محمود شوشتری

پرستو، بخش دوم - تصمیم/ التیماتوم

گویا ماه‌ها منتظر بود که صدای او را بشنود و سفره‌ی دل‌اش را باز کند. نه گله‌ای، و نه علامت سئوالی. کلام‌اش مثل همیشه مثبت و امیدوار کننده بود. کاتولیک بود، ولی هرگز او را به خاطر جدایی و ترک علی سرزنش نکرده بود. مدت‌ها بود که علی از خانه‌ی آن‌ها نقل مکان کرده بود، با وجود این هر بار که با او حرف می‌زد، علاقه‌اش به علی را پنهان نمی‌کرد. دوست‌اش داشت. چون مادری که فرزند بیمارش را دوست دارد. آپارتمان خالی بود. آن را به کسی اجاره نداده بود.

گله و دلتنگی

به‌بهانه‌ی نازل شدن مامی بمب عظیم‌الجثه و انتخابات

حضرت نوح که بر صندلی خود نشسته بود، هاج و واج و متحیر به جمعیت حاضر در اجلاس خیره شده بود. اصلاً فکر نمی‌کرد که نسل‌های بعدی جاندارانی که روزی روزگاری در اعصار کهن آن‌ها را سوار کشتی کرده بود که نسل‌اشان از طوفان در امان بماند، چنان بیرحمانه به جون هم افتاده باشن و دمار از روزگار هم در بیارن، که هیچ طوفانی توان رقابت با اونو‌ نداشته باشه

پرستو، بخش دوم - کریسمس/ حراج سال نو/ دعوت

پرستو دو سالی را که در آتن زندگی کرده بود، هیچ وقت کریسمس را جشن نگرفته بود. گرچه آتن را دوست داشت، ولی تازه آن روز فهمید که آنجا را هرگز خانه‌ی خود نمی‌دانست. هیچ‌وقت سعی نکرده بود که حداقل با گوشه‌ای از فرهنگ مردم آنجا آشنا شود و آن را به جزیی از زندگی خود تبدیل کند. کریسمس و عید پاک و جشن‌های دیگر می‌آمدند و می‌رفتند و آن‌ها هرگز نه تدارکی می‌دیدند و نه مراسم خاصی برگزار می‌کردند. هر بار شاهد جشن و شادی یونانی‌ها بودند بدون اینکه خود سهم و جزیی از آن باشند.

پرستو، بخش دوم - تهران/ ازدواج/ ...

چای تازه دم آماده بود. سیامک داوطلبانه وظیفه‌ی پذیرایی را بعهده گرفته بود. بعد از خوش و بش و تعارف، با چای و نان خامه‌ای از آن‌ها پذیرایی کرد. چند دقیقه نگذشته بود که آبجی همه را به میز ناهار دعوت کرد. حضور پرستو فضای خانه را پُر از شور و شادی کرده بود. همه خوشحال بودند. بیشتر از همه آبجی و ناصر. لاله و لادن کنجکاو بودند و با احتیاط دور و بر پرستو می‌پلکیدند و رفتار او را زیر نظر داشتند. پرستو متوجه‌ی حضور دائمی آن‌ها بود، ولی عجله‌ای برای نزدیک شدن به آن‌ها از خود نشان نمی‌داد. خودش هم می‌دانست چرا. شاید هنوز مطمئن نبود و نمی‌خواست به آن‌ها امیدی واهی بدهد. یا شاید در این فکر بود که همه چیز باید روال عادی خود را طی کند.

پرستو، بخش دوم - سفر/ اولین دیدار/ شام

وارد سالن ترانزیت شد. نگاهی به اطراف خود کرد. بیشتر مسافرانی که در مقابل خروجی چهارده جمع شده بودند، ایرانی بودند. زن و مرد و پیر و جوان صندلی‌ها را اِشغال کرده بودند. بعضی از مسافران دو تا سه کیف دستی با خود حمل می‌کردند. همه‌ی صندلی‌ها پُر بود. فضای سالن ترکیبی از حال و هوای تعطیلات تابستانی و سفر به اماکن مُقدس را بخود گرفته بود. تعدادی از خانم‌ها و آقایان هنوز با شلوارهای کوتاه و بلوزهای یقه باز و آستین کوتاه در سالن پرسه می‌زدند و از فروشگاهی به فروشگاه دیگر سرک می‌کشیدند و تعدادی دیگر با عجله ساک‌های دستی خود را برای یافتن روسری و روپوش زیرورو می‌کردند.

