یادها و یادبودها

سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)

دربیست و دومین سالگرد کشتار دسته جمعی زندانیان در زندانهای مخوف جمهوری اسلامی گرد هم می آئیم تا یاد قربا نیان رژیم جهل و دیکتاتوری را گرامی داریم

نظر1
محمود کرد

در بزرگداشت مادر رفیق محمدصادق و همه مادرهای دیگر ما

واقعیت این است که همه این مادرها مستقل از اینکه چگونه نامیده می شوند، یکی از مهمترین عناصر پیوند ما با گذشته ما و کشورمان ایران را تشکیل می دهند. حذف هرکدام از این انسانهای شریف نه فقط از دست دادن یک انسان نازنین، که قطع شدن بخشی از این پیوندهاست

هر وقت یاد مادرانی می افتم که چند نفر از فرزندان شان اعدام شدهاند، تنم می لرزه و فکر می کنم چطور طاقت آوردهاند، چگونه زندگی میکنند و در مقابلشان احساس حقارت میکنم که خودم با بازداشت پسرم چطور پریشان بودم و نمیتوانستم حتی درست فکر کنم و دست از خودم و همسر و خانه و زندگی شسته بودم و مجنون وار در خیابانها میچرخیدم.

عارف نادری

به پاس مقاومتهای مادر فرزاد اما حقیقتش را بخواهید شجاعترین و مقاومترین مادر این وادی "دایه سهلتهنه "(سلطنه رضایی)، مادر معلم شهید فرزاد کمانگر است. او علاوه بر فرزاد، سنگ صبور و مایهی دلداری بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی کرد شده بود... او بود که مادران دیگر را قانع و توجیه نمود که مسئله آن ها و فرزندانشان مسئلهای شخصی نیست و با سرنوشت یک جامعه و ملت پیوند دارد بنابراین نباید ساکت نشست و از یکدیگر دوری گزید و به صورت انفرادی اقدام کرد ...

سالگرد درگذشت محموداعتمادزاده (م.ا.به آذین)

روزنامه نگاری از نخستین عرصه های فعالیت ادبی او بود. نخستین نشریهای که نوشتههایی از او را چاپ کرد «مردان کار» بود. در آن زمان او هنوز افسر نیروی دریایی بود و از آنجا که کارکنان ارتش به کلی ممنوعالقلم بودند، ناگزیر نوشتههایش را به نام مستعار«م. ا. بهآذین» به دست چاپ سپرد او بیش از ششدهه به این نام شناخته و خطاب شد.

مجید عبدالرحیم پور

• در اواسط سال ۱۳۴۹ درجریان بحث و گفتگو متوجه شده بودم که بهروز ضمن کار سیاسی، گرایشش به کار چریکی بیشتر شده است ولی هنوز ابعاد کار براش مشخص نیست. مدتی قبل از این صحبت، من درباره کتاب «انقلاب در انقلاب» رژی دبره از بهروز سوالاتی کرده و متوجه برخی گرایشات جدید او شده بودم ...

قربانعلی عبدالرحیم پور از فدایی خلق بهروز ارمغانی می گوید

سالیانی بس دراز است که مردان و زنان مبارز میهنمان بدون آنکه در دادگاهی عادلانه و مطابق با معیارهای بینالمللی محاکمه شده و اجازه داشته باشند که به شکلی مناسب از خود دفاع کنند، به اتهاماتی مبهم چون اقدام علیه امنیت ملی، محارب و ملحد اعدام و یا قربانی ترورهای دولتی می شوند.

جمعی از خانوادههای اعدام و ترور شدگان سالهای گذشته

فرشته قاضی

روز بعد زندانیان بند پایین، از ضجه های زنی حکایت کردند که فریاد میزد: "من که در دستان شما هستم بگذارید حداقل با خانواده ام خداحافظی کنم. بگذارید برای آخرین بار با دوستانم خدا حافظی کنم .من که نمیتوانم فرار کنم . اما بگذارید محض رضای خدا برای آخرین بار صدای مادرم را بشنوم و ....."

جمشید طاهری پور

اين يک آموزه از جنس زمان و نمونه ای از آگاهی امروزين مردم ماست! استبداد، پرونده کشتارها را مختومه می خواهد و راه دست يافتن به چند و چون احکامش را می بندد. اما آزادی، خواهان روشنگری اين پرونده ها، و گسترش آگاهی نسبت به احکام آن در ميان مردم است.

مهدیه گلرو

نامه ای به یاد هم بندی اعدام شده اش ( شیرین علم هولی آتشگاه)

در شبی که مجموع همه شبهای عمرمان بود، چیزی را آرزو می کردیم که 20 سال پیش هم اتاقی هایمان بارها و بارها آرزو کرده بودند و آن چیزی نبود غیر از آرزوی پایان ظلم و این که شاید نسل بعد از ما این حس را درک نکنند.

