شعر

پنج شعر از پنج شاعر، گزینە های هفتە ویدا فرهودی برای بخش هنر و ادبیات "سایت کارآنلاین" :
شمس لنگرودی: به سرش زده باد
علیشاه مولوی(زنده یاد): راه مي‌رود قابيل
اين‌بار در جغرافياي گربه
پرتوی نوری علا: با زبان تو...
حسن زرهی(1359بندر عباس)
: پنج- هشت- هجوم
مقصد
سيدعلي صالحي:مقصد

گزینش ویدا فرهودی

مجید نفیسی: سرود کارگرانی که زندان اوین را ساختند رضا مقصدی: زخمی که به قامتِ قلم، باريد مهین خدیوی: ۱۵ آذر - روز تولدت - برای حمید رضوان ویدا فرهودی: قلم فرشته ساری: تنهایی

نظر1
علی رضا جباری (آذرنگ)

در راه پرخطر من به سویتان
صفها گشوده اند به پیکار؟

رحمان

نجوا کردم:
ای کاش می شد
از پرتو عشق سحرانگیزش
میوه ای هم برای خویش بچیند

رحمان

پایتخت جلوس پیام آور مرگ
قدیس آدمخوار
ورد تسبیح بر زبانش
تیغ آخته بر دستش
جوی خون روان
بر پای سجاده اش

دمی که یک کلمه هم زیادی ست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار
سایه دستی ست که می پندارد
دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند ؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد

رحمان

به یاد آر،
قلب من دیرگاهی‏ست
در آنجا از طپش
بازمانده
آنگاه که نوبت من رسید
مرا در باغ گل سرخ
در خاک کنید.

رحمان

کویراست این دل من، اما
سیراب نشده از باران
سیلاب را به انتظار نشسته ست.

رحمان

بر پا حواهند داشت
بوی سحر انگیز هزاران گل و شکوفه
فضا را پرخواهد کرد
و خواهد پوشاند
افقهای دور دست
و کران تا کران جهان را

نظر1
ابراهیم مومنی (کیشو)

پرگاز گذشته بود از خط وخطوط
یا عضو گروه آنگلو فیلی بود؟

گفتند فقط به نام او مشكوکیم:
او "سبز" نبود در عوض" نیلی" بود!

رحمان

در گفتگوی عشق رازی نیست،
که نتوان فریادش کرد
آری من، در آغاز سحرگاه
به عشق رسیدم
و فریادش کردم
آنگاه دیدم،
برای ستاره هم می توان ترانه خواند
برای ماه، که گاه تنهایی اش را پنهان می کند
می توان ترانه خواند

علی رضا جباری (آذرنگ)

آه کوبانی، کوبانی!
پرچم رزمت در احتزاز،
نبردت کارساز،
و نامت تا جاودان
درچارسوی این جهان پر خروش
هماره بر فراز باد!

رحمان

در این گمان میسوزم،کودکانت

در ان هنگامه تصمیم راسخ

قلبت را از سوزشی عمیق

گداخت

لرزشی اما در گام های استوارت

پدید نیاورد...؟

رحمان

نگو، باورم نیست که فرو پاشیده ای
زخم هایت را مرهم خواهم نهاد
نگو، باورم نیست پرچم سیاه مرگ
بر بامت بر افراشته‏ اند

رحمان

همواره، مهر ماه شمعی بیافروز
امسال نیز، شمعی بیافروز
به تعداد سالهایی که گذشت...
به تعداد، رنج و حرمان آنانی که
کوله بارشان را
هنوز بر زمین نگذاشته‏ اند

رحمان

از رنج بی پایان شب‏های بیم و امید
مى گذرم
به باغ گل سرخ كه مى رسم
شکوفا مى شوم
شکوفا..

رحمان

تو می دانی
تبارنامه این قبیله جنون
کجاست

رحمان

با من چه کردی
سبز جوانمرگ
از یادم نمی روی
از یادم نمی روی.

اشرف علیخانی (ستاره تهران)

محصورم نکنید!
من در حصار نمی گنجم
من با قوهای سپید زیبا
و با ماهی های سرخ کوچولو
الفتی دارم.

وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است .
اما باز هم می خورم و مینوشم
من هم دلم می خواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن

نظر1

صفحه‌ها