سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۴ مرداد, ۱۴۰۵ ۱۷:۲۳

شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۲۳

از شوک شنیدن نام مدرسه تا شناسایی پیکرها

ژیلا بنی‌یعقوب: کدام روایت مکتوب یا فیلمی می‌تواند اندوه بی‌پایان این صحنه را برای این نسل و نسل‌های بعد از ما تصویر کند: معلمی که در میان بمب و انفجار، دانش‌آموز خردسالش را محکم در آغوش گرفت تا در این آخرین لحظه‌ها برایش مادری کند و او نترسد یا حداقل کمتر بترسد… و آخر داستان خیلی تلخ بود: معلم و دانش‌آموز باهم جان باختند.
Getting your Trinity Audio player ready...

روایت کبری فدوی، خواهر یکی از معلمان شهیدِ فاجعه میناببخش اول

آخرین لحظه‌های زندگی یک معلم و دانش‌آموز در مدرسه شجره طیبه

 

کبری فدوی، خواهر شهید فاطمه فدوی

روایت معلم‌هایی که به زنگ آخر نرسیدند

هیچ‌گاه معنای این جمله: «شاید هر وداعی وداع آخر باشد» را این‌گونه با تمام قلبم احساس نکرده بودم تا زمانی که کبری فدوی که خودش معلم مدرسه‌ای در میناب است، از آخرین دیدارش با خواهر شهیدش گفت، فاطمه فدوی یکی از معلم‌های مدرسه شجره طیبه که وقتی پیکرش در زیر آوار پیدا شد، دانش آموزش «ضحا پسند» در آغوشش آرام‌گرفته بود.

کدام روایت مکتوب یا فیلمی می‌تواند اندوه بی‌پایان این صحنه را برای این نسل و نسل‌های بعد از ما تصویر کند: معلمی که در میان بمب و انفجار، دانش‌آموز خردسالش را محکم در آغوش گرفت تا در این آخرین لحظه‌ها برایش مادری کند و او نترسد یا حداقل کمتر بترسد… و آخر داستان خیلی تلخ بود: معلم و دانش‌آموز باهم جان باختند؛ و این حسرت تا ابد برای همه‌ی ما از جمله خانواده این معلم و آن دانش‌آموز می‌ماند که در آن ثانیه‌های پر از ترس و اضطراب فاطمه‌ی معلم در گوش ضحای دانش‌آموز چه گفته؟ آخرین کلماتش چه بود؟ شاید یک دعای ساده؟ دلداری و یا فقط یک کلمه: «نترس عزیزکم…» و ضحا کودک خردسال به معلمش چه گفته؟ شاید هیچ‌چیز و فقط از ترس آن‌همه دود و آتش و صدای مهیب فقط لرزیده باشد.

فاطمه تنها معلم کشته‌شده مدرسه شجره طیبه میناب با موشک‌های آمریکایی تاماهاوک نیست، از بیست‌وشش معلم این مدرسه حداقل بیست معلم جان‌باخته‌اند، ازجمله دو مدیر بخش دخترانه و پسرانه این مدرسه. در این مدت از معلم‌ها کمتر روایت‌شده و بیشتر روایت دانش آموزان شهید را شنیده‌ایم. این بار اما نوبت معلمان است، معلمانی که تا ابد پشت میزهای مدرسه ماندند اما به زنگ آخر نرسیدند.

در ادامه؛ مصاحبه‌ام را با کبری فدوی؛ شاعر، مشاور مدرسه و خواهر فاطمه که در حمله موشکی آمریکا به مدرسه میناب جان باخت می‌خوانید.

خانم کبری فدوی، اول از همه بگویید روز فاجعه کجا بودید؟

روز فاجعه در مدرسهٔ نمونه دولتی حضرت فاطمه بودم. ساعت حدود ده و ده دقیقه صبح داخل اتاق مدیر نشسته بودیم که ناگهان معاون مدرسه در را باز کرد و با صدایی مضطرب گفت: «جنگ شده… جنگ شده!» البته زنگ قبل، بین همکاران صحبت‌هایی درباره احتمال شروع جنگ شده بود و همه ته دلشان نگرانی داشتند، اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد چند دقیقه بعد یک فاجعه در میناب اتفاق بیفتد.

