هنر و ادبیات

محمود شوشتری

دو دل بود. چطور می‌توانست با مردی که تا آن روز ندیده بود و نمی‌شناخت زندگی کند؟ خاطره‌ی دردناک بدرفتاری‌ها و کتک‌های علی چون سپر سیاه و ضخیمی مانع تصمیم‌گیری او می‌شد. از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. پنجره را باز کرد و سیگاری آتش زد. چشم‌اش به ساق پایش افتاد. ماه‌ها بود که موهای زائد ساق‌هایش را نگرفته بود. خنده‌اش گرفت. دستی به صورتش کشید. صورت‌اش را هم مدت‌ها بود که بند نیانداخته بود. آهی کشید. خودش هم نفهمید چرا. گویا از زمانه و بخت بد خود گله کرد.

ابوالفضل محققی

ر پاسخ یکی از بچه های انتشارات که پرسید "امنیت خانه چگونه بود؟" به شوخی گفتم: "میدانی خانه حسین فرزین است! یک لانه زنبور که مادرم با دعاهای خودش از دیده ها پنهانش کرده بود. اما تمامی کمیته محل این جا را می شناسند و روزی آویزان و جیره خوار این خانه بودند. یک ماشین سلاح از این خانه مصادره شده است. من صلاح نمی دانم کسی از بچه ها این جا را کرایه کند." او به ظاهر قبول کرد، اما گویا برای یکی از مسئولان محلی سازمان آن خانه را اجاره کرد و ماه ها بعد در یورش به سازمان یکی از بهترین کادر های سازمان فدائی داخل همان خانه دستگیر شد و چند ماه بعد اعدام گردید. خانه دوطبقه سیمانی! خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست؛ تجسمی از تاریخ یک سرزمین.

محمود شوشتری

مادر رفتارش با آن‌ها فرق می‌کرد. مشتاق او بود. بارها از او خواسته بود که وسایل‌اش را جمع کند و به خانه او برود. به او گفته بود که اگر پیش او زندگی کند، از تنهایی خلاص می‌شود. پرستو نمی‌خواست. از دیدن عکس سردار شیمیایی با یونیفورم نظامی که بسیار برازنده‌اش بود، ناراحت می‌شد. دل‌اش نمی‌خواست از سایه‌ی سر آن مرد که به خاطر باورها و عشق‌ به کشورش جان‌اش را فدا کرده بود، زندگی کند. مردی که نه دیده بود و نه می‌شناخت. بعلاوه سرنوشت غم‌انگیز مادرش را با چشم خود می‌دید. مادر هم بعد از طلاق رفته بود پیش مادرش و آرام آرام به راهی گام نهاده بود که مادرش می‌رفت. پرستو با چنگ و دندان تلاش داشت که اسیر سرنوشت مادرش نشود. ''اگر مادر مرا می‌خواهد باید به سمت من بیاد. من به سمت او نخواهم رفت''.

فرخ نعمت پور

او در همان سال ٥٧ کە حالا دیگر یک انقلابی شدە بود، قسم خوردە بود کە تا آخر راە را ادامە بدهد؛ و ادامە هم داد. اگرچە نە خودش و نە من بدرستی نمی دانستیم کە منظور اصلی او از ادامە راە تا بە آخر چە بود: منظورش رسیدن بە هدف بود یا بقول خودش شهید شدن (و مردن بقول من)، کە او این آخری را هم بسیاری اوقات آخر راە تعبیر می کرد؟!

نظر1
ابوالفضل محققی

آرام از کنار همه گذشت. مقابل مدیر مدرسه ایستاد و با صدائی که به زحمت شنیده می شد گفت: "ما فقیر نیستیم!" مکثی کرد به تلخی به ما به معلمان و حیاط مدرسه نگاه کرد. به آرامی از برابر چشمان متعجب مدیر و معلمان گذشت، بطرف درب مدرسه رفت و خارج شد بی آن که فراش مقابل در بتواند مانع او شود. برای لحظه ای زمان ایستاد. مدیر مدرسه مات به در خروجی به معلمان می نگریست. چند تنی از دانش آموزان که لباس گرفته و در صف ایستاده بودند آرام از صف خارج شدند. برنامه توزیع لباس های عید بر هم خورد. ما به کلاس های خود برگشتیم. جای او در نیمکت اول خالی بود. درد تلخی آرام قلب من را نیشتر می زد. بهار زیبا نبود، او زیبا بود!

محمود شوشتری

دل‌اش رضا نمی‌داد کسی بالاتر از گل به علی بگوید. با تمام مصائبی که بر او گذشته بود و علیرغم مشت و لگدهایی که از آن مرد خورده بود، باز حسی از درون‌اش، از جان‌اش برمی‌خاست که مانع می‌شد تا همه‌ی پیوند‌هایش با او گسسته شوند. دست خودش نبود. قضاوت در مورد علی و ضعف‌های او را فقط و فقط حق انحصاری خود می‌دانست نه کس دیگری، حتی پدر و مادرش. علی برای او تنها مردی نبود که او را به لحاظ عاطفی و جنسی ارضا می‌کرد، بلکه عشق و محبت‌اش در تار و پود وجودش تنیده شده بود و بخشی از هستی‌اش بود.