پرستو، بخش دوم - خانه/ سرگشتگی/ خبر بد/ طلاق/ پیشنهاد

دو دل بود. چطور می‌توانست با مردی که تا آن روز ندیده بود و نمی‌شناخت زندگی کند؟ خاطره‌ی دردناک بدرفتاری‌ها و کتک‌های علی چون سپر سیاه و ضخیمی مانع تصمیم‌گیری او می‌شد. از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. پنجره را باز کرد و سیگاری آتش زد. چشم‌اش به ساق پایش افتاد. ماه‌ها بود که موهای زائد ساق‌هایش را نگرفته بود. خنده‌اش گرفت. دستی به صورتش کشید. صورت‌اش را هم مدت‌ها بود که بند نیانداخته بود. آهی کشید. خودش هم نفهمید چرا. گویا از زمانه و بخت بد خود گله کرد.

پرستو، بخش دوم - مصطفی/ آقاجون/ دیدار با مادر

مادر رفتارش با آن‌ها فرق می‌کرد. مشتاق او بود. بارها از او خواسته بود که وسایل‌اش را جمع کند و به خانه او برود. به او گفته بود که اگر پیش او زندگی کند، از تنهایی خلاص می‌شود. پرستو نمی‌خواست. از دیدن عکس سردار شیمیایی با یونیفورم نظامی که بسیار برازنده‌اش بود، ناراحت می‌شد. دل‌اش نمی‌خواست از سایه‌ی سر آن مرد که به خاطر باورها و عشق‌ به کشورش جان‌اش را فدا کرده بود، زندگی کند. مردی که نه دیده بود و نه می‌شناخت. بعلاوه سرنوشت غم‌انگیز مادرش را با چشم خود می‌دید. مادر هم بعد از طلاق رفته بود پیش مادرش و آرام آرام به راهی گام نهاده بود که مادرش می‌رفت. پرستو با چنگ و دندان تلاش داشت که اسیر سرنوشت مادرش نشود. ''اگر مادر مرا می‌خواهد باید به سمت من بیاد. من به سمت او نخواهم رفت''.

پرستو، بخش دوم - بازگشت/ عزیزجون

دل‌اش رضا نمی‌داد کسی بالاتر از گل به علی بگوید. با تمام مصائبی که بر او گذشته بود و علیرغم مشت و لگدهایی که از آن مرد خورده بود، باز حسی از درون‌اش، از جان‌اش برمی‌خاست که مانع می‌شد تا همه‌ی پیوند‌هایش با او گسسته شوند. دست خودش نبود. قضاوت در مورد علی و ضعف‌های او را فقط و فقط حق انحصاری خود می‌دانست نه کس دیگری، حتی پدر و مادرش. علی برای او تنها مردی نبود که او را به لحاظ عاطفی و جنسی ارضا می‌کرد، بلکه عشق و محبت‌اش در تار و پود وجودش تنیده شده بود و بخشی از هستی‌اش بود.

پرستو، بخش دوم - عطش

... شب قبل از پرواز با علی صحبت کرد. علی با رفتن او مخالف بود. سعی کرد او را متقاعد کند. پرستو مصمم بود. زندگی با او برایش جهنم بود. بچه را پیش علی گذاشت. هیچ چیز برایش مهم نبود. می‌خواست خود را خلاص کند. فکر می‌کرد که وجود دخترش می‌تواند انگیزه‌ای باشد که شاید علی سر عقل بیاید. تصمیم به جدایی داشت. ولی می‌خواست قبل از آن خانه‌اش را بفروشد و با پول آن برگردد تا زندگی خود و دخترش را سر و سامانی بدهد. آیا تمام جوانب تصمیم خود را بخوبی سنجیده بود؟ علی فریاد کشید و تهدید کرد. پرستو گوش‌اش بدهکار نبود. التماس کرد. بی‌تأثیر بود. علی برای او مرده بود. حتی دخترش و عشق بی‌پایان‌اش به او نیز مانع او نشدند. به ایران برگشت، با این امید که پس از مدتی برگردد.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - محمود شوشتری