یادها و یادبودها

دکتر بهمن مشفقی

این را برای ثبت در تاریخ مبارزات دانشجویی ذکر می‌کنم تا پی برده شود که از چه زمانی فکر فعالیت مسلحانه علیه حکومت شاه در ذهن ضیا ظریفی جرقه زد؛ و آن روزی بود که اللهیار صالح در مخالفت با اعتبار‌نامه نماینده اول تهران در دوره بیستم، یعنی جمال اخوی، در مجلس سخنرانی کرد و ما دانشجویان هم برای حمایت از او به میدان بهارستان رفته بودیم و مرتباً فریاد می‌زدیم: «صالح! تنها نیستی! صالح تنها نیستی!» و «این مجلس بیستم به‌خدا ننگ بشر بود!»

وهاب انصاری

سی و هشت سال از اعدام رهبران خلق ترکمن، فداییان خلق رفقا توماج، مختوم، واحدی و جرجانی توسط جمهوری اسلامی گذشت. ماموران جمهوری اسلامی در ۱۸ بهمن سال ۱۳۵۸ چهار تن از رهبران خلق ترکمن را شبانه دزدیدند، بعد از شکنجه های وحشیانه در ۲۹ بهمن ۱۳۵۸ به جوخه اعدام سپردند و جسدشان را در ۱۲۵کیلومتری جاده بجنورد رها نمودند.

نظر1
علیرضا افشانی

گرامی داشت سالگرد مرگ تقی تداعی بحش یاد و خاطره زنان و مردان سترگی است که امروز بر پهنه سینه تاریخ سرزمینیمان حک شده اند. جان شیفتگانی که با پایداری و ایستادگی خود، حرکت و بودن را برای ما زمزمه میکنند. یادشان گرامی باد. نوشته زیر حاصل جمعبندی خاطره جمعی از دوستان است که ما را بر آن داشت در این بهمن ماه یادی کنیم از تقی و یارانش،
اصغرایزدی همرزم تقی و عضو سابق س چ ف خ، ضمن ...

یداله بلدی

هنگام برگزاری مراسم شب هفت درگذشت تختی که زنده یاد بیژن جرنی ازسازمان دهندگان اصلی آن بود وچند روز بعد نیز دستگیر شد، صدها هزار نفر ازمردم بخاطر خصلتهای انسانی تختی ازمیدان شوش تا آرامگاه ابن بابویه با اشک وشعار این مسافت طولانی را طی کردند. برگزاری مراسم پر شکوە وداع مردم با تختی با چنان جمعیت انبوهی در نوع خود بە راستی بی نطیربود.

او سرفرازانه و آگاهانه در آن آزمونگاه سخت، مقاومت را برگزید و همانجا برای همیشه به جنبش فداییان خلق ایران پیوست و با هر چه درتوان داشت بر آرمان خود که بهی و بهروزی برای مردم کشورش بود پایبند ماند.
فاطی جریری همچون بسیاری از مبارزان آن سالهای سخت در یک دادگاه فرمایشی محاکمه و درسال54 ،به حبس ابدمحکوم شد.

بهزاد کریمی

"بهزاد" در عین فروتنی عجیبی که در خود داشت، طوری که در برابر هر وظیفه کوچک گذاشته شده بر عهده‌اش ضمن شادمانی از مورد اعتماد قرار گرفتن ابراز شرمندگی هم می کرد، انسان بسیار فکوری بود. از آنهایی که برای فهم حقیقت به دنیا می آیند و در پی فهم حقیقت هم از دنیا می روند!

طاهر احمدزاده، تا آخرین دم بر پیمان و عقاید خود استوار ماند. نامِ طاهر احمدزاده در حافظه ما همبندی های او به دوران شاه، نمادی است از ایستادگی در برابر خودکامگی و بیدادگری و پاسداری ارزش های بلند انسانی. ما همبندان او با تسلیت به خانواده او، یاد او را گرامی می داریم .

