سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۵ مهر, ۱۴۰۵ ۰۶:۵۳

شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۶:۵۳

پیروز رفیقی برای همۀ فصل‌ها

جایی برای نشستن پیدا می‌کنم. می‌نشینم و به درد دل کیمیا گوش می‌کنم. با چه سختی خود را به تهران رسانده بود و حال پیروز را تعریف می‌کرد. حالا می‌فهمم که صحبت کردن ازطبیعی بودن مرگ، یا دوری جستن از توهم زندگی ابدی، کافی نیست.
Getting your Trinity Audio player ready...

۲۴ شهریور  ۱۴۰۵

در دبی گرما کولاک می‌کند!

گرما و شرجی طاقت فرساست!

منم و دنیایی غریب، مهاجرت و کوله‌باری از وظیفه بردوش، دو کودک خردسال، همسری که مثل خودم داغ غربت، مهاجرت و تنهایی را به زور تحمل می‌کند …

ای‌کاش فقط همین‌ها بود!

هر روز مهاجرین بیشتری اضافه می‌شوند، دستگیری‌ها و پیگیری‌ها بیشتر و شدیدتر می‌شوند، ده‌ها رفیق رد گم شده، چه در ایران و چه در خارج، داریم که کار ما را سخت و سخت‌تر می‌کند.

 

مهدی زنگ می‌زند:

به دنبال رفیقی می‌گردیم. از او‌ فقط یک شمارۀ صندوق پستی در دبی داریم و هیچ! می‌توانی پیدایش کنی؟

 

ما دنیایی هستیم از رفاقت و همدردی، پراکنده در سرتاسر کرۀ خاکی، همه در خدمت هم و آمادۀ خدمت به‌هم و به همنوعان خود.

چه حس لذت‌بخشی داریم!

این تنها چیزی‌ست که در آن لحظه از خاطرم می‌گذرد.

 

از محمد بهتر کسی را برای این‌کار نمی‌شناسم.

رفیقی پرشور، بسیار مردمی و نمونه‌ای بارز از یک معلم مردمی از جنوب ایران. کمتر کسی را در زندگی دیده‌ام که مثل او کلید باز کردن رابطه و نزدیکی به انسان‌ها را داشته باشد.

 

محمد مثل همیشه بلافاصله اقدام می‌کند. او یک‌روزه سروته صندوق پستی و مالک و شماره‌تلفن را درمی‌آورد.

چشمان من از تعجب بی‌حرکت به او خیره می‌شود.

دست‌مریزاد رفیق محمد!

مهدی از شنیدن خبر  بیشتر از من تعجب می‌کند.

انگار می‌خواهد بگوید: در پراکندگی هم می‌توان احساس غرور کرد!

تماس برقرار می‌شود و اولین قرار ما با پیروز گذاشته می‌شود.

 

قرار کنار خور، دورتر از لنج‌ها خواهد بود. جایی که پر است از ایرانیان و احتمالا نیروهای امنیتی دبی، که می‌دانند ایرانیان زیادی وارد شده‌اند، همه سیاسی هستند و باید شناخته و در عمل محدود شوند.

 

پیروز با سرعت راه می‌رود. کیف مهندسی سامسونیت و پز و رفتار مهندسی معماری او هیچ کم ندارد.

 

سلام!

پیروز هستم.

سلام رفیق خوشحالم!

کجایی؟ همه در بدر دنبالت می‌گردند!

 

مثل همیشه فکر می‌کنم در چند ثانیه رفاقت بین ما رفقا از صفر تا صد دانلود می‌شود.

پیروز ظاهرا بیشتر از چند ثانیه وقت نیاز دارد!

او باید من را سبک‌سنگین کند. خاطره ربودن رفیقی در ذهنش بازی می‌کند. نه تنها این، بعد ها می‌فهمم که  با “بزرگان قوم” نشست و برخاست داشته!

 

سئوال می‌کند و باز سئوال می‌کند.

نه اینکه فکر کنید سئوال به من مربوط می‌شود.

او فقط از فرانک می‌پرسد. کجاست؟ چکار می‌کند؟ صبا چه می‌کند؟

همه سئوالاتی که من جوابی برای آن‌ها ندارم. ولی به او اطمینان می‌دهم پیگیری کنم.

“دانلود” سریع و یخ شدن آب ها  انجام نشده اما دیر هم نشده!

ملاقات‌های بعدی و بعدی و آرام شدن پیروز در رابطه با فرانک و صبا و آشنایی با شرایط جدید، کم‌کم راه نزدیکی دل‌ها را باز می‌کند.

 

پیروز و درد دل‌های طولانی، فراق، تنهایی و عشق کم‌نظیر او به فرانک راهی جز وارد کردن او به خانه و زندگی خصوصی خودم باز نمی‌گذارد.

چه موهبتی!

پیروز در میان عموهای فراوان به عمو پیروز استثنایی تبدیل می‌شود.

