شعر

ا. آفتاب

تو زنده ای ... و یادِ تو، ریشه به ریشه ماندگار و ذره به ذره جاویدان ...

فریدون مشیری

به یاد قیام مردمی ۳۰ تیر و یادی از دکتر محمد مصدق

موج عظیم مردم،

با غرش مصدق پیروز است،

مصدق پیروز است

علی یزدانی

برای فریبرز رئیس دانا

ای نای پر خروش توده ی زحمت

دانای قصه های دل انگیز صبح كار

لكنت گرفته شهر

بی بانگ خوشنوای تو انگار

علی رضا جباری (آذرنگ)

برای دانشور فرهیخته: پرویز شهریاری

ما شب روان تا ساحت صبحیم
این اختران شب شکن تا بامدادان رهنمای ما
خورشید را گرمی توان کشتن، کنون بر کُش
ای زندگی آهنگ اخگر کشتن اَر داری
این سان که تو خوش می روی جانا!

ا. آفتاب

قلبی پر از رنگ و طرح و نقش ... از منظره ی نوشیدن آب گنجشككی كوچك در رگه های بارانِجاری روی زمین ... تا دستی كه در دستت گره می خورد ... حتی برای یك شب ، در امتداد جاده ای روشن از مهتاب

هادی مومنی (کیشو)

ما همه یك پیكریم
قامت ما شیر كوه
جوشش ما زنده رود
برلب ما یك سرود:
اتحاد،اتحاد، كارگران اتحاد!

علی رضا جباری (آذرنگ)

هان تو ابر نو بهار،
گریه کن!
اشک پاک خود به لاله های دشت هدیه کن!
های غنچه ها
به روی شاخه ها
لبان به خنده واکنید!

غه می خوشی نییه ((مه حوی)) له دلیا، هه ر غه می تویه

له عه شقتدا ده که م غه بو به غه م بروانه چونم بوت!

مسعود دلیجانی

و من می مانم و شاخه ای خشکیده
و تو می مانی و تنهایی
تنهایی و یاس
تنهایی و نفرت
تنهایی و کابوس

علی رضا جباری (آذرنگ)

هان گردزاد دخت تهمتن!
هان ای سترگ مادرمیهن!
هان خواهرخجسته ی سهراب
هان مهرزای مهرپراکن!
هان طرفه زای مادربیژن!

برای مادر عالمتاج کلانتری (جزنی)

علی رضا جباری (آذرنگ)

گرد آفرید،
زاده ی گستهم! (1)
ای دخت مام میهن!
این بار، درنبرد انیران
با تو چه رفت که برتن
آن رزم جامه دریدی؟

مسعود دلیجانی

فریادِ بی صدا

در اوج زیستن

زهری به خنده زد.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

بنگر که هر کنار هرسوی این دیار در شهر و کوه و جنگل یکریز ،بی امان جاریست خون عشق!

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

هم از این روست که در دهشت این قحطستان با دلی تشنه تر از قلب کویر گون سوخته ی حسی را کز توام مانده نشان بر جگر می فشرم!

فرهنگ رضایی کرمانشاهی

همیشه
واژگانی هستند
غریب، بر مظلمه تاریخ
بر شانەهای رنج
سنگینی می کنند
ومشت مشت
قی می شوند

حمیده رئیس زاده (ح. ر. سحر)
ترجمه از:
دنیز

در قعر شب از روزن باریک ماهتاب بر آسمان آبی دیگر نظاره می کنم.

ناظم حکمت
ترجمه از:
م. نکوکار

بشریت بزرگ در کشتی مسافر عرشه است
در قطار سرنشین درجه سه
در جاده رهرو پیاده
بشریت بزرگ.

علی رضا جباری (آذرنگ)

رفیق راستگو، بدان!
نخفته ای تو در نشیب خاک، بی سخن
هزارها هزار،
نگفته ی نهفته بر لبان توست.

عبدالرحمان شرفکندی

شعری به زبان کردی از «هه ژار*» به همراه ترجمه فارسی آن.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

دیریست گویی
جز زهر ِ زر اندر رگان ِ زندگان نیست
بشکسته پای دوستی و
دست یاری،
هر چه شده قربانی ِاین"نفع آنی"
در گل فرو مانده
خدای مهر بانی!

صفحه‌ها