هنر و ادبیات

رحمان

بیایید با یاد آنکس که کمی بالاتر از انقلاب
چراغ به دستمان داد
اما خودش رفت و نامش ماند
رفاقت را دوباره تقسیم کنیم

فرخ نعمت پور

اما واقعیت آن بود کە از آن شب زمستانی با سی درجە هوای زیر صفر، حالا سالها گذشتە بود بدون اینکە خبری از آمدن بهار باشد. با ابروها، ریش و سبیل یخزدە سرتاسر سفید گشتەاش کە او را از جنس "پیر زمستان" کردەبود، می نشست و بە آن اولین روز بهاری می اندیشید کە قدیما با خود بوی خاک و بوی گرم بادهای جنوب را می آورد. بوئی مختلط از روئیدن و پژمردنهای زودرس.

علیزاده افزود: دلم که می‌گرفت به شمال می‌آمدم و در کنار محسن‌پور آرام می‌گرفتم و همیشه پذیرای دوستان بود

رحمان

اما آنانکه شهر...
از دستانشان به ستوه آمده
کلمات را چون قناری
در قفس می خواهند
آنان که ناقوس مرگ می نوازند
آن هنگام که انسان را
شبا هنگام به اسارت می برند
و قربانی را هم شباهنگام به صلابه می کشند

صادق شکيب

شبح گونه گیج از خویش خویش
خیالم برد راز و در انزوا
حدیث دلم خسته از خویش خویش
بیاید که یاد از من بی خیر

ابوالفضل محققی

"کدام یک از شما عاشق شده اید"؟ کسی سخنی نمی گوید به هم نگاه می کنند. در این گروه چهار نفری عاشق شدن امکان پذیر نیست. آنها، هر چهار نفر وابسته به یک گروه انقلابی‌‌اند. عشقشان مبارزه است واین کوه آمدن هم بخشی از آمادگی برای آن مبارزه. "پدر ما هنوز خیلی کار داریم، وقتی برای عاشقی نیست! از وضع زندگیت بگو از مشکلاتتان"! پیرمرد به دقت در چهره یک یکشان خیره می شود.

ابوالفضل محققی

ما افغان‌ها صد‌ها سال است که در حال گورکندن‌ایم. هیچ نسل افغان نیست که برای کشته شده‌گان خود گور نکنده باشد. هر گوشه این خاک را که نگاه کنی، گور افغانی است که شهید شده است. یا خارجی‌ها آمدند گشتند وکشته شدند ویا خودمان. قومی با قومی، قبیله‌ای با قبیله‌ای، جنگ کردیم وکشته شدیم.

علیشاه سلطانی

لحظه تولد رمان را گاهی تنهایی نویسنده می‌دانند، یعنی زمانی‌که نه کسی می‌تواند به اوکمک کند و همدمش شود ونه او می‌تواند راهنمای آدم محتاج دیگری گردد چون در عصر جدید او امکان صحبت و تماس با دیگران را از دست داده است.

نظر3
ابوالفضل محققی

حال آسمان غمگین پاریس سخت گریسته است برای آنان که بیگناه گشته شده اند. اما بعد هر بارشی، او رنگین کمان خود را می گشاید تاروح سر شار از زندگی پاریسی در زیر آن آرام گیرد. تا باز عشاق یک‌ديگر را در آغوش گیرند؛ «تا جهان متولد شود».

ریحانه نعمتی - صادق شکيب

این پرسش که خودکشی وی حاصل یک تصمیم آنی بوده است، یا اینکه وی در دو سه سال آخر عمر خود از زندگی و پیشرفت جامعه و نقش انسان در آن چنان ناامید شده بود که به ترجمه داستان کم مایه ای چون مسخ می پردازد و کشش و علاقه و احترام خاصی به کافکا پیدا می کند وحتی می توان گفت شیفته او می شود، اهمیت فراوانی می یابد.

رحمان

بایاد وخاطره محمدمختاری، محمد جعفرپوینده و همه ی قربانیان قربانیان قتلهای زنجیره ای

علیشاه سلطانی

تمدن و علائم آن دو دارد. فرهنگ دردوره دیکتاتوری نقشی سیاسی به خود می‌گیرد، مثلاشاعر وارد مبارزه سیاسی واجتماعی می‌گردد چون مبارزه و فعالیت بدلایل خطر‌ات سیاسی، شکل فرهنگی بخود می‌گیرد. فرهنگ فضایی است برای مطرح کردن هویت فرد. آن را انسان بوجود می آورد ونه طبیعت.

نظر1
علیشاه سلطانی

اگرچه با کمک ادبیات تاکنون مستقیما هیچ کارخانه یا موسسه ای به اشغال کارکنان آن درنیامده وهیچ قانونی بعلت انتقاد ادبی تغییرنکرده ویا بطور مشخص ادبیات به چیزی دسترسی نیافته، بااین‌همه بدون ادبیات، جهان غم انگیزتر وغیرانسانی ترمی‌بود

نظر3
فرخ نعمت پور

با دیدن این ترجمە، آن شدت بار معنائی رمان در ذهن من بە یکبارە فروریخت. صفحە از معنا خالی شد و جملەای ابژکتیوی جای خود را بە جملە ای سوبژکتیوی داد

گزینش ویدا فرهودی

- سياوش کسرائی: برجاده های جهان
- اسماعيل خوئی: غزلواره
- ويدا فرهودی: الا ای اهل بی تابی ...
- نصرت رحمانی: پائيز چه زيباست
- رحمان: دلم با تو می آيد

ابوالفضل محققی

یچ امری سخت‌تر از گرفتار شدن در تارهای یک تفکر ايدئولوژیک نیست! وای اگر به چاشنی مذهب نیز اندوده شود. هیچ کس به هم اعتمادی نداشت؛ خبر چینی وگزارش نویسی پادش خود را می گرفت. قلعه ای بود که صدای کودکان در آن نمی پیچید وشب هنگام هیچ زوج زن ومردی در کنار هم نمی غنودند ودر گوش هم نجوای عاشقانه نمی کردند

فرخ نعمت پور

در همان روزهائی کە محلە ما سرگرم برگشتن لباسها و پیشوازی از آنان بودند، سربازان هم بعد از سالها از جنگ برگشتە و در حالیکە تفنگهایشان را بر لبە بامها آویزان کردند و رختهای گردگرفتە و کثیف خود را در گوشە و کنار کوچەها و حیاط بر روی زمین انداختند، بە درون اتاقها رفتە و در پی زندەکردن خاطرات سالها پیش، روی زمین از فرط خستگی ولو شدند

ابوالفضل محققی

" نه، نه این طور نمی شود، باید طوری با احساس بخوانی که من چشم‌های غزال‌وار بیژن را ببینم! باید ستاره‌ها از درون قلبت بیرون بریزند. جان‌جان‌ها آتش بر دلم بزند." به هیجان آمده بلند می شود چرخی در کوپه می زند و خود می خواند:" توی سینه‌اش، جان‌جان - یه جنگل ستاره داره، جان‌جان!"

گزینش ویدا فرهودی

خزانی، مهدی اخوان ثالث
کاش چون پاييز بودم، فروغ فرخزاد
عيناَ، ضياء موحد
پراکنده چون چند پروانه در باد، علیشاه مولوی
با شاخه گل سرخی ... (به یاد رفقای به خون خفته تابستان 1367)، رحمان

صفحه‌ها