سپیده لرستانی

چرا؟ چون وجدانهای ما آنقدر هم که تصور می کنیم بیدار نیستند! حالا شیرین علم هولی اعدام شده است، و دیگر نیازی به یاری هیچ کس ندارد چه آنها که جانش را ستاندند و چه آنها که نگران تباه شدن حقوق بشرند.اما ای کاش مظلومیت او نهیبی باشد بر وجدانهایی که گاه بیدار نیستند.

دختری که در بامداد روز یکشنبه به همراه چهارتن دیگر در زندان اوین به عنوان تروریست اعدام شد، برای تک تک کسانی که او را هر چند کوتاه در زندان ملاقات کرده بودند نه تروریست که نمادی از عشق و مقاومت بود. دختری زاده تبعیض های اجباری که هرگز سرخم نکرد و جز برای آزادی و برابری نکوشید.

یادواره هایی برای شیرین علم هولی

شیرین علم هولی

بازجو گفت: ما پارسال میخواستیم آزادت کنیم اما چون خانواده ات با ما همکاری نکردند به اینجا کشید. خود بازجو اعتراف کرد که من فقط گروگانی هستم در دست آنها و تا به هدفهای خود نرسند مرا نگاه خواهند داشت، یا در نتیجه اعدام خواهم شد، اما آزادی هرگز. آخرین نامه ی شیرین علم هولی

من به جوانها توصیه می کنم دستهای گرم و پر محبت خود را در هم گره زنید و دنباله روی کسانی که جان و مال و ناموس خود را فدای این مرز و بوم کرده اند و سینه خود را سپر نیزه های دروغین ظالمان و کافران واقعی کرده اند باشید تا شاید تاریخ بار دیگر سرنوشت را به نفع مردم آزاده ایران رغم زند.

فرزاد کمانگر

نمی توانم تصور کنم در سرزمین" صمد"،" خانعلی" و "عزتی" معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟ آخرين نامه فرزاد کمانگر از زندان

وای جنگل را بیابان می کنند ...

نه "فرزاد"، نه "شیرین و فرهاد" و نه "مهدی و علی"، هیچیک را قبل از دستگیری شان نمی شناختم. اما خبر اعدام آنها همانطور که در 17 سالگی خبر کشته شدن "مختوم، توماج، واحدی و جرجانی" خون را در رگهایم منجمد کرد و نفس را در سینه ام به شمارش انداخت، برایم باور نکردنی بود

ش. فردا

م. نکوکار

بی اختیار عکسی از مادر فرزاد را در حالیکه تصویر دلبندش را در دست دارد جستجو کردم وآنرا در حالیکه قطره اشکی از گونه هایم روان بود بر صفحه فیس بوک خود گذاشتم و نوشتم " مادرم روزت خجسته باد".

فرخ نگهدار

روز 30 فروردین 1354 سروان افشار سر نگهبان زندان اوین مرا از سلول به دفترش خواست. وارد که شدم گوشی تلفن را بدستم داد. آن سوی خط صدای لرزان و وحشت زده ی مادر بود که چون صدایم را شنید فقط تصدق میرفت. بی هیچ کلامی دیگر. من هیچ نمی دانستم. هیچ کس هم حرفی نزد. مادر را، حتی در سخت ترین روزها، هرگز این طور وحشت زده ندیده بودم. تلفن 2 دقیقه بیشتر طول نکشید. گوشی را که پس دادم او روزنامه کیهان را به دستم داد: "9 زندانی در حال فرار کشته شدند".

جمشید طاهری پور

برای منصور خاکسار

این جور فهمیدم که "چریکها"، پژواک رنج و اعتراض جامعه روشنفکری ایران زمان "شاه" بودند. رنج و اعتراض، پیچیده در شولای آرمان عدالت و آزادی. فکر می کنم نقطۀ ارتباط و اتصال منصور خاکسار با چریکها همین بوده و بعد از "انقلاب"، در زندان جمهوری اسلامی و در تمامیت هستی تبعیدی-اش، در زندگی و در این طرز رفتنش هم، در آن کس که بوده؛ امتداد بالندۀ همین رنج و اعتراض بوده است ...

• منصور خاکسار شاعر پر احساس، یار مهربان و مبارز پایبند ارزش ها ی انسانی و اخلاقی سرشته با جان و روان، در بیست وهفتم اسفند ماه ۱۳۸۸ در مرگی اندیشیده جهان را واگذاشت و ما را در اندوه و حسرت تلخ تنها گذاشت ...

صفحه‌ها