پس تا آن لحظه هنوز از شروع جنگ خبر نداشتید و با آمدن همکارتان متوجه شدید؟

بله. تا آن لحظه اصلاً خبرها را چک نکرده بودم. ماه رمضان بود و مدرسهٔ ما هم شبانه‌روزی است. مدیر با اداره تماس گرفت. شخصی که پاسخ داد گفت: به دانش‌آموزان خوابگاهی اطلاع بدهید ساعت دوازده و بیست دقیقه خانواده‌ها دنبالشان می‌آیند، چون جنگ شده است.

کم‌کم همکاران یکی‌یکی وارد دفتر شدند. دیگر هیچ‌کس حال و حوصلهٔ برگشتن به کلاس را نداشت. همه مضطرب بودند، خبرها را دنبال می‌کردند و سعی می‌کردند بفهمند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. همه استرس داشتیم.

طبعا استرسِ جنگ؟

بله استرس جنگ… درست جلوی در اتاق مشاوره بودم که ناگهان صدای انفجار آمد. قبل از هر چیز صدای سوت موشک را شنیدم؛ صدایی کاملاً واضح، کشیده و وحشتناک. چند لحظه بعد، چند انفجار پیاپی رخ داد؛ آن‌قدر شدید که تصور کردم هنرستانی را که درست کنار مدرسهٔ ما بود، هدف قرار داده‌اند.

یک هنرستان کنار مدرسهٔ شماست، مدرسه شجره طیبه چقدر با شما فاصله دارد؟

بله؛ اما مدرسهٔ شجرهٔ طیبه کمی جلوتر قرار دارد و از حیاط می‌توانستیم آن را ببینیم. به سمت حیاط دویدم. انفجارها یکی پس از دیگری ادامه داشت و هم‌زمان ستون‌های دود را می‌دیدیم که بالا می‌رفت.

شهید فاطمه فدوی؛ این عکس توسط مریم، دختر هجده ساله‌اش با موبایل گرفته شده

واکنش شما و بقیه به صداهای مهیب انفجارها چه بود؟

خیلی مهیب؛ واقعاً وحشتناک بود. ناخودآگاه سرم را پایین گرفتم. سرایدار مدرسه آن‌قدر وحشت کرده بود که فقط چارچوب در را گرفته بود و جیغ می‌کشید. بچه‌ها با ترس و سردرگمی از کلاس‌ها بیرون می‌آمدند. هیچ‌کس نمی‌دانست در چنین شرایطی باید چه‌کار کند. تصمیم گرفتیم آن‌ها را به حیاط ببریم. سرایدار مدام می‌گفت اگر هواپیمای جنگی باشد، دخترهای مردم را به رگبار می‌بندد. من پیشنهاد دادم همه به نمازخانه برویم، اما مدیر گفت: «اگر نمازخانه را هدف قرار بدهند، چه؟»

همه در چند ثانیه بین تصمیم‌های مختلف مردد مانده بودیم. درنهایت تصمیم گرفتیم بچه‌ها را زیر سایبان‌ها نگه‌داریم. فضای مدرسه را وحشت فراگرفته بود؛ دانش‌آموزها جیغ می‌زدند و از ترس به هم پناه می‌بردند.

بعد از آن انفجارها، وقتی بچه‌ها را زیر سایبان جمع کردید، حال‌وروز مدرسه چطور بود؟ از آنجا می‌توانستید آثار انفجارها را ببینید؟

بله کاملاً. دود و شعله‌های آتش را خیلی واضح و از فاصله‌ای نزدیک می‌دیدیم. صحنه آن‌قدر نزدیک بود که در همان لحظه تصور کردم مسیر خانهٔ ما را هدف قرار داده‌اند. آن چند دقیقه برای همهٔ ما انگار ساعت‌ها طول کشید. هیچ‌کس نمی‌دانست انفجار بعدی کجا خواهد بود و فقط تلاش می‌کردیم بچه‌ها را آرام نگه‌داریم.

