محمود شوشتری

پرستو، بخش دوم - ناتاشا / سهمیه

سهیمه هنوز بارقه‌ای از زیبایی در چهره‌اش دیده می‌شد. آن زن که در آن روزها دختری جوان و شاداب بوده مجبور به تن فروشی شده بود که لقمه نانی گیر بیاورد. وقتی سهیمه زندگی‌اش را تعریف کرد، پرستو علیرغم اینکه از واژه‌ی روسپیگری نفرت داشت، ولی هیچ احساس بدی نسبت به او پیدا نکرد، برعکس تا حدی نوعی احساس همدردی در وجودش ریشه دواند.

پرستو، بخش دوم - اولین روز درس / گُردانا

پزشک قانونی مرگ او را خودکشی اعلام کرد. مرگ گوستاو ویران‌اش کرد و او را به مرز نابودی، جنون و خودکشی کشاند. شاید اگر لبخند گرم و زیبای دخترش که آمیخته‌ای از گرمای مطبوع تابستان سربرینسکا و سفیدی سحرانگیز برف‌های زیبای شمال سوئد که محل تولد گوستاو بود؛ نبود، بدون لحظه‌ای درنگ به دیار عزیزانی که مرگ آن‌ها را از او ربوده بود، می‌شتافت. جبر بی‌رحم زندگی او را متقاعد کرد که بخاطر عشق دخترش باید کوله‌بار سنگین غم و ماتم را تا پایان عمر به گُرده کشد که شاید دخترش سرنوشتی چون او نداشته باشد.

پرستو، بخش دوم - کار/ تابستان

کار گیر آوردن برخلاف تصور او، آسان نبود. اوّل باید بعنوان جوینده‌ی کار ثبت نام می‌کرد. مشکل زبان داشت. کارمند اداره‌ی کار با تمام تلاشی که کرد نتوانست منظور خود را به او بفهماند. بالاخره خسته شد و از او خواست که کمی منتظر بماند. رفت و بعد از چند دقیقه با یک نفر دیگر برگشت. زنی که همراه او بود، ایرانی تبار بود. سلام کرد و بقیه‌ی کارهای اداری را خود پیش برد. او که خود را شیرین معرفی کرده بود برای پرستو توضیح داد که اول باید زبان یاد بگیرد. بدون یادگرفتن زبان، کار گرفتن مشکل است. مشخصات و تحصیلات او را در کامپییوتر ثبت کرد و قول داد که بزودی با او تماس بگیرد.

پرستو، بخش دوم- تسلیم/ شنبه بازار

ناصر نگاهی از سر قدردانی به پرستو کرد. گویا می‌خواست از او تشکر کند. پرستو عکس‌العملی نشان نداد. نظر ناصر برای او اهمیت نداشت. لاله و لادن برای او تنها بچه‌های ناصر نبودند، بلکه شبح و تصویری از دخترش بودند که در آتن و دور از او زندگی می‌کرد. بعلاوه طی مدت کوتاهی که در آن‌ خانه زندگی کرده بود؛ آن‌ها را بیشتر شناخته بود، نیاز شدیدشان به مَحبت را در حرکات و رفتارشان دیده و احساس کرده بود. زندگی آن‌ها تصویری از زندگی خودش بود. خود او هم در همان سن و سال بود که از مَحبت مادری محروم شد.

پرستو بخش دوم: خرید - مهمانی- حشن

پسرک چراغ‌های سالن را خاموش کرد. تنها روشنایی نور ملایم دو لامپ آبی و قرمز سقف بود که پیست رقص را روشن کرده بود. گویا کم شدن نور باعث شده بود که شرم دست و پا گیر آبجی نیز بریزد. صدای گرم و رسای عارف که روزگاری یقیناً خواننده‌ی محبوب بیشتر مهمانان آن جشن بود فضای سالن را پُر کرد. صدای عارف و تصنیفی که او می‌خواند گویی بنزینی بود که بر هیزم شعله‌ور شده‌ی جان آن زن ریخته بودند. عارف می‌خواند و جمع را به رقص و پایکوبی فرا می‌خواند.

پرستو، بخش دوم - تصمیم/ التیماتوم

گویا ماه‌ها منتظر بود که صدای او را بشنود و سفره‌ی دل‌اش را باز کند. نه گله‌ای، و نه علامت سئوالی. کلام‌اش مثل همیشه مثبت و امیدوار کننده بود. کاتولیک بود، ولی هرگز او را به خاطر جدایی و ترک علی سرزنش نکرده بود. مدت‌ها بود که علی از خانه‌ی آن‌ها نقل مکان کرده بود، با وجود این هر بار که با او حرف می‌زد، علاقه‌اش به علی را پنهان نمی‌کرد. دوست‌اش داشت. چون مادری که فرزند بیمارش را دوست دارد. آپارتمان خالی بود. آن را به کسی اجاره نداده بود.

گله و دلتنگی

به‌بهانه‌ی نازل شدن مامی بمب عظیم‌الجثه و انتخابات

حضرت نوح که بر صندلی خود نشسته بود، هاج و واج و متحیر به جمعیت حاضر در اجلاس خیره شده بود. اصلاً فکر نمی‌کرد که نسل‌های بعدی جاندارانی که روزی روزگاری در اعصار کهن آن‌ها را سوار کشتی کرده بود که نسل‌اشان از طوفان در امان بماند، چنان بیرحمانه به جون هم افتاده باشن و دمار از روزگار هم در بیارن، که هیچ طوفانی توان رقابت با اونو‌ نداشته باشه

پرستو، بخش دوم - کریسمس/ حراج سال نو/ دعوت

پرستو دو سالی را که در آتن زندگی کرده بود، هیچ وقت کریسمس را جشن نگرفته بود. گرچه آتن را دوست داشت، ولی تازه آن روز فهمید که آنجا را هرگز خانه‌ی خود نمی‌دانست. هیچ‌وقت سعی نکرده بود که حداقل با گوشه‌ای از فرهنگ مردم آنجا آشنا شود و آن را به جزیی از زندگی خود تبدیل کند. کریسمس و عید پاک و جشن‌های دیگر می‌آمدند و می‌رفتند و آن‌ها هرگز نه تدارکی می‌دیدند و نه مراسم خاصی برگزار می‌کردند. هر بار شاهد جشن و شادی یونانی‌ها بودند بدون اینکه خود سهم و جزیی از آن باشند.

پرستو، بخش دوم - تهران/ ازدواج/ ...

چای تازه دم آماده بود. سیامک داوطلبانه وظیفه‌ی پذیرایی را بعهده گرفته بود. بعد از خوش و بش و تعارف، با چای و نان خامه‌ای از آن‌ها پذیرایی کرد. چند دقیقه نگذشته بود که آبجی همه را به میز ناهار دعوت کرد. حضور پرستو فضای خانه را پُر از شور و شادی کرده بود. همه خوشحال بودند. بیشتر از همه آبجی و ناصر. لاله و لادن کنجکاو بودند و با احتیاط دور و بر پرستو می‌پلکیدند و رفتار او را زیر نظر داشتند. پرستو متوجه‌ی حضور دائمی آن‌ها بود، ولی عجله‌ای برای نزدیک شدن به آن‌ها از خود نشان نمی‌داد. خودش هم می‌دانست چرا. شاید هنوز مطمئن نبود و نمی‌خواست به آن‌ها امیدی واهی بدهد. یا شاید در این فکر بود که همه چیز باید روال عادی خود را طی کند.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - محمود شوشتری