صادق شکيب

روح رئالیستی حاکم بر کتاب که در ابعاد مختلف هنری و در فضاهای گوناگون و متنوع دلپذیری ارائه می شود، ستودنی و درخور ارزش و احترام است. با تعمقی بر سبک و محتوای بس غنی این اثر دریافته می شود که در عرصه ادب و فرهنگ سرزمینمان رمان نویسی در این زمینه می رود تا به مرزهای پر شکوه و نوین و آموزنده ای دست یابد. درست به همین دلیل این کتاب جایگاه خاصی در ادبیات داستانی کشورمان داشته و خواهد داشت.

نظر1
محمود شوشتری

... شب قبل از پرواز با علی صحبت کرد. علی با رفتن او مخالف بود. سعی کرد او را متقاعد کند. پرستو مصمم بود. زندگی با او برایش جهنم بود. بچه را پیش علی گذاشت. هیچ چیز برایش مهم نبود. می‌خواست خود را خلاص کند. فکر می‌کرد که وجود دخترش می‌تواند انگیزه‌ای باشد که شاید علی سر عقل بیاید. تصمیم به جدایی داشت. ولی می‌خواست قبل از آن خانه‌اش را بفروشد و با پول آن برگردد تا زندگی خود و دخترش را سر و سامانی بدهد. آیا تمام جوانب تصمیم خود را بخوبی سنجیده بود؟ علی فریاد کشید و تهدید کرد. پرستو گوش‌اش بدهکار نبود. التماس کرد. بی‌تأثیر بود. علی برای او مرده بود. حتی دخترش و عشق بی‌پایان‌اش به او نیز مانع او نشدند. به ایران برگشت، با این امید که پس از مدتی برگردد.

فرخ نعمت پور

مدتیە چشمان گاو، نگاە خیالم را می دزدند،... بخودشان مشغولم می کنند. شاید بپرسید کدام گاو؟ باید بگویم کە برای من فرقی ندارند. پیش من، نگاە و چشم گاوها همە مثل هم اند. گاو شیردە، گاو گوشتی، گاو هندی، تبتی، هلندی، فرانسوی و...،... نە، برای من هیچ فرقی ندارند. علت هم چشمهایند. نگاە گاوها همە مثل هم اند. شاید بپرسید کە چگونە؟ باید بگویم کە نگاە گاو بیشتر از هر نگاە دیگری انترناسیونال و بین المللی است. تنها نگاهی ست کە از مرزها تاثر نپذیرفتە و هر جا کە بروید، همان نگاە است.

محمود شوشتری

صدای خلبان که به مسافرین اطلاع می‌داد هواپیما تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه آتن به زمین می‌نشیند، پرستو را به دنیای واقعی باز گرداند. دخترک در کنارش خواب بود. پرستو از پنجره کوچک کابین هواپیما بیرون را نگاه کرد. آتن پهن و کِدر در کنار دریای مدیترانه دیده می‌شد. به دخترش نگاه کرد و با لبخند گفت: "می‌ریم پیش بابائی، اونی که چشای سیاه‌اش برق می‌زنه."

فرخ نعمت پور

نگاە از لباسها برگرفتە و بە چهرەها خیرە شد. اما ... اما کدام چهرە؟ چهرەای در کار نبود! آنچە می گذشت کاروانی از انسانهای بی چهرەای بود در لباسهای سیاە. نە چشمی، نە دماغی و نە دهانی و... نە حتی رخساری. تنها یک گود، یک عمق تهی کە در لباسها در انتها گم می شد. وحشتی او را فراگرفت. این دیگر چگونە کاروان عزائی بود؟ اینجا بود کە فهمید عبور این کاروان با کتاب تاریخ او یک پیوند و ارتباط نامحسوس، ناگسستنی و اعلام نشدەای دارد.

محمود شوشتری

پدر‌ش بنا بود و از اهالی دهات ییلاق اطراف تهران. سواد چندانی نداشت، ولی فوق‌العاده دقیق و باهوش بود. قدی متوسط با موهای سیاه و صاف و هیکلی گرفته و نسبتاً ورزیده داشت، که حاصل کار سخت او از نو‌جوانی بود. خستگی حالی‌اش نبود، مثل قاطر پُر کار، و به‌ کارش هم وارد بود. با مادر پرستو که پدر و مادرش قمی بودند ازدواج کرده بود که حاصل آن دو فرزند بود. هرمز پسر بزرگ و پرستو که یک سال و نیم کوچک‌تربود...

