شعر

رحمان

در گفتگوی عشق رازی نیست،
که نتوان فریادش کرد
آری من، در آغاز سحرگاه
به عشق رسیدم
و فریادش کردم
آنگاه دیدم،
برای ستاره هم می توان ترانه خواند
برای ماه، که گاه تنهایی اش را پنهان می کند
می توان ترانه خواند

علی رضا جباری (آذرنگ)

آه کوبانی، کوبانی!
پرچم رزمت در احتزاز،
نبردت کارساز،
و نامت تا جاودان
درچارسوی این جهان پر خروش
هماره بر فراز باد!

رحمان

در این گمان میسوزم،کودکانت

در ان هنگامه تصمیم راسخ

قلبت را از سوزشی عمیق

گداخت

لرزشی اما در گام های استوارت

پدید نیاورد...؟

رحمان

نگو، باورم نیست که فرو پاشیده ای
زخم هایت را مرهم خواهم نهاد
نگو، باورم نیست پرچم سیاه مرگ
بر بامت بر افراشته‏ اند

رحمان

همواره، مهر ماه شمعی بیافروز
امسال نیز، شمعی بیافروز
به تعداد سالهایی که گذشت...
به تعداد، رنج و حرمان آنانی که
کوله بارشان را
هنوز بر زمین نگذاشته‏ اند

رحمان

از رنج بی پایان شب‏های بیم و امید
مى گذرم
به باغ گل سرخ كه مى رسم
شکوفا مى شوم
شکوفا..

رحمان

تو می دانی
تبارنامه این قبیله جنون
کجاست

رحمان

با من چه کردی
سبز جوانمرگ
از یادم نمی روی
از یادم نمی روی.

اشرف علیخانی (ستاره تهران)

محصورم نکنید!
من در حصار نمی گنجم
من با قوهای سپید زیبا
و با ماهی های سرخ کوچولو
الفتی دارم.

وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است .
اما باز هم می خورم و مینوشم
من هم دلم می خواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن

نظر1
احمد فرهادی

ما را چه می‌شود که به پا نمی‌خیزیم؟
ما را چه می‌شود که همراه و هم‌فریاد نمی‌شویم؟

آیا دوران وداع از آرمان‌های انسان‌دوستانه فرارسیده است؟
آیا انسان‌دوستی در بسترِ مرگ است؟

علی رضا جباری (آذرنگ)

ابرها رگبارخون می بارند
و عجوزکان سِحر خوان
در دشت های سبز
بذرسرب و آتش و خردل می کارند.

رحمان

می دانم، غزه غرق در خون
به بازخوانی تراژدی تکرار خویش
خواهد رفت.

رحمان

در فاصله زمین و آسمان

سر می‏کشم، به هر جا...

سرود خوشه آتشین.

اکنون سرشار...

از عطر باغ تو ام

ترنم روشن زندگی.

علی رضا جباری (آذرنگ)

چسان آنك توانم دم فروبستن
دراين دنياي ناايمن
كه هر فرياد درحلقوم انسان بشكند
دراين سكوت سرد،
بي پژواك و پادآوا

حرامم باد اين فرداي ناروشن
كه امروزش سر ِ سبزهرآن گرد سخنگو بازبان سرخ
برداراست.

رحمان

سرزمین خشک
سرزمین پر سکوت،
سرزمین نغمه‏های دل انگیز
سرزمین آتشفشان‏های نا بهنگام!
قلب خونینت از کدام چشمه‏سار
سیراب شد؟

علی رضا جباری (آذرنگ)

برا ی عزیزمان، محمد علی عمویی، مبارز زندان کشیده ی قدیمی وکهنسال راه عدالت و آزادی

سی سال و هفت سال
نیم ِ زیِ خجسته ات،
ای سالار!
دربند گزمگان دی واکنون
برتوچه ها گذشت؟

رحمان

ای کاش نامتان را می‏دانستم
تا در سپیده دمی دیگر
به دیدارتان بیایم

مردانی از جنس کار و رنج و آتش و ستاره ...
در کشاکشی سخت و هراسناک
با آخرین تلاش نفسگیر

رحمان

کاسه سرخ آسمان،
درچشمانت نشسته بود
دست که بلند می کردی
می توانستی ستاره ای را بگیری

فرح نوتاش

دیکتاتور...دیکتاتور با جلوسی پر تفرعن بر تخت تعصب می درآند چشم با باد پر غرور سر می گشاید پره بینی می کشد هر دم حصاری تنگ و بسته به دور حیطه کوچک یا بزرگ خویش

صفحه‌ها