فاطمه هم‌زبانی شاد و پر احساس برای درد دل‌های عصرانۀ خود پیدا می‌کند و  من، دوست و رفیقی یک‌رنگ، سرشار از انرژی و عشق به زندگی، و هنرمندی سرشار از استعداد و خلاقیت.

 

اقامت ما در دبی به پایان می‌رسد و پیروز و فرانک و صبا می‌مانند.

با اطمینان از اینکه ارتباط ما خیلی محکمتر از آن شده که گسسته شود از هم جدا می‌شویم.

 

سال‌های مبارزه و همکاری با رفقا سرشار است از برخوردهای رفیقانه و بی‌ریا و سرشار از فداکاری در هم‌رزم بودن.

 

دوست شدن، همدرد و همدل شدن، نزدیکی خانوادگی برقرار کردن، در دنیای هم غرق شدن، سطح عالی‌تری از رابطۀ رفیقانه بوده و هست، مرحله ای که در آن صرف راه و نظر مشترک تعیین‌کننده نیست . سطح نزدیکی و دوستی به جایی رسیده که پیوند دوستی به این دلایل گسسته نمی‌شود. اینجا دل‌ها در کارند و دلتنگی‌ها. اینحا جایی‌ست که ناخودآگاه دست به تلفن می‌زنی و صدا ی او را می‌طلبی، گوشی برای درد دل  کردن و دلی آماده برای شنیدن درد دل، ترا به آن سو می‌کشد.

برای من پیروز چنین دوست و رفیقی شد.

 

ایستگاه بعدی عمق دوستی ما در کلن بود. حضور ما و دوستان دیگر، او و فرانک را ترغیب کرده بود کلن را برای مهاجرت بعدی انتخاب کنند.

 

در کلن از آفتاب سوزان و گرمای طاقت‌فرسا خبری نبود.

گرما در کاشانه پیروز و فرانک شعله گرفته بود. این دو، تولدی دیگر پیدا کرده بودند. دوستان قدیمی آن‌ها دسته‌دسته از ایران و از شهرهای اروپا، در آلمان میهمان آنها می‌شدند. انگار چند سال گذشته غربت تمام شده. خانه پیروز و فرانک همان خانۀ تهران شده بود.

 

از این شور و گرما، خیلی از ماها درد غربت را، اگر هم که شده برای مدتی فراموش می‌کردیم.

 

کیمیا در کلن به دنیا آمد.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی کیمیا با درد به من خبر بدهد که حال پیروز خیلی خیلی بد است!

 

‌درسفر تابستان اخیرم به ایران بود که از شمال با پیروز تماس گرفتم. می‌دانستم ایران است. او هم می‌دانست من عزم سفر به ایران را دارم. کانادا که بود با هم قرار دیدار گذاشته بودیم. گفت دندانش چرک کرده. باید عمل کوچکی انجام بدهد. گفت بعد از آن حالش خوب می‌شود و می‌توانیم همدیگر را ببینیم.

مثل همیشه کلی خندیدیم.

 

تهرانم، پارک ملت، شلوغ، هوا گرم اما تحمل‌پذیر است.

تنهایی برای قدم زدن به پارک آمده‌ام. دارم عرق‌ریزان قدم می‌زنم.  در پارک ملت شوری به پاست که دیدنش من را به حیرت وامی‌دارد.

از حجاب اجباری خبری نیست. از خانم چادر به‌سر، روسری‌دار و بدون روسری، همراه با دوست یا فامیل، می‌شود به اندازه مساوی مشاهده کرد.

انقلابی شده! دیدن این‌همه درک و تحمل اجتماعی به من چنان حال‌وهوای خوشی می‌دهد که بیاد پیروز می‌افتم. باید با او صحبت کنم.

 

زنگ می‌زنم.

جلو دسته‌ای ایستاده‌ام، در محل پارکی که هر شب رقص و آواز برپاست.

جوابی نمی‌آید.

به راه خودم ادامه می‌دهم.

چند دقیقه گذشته. تلفن زنگ می‌زند. شماره پیروز است.

ذوق می‌کنم.

خانمی آنطرف خط است. می‌گویم ببخشید زنگ زده بودم با پیروز حرف بزنم.

عمو علی من کیمیا هستم.

از شادی فریاد می‌زنم کیمیا جان تو اینجایی! چه عالی!

این شادی خیلی زود به دنیایی از غم تبدیل می‌شود.

گریان می‌گوید

عمو علی حال بابا خیلی خرابه!

خیلی خیلی خرابه!

جایی برای نشستن پیدا می‌کنم. می‌نشینم و به درد دل کیمیا گوش می‌کنم. با چه سختی خود را به تهران رسانده بود و حال پیروز را تعریف می‌کرد.

حالا می‌فهمم که صحبت کردن ازطبیعی بودن مرگ، یا دوری جستن از توهم زندگی ابدی، کافی نیست.

سال مرگ را تجربه کرده ام!

حالا نوبت پیروز است؟

 

قرار ملاقات در بیمارستان را می‌گذاریم.

 

سراسیمه‌ام. از بالا به پایین و از پایین به بالا دنبال پیروز می‌گردم.

