دارند با دخترکی در میانشان کە نصفشان معتقدند سالهای بسیار پیش مردە است و نصف دیگر بر این باور کە او حالا پیرزنی بیش نیست. اگرچە من دوست دارم بە خاطر ادامە اشتباە شیرینم، او را باز همان دخترک معصوم سالهای بسیار پیش در میان سایەها ببینم.

محمود شوشتری

سیامک
ناصر
سارا و حَنا
خانه‌ی آبجی

فرخ نعمت پور

او در حالی کە از تعقیب پرواز پرندە در قفس با انگشتانش خستە شدە است، ناگهان بە این نتیجە می رسد (و این را در تە فکر خود بە تأثیرات جانبی سمبولیسم نسبت می دهد) کە شاید واقعا معناهای سمبولیکی هستند کە از واقعییات بیرون کشیدە می شوند و نە برعکس. دست می کشد، قفس را بە کنار پنجرە می آورد کە رو بە یک روز روشن بهاری در یک بهار بعد از زمستان، باز است. در قفس را باز می کند و می رود. می گوید شاید پرندە نیز در این لحظە همانند او بە این نتیجە رسیدە باشد کە احتمالا معناهای سمبولیکی از واقعییات بیرون کشیدە می شوند، نە برعکس. زیرا کە سمبولیسم بهرحال این فرصت و این مجال را هم می دهد،... بهرحال! بگذار اگر آن روز و آن بهار هم اگر هم نماند، اما باز بیاید،... بگذار بیاید!

رحمان

زیاد طول نکشید تا فهمیدم
درسرزمین به تاراج رفته
مرده ادمها بیشتر می ارزد،
و سنگتراشها مشغول به کارند
برای گورهای دسته جمعی

علی رضا جباری (آذرنگ)

با تو همرهیم، ای سترگ،
در ره دراز و دیرپای خویش، تا سحر
تو بمان به ره سرودهای نو به نو بخوان،
تا طلوع صبح روشنِ دگر.

محمود شوشتری

چای تازه دم آماده بود. سیامک داوطلبانه وظیفه‌ی پذیرایی را بعهده گرفته بود. بعد از خوش و بش و تعارف، با چای و نان خامه‌ای از آن‌ها پذیرایی کرد. چند دقیقه نگذشته بود که آبجی همه را به میز ناهار دعوت کرد. حضور پرستو فضای خانه را پُر از شور و شادی کرده بود. همه خوشحال بودند. بیشتر از همه آبجی و ناصر. لاله و لادن کنجکاو بودند و با احتیاط دور و بر پرستو می‌پلکیدند و رفتار او را زیر نظر داشتند. پرستو متوجه‌ی حضور دائمی آن‌ها بود، ولی عجله‌ای برای نزدیک شدن به آن‌ها از خود نشان نمی‌داد. خودش هم می‌دانست چرا. شاید هنوز مطمئن نبود و نمی‌خواست به آن‌ها امیدی واهی بدهد. یا شاید در این فکر بود که همه چیز باید روال عادی خود را طی کند.

ابوالفضل محققی

... دکانش را بست و با پنج دست لباس مانده از مشتریان سال های دور. بعد از هفتاد سال کار بیوقفه و سخت به خانه آمد. "با سوزن چاه کندم تا چرخ زندگی را بچرخانم و خوش لباسی را در میان مردم رواج دهم. لباس پوشیدن خوب یک فرهنگ است. دیگر خسته شده ام." با هزاران خاطره از هزاران انسان که برایشان لباس دوخت و سیمای شهر را زیبا ساخت. شهری و مردمانی که دوستشان داشت.

محمود شوشتری

وارد سالن ترانزیت شد. نگاهی به اطراف خود کرد. بیشتر مسافرانی که در مقابل خروجی چهارده جمع شده بودند، ایرانی بودند. زن و مرد و پیر و جوان صندلی‌ها را اِشغال کرده بودند. بعضی از مسافران دو تا سه کیف دستی با خود حمل می‌کردند. همه‌ی صندلی‌ها پُر بود. فضای سالن ترکیبی از حال و هوای تعطیلات تابستانی و سفر به اماکن مُقدس را بخود گرفته بود. تعدادی از خانم‌ها و آقایان هنوز با شلوارهای کوتاه و بلوزهای یقه باز و آستین کوتاه در سالن پرسه می‌زدند و از فروشگاهی به فروشگاه دیگر سرک می‌کشیدند و تعدادی دیگر با عجله ساک‌های دستی خود را برای یافتن روسری و روپوش زیرورو می‌کردند.

