شعر

رحمان

سایه ای پشت درخت بید
کمین کرده بی قرار
راهِ آن سوی خیابان خلوت
در پیش گرفته می رود،

علی رضا جباری (آذرنگ)

گامی دگر بزن،
با همرهان خویش،
در این ره دراز،
تا مرزهای روشن آزادی!

علی رضا جباری (آذرنگ) و رحمان

اماعمق فاجعه را چگونه باید یافت؟ باعمق اندوه مردم، شاید یا سوته دلان همواره سوگوار که دریا صدای آهشان را شنید و واپس نشست...

نظر1
علی رضا جباری (آذرنگ)

شتاب مکن، نرگس!
" با مرگ نحس پنجه میفکن! "
فردا در انتظار رخصت است
آن را که بود تکیه گاه کلامت:
" انسان."

علی رضا جباری (آذرنگ)

ایستاده ای تو، ای عزیز!
پرچم بند عزم کارساز توست برفراز
از نهیب تندبادهای بی امان زندگی در احتزاز.
در کنار آن توایستادەای

رحمان

شکوهت، ای میهن؛
اندوهمان را تسلی می‏بخشد.
فرزندان دربندت،
در زیر تازیانەی خصم
لبخند بر لب می‏آورند

رحمان

برنگاه‏ها سایه انداخته
زخمهای دیرینه،
رد شیارهای تازیانه برگُرده‏ها
دهان گشوده،
انزجارِ خشم آلود
و التهاب
در انتظار نشسته،
با چشمان باز، و آگاه...

اشرف علیخانی (ستاره تهران)

از بیرون صدا می آید
با خودم می گویم: شاید کسی برای نجات من آمده است
خوب گوش می دهم
اما
صدا، صدای زنجیرهای زندانیان است
و صدای خشم جنون آمیز زندانبان ها

رحمان

شاعر که باشی،
شعرهایت را به باد می¬سپاری،
شاید مردانی در دل سیاه شب
چشم به سپیده دمان دوخته باشند...
و زنانی که اندوهشان را
به افسانه ها می ‏سپارند،
آنها را از شاخه‏ های سر سبز زیتون‏ها
و بوته‏ های گل یاس
بر چینند،

رحمان

روزگارش به آخر رسیده،
زندان قصر.
به پیشواز موزه رفته،
زندان قصر،
این یادمانِ آزادگان پای دربند،
بی یادی از آن سفرکردگانِ بی بازگشت.

رحمان
علی رضا جباری (آذرنگ)

تو با من و من با تو در این راه دراز
خیزیم و رویم سوی فرداها باز
نی خسته و نی شکسته مانیم به راه
تا روز کنیم این شب یلدای دراز

البرز

و در چند پاره گی،
حکایت هماره نقطه سرخط است،
و نه آغاز فصلی جدید.
در سیاهیِ نفرت، سردِ زمستان سردتر،
و کورسویِ نورِ بهاری دورتر.

البرز

به کی لاف زنیم؛ "من طبیعت عاشقم!"؟
آن گُلم مُرد، بس که دود خُورد، دودِ نفتی.
حال گُلی دیگر، گُلی نفتی!!! در باغچه ام.

گزینش ویدا فرهودی

نوروز ١٣٩٥

نظر1
علی رضا جباری (آذرنگ)

در گرامی داشت خاطره ی جاویدان مریم حبیبی
در ژرفنای یاد رفیقانت،
رفتی و تا سحر نکشیدی،
تا روز با تو بخندد،
خورشید خنداه ات را،
فردا که روز بر آید،

فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزە، بوی خاک ...

هاتف رحمانی

در ساعت هشت همیشه نفس تازه می کنند اما ، انگار ، بوی عید را ، در دور ها ، به زندان کشیده اند! جمعه ها را شسته اند ، پهن است اسفند زیر گام تنبل خورشید ! و،

هاتف رحمانی

تکه ای را سال های سال پیش تر
در قهوه خانه ی جوانی جا گذاشته ای ،
قطعه ای را در دیوار سیمانی سلول ،
تکه ای را مادر با خویشتن برد
قطعه ای دیگر را
در تپه های بیداد اعدام کردند!

نظر1
رحمان

این گونه نگاهم مکن
سرمای تند باد زمستانی
از تنم بیرون نرفته هنوز.
صدایت را می شناسم
عطر یاس باغهای وطن را می بویم
این گونه نگاهم مکن

نظر1

صفحه‌ها