یادها و یادبودها

شبنم از ایران

خودم را گول می زدم: نه بابا اون که حکم داشت نه اگه کشته بودنش تا حالا فهمیده بودیم، حتمأ ملاقاتش قطع شده نه .... هر چه تعداد نفرات کمتر می شد من بیشتر می ترسیدم، داشت نزدیک ظهر می شد شماره ی من ۳۲ بود. وقتی نفر قبل از من رفت توی اتاق تمام استخوانهایم تکان می خورد، پوست لبانم مثل خار در زبانم فرو می رفت و دریغ از یک نم رطوبت در دهانم و دستهایم مثل یخ. ته قلبم آرزو می کردم کار نفر قبل از من طول بکشد چون نمی دانستم در داخل اتاق چه می گذرد. خواهرم از وقتی به این اتاق آمدم رفت و نگفت کجا می رود بعد ها فهمیدم که او متوجه موضوع شده و رفته که به بعضی افراد فامیل زنگ بزند تا پیش مادرم باشند که وقتی ما می رسیم و خبر هو لناک را می بریم مادر دور و برش پر باشد.

یکی ازجان‌بدربُردگان

ساعت حدود 8 بعدازطهر بود که من صدای حسین زاده رییس زندان را شنیدم که می گفت: "این‌ها را از این طرف ببرید!" از زیر چشم بند نگاه کردم، نادرحبیبی، احمد یگانه، کمال رودسری، و چند نفردیگر، هریک‌، دست راست روی شانه دیگری به‌سمت درب خروج اصطراری می‌رفتند. چهره آن‌ها تاحدودزیادی پریشان می‌نمود؛ من حدس می‌زنم که در ان‌زمان به آن‌هااعلام کرده بودند و احتمالا آن‌ها هم در ناباوری بسر می‌بردند تالحظه اعدام .

عفت ماهباز

زندانبانان چهار هفته پس از اجرای شکنجه حد نماز، به جرم نماز نخواندن که در اصل برای له و لورده کردن روحیه زندانیان بود، از وی انزجارنامه می خواستند. بسیاری از زندانیان زیر این بار نرفتند. عده ای روح و روانشان بسیار آسیب دید. طوری که هنوز بعد از گذشت سال ها بار آن درد را با خود حمل می کنند. چند نفر از زندانیان در همان زمان اقدام به خودکشی کردند.

جعفر بهکیش

زمانی که لاجوردی با افتخار می‌گفت که بسیاری از زندانیان وقتی ازسرازیری اوین رد می شوند "توبه" می کنند، وضعیت را به درستی توضیح نداده بود. او از چنان تیز هوشی ای برخوردار نبود که دریابد، سیاست گذاران جمهوری اسلامی و مهمترین مسئولین امنیتی آن سالها دست او را باز گذاشته اند تا سایه وحشت در سراسر این "مرز پرگهر" پراکنده شود، و آوازه بی‌رحمی‌های اوین، بسیاری را پیش از بازداشت به "توبه" وادار کند.

عفت ماهباز

این پرسش تنهامن نیست، صدها زن دیگر که همسرانشان بی دفاع و بی گناه در دادگاه های چند دقیقه ایی محاکمه شدند و حکم اعدامشان را همسرتان ابراهیم رییسی صادر کرده است از شما به عنوان همسر یک قاتل ، می پرسند احساس شما چیست؟ ایا شما هم چون او با وجدان راحت سر به بالین می گذارید؟ به گمانم تداوم زندگی تان با یک قاتل در این سال ها نشان می دهد که متاسفانه نخواهید توانست درکی از زندگی ما و فقدان زندگی که نکرده ایم راداشته باشید.

در 6 دی ماه 1360 سیامک را بر می‌گردانند به اوین و دوباره از علی صحتی می پرسند:" مسئول تو کی بوده؟"، گفت: " سیامک بوده". بازجو می پرسد که ایا مطمئنی که سیامک بوده و علی صحتی میگوید بله. بازجو از علی می خواهد که چشم بنداش را پائین بکشد و وقتی چشم بند را پائین می آورد سیامک را روبروی خودش می بیند. علی میگوید همه چیز را دروغ گفته و سیامک کاره ای نبوده. تقصیر را به گردن سیامک انداخته چون فکر می‌کرده سیامک اعدام شده است. همانجا بازجو کشیده میزند به علی و علی را اعدام می‌کنند.

