هنر و ادبیات

فرخ نعمت پور

و مثل اینکە فهمیدە بود کە من ماندنی نیستم و می روم، سیگاری چاق کرد و در حالیکە مثل پارتیزانها با انگشت اشارە و انگشت شصت فیلترش را گرفتە بودش و دودش از میان پنجەهایش بە هوا برمی خواست، آخرین جملات بیاد ماندنیش را برایم گفت.

رحمان

سایه ای پشت درخت بید
کمین کرده بی قرار
راهِ آن سوی خیابان خلوت
در پیش گرفته می رود،

ابوالفضل محققی

بابا خیلی اذیت شدم. وقتی رفتم مدرسه هیچ چیز نمی دانستم. یاد گرفتن خواندن و نوشتن فارسی برایم مشکل بود. یک روز خانم معلم که فامیل مامان هم بود، و از زندگی ما خبر داشت، به من گفت "بنویس زنبور!" من نتوانستم، عکس زنبور کشیدم. شروع به زدن من با کتابم نمود. با کتاب بر سرم می زد، و مرتب تکرار می کرد تنبل بی شعور! بابا هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم. نمی دانی با چه سختی مجبور شدم تطبیقی را بخوانم و کلاس سوم بنشینم. هیچوقت آن مهربانی که می گفتی ندیدم.

ابوالفضل محققی

آن تنهائی، آن فضای سرد زمستان و روزهای کوتاه دل گیر که دخترکم آرام سر خود را زیر لحاف می کرد و می گریست. گریستنی در خود که نمی خواست من را آزرده سازد. من تنها می توانستم برایش قصه بگویم. از سرزمین های پریان از دختران گرفتار در چنگ جادوگران و نهایت از شاهزاده های عاشق که با بوسه ای جادو را باطل می کردند و دست در دست هم عاشقانه و آزاد می رقصیدند. سال تحصیلی تمام شد و تابستان فرا رسید. در یکی از روزها تلفن زنگ زد. ماریانا بود

علی رضا جباری (آذرنگ)

گامی دگر بزن،
با همرهان خویش،
در این ره دراز،
تا مرزهای روشن آزادی!

فرخ نعمت پور

البتە کە خوب شد، اما من هنوز هم نمی فهمم کە چگونە اولن راە ما بە اون قبیلە کشیدە شد و،... دومن اینکە آن جادوگرە، بدون اینکە زبان منو بفهمە، سرتاسر آن روز ترجمە کنە و حال زار ما رو برای رئیس ترجمان کنە!... من هنوز نمی فهمم! اما بهرحال دمش گرم!... این هم از خواص پناهندە بودن و زندگی در بلاد فرنگ!

فرخ نعمت پور

گفت در اتاقی با دیوارهای کاهگلی، با دو پنجرە چوبی مشرف بر یک بام کە در ادامە آن غروب شهر قرار داشت. من کە از تعجب چنان بهت زدە شدبودم کە دستانم تا ماە رسید و ابروهای طلاگونەاش را نرمک نرمک با پنجەهای سردم شانە کشیدم، گفتم در ابتدای بهار؟... مگر می شود؟ گفت "چرا نمی شود،... دنیا مکان غیر ممکن هاست!" و دنیا مکان غیرممکن هاست.

نظر2
فرخ نعمت پور

من در این سالهای آخر، از زمانیکە کم کم احساس کردم کە باید بە یک سفر طولانی بروم، یکدفعە و بطور غیرمنتظرەای بە تلفیق این دو علاقەمند شدم. البتە این جوری هم نیست کە از هر کدام فقط یک نمونە توی ساکم باشد، نە، برعکس. نمونەهای متفاوت داشتەام، و دارم. بستە بە شرایط راە و سفر. و سفر آسان نمود اول (و نیافتاد مشکلها ابدا)، درست بخاطر همین تلفیق و نمونەهای متفاوت بود. سفر من بدبخت!... من بیچارە!

نظر2
ابوالفضل محققی

آیندگان باید در این اتاق‌ها در این سلول‌ها و در گورستان‌های بی‌نام بگردند و صدای ما را که از اندرونِ زمین برمی‌خیزد بشنوند. جنایتی بس بزرگ و سهمگین در این حکومت به وقوع پیوسته است. هنوز چشمان اعدام‌شدگان بسته نشده و آرام نگرفته‌اند! تا زمانی که این ملت به دادخواهی برنخیزد این چشمان بسته نخواهند شد و کشته‌شدگان آرام نخواهند گرفت.

