هنر و ادبیات

محمود شوشتری

همه چیز با کوچک‌ترین جزئیات حتی حرف‌ها و تعریف‌هائی که علی از روابط خانواده‌اش برای او گفته بود، از ذهن‌اش گذشت. درست مثل این که در سالن سینما نشسته بود و سرگذشت زنی‌ را تماشا می‌کرد. زنی که خودش بود. هم بازیگر بود و هم تماشاچی. آیا می‌خواست سناریوی آنچه را که بر او گذشته بود، نقد کند؟

محمود شوشتری

پرستو حکایت بلندی است که زندگی و سرگذشت نسلی از جوانان کشورمان را در بُرش معینی از تاریخ آن، یعنی سال‌های پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ تا سال‌های اخیر در دو فضا و محیط اجتماعی روایت می‌کند. راوی حکایت، زنی از این نسل است که در پی چرخش پرشتاب عقربه زمان به خارج از کشور پرتاب شده است و حال فارغ از آن تعصبات خودخواسته و محدودیت‌های بغایت تحمیلی، به پشت سر می نگرد و گذشته را در بُهت و حیرت بازخوانی می‌کند.

فرخ نعمت پور

او خودش را از تیپ باختها بە حساب می آورد. برای همین بقول خودش یک قیافە باختی هم برای خودش ساختە بود. شاید بپرسید کە قیافە باختی چگونە است؟ بە نظر او جواب خیلی سادە بود، دشوار نبود، درست مثل خود باخت. یک سبیل کلفت، یک کلاە مردانە فرانسوی و چشمانی تیز و سنگین (اگرچە در اعماق غمگین) آن قیافەای بود کە او معتقد بود عین قیافە باختی ست، قیافەای کە او را از دیگران حسابی متمایز و جدا می کرد

علیشاه سلطانی

میان سالهای 1953-1932 مکتب رئالیسم سوسیالیستی، سیاست ادبی حزب کمونیست شوروی را تعیین می کرد. در بحث های نظری پیرامون ادبیات، پلخانف طرفدار احساسات استتیک، و لنین مبلغ انعکاس واقعیات در ادبیات بود. با وجود آن همه ضعف و کمبودها، ادبیات بعد از انقلاب اکتبر در شوروی آن زمان از جمله جوانترین، پویاترین و مترقی ترین ادبیات خلقها و کشورها بود.

ابوالفضل محققی

"ابد و یک روز" حکمی است در مورد آن دسته از زندانیانی که قرار نیست هیچگاه از زندان خلاصی یابند. یعنی باید بمیرند تا یک روز بعد از مرگشان جنازه آنها از بند زندان خارج شود. حال این سرنوشت در بعدی کوچکتر نصیب یک خانواده شده است که به نوعی تمثیل گر سرنوشت یک ملت است. آشفتگی حاکم بر خانواده، که نشئت گرفته از آشفتگی اجتماعی است اساس فیلم را می سازد. هیچ چیز در جای خود نیست. گوئی همه چیز در حال فرو ریختن است

رحمان

سلامم را پاسخ گو، از پشت میله ها، از کنج بندی که در آن محبوس کردند، قلب تپنده و مهربانت را

فرخ نعمت پور

من می بایستی انتخاب می کردم. بنابراین سعی کردم این خصوصیات را با اندیشە فلسفی خودم چفت کنم. اینکە گوش ایستادە بهتر می تواند مرا دوبارە بە جفت گمشدە خودم یعنی طبیعت وصل کند یا گوش خوابیدە و شل؟... یا چشم گرد، یا لوزی؟... پوزە یا بی پوزە؟... یک سبیل برجستە و بیشتر قابل رویت، یا سبیلی کە توی بزرگی پوزە گم می شود؟

فرخ نعمت پور

درست آن طرف خیابان، روبروی خانەام، خانەای بزرگ وجود دارد با دیوارهای سفید و پنجرەهای تاریک و نیمەتاریک. من علیرغم اینکە سالهاست روبروی آن خانە زندگی می کنم، اما هیچوقت تا امروز بدان بدقت نگاە نکردە و نیندیشیدە بودم. و درست یک روز هنگامیکە می خواستم از خیابان عبور کردە و بە آن طرف بروم، نگاهم ناخواستە روی خانە متمرکز شد. و درست قبل از اینکە چراغ عابر پیادە سبز شود، سایەای شبیە انسان پشت یکی از پنجرەهای آن خانە سفید دیدم.