شما اصلاً فکر نکردید که ممکن است مدرسه شجره طیبه را زده‌ باشند، یعنی همان مدرسه‌ای که فاطمه خواهرتان در آنجا معلم بود؟

اصلاً به فکرم نرسید. فوراً به همسرم زنگ زدم و گفتم که فکر می‌کنم محله شیخ‌آباد را زده‌اند، برو دنبال بهار. همسرم به من گفت: «تهران را زدند، دخترهای مردم را بفرستید خانه‌هایشان، جنگ شده.» بلافاصله به خواهرم زهرا زنگ زدم. او نزدیک خانه خواهر دیگرم، فاطمه زندگی می‌کند و بچه‌هایش در مدرسه تیزهوشانِ مرکز شهر بودند. به او گفتم زهرا برو دنبال بچه‌هایت چون شیخ‌آباد را زده‌اند. بعد از آن مدام به والدین زنگ می‌زدیم تا بیایند دنبال بچه‌هایشان. ما تقریباً چهل و هشت دانش‌آموز خوابگاهی داشتیم که از روستاهای اطراف می‌آمدند. مثلاً از هشتبندی که چهل دقیقه با میناب فاصله دارد یا نزدیک سیریک.

این عکس دست جمعی معلمان مدرسه دخترانه است که در این تصویر فقط سه نفر زنده مانده‌اند، بقیه شهید شدند

خب برگردیم به‌روز فاجعه؟

سرایدار ما خیلی روی تمیزی حیاط حساس است و اجازه نمی‌دهد ماشین‌هایی که سرویس‌ دانش آموزان هستند داخل بیایند تا لاستیک‌هایشان حیاط را کثیف نکند؛ اما آن روز خودش جلو درِ مدرسه ایستاده بود و به ماشین‌ها می‌گفت بروند جلو سالن مدرسه بچه‌ها را سوار کنند و نمی‌گذاشت بچه‌ها بیایند دم درِ حیاط. می‌ترسید داخل حیاط خودمان هم انفجار شود.

و همچنان نمی‌دانستید کجا را زده‌اند؟

ما هنوز نمی‌دانستیم. در حال تماس با والدین بودم که یکی از همکارانم از پشت سرم گفت: «یا ابوالفضل، مدرسه شجره را زدند!»! من سریع به خواهرم فاطمه (معلم مدرسه شجره طیبه) زنگ زدم اما گوشی‌اش آنتن نمی‌داد. بعد به خواهرم زهرا زنگ زدم و او گفت نگران نباش، با دخترِ فاطمه حرف زده‌ام و او تازه با مادرش حرف زده. خیالم راحت شد و با خودم گفتم خب حال خواهرم خوب است. دوباره مشغول تماس با والدین شدیم. مدیرمان دانش‌آموزانِ هم مسیر را باهم سوار ماشین‌ها می‌کرد و می‌گفت آن‌ها را از مرکز شهر بیرون ببرید؛ چون ما نزدیک بیمارستان و اداره‌های دولتی بودیم، احتمال داشت آنجا را هم بزنند. مدیر تأکید داشت بچه‌ها را به سمت روستاها بفرستند. خلاصه تعداد بچه‌ها کمتر شده بود که دوباره همان همکارم گفت: می‌گن مدرسه شجره طیبه پودر شده!

فاطمه فدوی با دانش آموزان امسالش که ۸ نفر از آنها نیز شهید ش

همکارتان نمی‌دانست که خواهرتان در مدرسه شجره طیبه معلم است؟

او نمی‌دانست که خواهر من در مدرسه شجره طیبه است. درحالی‌که من داشتم با والدین صحبت می‌کردم، او با یکی از همکارانِ اداره تماس گرفت و از او شنیده بود که مدرسه شجره طیبه پودر شده است. این بار به خواهرم زهرا زنگ زدم و پرسیدم: مریم (دختر فاطمه) دقیقاً کِی با فاطمه صحبت کرده؟ قبل از انفجار یا بعد از آن؟ گفت که ده دقیقه پیش حرف زده و سالم بوده است. ظاهراً وقتی خواهر من با دخترش صحبت کرده، گفته بود جنگ شده و نگذار برادرهایت به مدرسه بروند؛ اما دقیقاً بعد از قطع کردن همان تماس، انفجار در مدرسه خودشان رخ‌داده بود. خواهر دیگرم، طیبه به همراه همسرش رفته بودند سمت مدرسه و دیده بودند همه‌چیز فروریخته است.