پاریس - در گرامی داشت یاد طاهر احمدزاده گرد هم می آییم
زمان :یکشنبە ٢٦ آذر ٩٦
(١٧ دسامبر ٢٠١٧)
ساعت:١٧ الی ١٩
آدرس:Espace Mwncassin
75015 paris

فرج سرکوهی

«شبا گریه کُنوم، روزا بخندُوم/که تا دشمن ندونه سرِ دردُم»

و این حکایت که احمدزاده گفت و من این جا مکتوب می کنم تا ابدآلاباد بر سینه تاریخ ها بماند. ...آن شب جمله بافته شده از کلمات از کتاب درآمده بود. «جسم» شده بود. در قامت میهمان در خانه ما در تهران رو به روی من و فریده نشسته بود و بی آن که بپرسیم و بخواهیم از جهنمی می گفت که در زندان، به فرمان مستقیم امام راحل، بر او آوار کرده بودند ...

رحمان

او همان‌گونه زندگی کرد و راه خویش را انتخاب کرد که در آثارش تبلور دارد و اصولا آثار درویشان با مفهوم زندگی خود او عمیقا پیوند خورده است. شاید یکی از خصیصه‏های ماهوی علی اشرف زندگی درکنار مردم و جستجو در اعماق جامعه بود که او را با مردمان فرودست پیوند مستحکمی ایجاد کرده بود

ابوالفضل محققی

کتاب کامل "چمدانی کوچک در کمدی قدیمی"

بهرام رحمانی

علی اشرف درویشیان درباره تاثیر زندگی روستائیان در شکل‌گیری این آثار گفته است:
«برای آموزگاری به گیلان‌غرب، یکی از بخش‌های شاه‌آباد غرب‌(اکنون اسلام‌آباد) رفتم. گیلان‌غرب قصبه‌ای بود و مردم آن‌جا فقیر بودند، ندار بودند و خان‌های قلدر و پول‌دار بر آن‌ها مسلط بودند. داستان‌های کوتاه «از این ولایت» اغلب مربوط به حال و هوای گیلان‌غرب است.

نظر1
ابوالفضل محققی

او زمانی که دریچه قلب‌ها بازشوند، مهر جای‌گزین کینه گردد و انسان‌ها به ‌راستی برادری و خواهری برای هم باشد؛ غبار از چهره تاریخ خواهد زدود و از زبان زیباترین فرزندان این آب‌وخاک از آزادی و عدالت با شمایان سخن خواهد گفت! از زبان کسانی که در سنگین‌ترین روزهای این سرزمین غم‌بار سرودخوان در پای چوبه‌های اعدام ایستادند و نخستین جرعه شبنم سحرگاهی را سر کشیدند، تا خورشید از گلویشان اگر نه آن روز، بلکه به روزگاران طلوع کند و این سرزمین گرفتار در سیاهی را روشن نماید! او دل نوشته‌های هزاران مادر به همراه وصیت‌نامه‌های کوتاه فرزندانشان را از چمدان‌های کوچک، از کمدهای قدیمی، بیرون خواهد کشید و به داوری آیندگان خواهد گذاشت. من به آن روز ایمان‌دارم!

ابوالفضل محققی

عید درراه بود سال شصت‌وهفت داشت به پایان می‌رسید. از تمامی آن‌همه زندانی، بیشتر از چند صد نفر باقی نمانده بودند. هفته اول اسفند تمامی آن‌ها را آزاد کردند. بدین‌گونه همه‌چیز پایان یافت! تو و پسر عصمت خانم، در میان آنان که از جهنم اوین برگشته بودند نبودید! تو را و او را از دروازه دیگری عبورتان داده بودند. دروازه مرگ!