رحمان

آنان... هفت سینی از گرسنگی،
در بین خود تقسیم می کنند،
آنان در رویای... بهار،
به پیشباز سال نو می روند
که هیچ آن را... ندیده...
و هیچ... نبوییده اند.

محمود شوشتری

دو دل بود. چطور می‌توانست با مردی که تا آن روز ندیده بود و نمی‌شناخت زندگی کند؟ خاطره‌ی دردناک بدرفتاری‌ها و کتک‌های علی چون سپر سیاه و ضخیمی مانع تصمیم‌گیری او می‌شد. از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. پنجره را باز کرد و سیگاری آتش زد. چشم‌اش به ساق پایش افتاد. ماه‌ها بود که موهای زائد ساق‌هایش را نگرفته بود. خنده‌اش گرفت. دستی به صورتش کشید. صورت‌اش را هم مدت‌ها بود که بند نیانداخته بود. آهی کشید. خودش هم نفهمید چرا. گویا از زمانه و بخت بد خود گله کرد.

رحمان

ببین...
خطِ شکسته افق را،
...آن خط سرخ افق را،
آنجاست... وعده گاه ما،
آنجا انتظار ما را می کشند!

ابوالفضل محققی

ر پاسخ یکی از بچه های انتشارات که پرسید "امنیت خانه چگونه بود؟" به شوخی گفتم: "میدانی خانه حسین فرزین است! یک لانه زنبور که مادرم با دعاهای خودش از دیده ها پنهانش کرده بود. اما تمامی کمیته محل این جا را می شناسند و روزی آویزان و جیره خوار این خانه بودند. یک ماشین سلاح از این خانه مصادره شده است. من صلاح نمی دانم کسی از بچه ها این جا را کرایه کند." او به ظاهر قبول کرد، اما گویا برای یکی از مسئولان محلی سازمان آن خانه را اجاره کرد و ماه ها بعد در یورش به سازمان یکی از بهترین کادر های سازمان فدائی داخل همان خانه دستگیر شد و چند ماه بعد اعدام گردید. خانه دوطبقه سیمانی! خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست؛ تجسمی از تاریخ یک سرزمین.

محمود شوشتری

مادر رفتارش با آن‌ها فرق می‌کرد. مشتاق او بود. بارها از او خواسته بود که وسایل‌اش را جمع کند و به خانه او برود. به او گفته بود که اگر پیش او زندگی کند، از تنهایی خلاص می‌شود. پرستو نمی‌خواست. از دیدن عکس سردار شیمیایی با یونیفورم نظامی که بسیار برازنده‌اش بود، ناراحت می‌شد. دل‌اش نمی‌خواست از سایه‌ی سر آن مرد که به خاطر باورها و عشق‌ به کشورش جان‌اش را فدا کرده بود، زندگی کند. مردی که نه دیده بود و نه می‌شناخت. بعلاوه سرنوشت غم‌انگیز مادرش را با چشم خود می‌دید. مادر هم بعد از طلاق رفته بود پیش مادرش و آرام آرام به راهی گام نهاده بود که مادرش می‌رفت. پرستو با چنگ و دندان تلاش داشت که اسیر سرنوشت مادرش نشود. ''اگر مادر مرا می‌خواهد باید به سمت من بیاد. من به سمت او نخواهم رفت''.

فرخ نعمت پور

او در همان سال ٥٧ کە حالا دیگر یک انقلابی شدە بود، قسم خوردە بود کە تا آخر راە را ادامە بدهد؛ و ادامە هم داد. اگرچە نە خودش و نە من بدرستی نمی دانستیم کە منظور اصلی او از ادامە راە تا بە آخر چە بود: منظورش رسیدن بە هدف بود یا بقول خودش شهید شدن (و مردن بقول من)، کە او این آخری را هم بسیاری اوقات آخر راە تعبیر می کرد؟!

