هنر و ادبیات

علیشاه سلطانی

تمدن و علائم آن دو دارد. فرهنگ دردوره دیکتاتوری نقشی سیاسی به خود می‌گیرد، مثلاشاعر وارد مبارزه سیاسی واجتماعی می‌گردد چون مبارزه و فعالیت بدلایل خطر‌ات سیاسی، شکل فرهنگی بخود می‌گیرد. فرهنگ فضایی است برای مطرح کردن هویت فرد. آن را انسان بوجود می آورد ونه طبیعت.

نظر1
علیشاه سلطانی

اگرچه با کمک ادبیات تاکنون مستقیما هیچ کارخانه یا موسسه ای به اشغال کارکنان آن درنیامده وهیچ قانونی بعلت انتقاد ادبی تغییرنکرده ویا بطور مشخص ادبیات به چیزی دسترسی نیافته، بااین‌همه بدون ادبیات، جهان غم انگیزتر وغیرانسانی ترمی‌بود

نظر3
فرخ نعمت پور

با دیدن این ترجمە، آن شدت بار معنائی رمان در ذهن من بە یکبارە فروریخت. صفحە از معنا خالی شد و جملەای ابژکتیوی جای خود را بە جملە ای سوبژکتیوی داد

گزینش ویدا فرهودی

- سياوش کسرائی: برجاده های جهان
- اسماعيل خوئی: غزلواره
- ويدا فرهودی: الا ای اهل بی تابی ...
- نصرت رحمانی: پائيز چه زيباست
- رحمان: دلم با تو می آيد

ابوالفضل محققی

یچ امری سخت‌تر از گرفتار شدن در تارهای یک تفکر ايدئولوژیک نیست! وای اگر به چاشنی مذهب نیز اندوده شود. هیچ کس به هم اعتمادی نداشت؛ خبر چینی وگزارش نویسی پادش خود را می گرفت. قلعه ای بود که صدای کودکان در آن نمی پیچید وشب هنگام هیچ زوج زن ومردی در کنار هم نمی غنودند ودر گوش هم نجوای عاشقانه نمی کردند

فرخ نعمت پور

در همان روزهائی کە محلە ما سرگرم برگشتن لباسها و پیشوازی از آنان بودند، سربازان هم بعد از سالها از جنگ برگشتە و در حالیکە تفنگهایشان را بر لبە بامها آویزان کردند و رختهای گردگرفتە و کثیف خود را در گوشە و کنار کوچەها و حیاط بر روی زمین انداختند، بە درون اتاقها رفتە و در پی زندەکردن خاطرات سالها پیش، روی زمین از فرط خستگی ولو شدند

ابوالفضل محققی

" نه، نه این طور نمی شود، باید طوری با احساس بخوانی که من چشم‌های غزال‌وار بیژن را ببینم! باید ستاره‌ها از درون قلبت بیرون بریزند. جان‌جان‌ها آتش بر دلم بزند." به هیجان آمده بلند می شود چرخی در کوپه می زند و خود می خواند:" توی سینه‌اش، جان‌جان - یه جنگل ستاره داره، جان‌جان!"

گزینش ویدا فرهودی

خزانی، مهدی اخوان ثالث
کاش چون پاييز بودم، فروغ فرخزاد
عيناَ، ضياء موحد
پراکنده چون چند پروانه در باد، علیشاه مولوی
با شاخه گل سرخی ... (به یاد رفقای به خون خفته تابستان 1367)، رحمان

ابوالفضل محققی

به چین های عمیق چهره او می نگرد زیر چشم‌هایش آماس کرده وخسته اند. او خود نیز خسته است. "دیدی شوروی چگونه از هم پاشید؛ می بینی چه بر سر تمام کمونیست های جهان آمد؟ چه فکر می‌کنی؟ آیا همه چیز تمام شد؟ آیا ما اشتباه می کردیم؟" پاسخی ندارد. او خود با هزاران سوال دست به گریبان است. در این سی سالی که همدیگر را ندیده اند نقشه جهان تغیر کرده است.

بهروز ميثمی

بر مزارم گریستی، نه ! من در آنجا نیستم، من نمرده‌ام . آرزوهایم پا بر جا، هم‌چنان !!!

نوا ذاکری

هیچکس نمی‌تواند منکر این موضوع باشد که ادبیات فارسی بدون مشاهیر بزرگی چون ناصر خسرو قبادیانی، حکیم سنایی، خیام نیشابوری، صائب تبریزی، عطار نیشابوری و... هیچ است؛ اما در کنار تمام بزرگان ادبیات کلاسیک، چطور می‌توان کسانی چون احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، غلامحسین ساعدی، صادق چوبک، احمد محمود، بیژن نجدی، صمد بهرنگی و... را نادیده گرفت؟

ابوالفضل محققی

سالها از نوشتن این خاطره می گذرد. نمی‌دانم سالها یا قرنها. چرا که گذر سال در غربت گذر قرن است بر انسان! من پس از قرنها خاطره آن شب را می نویسم. شبی که به ناگزیر همراه با قافله‌ای پانزده نفری، در گریز از تیغ جلادی که خود تیغ به دستش داده و چرمینه بر او گشوده بودیم، جلای وطن کردیم؛ همراه با قافله‌ای پانزده نفری

نظر1
سياوش کسرائی

یک عمر ساختن آنگه به جا نهادن و رفتن به هیچ و پوچ؟ آخر چه می رود بر این جهان که در همه جاده های آن هنگامه های بی سر و سامانی است و کوچ ؟

علی رضا جباری (آذرنگ)

هرگز نمی میرند
جان های شیفته ی این جاودانگان وادی عشق
قد برمی کشند هرشب
این ستارگان سحرین
ازگورجاهاشان
و پرتومی افشانند
بر دیولاخ پرپیچ کژتاب
ره گذار رهروان شب خیز روزخواه

گزینش ویدا فرهودی

اشعاری از: سيمين بهبهانی - سيدعلی صالحی - عفت ماهباز - رضا مقصدی - مهين خديوی - ويدا فرهودی - البرز

تو که با لبخندت می گفتی:
گرچه من خواهم رفت
مرگ تن، اما پایان انسان نیست؛
انسان می ماند در دلها، با نیک و بدش
مهر و کین اش یکسره در دلها غوغا خواهد کرد

گزینش ویدا فرهودی

شمشیر من همین شعر است - سيمين بهبهانی
ويرايش - اسماعيل خوئی
انتظار – حميد مصدق
یلدای مادرانِ سیه پوش- حسن حسام
یک شعر- رويا تفتی

دنیز ایشچی

در فصل آبریزان بر دامن نسیم
مرغی به بال زخمین از سرزمین دور
بگریخته ز خانه از آشیان خویش
با جامه ای سیاه به تن در غزای دوست
در سرزمین غربت او در گریز و زار
از خویشتن گریزان، چون قطب کهربا

نظر1
کیوان ملکی

كاش در اين گذر مرگ پايان قصه باشد و ختم درد اما تكرار دوباره افول ارزو لحظه ى تولد دگر بار اينگونه جدال است

فرخ نعمت پور

یادم هست یک روز خبر پایان جنگ جهانی دوم در همە جا پیچید. مردم از شادی در پوست خودشان نمی گنجیدند. همە جا شادی و سرور و رقص و پایکوبی. یکی می گفت نورماندی کار خودش را کرد و دیگری می گفت نە، استالینگراد بود

صفحه‌ها