علی رضا جباری (آذرنگ) و رحمان

اماعمق فاجعه را چگونه باید یافت؟ باعمق اندوه مردم، شاید یا سوته دلان همواره سوگوار که دریا صدای آهشان را شنید و واپس نشست...

نظر1
فرخ نعمت پور

بعد از اینکە شادمانە تنها پردە اتاقم را کنار زدم، از صدای پرندگان و نجوای زرد بە یک اندازە خوشحال شدم، و حتی در یک تفکر شاعرانە، زرد آفتاب را بە آواز پرندگان گرە زدە و بە استعارە 'نوای زرد پرندگان' سرفرازانە نائل شدم. در پوست خود نمی گنجیدم، هنوز از خواب کاملا بیدار نشدە، مغزم چنان کار کردەبود کە توانستە بودم با اختراعی استاتیکی، ظرفیت زبان را بالا ببرم. یک انقلاب دیگر. وای، بیا و ببین بقیە روز چە می شود!

فرخ نعمت پور

ساک خود را گرفت و براە افتاد. ساکی کە بوی خاکستری می داد،... و راە همان راە سالهای مدید. آن را پیمود، بدون تلاش و زحمتی برای یافتن آن. راهی نقش بستە در ناخودآگاە. اما نە! شاید مائی نقش بستە در ناخودآگاە راە. و ناخودآگاە راە، همان تکرار، خاطرەها و تصاویر محو گذشتە. رفتنی بدون اندیشیدن.

فرخ نعمت پور

اما مردم شکرگزارند. لااقل حالا چند کیلومتر جادە خاکی دارند کە الاغ، قاطر و اسبهایشان راحت تر از میان آنها در سفرهایشان بە شهر می گذرند. آقای خاطرە هم هنوز بعد از سالها، با وجود اینکە بازنشستە شدە است، هنگام تعریف خاطرات قدیم، می گوید: "تمدن می تواند باعث توقف تمدن شود!"

سید علی صالحی

ما رویا می بینیم و شما دروغ می گویید... دروغ می گویید که این کوچه، بن بست و آن کبوتر پر بسته، بی آسمان و صبوری ستاره بی سرانجام است.

صادق شکيب

هشت تخت در اتاق است. بر روی هر تخت مریضی با آه و ناله خوابیده است. جز یکی. ناخودآگاه به سوی او خیره می شوم. مردی است حدوداً چهل ساله، چاق و زردنبو با تەریشی در صورت که فقر از سیمایش می بارد. سکوت، متانت و توداری اش، فوق العاده مرا جذب می کند.

ابوالفضل محققی

" زن‌ها هیچ‌چیز از مردان کم‌تر ندارند. اگر این‌همه سختی که می‌کشیم مردان می‌کشیدند، می‌فهمیدند که زن بودن یعنی چه، مادر بودن یعنی چه. هیچ‌چیز سخت‌تر از نگاه کردن به دست مردان برای نان پاره‌ای نیست. هیچ‌چیز زیباتر از آزادی و مستقل بودن یک زن نیست."

علی رضا جباری (آذرنگ)

شتاب مکن، نرگس!
" با مرگ نحس پنجه میفکن! "
فردا در انتظار رخصت است
آن را که بود تکیه گاه کلامت:
" انسان."

علی رضا جباری (آذرنگ)

ایستاده ای تو، ای عزیز!
پرچم بند عزم کارساز توست برفراز
از نهیب تندبادهای بی امان زندگی در احتزاز.
در کنار آن توایستادەای

رحمان

شکوهت، ای میهن؛
اندوهمان را تسلی می‏بخشد.
فرزندان دربندت،
در زیر تازیانەی خصم
لبخند بر لب می‏آورند

رحمان

برنگاه‏ها سایه انداخته
زخمهای دیرینه،
رد شیارهای تازیانه برگُرده‏ها
دهان گشوده،
انزجارِ خشم آلود
و التهاب
در انتظار نشسته،
با چشمان باز، و آگاه...

صفحه‌ها