علی رضا جباری (آذرنگ)

بگذار جشن بگیرند،
این راندگان ز میهن
بگذار شادمانه جام بگیرند،
بگذارشان به رقص در آیند،
بگذار!

رحمان

بدرود رفیق کاسترو
یاد تو هنوز،
بر فراز اوردگاه ماست،
که با جانمان سرشتهِ

ابوالفضل محققی

صبح دخترک کوچک با کاسه‌ای بر دست در میان دشت درمیان نرگس‌ها می‌چرخید و قطره‌قطره اشک آن‌ها را در کاسه می‌ریخت .«"خدایا جنگ تمام شود و پدرم به خانه برگردد و دیگر هیچ‌گاه جنگ نباشد"». حال بعد از سال‌ها به یاد آن دخترک و کاسه او افتاده بود. کاسه‌ای ندارد دست خود را زیر گلبرگ‌ها می‌گیرد. چندین قطره شبنم در گودی دستش می‌ریزند. هزاران آرزو در ذهنش شکل می‌گیرند؛ "خوشبختی این سرزمین را آرزو می‌کنم".

فرخ نعمت پور

تا تابوت نزدیکتر می شد، او احساس ضعف بیشتری می کرد. فکر کرد کە اصلا برای چی اینجا آمدە بود. چە آمدن احمقانەای! او کە سالها بود همە شگردهای آن خانە بزرگ و آن رهبر بزرگ را بخوبی می شناخت، چرا یک دفعە احساس کردە بود کە چیزی نمی داند؟ پاهایش بە لرزە بیشتری افتادەبودند. نە دیگر، جائی برای او اینجا نبود. رهبر بزرگ و خانە بزرگ او را هم حتی فریب دادەبودند!

هادی مومنی (کیشو)

در فصل "چهار" مبحث "ترتیبی" دنیا وسط تقابل ضدین است! هر فتنه که شد پای زنی آن وسط است پس جنگه جگر! پای دو زن دربین است!

فرخ نعمت پور

او هنوز بعد از سالها، در زیر خروارها خاک بە این می اندیشد کە اگر مانکن خوش شانسی بود، و مشتریان بە لباسهای تن او بە همان اندازە دیگران علاقمند می شدند، شاید هیچ وقت بە فکر این نمی افتاد کە مرگ خود را در زمان زندەبودن خود تجربە کند، آن هم در روز ٢٢ بهمن کە خلق اللە همە در خیابانها بودند.

علی رضا جباری (آذرنگ)

با امید نور افشانی،
از پس این تیره- شب یلدا،
در ره دشوار خود، بی باک، پویان است.

ابوالفضل محققی

«دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد می برد.» چونان قهرمانان شاهنامه، هر تاوان سهمگینی را به جان پذیرفتی تا از آزادگی خود واز آزادگی یک ملت و آزادی انسان دفاع کنی. نقشی که تاریخ به هر کسی نمی دهد.

رحمان

نامه های عاشقانه ات را
در آلبوم خاطراتت بگذار،
و برای آنکه دوستش می داری
زمانی بی پرده و آشکار بخوانش

هادی مومنی (کیشو)

این چه آیینی است در دنیا که برخی پیروان
قهرمانان را بت ومعبود ومظهر می کنند؟
در میادین، سرزنان را سنگ بر سر می زنند
بعد آن سر را صنم، از سنگ مرمر می کنند!؟

رحمان

من باز خواهم آمد،
با بوسه و باران
و رویاهای رو به خورشید
شعرهایم را خواهم خواند.
شعرهایم را،
خواهم خواند.

هادی مومنی (کیشو)

از چه رو برخی اراذل، در بلاد مسلمین
داوران را خائف از شیر سماور می کنند؟!
با وجود مشکل تحریم صنف قطعه ساز
وقف قضات زمین، اگزوز خاور می کنند!

صفحه‌ها