هنر و ادبیات

نصرت شاد

لنس یکی از پرخواننده ترین نویسندگان زمان حال و دوره بعد از جنگ جهانی دوم است. او می گفت ادبیات و شغل نویسندگی باید در خدمت بیداری وجدان اجتماعی باشد. وی از موضع هومانیسم بورژوایی و با کمک رئالیسم بدون تعارف برخوردی جدی با روح فاشیسم و عواقب ناگوار آن کرد. لنس در دهه های 50 و 60 قرن گذشته زیر تأثیر مکتب اگزیستنسیالیسم فرانسوی بود. او در خدمت تفکر هومانیستی خواننده را با سئوال و موضوع اخلاق روبرو می کند

نصرت شاد

هومانیسم او مخالف سرکوب فکری و سیاسی است. او می گفت که آزادی مربوط می شود به فرار از روابطی که در آن فرد رنج می برد ولی این کوشش هیچ گاه فرار از واقعیت نیست بلکه همیشه راهی بسوی واقعیت است. بقول خودش او همیشه مشوق پارتیزانهای مبارز غیرحزبی است

نصرت شاد

مولر می گفت:
- تا پایان وجود آلمان شرقی او به غرب پناهنده نشد چون در کاپیتالیسم نمایشنامه نویس باید کمدی می نوشت و در استالینیسم او مجبور بود تراژدی بنویسد؛
- تضاد و تراژدی بشریت و سوسیالیسم در آنجاست که عمر انسان کوتاه تر از طول تاریخ است؛
- شرقی همیشه یک ساختمان بزرگ ناتمام در حال ساخت بود.

به گزارش خبرنگار مهر، غلامعلي پورعطائي نوازنده دوتار و استاد موسیقی مقامی شرقی کشور این روزها در بستر بیماری است و دیگر صدای خوش"نوائی نوائی" اش به گوش نمی‌رسد.
غلامعلی پورعطائی معلم، استاد آواز محلي و نوازنده دوتار است که در شهريورماه سال 1326 در روستاي محمود آباد عليا از توابع تربت جام ديده به جهان گشود.

رخشان بنی‌اعتماد با آن که در داخل ایران به دلیل حضور فیلمش در ونیز مورد انتقاد بود، در جشنواره ونیز امسال مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت و فیلم "قصه‌ها" با داستانی تودرتو درباره شخصیت‌های مختلف فیلم‌های قبلی او که حالا به گونه‌ای، به هم مربوط می‌شوند و تا امروز زندگی‌شان ادامه دارد، توانست نظر مساعد داوران جشنواره را به خود جلب کند.

کاوە داد

منتظر این خبر بود. به دلش بد افتاده بود، حدس می زد اونو بگیرن؛ با سابقه ای که داشت. احساس کرد دارد فرو می ریزد، ولی خودش را کنترل کرد. با این حال ولو شد. دهانش خشک شد. احساس شوری، یک نوع تلخی، یا یه چیزی مثل صفرا یا گل گیش. عق اش گرفت، انگار تلی از نمک تو حلقومش جا داده باشند.

کاوە داد

صدای دهل از دور خوش است، از نزدیک گوش را آزار می دە. تو انگار یادت رفته پدر، من در قامت این درختان پشت پنجره و باغچه خانه خودم را بیاد می آرم کە پا بە پاشون بزرگ شدم. بە اون درخت نارنج و اون نخل بە نارنجا و خارک های خوشمزە شان نگاە کن، من با اینا بزرگ شدم، ازخارکا شون خوردم، ازشون بالا رفتم، یک قسمتی از اینها درتنمە، آن ...

کاوە داد

نگذارکه خستگی تن، خستگی عشق بیافریند وروح را جریحه دار کند وعشق را به حضیض فرو کشاند، بگذار دراوج عشق باشی و درجان نسوزی و تن بی مایه خودرا به لحظه وا منه که دوست داشتن، روحی والا می خواهد. بگذار همین گونه که هستی باشی، وگر جفت شوی فرو خواهی ریخت، وفریاد خواهی زد که من برای پرواز بربال عشق رنج بردم، نه انکه بر بال خیال خود، برشاخه ای نیشنم ونظاره گر مرگ عشق باشم، که من خود عشقم !

جواد موسوی خوزستانی

مفسران متأخر آثار عطار نیز که حوادث آن دوره از جهان ایرانی را با افق دوران مدرن خوانده اند معمولا بر تعداد مریدان و مقلدان شیخ صنعان[9]، بلندی و کوتاهی مصرعها، شیوه های زمینی عشق ورزی او، و نمادهای هستی شناسانه که عطار در این قصه به منظور رسیدن به اهدافش به کار گرفته است متمرکز بوده اند. در حالی که زندگی غم انگیز و متلاشی شده این زن جوان بویژه بعد از آن که شوهرش بدون مقدمه چینی ناگهان او را رها می کند و از روم به حجاز بر می گردد متأسفانه در همۀ این تفسیرها و تذکره ها، گُم شده است.

کاوە داد

- رحمان مرا تهدید کرده که اگر با او ازدواج نکنم به من زار خواهد داد! گفت رفته پیش با حبیب دعای زار گرفته و کافی ست که آنرا بخواند و شب چهارشنبه یک مرغ سفید را بکشد و با خون و دعا مخلوط کند و آنرا چهارگوشەی خانه ی ما بریزد و خود مرغ ...