بالاخره به او دو سال زندانی دادند، که این "2 سال" درسال 65 تمام شد؛ و دوباره بردنش دادگاه. گفتند که بیا انزجار بده. امیر گفته بود: "اگر می‌خواستم انزجار بدم که به من حکم دوسال نمی‌دادید. به من حکم دو سال دادید چو انزجار نامه ندادم و به جای آن، دو سال زندان ماندم. این تفتیش عقاید است، و طبق قانون اساسی خودتون شما نمی‌توانید از من تفتیش عقاید کنید. من انزجار نمی‌دم." گفتند: "خوب پس برو و بپوس تا تغییر عقیده بدی." ناصریان به او گفته بود: "ما قهرمان از زندان بیرون نمیدیم."

در اسفند سال 65 به شوهرم عباسعلی منشی رودسری حکم دادند؛ او در یکی از نامه هاش به من نوشت: " 6 سال مقرر شده که من از تو و بچه ها دور باشم"؛ اما بعد از دوسال اعدامش کردند. و به ما ساکی دادند که حامل مقداری وسایل شخصی بود و عکس هائی از بچه ها که من به او داده بودم.

من نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم. من اعتقاد به اعدام و یا چشم در برابر چشم ندارم ولی من دنبال حقیقت هستم . چه کسانی بیژن و بیژن‌ها را اعدام کرده‌اند؟ چرا و چه کسانی مجریان این تصمیم‌گیری بودند؟ تمام ارگان‌های جمهوری اسلامی باید پاسخ‌گو باشند ما باید بدانیم که فرزندان ما چه کرده بودند که مجازات اعدام داشتند.

کار آنلاین

29 سال است که ماه های مرداد و شهریور، نه فقط برای بازماندگان قربانیان کشتار زندانیان سیاسی، بلکه تمامی ایرانیان آزادی‌خواه و صلح‌دوست، یادآور یکی از بزرگترین فجایع تاریخ معاصر ایران است. 29 سال پیش در چنین روزهایی، به دستور روح الله خمینی رهبر وقت جمهوری اسلامی، هیئت های مرگ از زندان به زندان رفتند تا با طرح چند پرسش، درباره فرستادن زندانیان به پای چوبه‌دار تصمیم بگیرند. سئوال ها چنان تنظیم شده بودند که شمار تا حد ممکن زیادی از اسرا طبق معیارهای تعیین شده از سوی خمینی، به کام مرگ فرستاده شوند.

مجید فلاح‌زاده با تئاتر ایران و جهان آشنایی عمیقی داشت. او که در سال ۱۳۲۵ متولد شده بود هنرآموخته رشته ادبیات دراماتیک بود. فلاح‌زاده تحصیلات تکمیلی تئاتر را در انگلستان به پایان رسانده و نمایشنامه‌نویس، دراماتورژ، استاد و کارگردان تئاتر بود.

یداله بلدی

بهمنش از سال ۴٨ تا ۵۲ دبیر فدراسیون کشتی بود. این سال‌ها درواقع سال‌های درخشان کشتی کشورمان ازنظر نتایج جهانی و گسترش و اشاعه کشتی در کشور بود که مدیون مدیریت باکفایت بهمنش بود.

ابوالفضل محققی

منزوی به تصویر سنگ نوشته کوچک می نگرم؛ یاد روزهای سخت زندان و مردی که در میانه درد، شکنجه وچهار دیواری محصورزندان با سورنی کوچک مخفیانه ریزه‌ ریزه این چهار کلام جادوئی را بر سنگ نقش می زند: «اندیشه وعشق امید وکار» وخود تا واپسین لحظه زندگی چنین بود.