پس اولین عضو خانواده شما که پس از حمله موشکی رفت مدرسه شجره طیبه، خواهرتان طیبه به همراه همسرش بود؟

بله آنچه دیده بودند، خیلی وحشتناک بود. من پیش خودم تصور می‌کردم بچه‌ها و معلم‌ها توانسته‌اند قبل از انفجار بیرون بیایند، چون خواهرم تلفنی به من می‌گفت هیچ‌کس در حیاط نیست و امدادگران اجازه نمی‌دهند کسی جلوتر برود، حتی گفته بودند اعضای بدن آدم‌ها هر گوشه افتاده و صحنه‌ها خیلی وحشتناک است. من به خواهرم گفتم فاطمه گوشی‌اش را برنمی‌دارد. خواهرم به من گفت اینجا هیچ‌چیز مشخص نیست، برو بیمارستان. مدرسه ما با بیمارستان فاصله‌ای ندارد؛ ما در میناب فقط یک بیمارستان فعال داریم.

بنابراین شما دیگر به مدرسه نرفتید و مستقیم رفتید بیمارستان؟

بله خواهرم گفته بود آمبولانس‌ها مجروحین را مستقیم به بیمارستان می‌برند پس بهتر بود بروم بیمارستان. وقتی رسیدم بیمارستان، حدود ده‌پانزده نفر از والدین که بیشتر مادران بودند، آنجا حضور داشتند. یک پسربچه ۹ یا ۱۰ ساله از دانش‌آموزان مدرسه شجره با همان لباس فرم، درحالی‌که دهانش خونی بود، کنار بلوار در حیاط بیمارستان نشسته بود. یک خانم هم کنارش بود که‌موج انفجار او را گرفته بود و فقط مدام کلمه «رسولم» را تکرار می‌کرد… آمبولانس‌ها مدام می‌آمدند و می‌رفتند، همه‌چیز به‌هم‌ریخته بود.

تصویر معلمان پسرانه

ما در میناب تعداد زیادی آمبولانس نداریم، نهایت سه یا چهارتا… آمبولانس مجروحان را خالی می‌کرد و مادرها همه دورش جمع می‌شدند. نگهبان التماس می‌کرد و می‌گفت: «تو را به خدا جلو نیایید، بگذارید بچه‌ها زودتر به اورژانس برسند و درمان شن». من جرئت نداشتم جلوی آمبولانس بروم. فقط مدام این صدا را می‌شنیدم که می‌گفتند: «این‌ها دیگر زنده نیستند.»

و شما تصورتان درباره سرنوشت خواهرتان چه بود؟ در آن لحظه‌ها با خودتان چه فکر می‌کردید؟ آیا احتمال می‌دادید که شاید از مدرسه بیرون آمده؟

فکر می‌کردم مجروح شده است. یا مثلاً خواهرم طیبه که کنار مدرسه بود فکر می‌کرد فاطمه دچار موج‌ انفجار شده و از مدرسه بیرون رفته است. همه تصور می‌کردند بچه‌ها یا معلم‌هایشان سالمند، یا نهایتاً موج انفجار آن‌ها را گرفته و حواس‌پرت در خیابان‌ها سرگردان شده‌اند. خواهرِشوهرِ فاطمه (ملیحه نعیمی) و یکی دیگر از بستگان نزدیک (مهدیه رسولی) هم در همان مدرسه بودند. مهدیه رسولی معاون بخش پسرانه مدرسه بود. به پرستار گفتم لطفاً اسم مهدیه رسولی، ملیحه نعیمی و فاطمه فدوی را چک کند، پرستار سه بار لیست را درحالی‌که هنوز زخمی می‌آوردند چک کرد و گفت نیستند.

