یادها و یادبودها

فرخ نعمت پور

با مرگ او کردستان عراق یکی از شخصیتهای سیاسی و فرهنگی خود را از دست داد، و خسران این مرگ آنگاە بیشتر نمایان می شود کە بەنقش کاریزماتیک و اساسی او در بنیانگذاری جنبش تغییر بیشتر توجە داشتە باشیم. متاسفانە علیرغم اینکە جنبش تغییر تلاش کردە است کە جنبشی خودبنیان شود و بدور از نقش افراد کاریزماتیک، اما هنوز بعلت بافت سنتی و نەچندان تحول یافتە اجتماعی در کردستان عراق، فقدان نوشیروان مصطفی می تواند لطمات پیش بینی ناپذیر بر آن وارد کند.

بیژن جزنی در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ همراه با ۶ نفر دیگر از چریک‌های فدایی خلق و دو عضو سازمان مجاهدین خلق در تپه‌های اطراف زندان اوین توسط عوامل حکومت تیرباران شدند. روزنامه‌ها فردای آن روز خبر کشته شدن جزنی و یارانش را با تیتر «۹ زندانی در حین فرار از زندان کشته شدند» پوشش دادند، اما حقیقت ماجرا تا زمان وقوع انقلاب در بهمن ۱۳۵۷ مسکوت ماند. به دنبال دستگیری و محاکمه اعضای ساواک معلوم شد بیژن جزنی و یارانش نه در هنگام فرار که به وسیله ماموران به تپه‌های اوین برده و در آنجا به رگبار گلوله بسته شده بودند.

بهزاد کریمی

او آن روز مرا غافلگیر هم کرد. این هنگامی بود که در حضور جمع بچه‌های مشغول بحث آموزشی روزانه، چنین گفت: "رفقا! آن چند نکته‌ ناروشنی را هم که داشتیم با مسئول شاخه در میان می گذاریم." در برخورد ویدا کمترین اثری از مجیزگویی دیده نمی شد و او، تنها باورمندی سازمانی‌اش را بیان می داشت. در چهره مادرانه و آموزگارانه او از یکسو و رفیقانه تشکیلاتی‌اش از دیگر سو، فقط و فقط فروتنی انقلابی موج می زد.

رهرو منزل عشق ایم و ر سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این مهم راه آمده ایم
به یاد نیکوی ویدا حاجبی گرد هم می آئیم و همراهی شما را غنیمت می شماریم.

شیرین سمیعی

او نیز چون بسیاری، در آغاز انقلاب می اندیشید که با رفتن شاه و برقراری حکومت نوین اتفاق بزرگی رخ داده است، اما برخلاف انتظارش مشاهده کرد که انقلاب نه تنها دردی از ایران دوا نکرد، بلکه اوضاع بدتر از پیش شد، و با خود اندیشید چرا و چگونه پیروزی تبدیل به شکست شد؟ او برای یافتن سبب این شکست، با نگاه دیگری به بازنگری در گذشته پرداخت.

از یاد نخواهیم برد که ویدا حاجبی بیش از نیمی از زندگی 81 ساله اش را در راه عدالت و آزادی در بند و در تبعید گذراند. هرچند سخت، اما سربلند و شاداب زیست. هیچ گاه از کاوش و پرسش، از بازبینی تجربه ها و از نوجویی و کنجکاوی فکری بازنایستاد. دو کتاب "داد بیداد" و "یادها"، که به همت او تدوین و منتشر شدند، گواه اند بر تلاش های فکری او در تبعید.

بهروز خلیق

٤٣ مين سالگرد جان باختن برادرم ابراهيم خليق است. او عضو سازمان چريک های فدائی خلق ايران بود و در ٢٤ اسفند سال ١٣٥٢ دستگير شد. ابراهيم همراه با اسماعيل خاکپور ـ هم دانشگاهی و همشهری او ـ در سال ٥١ مخفی شد. آن دو دانشجوی دانشگاه صنعتی بودند و از طريق بهروز عبدی به سازمان وصل شده بودند. رابط های ابراهيم با سازمان ابتدا عباس جمشیدی رودباری و سپس احمد زیبرم، حسن نوروزی و علی اکبر جعفری بودند. ابراهيم و اسماعيل در نيمه دوم سال ١٣٥١ با مسئوليت علی اکبر جعفری عازم مشهد شدند. ابراهيم در مشهد مسئولیت یک تیم تدارکاتی را بر عهده داشت.

