هنر و ادبیات

فرخ نعمت پور

من می بایستی انتخاب می کردم. بنابراین سعی کردم این خصوصیات را با اندیشە فلسفی خودم چفت کنم. اینکە گوش ایستادە بهتر می تواند مرا دوبارە بە جفت گمشدە خودم یعنی طبیعت وصل کند یا گوش خوابیدە و شل؟... یا چشم گرد، یا لوزی؟... پوزە یا بی پوزە؟... یک سبیل برجستە و بیشتر قابل رویت، یا سبیلی کە توی بزرگی پوزە گم می شود؟

فرخ نعمت پور

درست آن طرف خیابان، روبروی خانەام، خانەای بزرگ وجود دارد با دیوارهای سفید و پنجرەهای تاریک و نیمەتاریک. من علیرغم اینکە سالهاست روبروی آن خانە زندگی می کنم، اما هیچوقت تا امروز بدان بدقت نگاە نکردە و نیندیشیدە بودم. و درست یک روز هنگامیکە می خواستم از خیابان عبور کردە و بە آن طرف بروم، نگاهم ناخواستە روی خانە متمرکز شد. و درست قبل از اینکە چراغ عابر پیادە سبز شود، سایەای شبیە انسان پشت یکی از پنجرەهای آن خانە سفید دیدم.

علی رضا جباری (آذرنگ)

بگذار جشن بگیرند،
این راندگان ز میهن
بگذار شادمانه جام بگیرند،
بگذارشان به رقص در آیند،
بگذار!

رحمان

بدرود رفیق کاسترو
یاد تو هنوز،
بر فراز اوردگاه ماست،
که با جانمان سرشتهِ

ابوالفضل محققی

صبح دخترک کوچک با کاسه‌ای بر دست در میان دشت درمیان نرگس‌ها می‌چرخید و قطره‌قطره اشک آن‌ها را در کاسه می‌ریخت .«"خدایا جنگ تمام شود و پدرم به خانه برگردد و دیگر هیچ‌گاه جنگ نباشد"». حال بعد از سال‌ها به یاد آن دخترک و کاسه او افتاده بود. کاسه‌ای ندارد دست خود را زیر گلبرگ‌ها می‌گیرد. چندین قطره شبنم در گودی دستش می‌ریزند. هزاران آرزو در ذهنش شکل می‌گیرند؛ "خوشبختی این سرزمین را آرزو می‌کنم".

فرخ نعمت پور

تا تابوت نزدیکتر می شد، او احساس ضعف بیشتری می کرد. فکر کرد کە اصلا برای چی اینجا آمدە بود. چە آمدن احمقانەای! او کە سالها بود همە شگردهای آن خانە بزرگ و آن رهبر بزرگ را بخوبی می شناخت، چرا یک دفعە احساس کردە بود کە چیزی نمی داند؟ پاهایش بە لرزە بیشتری افتادەبودند. نە دیگر، جائی برای او اینجا نبود. رهبر بزرگ و خانە بزرگ او را هم حتی فریب دادەبودند!

هادی مومنی (کیشو)

در فصل "چهار" مبحث "ترتیبی" دنیا وسط تقابل ضدین است! هر فتنه که شد پای زنی آن وسط است پس جنگه جگر! پای دو زن دربین است!

فرخ نعمت پور

او هنوز بعد از سالها، در زیر خروارها خاک بە این می اندیشد کە اگر مانکن خوش شانسی بود، و مشتریان بە لباسهای تن او بە همان اندازە دیگران علاقمند می شدند، شاید هیچ وقت بە فکر این نمی افتاد کە مرگ خود را در زمان زندەبودن خود تجربە کند، آن هم در روز ٢٢ بهمن کە خلق اللە همە در خیابانها بودند.

علی رضا جباری (آذرنگ)

با امید نور افشانی،
از پس این تیره- شب یلدا،
در ره دشوار خود، بی باک، پویان است.