رو کردم به نگهبان و با گریه گفتم: «من چه‌کار کنم؟» نگهبان گفت: «بیست نفر کشته آورده‌اند که در سردخانه هستند، برو آنجا را هم ببین» شنیدن این حرف حالم را خیلی بد کرد. به برادر بزرگم که دهیار روستاست زنگ زدم و گفتم: مدرسه‌ای که فاطمه در آن درس می‌دهد منفجرشده و حالا اینجا در بیمارستان به من می‌گویند برو سردخانه و در میان جنازه‌ها دنبال خواهرت بگرد… برادرم سعی کرد آرامم کند و گفت: «نگران نباش، برو خانه من خودم می‌آیم.» با حرفی که درباره سردخانه زده بودند، نه دلم می‌خواست بیمارستان بمانم و نه دوست داشتم به خانه بروم.

پس نرفتید مدرسه شجره؟ چرا به این فکر نکردید که بروید مدرسه و آنجا دنبال خواهرتان بگردید؟

چون خواهرم طیبه مدام می‌گفت نیا اینجا! اینجا هیچ‌چیز معلوم نیست. پس رفتم خانه و دخترم به خاطر صدای انفجاری که در مدرسه‌شان شنیده بود خیلی استرس داشت و یکسره گریه می‌کرد. همان موقع که من رسیدم، مادر شوهرم به من گفت که همین همسایه‌مان، محمود غلامی، شهید شده است. محمود یک جوان ۳۲ ساله و مجرد و راننده سرویس مدرسه بود. او صبح یک‌بار بچه‌ها را به مدرسه برده بود. والدین با او تماس می‌گیرند که مدرسه تعطیل‌شده و برو دنبال بچه‌ها، او به مدرسه برمی‌گردد و درست در همان لحظه که می‌رسد انفجار رخ می‌دهد و در جا شهید می‌شود. من و همسرم دوباره به بیمارستان برگشتیم. وقتی رسیدیم، حیاط بیمارستان اصلاً جای سوزن انداختن نداشت. تصور کنید در یک حیاط کوچک، حدود ۴۰۰-۵۰۰ نفر آدم دنبال عزیزانشان می‌گشتند. من چهره‌های آشنایی را می‌دیدم اما جرئت اینکه بروم جلو و سلام کنم را نداشتم.

فاطمه فدوی با دانش آموزان امسالش که ۸ نفر از آنها نیز شهید شدند

چرا؟ چون می‌ترسیدید که خبر بدی داشته باشند؟

بله هیچ‌کس با دیگری حرف نمی‌زد. همه فقط منتظر بودند که پرستار از اورژانس بیرون بیاید. او می‌رفت روی سکو می‌ایستاد و اسامی زخمی‌ها را می‌خواند. صدای پرستار گرفته بود و چون جمعیت زیاد بود، مردم التماس می‌کردند اسم‌ها را بلندتر بخوان! و نگهبانی هم نام‌ها را تکرار می‌کرد. وقتی پرستار می‌رفت، مادرها با گریه می‌گفتند: «ریحانه ما را نخواند»، «محمود ما را نخواند»، «زهرا نظری را نخواند.» مدام اسم بچه‌هایشان را صدا می‌زدند. پرستار می‌رفت و هر ۲۰ دقیقه یک‌بار برمی‌گشت که ناگهان صدای انفجار دیگری آمد.

یعنی همان موقع که در حیاط بیمارستان بودید یک انفجار دیگر اتفاق افتاد؟

بله این بار درمانگاه نزدیک مدرسه را هدف قرار داده بودند.

کدام درمانگاه؟ نامش چه بود؟

اسم درمانگاه «آبسالان» بود؛ نیروی دریایی آن را ساخته بود اما تقریباً همه مردم از آن استفاده می‌کردند. یادم است دو هفته قبلش خودم برای عکس دندان و کشیدن دندانم به همین درمانگاه رفته و برای دخترم هم نوبت گرفته بودم. یک درمانگاه کاملاً مجهز برای استفاده عموم مردم بود. یک آقایی که مسئول انبار دارو نزدیک همان درمانگاه آبسالان بود، رفته بود تا سرم و پانسمان و باند برای زخمی‌ها بیاورد که موقع آوردن وسایل، انفجار همان‌جا رخ داد.