علیشاه سلطانی

فوتوریست‌ها یعنی" آینده‌گرایان" می‌گفتند هر اثری باید آگاهی طبقاتی را بیان کند و شعار می‌دادند "زنده‌باد محتوا، مرگ بر فرم، گاردهای سفید را سینه دیوار بگذارید!". آن‌ها اهمیت خاصی به فرهنگ شهری، آنارشیسم و صنعتی شدن جامعه می‌دادند، و طرفداران "راپ" خواهان آثاری مانند رمان "دن آرام" شولوخف و "رئالیسم خونین" در ادبیات بودند.

علیشاه سلطانی

ادبیات استتیک و سرگرم کننده جدید مدعی بود که ایده آلها و اهداف اجتماعی را دنبال نمی کند. در این رابطه سخن از هرج و مرج ادبیات پست مدرن نیز به روی زبانها افتاد. در غالب کتابخانه ها بخشی برای کتابهای ممنوعه از جمله آثار نویسندگان پیش از انقلاب، تبعیدی، غربی و غیرچپ افتتاح گردید. برای نخستین بار کتابهای ممنوعه بولگاکف، پاسترناک، بوخارین، تروتسکی، اخمتوا، ماندلشتام، سولژنینسین، برودسکی، پلاتونف، بوبین و گومیلف اجازه چاپ و نشر یافتند.

محمود شوشتری

همه چیز با کوچک‌ترین جزئیات حتی حرف‌ها و تعریف‌هائی که علی از روابط خانواده‌اش برای او گفته بود، از ذهن‌اش گذشت. درست مثل این که در سالن سینما نشسته بود و سرگذشت زنی‌ را تماشا می‌کرد. زنی که خودش بود. هم بازیگر بود و هم تماشاچی. آیا می‌خواست سناریوی آنچه را که بر او گذشته بود، نقد کند؟

محمود شوشتری

پرستو حکایت بلندی است که زندگی و سرگذشت نسلی از جوانان کشورمان را در بُرش معینی از تاریخ آن، یعنی سال‌های پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ تا سال‌های اخیر در دو فضا و محیط اجتماعی روایت می‌کند. راوی حکایت، زنی از این نسل است که در پی چرخش پرشتاب عقربه زمان به خارج از کشور پرتاب شده است و حال فارغ از آن تعصبات خودخواسته و محدودیت‌های بغایت تحمیلی، به پشت سر می نگرد و گذشته را در بُهت و حیرت بازخوانی می‌کند.

فرخ نعمت پور

او خودش را از تیپ باختها بە حساب می آورد. برای همین بقول خودش یک قیافە باختی هم برای خودش ساختە بود. شاید بپرسید کە قیافە باختی چگونە است؟ بە نظر او جواب خیلی سادە بود، دشوار نبود، درست مثل خود باخت. یک سبیل کلفت، یک کلاە مردانە فرانسوی و چشمانی تیز و سنگین (اگرچە در اعماق غمگین) آن قیافەای بود کە او معتقد بود عین قیافە باختی ست، قیافەای کە او را از دیگران حسابی متمایز و جدا می کرد

علیشاه سلطانی

میان سالهای 1953-1932 مکتب رئالیسم سوسیالیستی، سیاست ادبی حزب کمونیست شوروی را تعیین می کرد. در بحث های نظری پیرامون ادبیات، پلخانف طرفدار احساسات استتیک، و لنین مبلغ انعکاس واقعیات در ادبیات بود. با وجود آن همه ضعف و کمبودها، ادبیات بعد از انقلاب اکتبر در شوروی آن زمان از جمله جوانترین، پویاترین و مترقی ترین ادبیات خلقها و کشورها بود.

ابوالفضل محققی

"ابد و یک روز" حکمی است در مورد آن دسته از زندانیانی که قرار نیست هیچگاه از زندان خلاصی یابند. یعنی باید بمیرند تا یک روز بعد از مرگشان جنازه آنها از بند زندان خارج شود. حال این سرنوشت در بعدی کوچکتر نصیب یک خانواده شده است که به نوعی تمثیل گر سرنوشت یک ملت است. آشفتگی حاکم بر خانواده، که نشئت گرفته از آشفتگی اجتماعی است اساس فیلم را می سازد. هیچ چیز در جای خود نیست. گوئی همه چیز در حال فرو ریختن است

فرخ نعمت پور

من می بایستی انتخاب می کردم. بنابراین سعی کردم این خصوصیات را با اندیشە فلسفی خودم چفت کنم. اینکە گوش ایستادە بهتر می تواند مرا دوبارە بە جفت گمشدە خودم یعنی طبیعت وصل کند یا گوش خوابیدە و شل؟... یا چشم گرد، یا لوزی؟... پوزە یا بی پوزە؟... یک سبیل برجستە و بیشتر قابل رویت، یا سبیلی کە توی بزرگی پوزە گم می شود؟

صفحه‌ها