ابوالفضل محققی

"می دانی پسرم؟ من نجیب تر و مهربان تر از او ندیدم. اگر مسلمانی آن طور که من می شناسم باشد، او بهترین مسلمان و بنده خدا بود." پسر چیزی نمی گوید. بگذار مادر او را، آن گیله مرد زیبا را، هر طور که می خواهد تعریف کند. برای او رضا یادآور آن لحظه ای بود که در اوج ضربات با شرم خاص خود سرش را بالا کرد، دو چشم سیاهش را که اندگی خون آلود می نمود به او دوخت: "رفیق بهروز وقت امتحان رسید."

شیرین سمیعی

اهل این حرف ها نبود که از رفتن به آن دنیا بنالد و سوای آقای شاهرخ، تا جایی که من خبر دارم، در گوش کس دیگری ننالید و چنین سخنانی را زمزمه نکرد. آدمی نبود که وابسته به زندگی و زنده ماندن باشد. سالهای سختی را گذرانده بود، بارها به خود من گفته بود که از زندگی خسته شده است و یک بار هم که به فکر خودکشی افتاده بود، داستانش را برایم تعریف کرده بود.

نسل ما یادگاری عزیز از دورانی پرشکوه و خلاق و جنبش چپ ایران یکی از صادق ترین و اندیشمندترین چهره های خود را از دست داد. یاد عزیز او در خاطره ما، شماری از همبندان، همراهان و همرزمان او که این متن را امضا کرده ایم و مهم تر از ما بر سینه جنبش چپ ایران ثبت است.

دنیز ایشچی

شهر کوچک ما حتی دبیرستانی که تا سال دوازده را داشته باشد، نداشت. جوانانی که به مدرسه می رفتند، اگر می خواستند دیپلم بگیرند، به دانشسرا یا دانشگاه بروند، باید به ارومیه می رفتند. از این نظر جوانانی که می خواستند تحصیلات خویش را ادامه دهند، باید صاحب همت بالائی می بودند. این جوانان همگی به باغهای اطراف شهر که همگی شهر را در دل خود گرفته بودند، می رفتند و تا غروب آفتاب زیر درختان سرسبز به درس خواندن می پرداختند. وقتی در خیابان های شهر قدم می زدند، بیشتر از گلهای بهاری طراوت و زیبائی را به شهرمان به ارمغان می آوردند.

نظر2
شهناز نيکوروان

به دومین خانه از کوچه اول رفتیم. زنی در حالی که بچه اش در آغوشش شیر می خورد، هر دو جان داده بودند. مادر زخمهای زیادی داشت و امداد قادر به هیچ گونه کمکی نبود. هرگز فراموش نمی کنم وقتی جنازه را روی برانکار گذاشتند تن مادر و بچه هنوز گرم بود. دست مادر از برانکارد بیرون افتاده بود و صدای جیرینگ جیرینگ النگوهایش ناخودآگاه جلب توجه می کرد. با خودم فکر کردم حتما بچه موقع خواب با النگوهای مادرش بازی می کرده تا خوابش ببرد و حالا صدای آنها تخت روانشان را تا سردخانه همراهی میکرد.

رضا کاویانی

تظاهرات مردم و بویژه جوانان که همه ساله بمناسبت کشتار رفقا رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در برلین صورت می گیرد، بی شک بزرگترین همایش و برآمد جنبش چپ در اروپا است. این حضور پرتوان مردم، فقط برای حضور و پاسداشت و یاد آوری از آنچه که در سالهای پیش صورت گرفته نیست، بلکه نشانگر نیرو و همبستگی جنبش چپ نیز می باشد. باید با صدای بلند به جهان نشان داد و یادآوری کرد و از مردم خواست که به سمت و سوی سیاستگذاری در کشورهایشان حساسیت بیشتر نشان بدهند و اثرگذار باشند.