کاوە داد

شبی که فرداش یکی ازما ، آزاد می شد، چه زیبا بود آن شب، وما ...
وشب تبعید عزیزان، چوپان و ... ، از زندان اهوازبه تهران، وپروین که می خواند: ازآن شبی که برنگشتی، جهان که شادی آفرین بود به چشم من (ما) غم آفرین بود. و...
شلاق خوردن ها برای نرفتن به جشن چهارم آبان . اعتصاب غذا برای روزنامه وکتاب و...
- شما چپ ها ، با دست چپ هم غذا می خوری وسئوال های دیگر؟ شما زنان تان ...

نظر3
کاوە داد

سپیدی داشت ظلمت شب را می شست و دریا دیگر آن سیاهی شب را نداشت. دل کمی آرام شده بود. خنکای صبحگاهی که به صورت می خورد، کرختی شب و دلهره ها را جاروب می کرد. احساس خوبی به عادل دست می داد. صدای موتور لنج هم دیگر مثل سراسر شب آزارش نمی داد. عادل دیگر دلواپس زمان نبود. او بقولش عمل کرده بود و حالا با دست پرُ برمی گشت. به حنا قول داده بود که "بخاطر تو برمی گردم". و حالا الهعد و وفا.

بهرام رحمانی

به این ترتیب،غلامعلی حدادعادل، از نخستین کارد به دستان حکومت اسلامی و رییس سابق مجلس شورای اسلامی وعضو مجمع تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی و ...رسما و علنا درباره شب شعر گوته دروغ می گوید و با وابسته کردن آن به انگلیسی ها، سعی دارد از یک سو، کانون نویسندگان ایران را که همانند حکومت شاه اجازه مجوز رسمی نمی دهند و شاعران و نویسندگان را نیز اعدام و ترور کرده اند در جامعه بدنام کند و از سوی دیگر، آن روزهای پرافتخار فرهنگی و سیاسی و اجتماعی را از تاریخ و فرهنگ و ادبیات پیشرو و مبارز و انقلابی جامعه مان حذف کند.

نخستین شاهکار بزرگ نمایشی نوشین سه تابلو (زال و رودابه، رستم و تهمینه و بیژن و منیژه) بود که به گفته ی زنده یاد احسان طبری با این کار ”شخصیت هنری اش...“ بروز کرد. نمایش در ۱۳۱۳ و در جشن هزاره ی فردوسی بر سکو آمد و نوشین (در نقش رستم)، لرتا (تهمینه و...)، مجتبا مینوی (شاه سمنگان) و علی اصغر گرمسیری و حسین خیرخواه در آن هنرنمایی کردند.

حسن محسنی فريدنی

در این دهه سیاه زهره دیگر تماشاگر نیست، شاهد عینی نیست، روایتگر نیست. او هر روز این دهسال را در چرخ گوشت هول انگیزی که نه فقط لاشه آدمها، که انسانیت، غرور، شرافت و هست و نیست انسان را له می کند تا نواله ای برای دیو جهالت و تعصب فراهم آورد، همراه دیگران می میرد و باز ققنوس وار بر می خیزد. روزی خود را با انوش تشییع میکند، روز دیگر با هیبت. زمانی با فردین بر دار می شود و زمانی دیگر با دخترکان جوانی که دسته- دسته روانه قتلگاه ها می شوند و سنفونی مرگ انگاه که خبر " رضا" می رسد، اوج دیوانه واری می گیرد: در حالی که هزاران دست از دل خاک سر بر می دارند تا زهره را هم به رقص در خاوران ببرند...

نظر1

گفتن از ناگفتنی ها مشکل است
نیست این کارِ زبان، کار دل است
لرتا از اندک هنرمندانی بود که بر صحنه ها و سن های نمایشی رویید و بالید و بزرگ شد و با هر بازی اش انبوه انسان هایی را که دوستش داشتند به اندیشه واداشت و ذهن هاشان را به پویش کشید، پویشی رازگونه از دیدرس این آموزه ی کارل مارکس بزرگ که چگونه می شود جهان گرداگرد خود را دگرگون کرد؟

بهرام رحمانی

یاشار كمال با رمان اینجه ممد، باورهای انقلابی و برابری طلبانه خود را بیان می دارد: «به مردم بنگرید. به پلشتی ‌ها، نیكی‌ها، دلاوری‌ها، سستی‌ها، تودرتویی روح و روانشان، خشم و ترس آن‌ها، به فرزندان برجسته و عدالت ‌جوی آن‌ها رو كنید و خود را كه ریزدانه‌ای از این بیكران انسانی هستید باز شناسید...»

منصور مشرف

دردا و دریغا که شبی طولانی است واندر پی آن هم سحری طوفانی است با این همه، عزم و صبر و پیکار خوش است زیرا غم امروز دگر فردا نیست

نظر5
اشرف علیخانی (ستاره تهران)

در فرهنگ ضد زن، معشوق بی اختیار است. معشوق بی اراده است. معشوق حق انتخاب ندارد چون مورد عشق قرار گرفته و خود حق عاشق شدن ندارد و چنانچه خود عاشق شود به گناه و خیانت و جرم نابخشودنی، متهم و محکوم می گردد و شاعر از وی یک موجود خیانتکار و رسوا و یاغی و بیوفا خلق می کند و تشنۀ خون رقیب خود می شود، با کلمات آتشین و تیزش معشوق خائن و بیوفا (زن) را سنگسار و رقیب را شلاق می زند.

نظر1
فرخ نعمت پور

هنر را باور می کنیم چون کە زندگی را می خواهیم باور کنیم، اگرچە زندگی بسیاری اوقات لطافت ها را پس می راند و انسان را بە وادی هراس و تفکر هل می دهد. ما هنر را می خواهیم تا با دوبارە زیستن هایمان در این وادی های شاید ناخواستە، طعم ناب زندگی را باز بیابیم

صفحه‌ها