دارم بانگرانی از یکی از کارکنان می‌پرسم.

کیمیا از پشت صدا میزند عموعلی!

چه بانوی زیبا و شکیبایی!

از بهتر شدن حال پیروز خبر می‌دهد. به اتاق رسیدگی‌های ویژه می‌رویم.

با شگفتی فرانک را می‌بینم.

چطور خود را از کانادا رسانده را نمی‌خواهم بدانم. فقط می‌گویم دوای درد پیروز توهستی. قدمت خیر!

 

با دیدن پیروز به جز شکستن بغضم کاری از دستم برنمی‌آید.

پیروز جان بلند شو!

برای خیلی از ما باید برنامه بزرگداشت بعد از مرگ اجرا کنی.

می‌خندیم!

تنها جمله‌ای که ردوبدل کردیم!

 

فرانک فیلمی از تهران می‌فرستد.

پیروز را به خانه آورده‌اند.

چشم من این درخانه‌ماندن را باور نمی‌کند.

پیروز، مثل اکرم همین چندماه پیش، قصد رفتن کرده بود!

پیروز همۀ کنجکاوی خود برای سوال‌وجواب و طرح مسائل سیاسی را کنار گذاشته بود.

در چشمان پیروز شور زندگی یافت نمی‌شد.

پیروز دیگر دنبال چاپ کتاب شعر خود نبود.

پیروز دیگر نمی‌خواست ترانه‌های یادگاری که خوانده بود را منتشر کند.

پیروز روایت خود از زندگی و فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی را، که سال‌ها در حال نوشتن آن‌ها بود، فراموش کرده بود.

شاید پیروز در این لحظه به دوری از صبا و کیمیا بیشتر از همه این‌ها فکر می‌کرد.

 

دیدن فیلم، با بوسه‌ای از فرانک بر پیشانی پیروز و قدردانی پیروز از یک دنیا عشق و محبت فرانک، کافی بود که باز در تنهایی اشکم سرازیر شود.

 

امروز خبر پیروز  رسید!

 

پیروز جان جات خالیه و همیشه خالی خواهد ماند.

 

تاریخ انتشار : ۲۵ شهریور, ۱۴۰۵ ۹:۲۴ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

برای میهن، مردم و صلح در این شرایط سرنوشت‌ساز چه باید کرد؟

هیئت سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت): ار دیگر تأکید می‌کند که صلح، ضرورتی برای آینده ایران و پیش‌شرط گذار مسالمت‌آمیز کشور به دموکراسی است. از همه نیروهای صلح‌دوست در داخل و خارج کشور می‌خواهیم با همگرایی و همکاری، صدای اکثریت مردم ایران را که خواهان صلح و امنیت‌اند، رساتر کنند و برای پایان‌دادن به چرخه جنگ و تنش، حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران و فراهم‌کردن زمینه گذار دموکراتیک تلاش کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

روز جهانی مبارزه با اعدام؛ وقتی حکومت به نام عدالت، مرگ را به قانون تبدیل می‌کند

شهناز قراگزلو: افزایش مخالفت جهانی با مجازات اعدام در حالی ادامه دارد که ایران همچنان در شمار کشورهایی با بالاترین آمار اعدام قرار دارد. تجربه ایران نشان می‌دهد که بحث اعدام تنها یک مسئله کیفری نیست، بلکه به حق حیات، دادرسی عادلانه و نسبت میان عدالت و قدرت گره خورده است.

مطالعه »

خاورمیانه‌ای که می‌توانست باشد، اگر یازده سپتامبر و هفت اکتبر نبود!

گودرز اقتداری: “یکی از پرسش‌های اساسی این تحلیل آن است که تا چه اندازه می‌توان تحولات خاورمیانه را به تصمیم‌های قدرت‌های خارجی نسبت داد. بدون تردید، آمریکا در تغییر ساختار منطقه پس از یازدهم سپتامبر نقشی تعیین‌کننده داشت. حمله به افغانستان و به‌ویژه اشغال عراق، تصمیم‌هایی بودند که آثار آنها به مرزهای این کشورها محدود نماند. در کنار نقش قدرت‌های خارجی، حکومت‌ها، احزاب، جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های مسلح منطقه نیز انتخاب‌هایی مستقل داشتند. سیاست‌های جمهوری اسلامی دربارهٔ برنامهٔ هسته‌ای، روابط با آمریکا، حضور منطقه‌ای و محدودیت‌های داخلی، نمونه‌ای از این نقش‌اند.”

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

نزدیک به دو تریلیون دلار بدهی جدید ایالات متحده در دوران ترامپ

“مردم می‌خواستند که به همسایگان خود خیانت کنند”

تکفیرگرایی یا جنیفر لوپز: الهیات در خدمت بقای رژیم

چرا اعتراضات دانشجویی فرانسه از تظاهرات آلمان مؤثرتر است

آمریکا چگونه می خواهد از جنگ با ایران خارج شود؟

پرونده پرویز ثابتی در آمریکا؛ شاکیان چه می‌گویند و دادگاه به کجا رسیده است؟