نظر1
پرستو فروهر

با ظهور دوران «اعتدال»، که امیدواری به امکان برگزاری مراسم بالا گرفت، این روال هم دچار استحاله شد. محتوای ماجرا، که همان ممنوعیت است، باقی ماند اما شکل و شمایل آن متفاوت شد؛ حالا ممنوعیت اعمال می‌شود اما از اعلام و ابلاغ رسمی آن پرهیز می‌کنند. امسال هم تکرار روال ممنوعیت را «حقانیت» آن فرض گرفتند و حتی خود را موظف به بیان دلیل ندیدند، بی‌هیچ شفاف‌سازی درباره‌ی مرجع دستوردهنده و یا ابلاغ رسمی «دستور» منع.

شیرین سمیعی

پس از این آشنایی غیر منتظره، دیگر نیازی به کتاب های کتابخانه دبیرستان نبود و او برایم کتاب هایی را که خودش انتخاب کرده بود، از کتابخانه پدرش می آورد، و هم او بود که مرا با خواهرش که همکلاس من بود آشنا کرد! با او هم دوست شدم، اما رابطه من با هما دیگر بود. بی آن که بداند و شاید بخواهد، پیر مغان من در آن دوران می بود و سرمشق من. ناخودآگاه از او تقلید می کردم و گفته هایش برایم وحی منزل بود...

بهزاد کریمی

رفیق ما، ولی جعفریان که او را "پرویز" می نامیدیم، بامداد دیروز هفتم دی ماه با چشم بستن بر جهان، چشمان بسیاری را در گریه نشاند. نوشتن در باره ولی سخت است، اما بی وداع با او نیز میسر نیست. در سوگ وی به متنی اکتفا می کنم که روز قبل از "یلدا"ی امسال، به سفارش رفیقم فریدون احمدی نوشتم تا توسط زهره عزیز و به نام جمعی از دوستان برایش خوانده شود. "پرویز" در حالت نیمه کما بود و ما همه دل نگران واپسین نبرد او با بیماری. سرانجام اما رفت. یادش، یاد باد! بهزاد کریمی

نظر1

غلام‌حسین ساعدی در «ساعدی به روایت ساعدی» در مورد نوشتن به زبان فارسی چنین می‌نویسد: «آنقدر توی سر من زدند که مجبور شدم به فارسی بنویسم… نثری که انتخاب کردم خشک نیست. می‌خواهم زبان فارسی را بار بیاورم. من تُرک حتمن باید این کار را بکنم. زبان ستون فرهنگی یک ملت عظیم است.»

نظر2
پرستو فروهر

امسال نیز به تهران خواهم رفت تا در سالروز قتل پدرومادرم، داریوش و پروانه فروهر، یادشان را در خانه و قتلگاه آنان گرامی دارم. در آستانه‌ی این سفر شما را به یادآوری، به تلاش برای روشنگری و دادخواهی این جنایت‌ها، و به گرامی‌داشت یاد قربانیان، پروانه فروهر، داریوش فروهر، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، مجید شریف، پیروز دوانی، حمید حاجی‌زاده و فرزند خردسالش کارون فرامی‌خوانم

اشرف علیخانی (ستاره تهران)

زنده یاد نادره افشاری از ستون های اصلی جنبش آزادی و برابری خواهی است، نام و یاد و خاطرات دل انگیزش هماره ماناست. او در چهچه ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره ها، در نوازش نسیم و در مزه ی شراب جاودانه می ماند.

... چگونه شد که چنین نابهنگام و شتابان مرا به دیار بی بازگشت روانه می نمائی؟ مگر نمی دانی که من به انسانها عشق می ورزم و تن و جانم با هزاران رشته، با هزاران مهر به آنان پیوند خورده است؟ مرا از آنان دور مساز که امروز برای آخرین وداع زود است . بگذار تا شاید بتوانم به برخی از آرزوهای دیرینه ام دست یابم. من سالهاست از دیارم، لانه و آشیانه ام و زادگاهم بدور افتاده ام. هنوز افکاری در سر دارم، هنوز بدنبال گم شده ام می گردم. بالهای شکسته ام را می خواهم ترمیم کنم، پر باز کنم و به پرواز درآیم.

صفحه‌ها