ابوالفضل محققی

«دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد می برد.» چونان قهرمانان شاهنامه، هر تاوان سهمگینی را به جان پذیرفتی تا از آزادگی خود واز آزادگی یک ملت و آزادی انسان دفاع کنی. نقشی که تاریخ به هر کسی نمی دهد.

رحمان

نامه های عاشقانه ات را
در آلبوم خاطراتت بگذار،
و برای آنکه دوستش می داری
زمانی بی پرده و آشکار بخوانش

هادی مومنی (کیشو)

این چه آیینی است در دنیا که برخی پیروان
قهرمانان را بت ومعبود ومظهر می کنند؟
در میادین، سرزنان را سنگ بر سر می زنند
بعد آن سر را صنم، از سنگ مرمر می کنند!؟

رحمان

من باز خواهم آمد،
با بوسه و باران
و رویاهای رو به خورشید
شعرهایم را خواهم خواند.
شعرهایم را،
خواهم خواند.

هادی مومنی (کیشو)

از چه رو برخی اراذل، در بلاد مسلمین
داوران را خائف از شیر سماور می کنند؟!
با وجود مشکل تحریم صنف قطعه ساز
وقف قضات زمین، اگزوز خاور می کنند!

فرخ نعمت پور

و مثل اینکە فهمیدە بود کە من ماندنی نیستم و می روم، سیگاری چاق کرد و در حالیکە مثل پارتیزانها با انگشت اشارە و انگشت شصت فیلترش را گرفتە بودش و دودش از میان پنجەهایش بە هوا برمی خواست، آخرین جملات بیاد ماندنیش را برایم گفت.

رحمان

سایه ای پشت درخت بید
کمین کرده بی قرار
راهِ آن سوی خیابان خلوت
در پیش گرفته می رود،

ابوالفضل محققی

بابا خیلی اذیت شدم. وقتی رفتم مدرسه هیچ چیز نمی دانستم. یاد گرفتن خواندن و نوشتن فارسی برایم مشکل بود. یک روز خانم معلم که فامیل مامان هم بود، و از زندگی ما خبر داشت، به من گفت "بنویس زنبور!" من نتوانستم، عکس زنبور کشیدم. شروع به زدن من با کتابم نمود. با کتاب بر سرم می زد، و مرتب تکرار می کرد تنبل بی شعور! بابا هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم. نمی دانی با چه سختی مجبور شدم تطبیقی را بخوانم و کلاس سوم بنشینم. هیچوقت آن مهربانی که می گفتی ندیدم.

ابوالفضل محققی

آن تنهائی، آن فضای سرد زمستان و روزهای کوتاه دل گیر که دخترکم آرام سر خود را زیر لحاف می کرد و می گریست. گریستنی در خود که نمی خواست من را آزرده سازد. من تنها می توانستم برایش قصه بگویم. از سرزمین های پریان از دختران گرفتار در چنگ جادوگران و نهایت از شاهزاده های عاشق که با بوسه ای جادو را باطل می کردند و دست در دست هم عاشقانه و آزاد می رقصیدند. سال تحصیلی تمام شد و تابستان فرا رسید. در یکی از روزها تلفن زنگ زد. ماریانا بود

علی رضا جباری (آذرنگ)

گامی دگر بزن،
با همرهان خویش،
در این ره دراز،
تا مرزهای روشن آزادی!

فرخ نعمت پور

البتە کە خوب شد، اما من هنوز هم نمی فهمم کە چگونە اولن راە ما بە اون قبیلە کشیدە شد و،... دومن اینکە آن جادوگرە، بدون اینکە زبان منو بفهمە، سرتاسر آن روز ترجمە کنە و حال زار ما رو برای رئیس ترجمان کنە!... من هنوز نمی فهمم! اما بهرحال دمش گرم!... این هم از خواص پناهندە بودن و زندگی در بلاد فرنگ!

صفحه‌ها