ابوالفضل محققی

دستان پدران و مادران، زمین را می‌کاوند. دستی و سپس صورتی با ریشی انبوه از دل خاک بیرون می‌آید با پیراهنی چهارخانه بارنگ‌های سفید و سرخ. هنوز فریاد خواهر در هوا موج می‌زند که خواهری دیگر کمی آن‌سوتر صدا می‌زند: آخ برادرم! برادرم! و پیکری دیگر از خاک بیرون می‌افتد. خانم لطفی خود را روی جنازه می‌اندازد: " انوشم دوستت نیز اینجا در کنار تو خوابیده است!" جنازه را می‌شناسد دست در گردن خواهر او می‌افکند. گورستان در بهتی عمیق فرورفته است. نخستین گور دسته‌جمعی، با هزار زبان بی‌زبان، دهان می‌گشاید و همه را به داوری و تظلم خواهی فرامی‌خواند!

ابوالفضل محققی

گفتم: "گونه‌ات را به شیشه به چسبان! می خواهم ببوسم ". گفتی: " به یک شرط! اول شما دست هایتان را به شیشه به چسبانید!" نمی خواستم دست هایم را ببوسی؛ گونه ام را به شیششه چسباندم؛ خندیدی و بوسیدی. گوئی شیشه ای دربین نبود؛ حسی زیبا در تمامی بدنم پیجید. گونه ات را به شیشه نهادی بوسیدم. بوسه‌ای که هنوز آن را حس می کنم. یاد گرفته ام، یاد داده اند به مادران، بوسیدن از پشت شیشه را! از پشت قاب عکستان را! سال ها ست باهمان قاب عکست، در خانه حضور داری.

ابوالفضل محققی

"می‌دانید، دوری او برایم بسیار سخت است یک‌طرف قلبم خالی‌شده. دل‌تنگ او هستم. اما همین‌که رفت من دوباره زنده شدم. بار اول که خارج شد در مرز او را دستگیر کردند. وقتی شنیدم، تمام شب در سجده بودم درد در تمام بدنم می‌پیچید. گفتم: خدایا سال‌ها عبادتت کرده‌ام، هراندازه امتحانم کردی طاقت آوردم، اما طاقت این امتحان را ندارم. پسرم را به من برگردان وگرنه دیگر بنده تو نخواهم بود!"

ابوالفضل محققی

هر زمان که هم دیگر را نمی‌دیدیم، تلفن می‌زدی و با من صحبت می‌کردی. همیشه گوش به زنگ تلفن تو بودم. وقتی صدای ترا را می‌شنیدم آرام می‌شدم. تو این را می‌دانستی؛ قبلا به من گفته بودی. "مامان اگر مسئله ای برای من پیش آمد، به یکی از دوستانم سپرده‌ام که به شما زنگ بزند و خبر بدهد؛ اسمش اسد است. او سروه خانم را از شما می‌پرسد، اگر گفت حال سروه خانم چطور است، مامان، برای من اتفاقی افتاده است باید مواظب خودتان باشید بیقر‌اری نکنید".

ابوالفضل محققی

اما نگران بودم یک روز با خوشحالی آمدی گفتی: "بیشتر بچه های قدیمی سازمان و رهبری از ایران خارج شدند. حال من نفسی راحت میکشم". پرسیدم: "تو چرا نرفتی؟" نگاهم کردی؛ می‌دانستی که دلم می خواست که تو هم خارج می‌شدی. راستی! تو چرا نرفتی و ماندی؟

ابوالفضل محققی

پدر توان برخاستن نداشت. تابوت پسرش را در مقابلش قرار دادند. تاکسی‌باری گرفت و جنازه پسرش را به آن باغ دور افتاده برد. تنها کسی که به‌ یاریش شتافت، پسر تنها عرق فروشی شهرشان بود که در همان شهر رشت زندگی می کرد. ترس را کنار نهاد؛ بی‌هراس از عاقبت کار یاریش داد. مادر، بالای جنازه فرزند نشست و آن دو مرد در آن زمین سخت سنگی، گور کندند و جنازه را دفن کردند.

صفحه‌ها