نظر1
ابوالفضل محققی

آرام از کنار همه گذشت. مقابل مدیر مدرسه ایستاد و با صدائی که به زحمت شنیده می شد گفت: "ما فقیر نیستیم!" مکثی کرد به تلخی به ما به معلمان و حیاط مدرسه نگاه کرد. به آرامی از برابر چشمان متعجب مدیر و معلمان گذشت، بطرف درب مدرسه رفت و خارج شد بی آن که فراش مقابل در بتواند مانع او شود. برای لحظه ای زمان ایستاد. مدیر مدرسه مات به در خروجی به معلمان می نگریست. چند تنی از دانش آموزان که لباس گرفته و در صف ایستاده بودند آرام از صف خارج شدند. برنامه توزیع لباس های عید بر هم خورد. ما به کلاس های خود برگشتیم. جای او در نیمکت اول خالی بود. درد تلخی آرام قلب من را نیشتر می زد. بهار زیبا نبود، او زیبا بود!

محمود شوشتری

دل‌اش رضا نمی‌داد کسی بالاتر از گل به علی بگوید. با تمام مصائبی که بر او گذشته بود و علیرغم مشت و لگدهایی که از آن مرد خورده بود، باز حسی از درون‌اش، از جان‌اش برمی‌خاست که مانع می‌شد تا همه‌ی پیوند‌هایش با او گسسته شوند. دست خودش نبود. قضاوت در مورد علی و ضعف‌های او را فقط و فقط حق انحصاری خود می‌دانست نه کس دیگری، حتی پدر و مادرش. علی برای او تنها مردی نبود که او را به لحاظ عاطفی و جنسی ارضا می‌کرد، بلکه عشق و محبت‌اش در تار و پود وجودش تنیده شده بود و بخشی از هستی‌اش بود.

صادق شکيب

روح رئالیستی حاکم بر کتاب که در ابعاد مختلف هنری و در فضاهای گوناگون و متنوع دلپذیری ارائه می شود، ستودنی و درخور ارزش و احترام است. با تعمقی بر سبک و محتوای بس غنی این اثر دریافته می شود که در عرصه ادب و فرهنگ سرزمینمان رمان نویسی در این زمینه می رود تا به مرزهای پر شکوه و نوین و آموزنده ای دست یابد. درست به همین دلیل این کتاب جایگاه خاصی در ادبیات داستانی کشورمان داشته و خواهد داشت.

نظر1
محمود شوشتری

... شب قبل از پرواز با علی صحبت کرد. علی با رفتن او مخالف بود. سعی کرد او را متقاعد کند. پرستو مصمم بود. زندگی با او برایش جهنم بود. بچه را پیش علی گذاشت. هیچ چیز برایش مهم نبود. می‌خواست خود را خلاص کند. فکر می‌کرد که وجود دخترش می‌تواند انگیزه‌ای باشد که شاید علی سر عقل بیاید. تصمیم به جدایی داشت. ولی می‌خواست قبل از آن خانه‌اش را بفروشد و با پول آن برگردد تا زندگی خود و دخترش را سر و سامانی بدهد. آیا تمام جوانب تصمیم خود را بخوبی سنجیده بود؟ علی فریاد کشید و تهدید کرد. پرستو گوش‌اش بدهکار نبود. التماس کرد. بی‌تأثیر بود. علی برای او مرده بود. حتی دخترش و عشق بی‌پایان‌اش به او نیز مانع او نشدند. به ایران برگشت، با این امید که پس از مدتی برگردد.

فرخ نعمت پور

مدتیە چشمان گاو، نگاە خیالم را می دزدند،... بخودشان مشغولم می کنند. شاید بپرسید کدام گاو؟ باید بگویم کە برای من فرقی ندارند. پیش من، نگاە و چشم گاوها همە مثل هم اند. گاو شیردە، گاو گوشتی، گاو هندی، تبتی، هلندی، فرانسوی و...،... نە، برای من هیچ فرقی ندارند. علت هم چشمهایند. نگاە گاوها همە مثل هم اند. شاید بپرسید کە چگونە؟ باید بگویم کە نگاە گاو بیشتر از هر نگاە دیگری انترناسیونال و بین المللی است. تنها نگاهی ست کە از مرزها تاثر نپذیرفتە و هر جا کە بروید، همان نگاە است.

علی رضا جباری (آذرنگ)

امروز نیز،
این دادخواهان را،
تنها به جرم خواستن خون پاک آن،
روزآوران جان به کف ارتش امید،
در بند می کشند.

صفحه‌ها