فرخ نعمت پور

با مرگ او کردستان عراق یکی از شخصیتهای سیاسی و فرهنگی خود را از دست داد، و خسران این مرگ آنگاە بیشتر نمایان می شود کە بەنقش کاریزماتیک و اساسی او در بنیانگذاری جنبش تغییر بیشتر توجە داشتە باشیم. متاسفانە علیرغم اینکە جنبش تغییر تلاش کردە است کە جنبشی خودبنیان شود و بدور از نقش افراد کاریزماتیک، اما هنوز بعلت بافت سنتی و نەچندان تحول یافتە اجتماعی در کردستان عراق، فقدان نوشیروان مصطفی می تواند لطمات پیش بینی ناپذیر بر آن وارد کند.

بیژن جزنی در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ همراه با ۶ نفر دیگر از چریک‌های فدایی خلق و دو عضو سازمان مجاهدین خلق در تپه‌های اطراف زندان اوین توسط عوامل حکومت تیرباران شدند. روزنامه‌ها فردای آن روز خبر کشته شدن جزنی و یارانش را با تیتر «۹ زندانی در حین فرار از زندان کشته شدند» پوشش دادند، اما حقیقت ماجرا تا زمان وقوع انقلاب در بهمن ۱۳۵۷ مسکوت ماند. به دنبال دستگیری و محاکمه اعضای ساواک معلوم شد بیژن جزنی و یارانش نه در هنگام فرار که به وسیله ماموران به تپه‌های اوین برده و در آنجا به رگبار گلوله بسته شده بودند.

بهزاد کریمی

او آن روز مرا غافلگیر هم کرد. این هنگامی بود که در حضور جمع بچه‌های مشغول بحث آموزشی روزانه، چنین گفت: "رفقا! آن چند نکته‌ ناروشنی را هم که داشتیم با مسئول شاخه در میان می گذاریم." در برخورد ویدا کمترین اثری از مجیزگویی دیده نمی شد و او، تنها باورمندی سازمانی‌اش را بیان می داشت. در چهره مادرانه و آموزگارانه او از یکسو و رفیقانه تشکیلاتی‌اش از دیگر سو، فقط و فقط فروتنی انقلابی موج می زد.

رهرو منزل عشق ایم و ر سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این مهم راه آمده ایم
به یاد نیکوی ویدا حاجبی گرد هم می آئیم و همراهی شما را غنیمت می شماریم.

شیرین سمیعی

او نیز چون بسیاری، در آغاز انقلاب می اندیشید که با رفتن شاه و برقراری حکومت نوین اتفاق بزرگی رخ داده است، اما برخلاف انتظارش مشاهده کرد که انقلاب نه تنها دردی از ایران دوا نکرد، بلکه اوضاع بدتر از پیش شد، و با خود اندیشید چرا و چگونه پیروزی تبدیل به شکست شد؟ او برای یافتن سبب این شکست، با نگاه دیگری به بازنگری در گذشته پرداخت.

از یاد نخواهیم برد که ویدا حاجبی بیش از نیمی از زندگی 81 ساله اش را در راه عدالت و آزادی در بند و در تبعید گذراند. هرچند سخت، اما سربلند و شاداب زیست. هیچ گاه از کاوش و پرسش، از بازبینی تجربه ها و از نوجویی و کنجکاوی فکری بازنایستاد. دو کتاب "داد بیداد" و "یادها"، که به همت او تدوین و منتشر شدند، گواه اند بر تلاش های فکری او در تبعید.

بهروز خلیق

٤٣ مين سالگرد جان باختن برادرم ابراهيم خليق است. او عضو سازمان چريک های فدائی خلق ايران بود و در ٢٤ اسفند سال ١٣٥٢ دستگير شد. ابراهيم همراه با اسماعيل خاکپور ـ هم دانشگاهی و همشهری او ـ در سال ٥١ مخفی شد. آن دو دانشجوی دانشگاه صنعتی بودند و از طريق بهروز عبدی به سازمان وصل شده بودند. رابط های ابراهيم با سازمان ابتدا عباس جمشیدی رودباری و سپس احمد زیبرم، حسن نوروزی و علی اکبر جعفری بودند. ابراهيم و اسماعيل در نيمه دوم سال ١٣٥١ با مسئوليت علی اکبر جعفری عازم مشهد شدند. ابراهيم در مشهد مسئولیت یک تیم تدارکاتی را بر عهده داشت.

صفحه‌ها