من در حیاط بیمارستان بودم که یک‌دفعه حیاط خالی شد و همه به سمتی دویدند و گفتند محله «مغیری» را زدند. والدین گفتند از بیمارستان برویم بیرون شاید الان بیمارستان را هم بزنند. همان موقع صدای یک جنگنده را شنیدم… انگار از روی بیمارستان گذشت. راننده آمبولانسی که ما کنارش ایستاده بودیم گفت باید آمبولانس‌ها را ببریم بیرون، چون اگر اینجا را بزنند میناب دیگر آمبولانسی ندارد. بلافاصله در حیاط بیمارستان، چادرهای صحرایی برپا کردند.

درست بعد از اینکه درمانگاه را زدند، آقایی با یک ماشین پژو ۴۰۵ نقره‌ای با سرعت جلوی در اورژانس ایستاد. شیشه‌های ماشینش کاملاً شکسته بود و معلوم بود از دل انفجار آمده است. چند سرم روی پایش بود و کاور سبز رنگ پوشیده بود. اشاره کرد که بقیه وسایل داخل ماشین است و بعد خودش روی زمین افتاد. او با همان حال مجروحش با سرعت برای بچه‌ها سرم و باند آورده بود. او را به داخل اورژانس بردند.

هنوز هم نمی‌دانم زنده ماند یا نه؟ موقع انفجار دوم، دوباره به خواهرم که هنوز مقابل مدرسه شجره بود، زنگ زدم؛ او گفت: ما داریم برمی‌گردیم، اینجا کاری از دست کسی برنمی‌آید. ممکن است دوباره بزنند و کشته‌ها بیشتر شوند. امکانات میناب آن‌قدر کم بود که در ساعات اولیه اصلاً نمی‌دانستند چطور آواربرداری کنند. بیل مکانیکی آورده بودند اما ممکن بود با هر ضربه بیل مکانیکی، جسدها دوتکه شوند. میلگردبُر و قیچی نداشتند؛ آقایی که مغازه ابزارفروشی داشت گفته بود هرچه می‌خواهید برای نجات جان مردم ببرید. مردم خودشان موتوربرق و چراغ آورده بودند.

آنچه توصیف می‌کنید، صحنه‌ای پر از آشوب و بی‌قراری وحشتناک و التهاب شدید است… خب هوا تاریک شد و شما هنوز هیچ خبری از خواهرتان فاطمه نداشتید؟

بله من به خانه رفتم. حدود ساعت سه بعدازظهر خواهرم زنگ زد و گفت که یک امدادگر گوشی فاطمه را جواب داده و گفته مجروح شده و در بیمارستان است. نفس راحتی کشیدم و فوراً به خواهران دیگرم در قم و مشهد زنگ زدم و گفتم فاطمه پیداشده، فاطمه زنده است. به گفته امدادگر او را برده‌اند بیمارستان؛ اما بعد مشخص شد که خیال خامی بود که لحظه‌هایی به ما امید داد.

چطور؟ مگر نگفتید گوشی موبایل خواهرتان فاطمه پیدا شده؟

بله؛ اما گوشی دست یک دانش‌آموز بوده است. ظاهراً فاطمه قبل از انفجار گوشی را به یک دانش‌آموز داده بوده تا به والدینش زنگ بزند. ما دیگر آن دانش‌آموز را ندیدیم و نپرسیدیم چه شد، اما شب گفتند گوشی بر اثر انفجار پرت شده بوده و دانش‌آموز دیگری آن را برداشته.

بنابراین گوشی از دست خواهرتان یا آن دانش‌آموز اول بر اثر موج انفجار پرتاب‌شده بود و به دست دانش‌آموز دیگری افتاده بود؟

بله همین‌طور بود. ما همان شب گوشی را پس گرفتیم. برادر بزرگم در بیمارستان بود و بقیه ما در اوج اضطراب و دلهره در خانه فاطمه منتظر بودیم. دیگر شب شده بود و تقریباً از زنده ماندن خواهرم ناامید شده بودیم. البته شایعاتی هم بود که عده‌ای در نمازخانه گیر افتاده‌اند و دارند از آنجا زنگ می‌زنند که بیایید ما را نجات دهید. تعداد مجروحان ۹۰ نفر بود اما شهدا ۱۶۸ نفر بودند؛ یعنی تعداد شهدا بیشتر از دو برابر مجروحان بود.

