شعر

علی رضا جباری (آذرنگ)

فاجعه از راه رسید
و ما در خوابی یلدایی بودیم،
فاجعه ای به بزرگی پلاسکو،
نماد عظمت تهران بزرگ،
نماد دیرینه ی مادرشهرمان.

رحمان

سلامم را پاسخ گو، از پشت میله ها، از کنج بندی که در آن محبوس کردند، قلب تپنده و مهربانت را

علی رضا جباری (آذرنگ)

بگذار جشن بگیرند،
این راندگان ز میهن
بگذار شادمانه جام بگیرند،
بگذارشان به رقص در آیند،
بگذار!

رحمان

بدرود رفیق کاسترو
یاد تو هنوز،
بر فراز اوردگاه ماست،
که با جانمان سرشتهِ

هادی مومنی (کیشو)

در فصل "چهار" مبحث "ترتیبی" دنیا وسط تقابل ضدین است! هر فتنه که شد پای زنی آن وسط است پس جنگه جگر! پای دو زن دربین است!

علی رضا جباری (آذرنگ)

با امید نور افشانی،
از پس این تیره- شب یلدا،
در ره دشوار خود، بی باک، پویان است.

رحمان

نامه های عاشقانه ات را
در آلبوم خاطراتت بگذار،
و برای آنکه دوستش می داری
زمانی بی پرده و آشکار بخوانش

هادی مومنی (کیشو)

این چه آیینی است در دنیا که برخی پیروان
قهرمانان را بت ومعبود ومظهر می کنند؟
در میادین، سرزنان را سنگ بر سر می زنند
بعد آن سر را صنم، از سنگ مرمر می کنند!؟

رحمان

من باز خواهم آمد،
با بوسه و باران
و رویاهای رو به خورشید
شعرهایم را خواهم خواند.
شعرهایم را،
خواهم خواند.

هادی مومنی (کیشو)

از چه رو برخی اراذل، در بلاد مسلمین
داوران را خائف از شیر سماور می کنند؟!
با وجود مشکل تحریم صنف قطعه ساز
وقف قضات زمین، اگزوز خاور می کنند!

رحمان

سایه ای پشت درخت بید
کمین کرده بی قرار
راهِ آن سوی خیابان خلوت
در پیش گرفته می رود،

علی رضا جباری (آذرنگ)

گامی دگر بزن،
با همرهان خویش،
در این ره دراز،
تا مرزهای روشن آزادی!

علی رضا جباری (آذرنگ) و رحمان

اماعمق فاجعه را چگونه باید یافت؟ باعمق اندوه مردم، شاید یا سوته دلان همواره سوگوار که دریا صدای آهشان را شنید و واپس نشست...

نظر1
علی رضا جباری (آذرنگ)

شتاب مکن، نرگس!
" با مرگ نحس پنجه میفکن! "
فردا در انتظار رخصت است
آن را که بود تکیه گاه کلامت:
" انسان."

علی رضا جباری (آذرنگ)

ایستاده ای تو، ای عزیز!
پرچم بند عزم کارساز توست برفراز
از نهیب تندبادهای بی امان زندگی در احتزاز.
در کنار آن توایستادەای

رحمان

شکوهت، ای میهن؛
اندوهمان را تسلی می‏بخشد.
فرزندان دربندت،
در زیر تازیانەی خصم
لبخند بر لب می‏آورند

رحمان

برنگاه‏ها سایه انداخته
زخمهای دیرینه،
رد شیارهای تازیانه برگُرده‏ها
دهان گشوده،
انزجارِ خشم آلود
و التهاب
در انتظار نشسته،
با چشمان باز، و آگاه...

اشرف علیخانی (ستاره تهران)

از بیرون صدا می آید
با خودم می گویم: شاید کسی برای نجات من آمده است
خوب گوش می دهم
اما
صدا، صدای زنجیرهای زندانیان است
و صدای خشم جنون آمیز زندانبان ها

رحمان

شاعر که باشی،
شعرهایت را به باد می¬سپاری،
شاید مردانی در دل سیاه شب
چشم به سپیده دمان دوخته باشند...
و زنانی که اندوهشان را
به افسانه ها می ‏سپارند،
آنها را از شاخه‏ های سر سبز زیتون‏ها
و بوته‏ های گل یاس
بر چینند،

رحمان

روزگارش به آخر رسیده،
زندان قصر.
به پیشواز موزه رفته،
زندان قصر،
این یادمانِ آزادگان پای دربند،
بی یادی از آن سفرکردگانِ بی بازگشت.

صفحه‌ها