این آمار که می‌گویید مربوط به بعد از آن روز است؛ یعنی روزهای بعد این اعداد را متوجه شدید؟ درست می‌گویم؟

بله این آمار را روزهای بعد شنیدیم. نزدیک ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب که شد، همه فقط می‌خواستند تکلیف پیکر عزیزشان مشخص شود.

شما خودتان در آن ساعت‌ها ته دلتان چه می‌گذشت؟ مثلاً شاید در دلتان امید داشتید خواهرتان در میان کشته‌شده‌ها نباشد؟ و یا شاید هم‌فکر می‌کردید دیگر همه چیز تمام شده است؟

راستش را بخواهید، در آن صحنه‌ها اصلاً دیگر به یاد خواهر خودم نبودم چون آن‌قدر کودکان مجروح را یکی پس از دیگری می‌آوردند که حد نداشت. خواهرم که زنگ می‌زد می‌گفت: «تو آنجا چه‌کار می‌کنی؟» می‌گفتم اینجا مدام دارند بچه می‌آورند. اصلاً احساسات آن روز و آن ساعت‌ها دقیق یادم نیست. صحنه بیمارستان در آن ساعات اولیه دقیقاً مثل فیلم‌های جنگی خرمشهر بود که بارها دیده بودیم. همه در اضطراب مطلق بودند و اصلاً فکر دیگری به ذهنم خطور نمی‌کرد. حتی گاهی انگار نمی‌دانستم چرا در بیمارستان هستم، فقط حالم از دیدن آن صحنه‌های وحشتناک آن‌قدر بد بود که هرلحظه فکر می‌کردم بر زمین می‌افتم. الان این استرس‌ها دارد خودش را نشان می‌دهد. کلاً مردم میناب بعد از این اتفاق تغییر کردند و متفاوت شدند.

ادامه دارد.

از شوک شنیدن نام مدرسه تا شناسایی پیکرها | کانون زنان ایرانی

تاریخ انتشار : ۱۱ مرداد, ۱۴۰۵ ۱۱:۱۱ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اعدام‌ها را متوقف کنید؛ مردم خواهان تنش‌زدایی و صلح هستند.

هیئت سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت): ما بار دیگر خواستار توقف فوری اجرای تمامی احکام اعدام، تضمین دادرسی عادلانه، رعایت حقوق متهمان و پایان دادن به استفاده از مجازات مرگ به عنوان ابزار سرکوب هستیم. امروز دفاع از حق حیات، دفاع از صلح و دفاع از آزادی، سه مطالبه جدا از هم نیستند؛ این‌ها ارکان آینده‌ای هستند که مردم ایران برای آن هزینه‌های سنگینی پرداخته‌اند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

انقلاب مشروطیت و سایه آن بر ایران امروز

شهناز قراگزلو: مشروطه را نباید صرفاً رویدادی متعلق به گذشته دانست، بلکه باید آن را نقطه آغاز گفت‌وگویی ناتمام درباره حکومت قانون در ایران تلقی کرد. شاید مهم‌ترین درس آن نیز همین باشد که هیچ نظام سیاسی، صرف‌نظر از آنکه قدرت در دست شاه، روحانیت یا هر نهاد دیگری باشد، بدون محدود شدن قدرت، استقلال نهادهای قانونی و پاسخ‌گویی در برابر شهروندان، به آزادی و ثبات پایدار دست نخواهد یافت.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

جدال دو سبک زندگی برای تصاحب فضای عمومی

رقابت امپریالیستی و نظم نوین جهانی؛ از گسترش ناتو تا همکاری روسیه و چین

صنعت خودروسازی آلمان در حال سقوط به حاشیه است

نه استبداد، نه ارباب خارجی؛ حق ملت را میان «بد و بدتر» قربانی نکنید!

افغانستان: پنج سال حکومت طالبان، پنج سال سرکوب بی پایان زنان و دختران 

لبنان و لغو مجازات اعدام؛ گامی به سوی حق حیات در خاورمیانه